باسمه تعالی
داستان کوتاه و روی کرد نویسندگان زن شهرستان دزفول به آن
چکیده :
داستان کوتاه به سبک امروز در ادبیات جهان سابقۀ طولانی ندارد. این نوع ادبی نخستین بار در اواسط قرن نوزدهم به ابتکار ادگار آلن پو (1809-1849) نوشته شد. در فاصلۀ اندکی پس از او، گوگول (1809-1852) نیز داستان کوتاه نوشت؛ از این رو ادگار پو و گوگول را پدران داستان کوتاه به مفهوم امروزی آن می دانند.
داستان کوتاه روایتی است به مراتب کوتاهتر از رُمان که در آن برشی یا رخدادی از زندگی یک شخصیّت اصلی به نثر بیان می شود و به لحاظ کمّی و کیفی با رمان تفاوتهایی دارد. داستان کوتاه دارای مشخّصاتی است از قبیل : یک شخصیّت اصلی و یک واقعه ی مرکزی دارد که رخدادها و شخصیّت های دیگر در حکم فرع آن محسوب می شوند و در مجموع تأثیر واحدی بر خواننده می نهند و این تأثیر واحد یا وحدت تأثیر ناگهانی حاصل نمی شود.
در این دوران پُرشتاب و عصر سرعت روی کرد نویسندگان زن ایرانی به داستان کوتاه مشهود است و آنان با نوشتن داستان کوتاه در دهه های اخیر فصلی درخشان در قلمرو داستان نویسی ایران گشوده اند.
معرّفی همۀ این نویسندگان در حوصلۀ این نوشته نمی گنجد. اقبال نویسندگانی چون : سیمین دانشور، شهرنوش پارسی پور، غزاله علیزاده، منیرو روانی پور، زویا پیرزاد، فریده خردمند، گلی ترقّی، میهن بهرامی، روح انگیز شریفیان، زهره حاتمی، فرخنده آقائی، رؤیا شاپوریان، چیستا یثربی و ... به داستان های کوتاه در خور توجّه است. اکثر نویسندگان زن در این راستا ناشناخته و ناآشنا به نظر می رسند و شناسایی این چهره ها نیازمند پژوهش و تحقیق علاقه مندان در این زمینه است. با معرّفی زنان نویسنده داستانهای کوتاه در دزفول شاید بتوان گامی بس ناچیز را در دشت بی کران ادب پیموده، راهی برای شناختن سایر نویسندگان گشوده شود.
من ا... التّوفیق
زهرا خلفی ـ عضو هیأت علمی
دانشگاه آزاد اسلامی واحد دزفول
باسمه تعالی
داستان کوتاه و روی کرد نویسندگان زن شهرستان دزفول به آن
مقدّمه :
داستان کوتاه روایتی است به مراتب کوتاهتر از رُمان که در آن برشی یا رخدادی از زندگی یک شخصیّت اصلی به نثر بیان می شود و به لحاظ کمّی و کیفی با رُمان تفاوتهایی دارد. داستان کوتاه دارای مشخّصاتی است از قبیل : یک شخصیّت اصلی و یک واقعه ی مرکزی دارد که رخدادها و شخصیّت های دیگر در حکم فرع آن محسوب می شوند و در مجموع تأثیر واحدی بر خواننده می نهند و این تأثیر واحد یا وحدت تأثیر ناگهانی حاصل نمی شود.
امروزه نویسندگان به نوشتن داستان کوتاه تمایل بیشتری نشان می دهند، زیرا با رشد و گسترش روزافزون وسایل ارتباطی، خواننده آن مایه فراغت را ندارد تا با صرف وقت طولانی، رُمانهای بلند بخواند در صورتی که داستان کوتاه سریعتر خواننده را به نتیجه گیری می رساند و نیز نویسنده برای نوشتن داستان کوتاه به تمرکز طولانی چند ماهه یا حتّی چندساله نیازی ندارد و آسانتر و زودتر پیام خود را از طریق این نوع ادبی منتقل می کند. در این دوران پُرشتاب و عصر سرعت روی کرد نویسندگان زن ایرانی به داستان کوتاه مشهود است و آنان با نوشتن داستان کوتاه در دهه های اخیر فصلی درخشان در قلمرو داستان نویسی ایران گشوده اند.
معرّفی همۀ این نویسندگان در حوصلۀ این نوشته نمی گنجد. اقبال نویسندگانی چون : سیمین دانشور، شهرنوش پارسی پور، غزاله علیزاده، منیرو روانی پور، زویا پیرزاد، فریده خردمند، گلی ترقّی، میهن بهرامی، روح انگیز شریفیان، زهره حاتمی، فرخنده آقائی، رؤیا شاپوریان، چیستا یثربی و ... به داستان های کوتاه در خور توجّه است. اکثر نویسندگان زن در این راستا ناشناخته و ناآشنا به نظر می رسند و شناسایی این چهره ها نیازمند پژوهش و تحقیق علاقه مندان در این زمینه است. با معرّفی زنان نویسنده داستانهای کوتاه در دزفول شاید بتوان گامی بس ناچیز را در دشت بی کران ادب پیموده، راهی برای شناختن سایر نویسندگان گشوده شود.
1- مهشید پیام
متولّد سال 1344 در دزفول می باشد. فعّالیّت های چشمگیر او در زمینه های گوناگون درخور توجّه است. وی کارشناس ارشد رشته ی فلسفه می باشد و علاوه بر تدریس در دبیرستانهای دزفول، عهده دار مؤسّسه ی نشر اهورا قلم است. عمده آثار او که منتشر شده اند، عبارتند از : اخلاق در منظر اندیشه، سیمرغ افسانه نیست، حلقه اهورایی در دستان من، بارقه ی اهورایی، پشت پرده ی سکوت، پیکولای شجاع، لاکی کوچولوی خندان، ماه پری، گوسفند مغرور.
داستان «خطّی از باران»1 از مجموعه داستانهای کوتاه (پشت پرده ی سکوت) نمونه ای از تلاشهای ادبی اوست.
خطّی از باران :
در اوج جوانی و غرور وقتی به خواستگاریش رفت از او خوشش نیامد ولی به علّتی نامعلوم، شاید دلش به حال او سوخت و شاید هم با خودش لج کرده بود. جایی که باید دیگر
نمی رفت، رفت. پاسخی که باید «نه» باشد «بله» شد. آتشی که باید گرم باشد، سرد بود.
گودال عمیقی از خوشبختی در قلب دختر حفاری شد و آن را مملو از امید و آرزو کرد، مالامال از عشق. مرد تدارک یک زندگی را دید. گوسفند عشق را به پای عروس سلّاخی کرد. سورچرانی تمام و زندگی شروع شد. خودش نیز باور نداشت به همین سادگی می شود احساس واقعی اش را پرده پوشی و یا آن را زنده به گور کند.
روزها به کاری که کرده بود می اندیشید. هرگز باور نمی کرد روزی احساسش برایش چنین نسخه ای بپیچد. نَفَسهایش گاهی بوی حَسرت های مدفون شده می داد. به چهرۀ پر از شوق و امید دختر می نگریست و باز خود را سرزنش می کرد و آرام سرپوشی از صبر بر احساساتش می کشید. با لحنی که حاکی از درماندگی بود درس فداکاری را زمزمه می کرد. وقتی تارهای محبّت آنها با هم اتّصالی می کرد، با هم جرقّه می زد، با هم می سوخت وجودش سرشار از شراب زندگی
می شد. ولی وقتی به احساس غریب و نامأنوس خود به «او » می اندیشید شرمنده می شد. دوست داشت به اوّل جادّه زندگی برود و دست بلند کند و تمنّا کند تا وسیله ای پیدا شود و او را به مقصدی دیگر برساند. بارها در خواب و بیداری مسیری دیگر را پیموده بود. مسیری را به سمت جادّۀ آرزوهایش. جایی که در انتهایش، خانۀ رؤیاهایش جوابی غرورانگیز از «نه» شنیده بود. و دوست داشت بارهای دیگر هم برود و باز جواب «نه» بشنود. ولی دیگر این کار را نکرده بود. چوب اشتباه را همیشه بالای سرش احساس می کرد.
در برزخی از دو احساس متفاوت گرفتار آمده بود. عشقی رد شده که دوستش داشت و عشقی که ناشی از انتقام بود و عمیقاً دوستش نداشت.
در کنار کسی زندگی می کرد که مهربانی و نگاه و صدایش پررنگ بود و او را به اوج زیبای پدر شدن رسانده بود و خود در بستر بیماری سرطان افتاده بود. بدن ناتوانش به پای اسب زندگی زنجیر شده بود و بر روی سنگریزه های ناملایمات و دردهای ادواری او را به دنبال خود می کشید. درد زالووار او را می مکید و خوشبختی اش را بی جان می ساخت.
بر پاییز زندگی زنی معصوم، اوّلین قطرۀ باران را بر پهنای صورتش احساس کرد و مادری که شیرین کامیش با ناکامی درآمیخت. چوب خَطِّ دیوار زندگیش پر شده بود. امیدهایش در کوره داغ ناامیدی گداخته شد و ذغال نیم سوختۀ آن رنگ آرزوها را سیاه می کرد. رنگ نگاهش تیره شد. با فشار دندانهایش را به هم فشرد و آخرین آهِ زندگیِ ناتمامش راهی برای خروج از سینه اش نیافت.
او را به خانۀ آخرتی سپردند که از قبل آماده بود. فریادهای مرغ حق که کسی او را نمی بیند، دیوارهای شب را لرزاند. مرد دانست که بهترین جا برای دفن رازها سینۀ خاک است. داغی را بر جگر خود نهاد تا دیگر در سراشیبی احساسش سُر نخورد. در شب بی ستاره ابرهای سیاه، آمادۀ باریدن بودند و بر دفترِ سیاه مشق زندگیش خطی از باران کشیدند.
2- مینا سخایی
زاده دزفول است و متولّد سال 1349، لیسانس ادبیات فارسی از دانشگاه علّامه طباطبایی تهران و دبیر دبیرستانهای دزفول می باشد و نیز دانشجوی کارشناسی ارشد ادبیات فارسی است. علاوه بر داستان نویسی با مطبوعات و نشریه های بانو و پل همکاری داشته و از قلم روان و
پخته ی او آثاری چون : بدیل، شمر تعزیه، من زنده ام و ... تراوش یافته است.
داستان «نهمین پایه ی پُل»2 محصول کوشش های ادبی ارزشمند اوست.
نهمین پایه ی پل :
حالا چه وقت از سال باید باشد؟ به تجربه ی چندین هزارساله اش باید رجوع کند. وزش باد، سطح سبز و عمیق آب را می روبد و روی آن سوسو می کشد و گاهی شن ریزه های ساحل را به چشم هایش می پاشد. سرد نیست آب ولرم و گندی که خزه های سبز را با خود می آورد و دور پاها و دستهانش می چرخاند. خزه ها گاه رها شده از تنش غوطه ور می شوند در سوراخ های عمیقِ صخره های ته آب.
خزه ها به ساق پاهای لختمان می چسبند و سنگ های تیز کف آب مجروح مان می کنند، امّا دم برنمی آوریم. تخته سنگ های حجیم را بر دوش می آوریم. این بیستمین روز کار اجباری است. هر روز در هوای مه آلود در امتداد صفّ این زنجیرها که قدم برمی داریم تنها شرج شرج زنجیرهاست و دستور سربازانِ پیچیده در بالاپوش ها برای حرکت. می آییم بی هیچ حرفی یا نگاهی به همدیگر. جیره ی غذایمان را روی شن های ساحل می جویم. بدن های جوانمان،
تشنه ی چرت سرخوشانه ای است؛ رخوت و خستگی رگ های برآمده ی عضلاتمان را پر
می کند و شلاقِ سربازان از جا می جهاندمان؛ مچ پاهایمان از زخم زنجیر ناسور شده است و تنها همین وقت است که بی این زنجیرها نفسی می کشیم. خم می شویم و تخته سنگ ها در عرض رودخانه روی هم چیده می شود.
سال هاست آب، این چشم خانه هایی را که رو به سطح آب باز مانده اند آن قدر شسته که پلک ها برآمده و زیر چشم ها ورم کرده، آب تیره و عمیق راه راه کرده سطحِ مردمک های سبزش را، اصلاً تمام تنش زیر عبور یکنواخت آب راه راه به نظر می رسد، گاهی برقی است در ته سبزی آن ها یا انگار خاطره ای دور و محو. در پیچ و تاب خواهشی که دارد تنش را گرم می کند به نفس نفس افتاده، فشار سنگین سیمان و سنگ بر گلوگاهش، رنگش را کبود کرده است. دست ها و پاهایش در حالی که از میان تخته سنگ ها بیرون زده اند، تکانی محتضرانه دارند. او به طور دقیق زیر هفتمین پایه ی پل مدفون شده است.
آب میانه ی رودخانه سبزی تیره و عمیقی دارد، سرما مثل ابری یخ بسته پیش رویمان ایستاده است، موذیانه از حلقه های فلزی زنجیر می سُرد و خود را تا ساق هایمان بالا می کشاند. در خود فرو رفته ایم با تنی خسته و خالی از شور زندگی؛ صدایی است از پشت صفّ ما که لنگ لنگان می رویم؛ از آن ارابه ی سرپوشیده ای که چند زنگوله دارد، صدای خنده هایی جوان و زنانه. در خیالمان می توانیم دندان های سفیدی را که از میان لبان با طراوت و سوزانی نمایان شده اند ببینیم، خنده ی مردی در جواب آن؛ کمی سکوت و باز خنده.
پاهایمان لاغر است و کمرگاهمان سرد و خشک. می خواهیم تنی بجنبانیم وگرم شویم از صدای آن زن. زن را در آغوش مان اسیر می کنیم؛ زن تکثیر می شود و خنده ی مرد هم از
گلوگاه های ما و از هر حنجره ای به گونه ای نواخته می شود: هه هه، هاها، هوهو، هی هی.
کش و قوسی به تنمان می افتد، آرزوهای خفته مان مثل اژدهایی خشمناک که به قصد کشت بر سرش کوبیده باشند حالا از گرمای کمرگاهمان جان می گیرد و از لاخ لاخ موهای سینه مان، که حالا خیلی ستبر شده است سر برمی آورد. مردمک های سبز و سیاه، میشی و قهوه ای و
چشم هایمان برق می زند. مردمک سبز چشم هایم گرم می شود؛ جنبشی در اعضای خوابیده، سربازان احاطه مان می کنند و نفرین و شلاق نثارمان.
تنها همان زن از ارابه سرک می کشد. حالا تنها سینه ی پوشیده از موی فرمانده ی سربازان که از لای یقه ی بازِ لباس نظامی اش پیداست، ستبر است. ما باز قوز می کنیم و در خود فرو
می رویم و صدای زنجیرها در امتداد رود و شب رمق می گیرد.
وقتی آن روز پایه ی پل ریزش کرده است او زیر پایه ی هفتم پل بوده، زیر آن طاق سنگی. آن اوّلین فریادی بوده که در تمام آن زمستان سرد کشیده، ریزش سنگین و تیز تخته سنگ ها بوده که بر تنش آوار می شده است.
به جز سر، مچ دست ها و پاها، تمام تنش زیر آن ریزش سنگین له شده و در پایه ی هفتم پل دفن شده است است. ماهی های ریز گاه با فشار وارد سوراخ های بینی اش می شوند و آبی که وارد سوراخ های بینی اش می شود از دهان نیمه بازش بیرون می زند مثل فوّاره.
آن روز فریادی کشیده. آن ها اوّلین فریادهای هم بندهایش در آخرین روزهای زمستان سرد بوده که در حافظه ی تاریخی اش در آخرین روز هر زمستان با دهشت تمام می شنود.
با چشم های باز و خیره اش تن های ورم کرده ی آن ها را می بیند که در آب شناورند و دوباره می بیند که آب آن ها را به جاهای نامعلوم می برد. امّا او زیر پایه ی همین پل مدفون شده است.
می گوید هر سال، همین روز و همین ساعت فریادهایی آشنا را می شنود که به فریاد خودش و یا هم بندهایش شبیه نیستند. فریادهایی دور، خفه و گنگ که از آوار شدن سنگ و شن و ماسه بر تن است. این ها را این اسیر مدفون شده در پایه ی هفتم این پل، خودش برایم تعریف کرده است. از کی؟ از شبی که چند ناشناس تخته سنگی به پاهایم بستند و مرا در پایه ی هشتم همین پل دفن کردند.
3- محبوبه رابطیان
سال 1357 در دزفول دیده به جهان گشود. لیسانس پرستاری است و با دلواپسی های کاری و خدمت در بیمارستان گنجویان دزفول، در زمینه ی داستان نویسی و نمایش نامه نویسی تلاش
می کند. آثار بارور او در زمینه ی نمایش عبارت است از : سایه ی مردی که منتظر خودش بود، شکوفه های سنگی درخت سیب، قاصد سرزمین سبز، همۀ هستی من و محصول داستانهای او به شرح زیر است :
اسلحه ای میان دستهایش، زنی که زیر آوار مرده بود، زن پشت پنجره، یک مرد، یک اتاق.
داستان «یک بعدازظهر گرم»3 که در نشریۀ شهرزاد چاپ شده، نشان گر ذهنی شکوفا و آراسته در خلق داستان است.
یک بعدازظهر گرم :
حالا دیگر بعد از سالها همه چیز برایش رنگی از بی تفاوتی گرفته بود. گویی که هرگز و هیچ وقت اتّفاقی نیفتاده است، ساعتها به روی صندلی چوبی مقابل پنجره می نشست و بی آنکه به افکارش توجّهی داشته باشد، به پرواز پرنده ها، صدای شرشر آب فوّارۀ مقابلش و رفت و آمدها نگاه می کرد. آن قدر آن جا می نشست تا کم کم آبی آسمان به سیاهی و رفت آمدها کم و کمتر می شد، ولی هنوز تا ساعتها بعد، صدای شرشر آب به گوش می رسید.
هوا که تاریک می شد، از جایش بلند می شد، انگشت اشاره اش را روی کلید برق فشار
می داد و اتاق پر می شد از نور زرد لامپ آویزان وسط اتاق. گه گاه که میلش می کشید، اوّل به سمت یخچال می رفت و چیزی می خورد. امّا اغلب کتابی از قفسۀ کتابخانه بیرون می آورد و همان طور که موسیقی گوش می داد چیزی می خواند که شاید هزاران بار در طول سالهای گذشته خوانده بودش ... .
سالها می شد که با خودش کلنجار رفته بود، همیشه یک جمله را تکرار می کرد ـ این بار ... این بار حتماً می گویمش ... و باز هم نمی شد، هر بار مثل تکه ای یخ جلویش می نشست، دستهایش را در هم حلقه می کرد و چشمهایش را سرد و بی احساس می دوخت به صورت رنگ پریدۀ زن، که مثل روح می مانست، با گونه هایی فرو رفته و چروکهای ریز اطراف چشمهایش؛ چشمهای زن امّا همیشه برایش تازه بودند و برخلاف صدای ساده و یک نواختش، چشمهایی جذاب، گیرا و برّاق داشت. همیشه با خودش فکر می کرد، که زن حتماً پیش از آن که به پیش او بیاید گریه می کرده، امّا هیچ وقت، جرأت نمی کرد، سؤال کند. انگار که لبهایش را به هم دوخته باشند و زن حرف می زد از کارهایی که می خواست انجام دهد، و یا انجام داده بود، از شوهرش که حالا چند سالی می شد فوت کرده بود و این که چقدر دلش برایش تنگ شده بود و بالاخره از پاداشهایی که قصد داشت به کارگرهای کارخانۀ شوهرش بدهد. همه را با او درمیان می گذاشت. نظرش را می پرسید و در نهایت همه چیز را به او می سپرد، تا انجام دهد. ملاقاتهایشان همیشه یک نواخت و تکراری بودند، تمام صحبتهایش مربوط بود به کارخانه، سود ماهانه، املاک زن و بالاخره موجودیش در بانک ... .
مرد امّا دلش می خواست حرفهای دیگری بزند، چیزی که وادارش می کرد به حرفهای زن گوش دهد و فرمانهایش را اجرا کند، همان طور که زن می خواست، بی کوچکترین تغییری.
و یک روز بالاخره گفته بود، آن چیزی را که در تمام طول سالهای آشنایشان ذهنش را انباشته بود. همه را یک جا، در یک بعدازظهر گرم تابستانی بیرون ریخته بود. زن اوّل نگاهش کرده بود، درست مثل همیشه، با آن صورت استخوانی بی روح و چشمهای جذّابش که هاله ای سیاه دورشان را پوشانده بود. بعد از جایش بلند شده بود. لباس سیاه و بلندش درست مثل همیشه، در آن هیکل لاغر و وارفته زار می زد. بعد کیفش را از روی میز کار مرد برداشته بود و به سمت در چرخیده بود. و مرد با نگاهی نگران و ضربان قلبی سریع که نفسهایش را به شماره انداخته بود، همان جا، روی صندلی به زن خیره شده بود و لحظه ای بعد، زن با بستن در اتاق مرد، بهت معلّق در فضا را شکسته بود، و تا ماهها خبری از او نشده بود. مرد هم دیگر جرأت نمی کرد، سراغی از زن بگیرد، خوب می دانست که تا او نخواهد، هیچ کاری از دستش ساخته نخواهد بود. و بالاخره یک روز در یک بعدازظهر گرم دیگر صدای کفشهای زن در اتاقش پیچید. آمده بود تا تمام املاک شوهر مرحومش را بفروشد. بی آنکه اشاره ای به آن بعدازظهر گرم بکند. تمام اسناد را روی میز مرد قرار داده بود و او را وکیل فروش تمام دارائیهایش کرده بود. و بعد همان طور که آمده بود، رفت. بی اشاره ای حتّی به آن بعدازظهر گرم ... .
مرد ساعتها، تا نیمه شب، مقابل اسناد روی میز کارش، روی صندلی نشسته بود. دستهایش را به هم حلقه کرده بود و فکر می کرد، به زن و دارائیهایش. و انتخابش را کرده بود. او حالا مالک تمام آن دارائیها منهای زن بود. همه چیز را پایان داد. درست یک هفته بعد از آن بعدازظهر، و دیگر هیچ وقت زن را با آن چهرۀ زرد و استخوانی و چشمهای جذّابش که هاله ای سیاه دورشان را پوشانده بود، ندیده بود و سالها بعد در همان اتاق، تنها، در کنار پنجره ای باز و رو به میدان شهر انتظار زنی با چشمهای جذّاب که هاله ای سیاه دورشان را پوشانده بود، می کشید ... .
4- ندا فرهادی چشمه مرواری
سال 1354 در دزفول پا به عرصه ی وجود گذاشت. فوق دیپلم آموزش زبان انگلیسی است. در زمینه های داستان کوتاه، نمایش نامه، مقاله آثاری مورد توجّه به دنیای ادب ایران اهدا نموده است. کارمند دانشگاه آزاد اسلامی دزفول و مدیر و مؤسّس آموزشگاه رایانه «کیهان» است.
علاقه ی او به طرّاحی و دوخت لباس، نقّاشی (سیاه قلم) قابل ذکر است.
آثار او عبارتند از داستان کوتاه : جادوگر4، نقش، قاب آینه، مشکلات یک زن متشخّص، یخ فروشی نیست.
نمایش نامه : الو؟!، اورکت، قابلمه، روز جهانی درخت کاری، زنها زود می فهمند، بدون دستور صحنه.
مقاله : محاکمه محاکمه! (نقدی بر محاکمه، اثر فرانتس کافکا)، لااکراه فی الدّین.
در داستان کوتاه «نقش» نثر روان و منسجم او در خور توجّه است.
نقش :
بدون شك عروسكگردان آنجا نشسته بود و داشت با نخها ور ميرفت. نخها زياد بودند. عروسك بزرگ بود، اندازة يك آدمْ بزرگ. يك نخ براي چشم راست، يكي براي چشم چپ. يكي براي ابروي راست، يكي براي ابروي چپ. يكي براي لبِ بالا، يكي براي لب پائين. يكي براي فكِّ پايين… نيازي نبود كه مثلاً براي گفتن هر حرفي شكل دهان عين آن حرف بشود. فقط كافي بود دهان باز و بسته شود. وقتي يك نفر جاي عروسك حرف بزند تماشاچي خيال ميكند و يا بايد خيال كند كه عروسك دارد حرف ميزند.
توي رستوران كسي ديده نميشد. يك منظرة بزرگِ از هر سو بيپايان. و جز يك نفر يعني من هيچكس را نميشد در آن ديد. يك رستورانِ روباز، كنار دريا. هيچكس نبود جز من! پلكهايم افتاده بودند روي هم. لبهايم بسته بودند. من آرام و بيآزار روي صندلياي كه چتر بزرگي سايبانش بود لميده بودم اما از ساية آن، كه چند متر آنطرفتر روي شنها ولو شده بود محروم مانده بودم. كاملاً هوشيار.من خواب نبودم، بههيچ وجه!
صداي پايي را شنيدم. كسي به من نزديك ميشد. سينهام بيحركت بود يا لااقل من بالا و پايين رفتنش را حس نميكردم. صداي پا قطع شد. صداي كلمات آمد:
ـ ببخشيد!!
صداي اين كلمه از نزديكم ميآمد. نه خيلي نزديك. او ميخواست بگويد كه يعني اينجاست. چشمها و دهان من هنوز بسته بودند. ميشناختمش. خودم اين قرار را هفتة گذشته جلوي باجة تلفن با او گذاشته بودم و گفته بودم : «بيا آنجا. حتماً بيا. حقيقت را همانجا به تو ميگويم. هر چيزي كه بايد ببيني و بشنوي».
دوباره صداي قدم به قدم رفتنش روي ماسهها. قدمهاي او نه نزديكم ميشد نه دور. «گيج كننده است! او دارد در چه جهتي راه ميرود كه نه نزديك ميشود نه دور؟!» آهان … فهميدم.
ميگويد: ـ شما خوابيد؟ مكث ميكند. ـ حالتون خوبه؟ مكث ميكند، بيشتر و بيشتر. حركت سينهام را حالا حس ميكنم. پلكهايم هنوز بستهاند. لبها هم. با اين وجود عروسكگردان كارش را خوب بلد است. كنج لبهايم كمي كشيده ميشوند به دو طرف.
ـ «آه! سر به سرم ميگذاريد؟ ترسيدم… فكر كردم نفس نميكشيد … شما هميشه همينطور آدم را غافلگير ميكنيد و بعد اينجوري لبخند ميزنيد … »
بعد، دمِ عميق و بازدمِ سرخوشانه:
ـ «هااا! چه جايِ بيكرانه و دنجي! فقط ما دو نفر!»
باد آرام ميوزد. اول بوي گرماي شنها، بعد بويِ خنكِ دريا… به اينجا، به ميان اين همه حقايقِ ملموسِ جاريِ اطرافم آمده بودم حقيقتي را به او بگويم! اما حالا هيچ اختيار و رفتار آغازكنندهاي نداشتم. اول ملتمسانه و بعد عاجزانه دلم ميخواست پلكهايم از هم باز شوند. ديگر طاقتم تمام ميشد، كلمات از حنجرهام به پشت دندانهايم ميخورد و مثل وقتي در كوهستان فرياد ميكني، دوباره از همانجا به گوشم منعكس ميشد. از كِي صداها و خواهشها و التماسهاي عاجزانهام آن لحظهاي كه ميخواستم، لبهايم را نجنبانده بود؟ يادم نميآمد.
عروسكگردان تكاني به خود داد و فكر كردم: « حالا وقتش است». دوتا از نخها را كشيد. پلكهايم باز شد. او را ديدم كه روي صندلي كمي آنطرفتر، روبرويم نشسته، درست مثل يك تماشاچي. لبخندي، انگار كه بخواهد پاسخ حس صورت مرا بدهد گونهها و حلقة چشمهايش را تغيير داده بود.
عروسكگردان نخهاي لبهاي عروسكش را شل ميكند. لبخندم محو ميشود و دهانم باز. خداي من! خداي من! واي!! شكل دهانم عين كلماتي ميشود كه بگوش ميرسند:
ـ خوب كردي كه آمدي …
مشتاقِ تمامِ حركات و كلماتي كه ميبيند، مينمايد.
اين امكان ندارد! شكل دهانم و كلمات يكياند! درست مثل هم!! اما صدا از كجاست؟! صداي اين كلمات از كجاست؟!!
كلمات ادامه مييابند:
ـ اين كه تو ميبيني …
گوش تيز ميكنم كه مخرج صدا را بيابم. مكث. يك مكثِ سرشار از صداي درياي گسترده در پيش چشمم و حضور او. گونههايم از التهاب ميسوزد. يا شايد از هيجان يا شوق.
ـ تو ميداني كه ما همين حالا چند نفريم؟ همين لحظه؟
عروسكگردان نخ ابروها و پلكها و لبها را ميكشد. چشمها و دهانم گشاد ميشوند و مبهوت ميمانم.
او مثل يك تماشاچي روبرويم نشسته، نيم تنهاش جلوتر آمده. مثل كسي كه نيمخيز ميشود تا صدايش را بهتر بشنوي، يا مثلاً او تو را بهتر ببيند.
عروسكگردان با تمام مهارتِ سرپنجههايش نخهايِ لبها و چانه و چشمها و ابروها را جابجا ميكند. لبهاي من دُرُست بشكل كلماتي هستند كه صداي آنها از دهان او كه روبرويِ من، روي آن صندلي، پشت به دريا چشم در چشم من نيمخيز نشسته، شنيده ميشود. طنينِ كلمات، موزون، رسا و واقعيست:
- ما سه نفريم ! من، عروسكگردان، تماشاچي!
5- معصومه باقری
نویسنده ی جوانی که در مدّت کوتاه عمر خود آثاری متنوّع به دنیای ادب تقدیم نموده و در زمینه های داستانی کوتاه، شعر و مقاله قلم رانده است. در سال 1368 در دزفول قدم به عالم هستی گذاشته و اکنون دانشجوی امور مالی ومالیاتی دانشگاه ایلام می باشد. با مجلّات آزما، هفت، ماهنامه ی ادبیات داستانی، ماهنامه ی حافظ و ماهنامه ی شعر همکاری می کند. مقالاتی در مورد پژوهش کتاب و کتاب خوانی و نقد قصّه نویسی نوشته و عضو کانون ملّی نویسندگان جوان دزفول است.
داستان «همه ی چشم های بسته خواب نیستند»5 از مجموعه داستانهای کتاب «همه ی
چشم های بسته خواب نیستند» نشان گر پویایی و علاقه مندی این نویسنده ی جوانی به آفرینش آثاری در عالم داستان نویسی است.
همه ی چشم های بسته خواب نیستند :
«فقط آن هایی که زیاد گریسته اند می توانند ارزش زیبایی های زندگی را درک کنند و از ته دل بخندند.»
«اوریانا فلاچی»
روی صندلی که نشست بدنش بی حس شد، برای لحظاتی چشم هایش را روی هم گذاشت و به فکر فرو رفت. می خواست خودش را به بی خیالی بزند، امّا نتوانست. با این که چشمنش بسته بود متوجّه نگاه سنگین سیامک شد، به خاطر همین دوست نداشت چشمانش را بگشاید و یکبار دیگر او را مقابل خود ببیند، از مدّتها پیش خود را فراموش کرده بود. فقط و فقط سیامک را می دید، سیامک مغرور و عجیب را. همه ی دنیا برایش شده بود سیامک و خودش نمی دانست که در چه دریای طوفانی دست و پا می زند. داشت غرق می شد و در خیال خود در قایقی آرام پارو می زد.
پارو می زد و پارو می زد.
همچنان می زد وپیش می رفت، می دانست که سیامک دیگر از او نیست.
می دانست که همه چیز رو به پایان است امّا می خواست دست به هر کاری بزند تا ثابت کند که سیامک قاتل نیست، چشمهایش را گشود، سیامک را دید که دستش وبال گردنش شده و غمگین است. دوباره چشمهایش را بست. خود را در آن قصر شیشه ای دید که سیامک در دوران عقدشان برایش توصیف کرده بود. ناخودآگاه به یاد حرف های شیرین او افتاد : «زندگی را با
بی خیالی می گذرونیم، خرده نمی گیریم، با خودمون می سازیم، با مشکلات می جنگیم، خوشبخت می شویم، زندگی مان بهترین خواهد بود.»
و با خود تمام این جملات را زمزمه کرد. به خوبی همه چیز را به خاطر داشت.
می دانست کدامین جمله را سیامک در کدامین روز و چه ساعتی گفته بود و اکنون هر دو منتظر شنیدن صدای زنگ خانه بودند. زنگی که شاید تا ابدیت در گوش هر دویشان صدا کند. منتظر شنیدن آن صدا بودند امّا هر دو آرزو می کردند که ای کاش کسی نیاید.
یک ساعت، دو ساعت، سه ساعت، خبری نیست. هر دو نفر هم نگرانند هم خوشحال، اصلاً شاید کسی از ماجرا بویی نبرده است، امّا سیامک به خوبی می دانست که آن تصادف شوم همه را هوشیار ساخته است، همه ی چشم های بسته ای که بیدار بودند.
قاب عکس چوبی غروب روی دیوار نشسته بود، نارنجیِ زرد گونه ای خورشید، در دل قاب می درخشید. تصوّر کرد بتواند تصویری شبیه این قاب نقّاشی کند.
ترسیمش بد نبود، رنگ آمیزی را روی بوم بهتر کار می کرد تا چوب، تصاویری که او نقّاشی می کرد بیشتر مربوط به زن و ظلمهایی که در طول تاریخ به آن شده است بود، یکبار هم مادرش را نقّاشی کرد. چشمهایی خمار و عسلی نمای تصویر را گرفته بود. در اوّلین نظر آن نگاه خیره و چشمهای غم آلود کار خودش را می کرد و چشم هر بیننده ای را خیره می ساخت، حتّی اگر اهل هنر و اهل نقّاشی هم پای آن می نشست می فهمید که این زن، آن چشمهای غم انگیز حرفی برای گفتن دارد. اصلاً چشمهایش خود حرف می زد و درد و ذوق را با هم به انسان منتقل می ساختند.
صدای زنگ آمد، بی وقفه، انگار که کسی انگشتش را ثابت روی آن گذاشته است. درب را گشود. کسی نبود جز مأموران انتظامی.
دستی که وبال گردن سیامک بود خود می توانست به تنهایی گواه همه چیز باشد. سرش را برگرداند. زن جوانش را دید که با چشمهای بسته روبروی او ایستاده است. بی اراده دستش را جلو برد و روی چشمهای بسته ی او گذاشت. امّا او نمی خواست چشمهایش را باز کند.
اندام نحیف و استخوانی سیامک در این لباسهای لی و آبی رنگ او را جوانی خوش برورو نشان می داد. جوانی که می توانست با زبانی چرب و گویا شخصیّتی بزرگ از خود نشان دهد ولی حالا دهانش قفل شده بود و از همیشه آرامتر به نظر می آمد. جوانی که با هر گونه خشونت و توهین جبهه می گرفت و سَرخورده می شد. برگشت و با صدایی محزون و آرام نجوا کرد، «من رفتم!»
و رفت. زن در ذهن خود تکرار کرد : «من رفتم، من رفتم ... »
لحنش چقدر محزون و مأیوسانه بود. احساس می کرد سیامک را دیگر نخواهد دید. شک و تردید تمام وجودش را در برگرفته بود. هیچ باور نمی کرد. نمی دانست باید چکار کند؟
از حیاط خانه نفرت پیدا کرده بود. چون آن موتورسیکلت خراب و داغون که با وجود
بی زبانی حرفهای زیادی برای گفتن داشت در وسط حیاط ولو شده بود. حتماً سیامک موقع رفتن آنرا دیده. لحظات سخت و آزاردهنده ای را می گذراند. چه کسی حالش را درک می کرد؟
ساعت ها گذشت امّا هنوز چشمان هوشیار زن بسته بودند ... .
6- پروین حنطوش زاده
در سال 1360 در دزفول چشم به جهان هستی گشود. ولی اکنون دانشجوی کارشناسی ارشد جامعه شناسی دانشگاه تهران است. به سبب تلاش و پیگیری در امر تحصیل، هر وقت مجالی جهت بروز دغدغه های درونی می یابد درست به قلم می برد و می نویسد. داستان الماس، شاهزاده تألیل و درخت کُنار از آثار اوست.
داستان «الماس»6 که در فصلنامۀ شهرزاد چاپ شده آینۀ روشنی است از اندیشه ها و
نگرش های او.
الماس :
الماس کنار حوض دمرو افتاده و صورتش خونی بود. همه تنش به شدّت درد می کرد. چشمانش بسته بودند. خون روی چند زخم کهنه اش دلمه بسته و مادّه گرم لزجی تمام دهنش را پر کرده بود. شال کهنه اش دیگر نبود. موهای کوتاهِ سفیدش همه پیدا بودند. جابجا لباسش پاره شده بود. در خاطر الماس هیچ شیئی به این سردی نبود. کفِ سیمانی مرده شوی خانه سردتر از همیشه شده بود اگر می توانست در حوض بخوابد بهتر می شد.
روی چمن ها زیر پل خوابیده و بقچه اش زیر سرش بود که دو سه نفر ریختند سرش. در آن تاریکی چیزی نفهمید. حتّی قیافه هایشان را هم ندید. بقچه اش را بردند و حسابی زخمی شد. نمی دانست از زیر پل تا مرده شوی خانه را چطوری آمده بود. آنجا قبرستان پرتی بود. هیچ
خانه ای در آن نزدیکی ها نبود. دخمه های تنگی در تپّه های کنار قبرستان دیده می شد ولی جز صدای برخورد بال خفّاشان چیزی سکوت آنجا را نمی شکست. انگار هیچ وقت پای هیچ موجود زنده ای به آنجا نرسیده بود. به طرز وحشتناکی خالی بود. بیرون هوا سرد و مه گرفته بود. صدای زوزه آرام باد به گوشش می رسید. تکان خفیف برگهای دو سه درخت نزدیک مرده شوی خانه مثل اصواتی بود که از ساز مردگان به گوش می رسید. چشم چشم را نمی دید. اشباح موهومی را
می دید که در برابرش رژه می رفتند. مردگانی که خیلی پیش کفنشان کرده بود. حتّی اوّلینشان که آن موقعها تازه رجب رهایش کرده بود همه اشکال مبهم و ناقصی داشتند. قهقهه های بلندی
می شنید. قهقهه هایی مرموز و شرور و بعد صدا با چنان صلابتی بر او فرود می آمد که دندانهایش قفل و چشمانش وق زده می شد. هر جا را نگاه می کرد دو رج دندان صدفی یا سیاه جرم گرفته می دید که با قهقهه ای تمسخرآمیز تهدیدش می کردند. از درز دیوارها صداهایی به گوشش
می رسید صدای جویدن آرام چیزی.
حشره های مرموز ناشناسی خیلی آرام قطعه های گوشت و استخوانی را در زیر دندانهایشان می جویدند و می بلعیدند. وقتی درون حوض می خوابید همیشه دو چشم دریده زمرّدی را
می دید که از گوشۀ سمت چپ سقف برّ و برّ نگاهش می کردند. هر شب ترسش با شب قبلش فرق کرده بود. وقتی به بیرون پناه می برد مورچه های درشتی را می دید که اندام مردگان را به دهان گرفته بودند. مورچه ها بزرگ می شدند قدّ خودش و دنبالش می کردند تا در حوض
می افتاد. دوره اش می کردند. اندام هایش را با خود می بردند. همیشه در همین لحظه ها به یاد رجب می افتاد. دیگر باید پیدایش می شد. شب عروسیش به خاطرش می آمد.
نه سالش بود. رجب را اصلاً ندیده بود. ولی وقتی که او را دیده بود ترسیده بود. تخت سینۀ رجب از پدر الماس هم پهن تر بود. دستهایش به قدری بزرگ بودند که هر انگشتش به اندازۀ سه انگشت الماس بزرگ و چاق بود. الماس دو نگین زمرّدی در چهره اش می درخشید و پوستش روشن و رنگ پریده بود. مادرش به او گفته بود که در اتاق منتظر خورشید دوستش بماند. خوب به خاطر می آورد که لباسهای پر از زرق و برق آستینش را خیلی دوست داشته ولی خورشید نیامده بود. در عوض رجب آمده بود اوّل کمی ترسیده بود. ولی وقتی رجب یک مشت نقل به بال چارقد الماس بسته بود الماس نفس خفّه شده اش را رها کرده بودو رجب هم خندیده بود و دو رج دندانهای زشت سیاهش را نشان الماس داده بود. می دانست، هر شب همین حوالی رجب می آمد و مدّتی کنارش می ماند. الان پیدایش می شد. وقتی می آمد همیشه یک طور نبود. بعضی وقتها ریشش از شدّت سیاهی برق می زد و یا گاهی رگه رگه های سیاه و سفیدی در موهایش پیدا بود. کم اتّفاق می افتاد که با قد خمیده بیاید.
هر شب حوالی همین ساعت رجب می آمد. با نوزاد پسری که همیشه با خود می آوردش. دم در مرده شوی خانه می ماند. با اشاره ای به الماس می فهماند که بیاید و بچّه را ببرد. الماس هم
می رفت. پسر را می گرفت. به سینه اش می چسباند. کلّۀ نوزاد خیلی بزرگ بود. اصلاً گردن نداشت. چشمانش درشت و زمرّدی بودند. بیشتر به بچّۀ جن می ماند تا آدمیزاد. رجب همانطور سیخ در همان تاریکی دم در مرده شوی خانه می ماند. الماس بچّه را در حوض می گذاشت. همیشه اجاق حمّام را دو ساعتی قبل از آمدن رجب روشن می کرد. اوّل تمام سر و تن نوزاد را با صابون می شست. بچّه قلقلکش می شد. می خندید و بعد از آن تمام سر و تنش را با ختمی
می شست. کم کم حرکات بچّه کند می شدند. الماس می رفت پنبه می آورد. بچّه برّ و برّ الماس را نگاه می کرد دو تکّه کوچک پنبه در گوشها و بینی بچّه فرو می کرد. بچّه دست و پایش را زیاد تکان می داد. یک تکّه بزرگ پنبه جدا می کرد. خوب به آن کافور می مالید و تمام سرو صورت بچّه را با آن می پوشانید. می رفت سراغ چمدان پر از پوشاک بچّه ای که مادرش از ماه اوّل حاملگیش آماده می کرد. ولی به ماه چهارم نرسیده مجبور می شد فکری برای چمدان بکنند. آخر به ماه چهارم نرسیده، می مردند همۀ تن بچّه را در پارچۀ سفیدی می پوشاند. دیگر دست و پایش را هم تکان نمی داد. الماس بقچه اش را می آورد. بستۀ سفید را درون بقچه می گذاشت. بقچه را گره می زد. شروع می کرد به لالایی خواندن برای بچّه، زیر چشمی رجب را می پایید. خوب بود رجب صدایش را نمی فهمید. بقچه را طوری زیر بغلش قایم می کرد که در آن تاریکی رجب نتواند آنرا ببیند. زوزۀ باد شدید می شد. باید پارچۀ اضافه ای برمی داشت. همین کار را می کرد. سرش را پایین می انداخت. گویا اصلاً دلش نمی خواست رجب او را ببیند. از جلوی رجب رد شد. هوا خیلی تاریک بود. نیمی از ماه پنهان بود. سرما تا مغز استخوان آدم نفوذ می کرد. خونش داشت منجمد می شد. راهی را انتخاب کرد تا زودتر از نگاه رجب خلاص شود. آهان آنجا خودش بود. کنار همان درخت لخت. همیشه بچّه های رجب را آنجا دفن می کرد. بقچه را به درخت تکیه داد. شروع کرد به کندن یک گودال. با ناخنهایش به زمین چنگ می زد. لازم نبود خیلی گود بشود. دستانش بدجوری بی حس شده بودند. احساس درد شدیدی در آنها می کرد. داشت یخ می بست.
گور حاضر شده بود. بقچه را باز کرد. بسته سفید را درآورد. پیشانی نوزاد را از روی پارچه بوسید. صدای ضربان قلبش را می شنید، در گودال رهایش کرد. دستهایش به شدّت کار می کردند.
باید قبل از اینکه رجب سر می رسید گور را پر می کرد و خاکش را تخت. همین کار را کرد.
به شدّت گرمش شده بود. احساس کرد می خواهد استفراغ کند. سرش را بالا می کرد. آن طرفتر کنار درخت بزرگی شبح سرگردان زنی را می دید. نور ماه به نیمرخ زن می تابید. الماس برق نگاهش را می دید. این برق را می شناخت. از کودکی با آن آشنا بود. شبح نگران شولایی سیاه بر دوشش بود. نگاهی به الماس می انداخت. بعد به رجب و مرده شورخانه خیره می شد. الماس بلند می شد. بقچه خالی را زیر بغلش قایم می کرد. رجب را از دور می دید که به او زل زده است. تندتند راهش را می پیمود. به در مرده شوی خانه رسید. رجب منتظرش بود. تسمه اش را باز کرده بود. دستش بود. تسمه را سخت بالا می برد. رهایش می کرد. به تن الماس می خورد. همه تنش می سوخت. فکر می کرد تنش پر از شیار شده است. صغرا آن طرفتر روی لبۀ دیوار حیاط
مرده شوی خانه لمیده بود. بچّه الماس را از گور درآورده بود. با بچّه بازی می کرد. با هم غش غش می خندیدند. صغرا برق دو رج دندانهای صدفیش را نشان الماس می داد. رجب خسته
می شد. در همان اتاق شب زفافشان رهایش می کرد. رجب می رفت کنار صغرا می نشست. صغرا برایش عشوه می آمد. رجب بچّه را ماچ می کرد. تا خود صبح صدای نجواهای رجب و خنده های ریز صغرا را می شنید هنوز هوا خیلی سرد بود. همۀ ماه پنهان شده بود و باد بدتر زوزه می کشید.
دو ساعتی بعد از اینکه رجب می رفت سر و کلّۀ پیرمرد گوژپشت پیدا می شد. تازگیها پایش معیوب شده بود. عصا زیر بغل می گرفت. صدای برخورد نوک عصایش با زمین الماس را هراسان می کرد. چیزی کم کم همۀ وجودش را می گرفت. صداها شدیدتر می شدند. آب از لب و لوچۀ حشرات موذی ناشناس راه افتاده بود و صدای ملچ ملچ جویدنشان را می شنید. پیرمرد گوژپشت امشب انگشتر بدلی دستش کرده بود. همان چیزی که همین امشب از الماس دزدیده بودندش.
الماس می ترسید. با هر قدم گوژپشت الماس دو قدم به عقب می رفت. پوزخندی چندش آور بر لبان گوژپشت بود. مثل اینکه از چشمهای بغ و رنگ پریده الماس هم لذّت می برد. الماس داشت پس می افتاد و دیوار سد گریزش شده بود. پیرمرد به او رسیده بود. دستش را بالا آورده بود. الماس چمباتمه زده بود. پیرمرد با انگشتهای کلفت پر از چروکش در جیب اورکتی که معلوم نبود از کجا یا از کدام گدای دیگر دزدیده بود را باز کرده بود. یک مشت نقل کثیف از جیبش بیرون آورده بود. به روی الماس خم شده بود و آنها را جلوی پایش ریخته بود ...
صبح می شد.
الماس بیدار می شد. دیگر کسی مرده اش را به او نمی داد که کفنش کند. آخر چو افتاده بود که الماس دیوانه شده است. هر جا می شد می نشست. کاسۀ مسی اش را دستش می گرفت دوباره شب می شد و رجب به سراغش می آمد. الماس بعضی وقتها جوان و خوشگل بود. بعضی وقتها صورتش پر از چروک و زرد بود. بعضی وقتها شلیطۀ پر از پولک عروسی اش تنش بود و بعضی وقتها لباسهای چرک مردگانی را که بجای دستمزد به او داده بودند، پوشیده بود. نگاههای رجب هم جورواجور می شد. الماس نمی توانست تکان بخورد. صدای برخورد چیزی به کف سیمانی حیاط را می شنید تاب رعشه و ترس نداشت. حضور کسی را احساس کرد. چیزی مثل سایه ای مخوف به رویش خم شد. حس کرد نگاهی به او ثابت شده است ولی خیلی زود سایه رفت.
سطح سیمانی مرده شورخانه کاملاً روشن شده بود. الماس هنوز همانطور دمرو کنار حوض افتاده بود. اگر چیزی بود و او هم مثل حشرات مرموز ناشناس می جویدشان چقدر خوب می شد. سطح سیمانی تیره و تیره تر می شد. روشنایی کمتر و کمتر و سایه ها دراز و درازتر می شدند. تا اینکه مرده شوی خانه کاملاً تاریک شد.
رجب و صغرا و پیرمرد گوژپشت در مرده شورخانه بودند. بالای سرش جمع شده بودند رجب با دو رج دندانهای سیاه کرم خورده اش کسی را نشانش می داد. پیرمرد گوژپشت با پوزخند مرموزش چیزی زیر لب می گفت. خم می شد و بلند می شد و در هوا نقل های کثیف پخش
می کرد. صغرا چادر گلدار اطلسی اش را سرش کرده بود. دور تا دور دیوارهای مرده شوی خانه می چرخید و بلند بلند قهقهه می زد. آنطرف تر همه بچّه هایش را آورده بود به الماس نشانشان
می داد و بلندتر قهقهه می زد. صدای جویدن ها وضوح خودشان را از دست داده بودند. سطح سیمانی دیگر سرد نبود. از رجب جز دو رج دندانهایش چیز دیگری دیده نمی شد. فقط صدای قهقهه های صغرا را می شنید. پیرمرد گوژپشت تصویرش خیلی کمرنگ شده بود.
باد شدیدتر زوزه می کشید. ماه کاملاً پنهان شده بود. سردی هوا خون را منجمد می کرد. صدای برخورد برگهای درختان با هم وحشتناک تر از همیشه شده بود. ارواح سرگردان بر بام
مرده شوی خانه پایکوبی می کردند. مورچه ها اندام های بزرگتری از مردگان را به دندان گرفته بودند. پیرمرد گوژپشت سریعتر می آمد. ولی الماس هیچکدام را حس نمی کرد.
7- فاطمه شکرانی
در سال 1345 در دزفول دیده به دنیای وجود گشود. از کودکی عشق به نقّاشی و نوشتن سراسر وجودش را پر ساخته بود. در جوانی حادثه ای دردناک پردۀ سکون بر قلم پرشورش افکند در حالی که در درونش انقلاب و آشوب نوشتن بود. از سال 1385 مجدّداً به سمت و سوی نویسندگی پیش رفت و با راه اندازی وب سایتی به نام ساغر صحرا پرده های سکوت و سکون را درید و به نوشتن پرداخت و آنچه که همیشه در پی آن بود و آرزوی شکوفایی آن را داشت دوباره به او حیات دیگری بخشید. نقّاشی پاره ای از وجودش است که در هر فرصتی به آن می پردازد. وی اکنون در یکی از مجتمع های غیر انتفاعی دزفول کار می کند. از آثار او داستانهای شیطونک، پرواز، رؤیا، عنکبوت، دایره و «خوابی که مادر برایم دیده بود»7 آماده ی چاپ است. داستان اخیر او دغدغه های درونیش را بازگو می کند.
خوابی که مادر برایم دیده بود :
مدّتی است مدام خواب می بینم می خواهم خودم را بکشم. هر وقت می خوابم همین خواب را می بینم. البتّه سالها پیش هم یکبار خواب خود کشی را دیده بودم. آن موقع هم همینطور بود. همین که می خوابیدم خواب مادرم را می دیدم. سراسیمه بود. می آمد و می گفت باید نجاتم دهی. شاید هم این خوابهای اوست که می بینم. بلند می شدم از خانه می زدم بیرون، می رفتم روی پل، بدون هیچ ترسی روی نرده های پل می پریدم و از آنجا شیرجه می زدم پایین و درست می افتادم توی آب رودخانه وسط دو تخته سنگ، آنقدر می رفتم پایین تا آب ازسرم می گذشت. بعد مثل فنری که از جا کنده شده باشد می آمدم بالا. هر چه می خواستم فریاد بزنم نمی شد. انگار کسی گلویم را گرفته بود و فشار می داد. بعد هم از توی رودخانه پرت می شدم بیرون، مادر
می آمد لباسهای خیسم را وارسی می کرد از بالا تا پایین و از جیبم دو ماهی در می آورد. من وحشت زده به ماهی ها زل می زدم. ولی مادر با آرامش ماهی ها را می برد و به مردی که
نمی شناختم و نمی دانم از کجا پیدا شده بود می داد.
مرد ماهی ها را در یک آکواریم شیشه ای می گذاشت و من از خواب می پریدم. امّا این یکی خوابم فرق می کند بیشتر به کابوس می ماند. برای همین با یک چشم به خواب می روم. ولی بدبختی اینجاست با چشم باز هم خواب می بینم. مادر می آید اینبار گریه می کند. من توجّه
نمی کنم. شیون می کند. زیر لب می گویم دوباره برایم خواب دیده، می گوید فرشته مرگ به دیدارش آمده و تنها راه نجاتش خودکشی من است. نگاهم به نگاهش می افتد. چقدر ترسیده و رنجور است. بیچاره مادر دلم برایش می سوزد. همین طور برای چمدانهایم که بسته شده و به گوشه دیوار تکیه داده اند و به ماهی ها که حالا بزرگ شده اند و با شیطنت بالا و پایین می پرند و خودشان را به شیشه می کوبند. نمی دانم آکواریم سوراخ شده یا چسبش وا رفته که نشت می دهد و آبش روی زمین می ریزد و مردی که نمی شناسم به دیوار تکیه داده و به من، مادر و آکواریم سوراخ نگاه می کند. شروع می کنم به دویدن آنقدر می دوم تا از نفس می افتم. انگار در یک میدان هستم. جمعیّت زیادی دور تا دور آنرا احاطه کرده است. جلو می روم. همه دور یک سکو جمع شده اند. بالای سکو چوبه داری نصب شده. از پلّه ها بالا می روم. جمعیّت سوت می زند. من غمگینم، مردی که نمی شناسم جلو می آید. دستمالی در دست دارد. می خواهد چشمهایم را ببندد. دستش را پس می زنم. دستمال می افتد.
خنجری در دستش است. خنجر را از دستش می گیرم. جمعیّت یکصدا سوت می کشد و دست می زند. چشمم به مادر می افتد که جلوی صف ایستاده. آکواریم هم روی دستهایش است. حالم بد می شود. از همه بدم می آید. دستم را با قدرت بالا می برم و خنجر را روی سینه
می کشم. جمعیّت هنوز دست می زند و سوت می کشد. قلبم را از سینه بیرون می کشم. مردی که
نمی شناسم جلو می آید. قلبم را از دستم می قاپد. حلقه طناب دار را به آن می آویزد و طناب را بالا می کشد. قلبم همچون پاندول ساعت از طناب آویزان است و تکان می خورد. دو قطره خون از آن می چکد و پایین می افتد. جمعیّت هنوز سوت می کشد. مادر غمگین است. چشمم به
ماهی ها می افتد. گوشه چشم ماهی ها اشکی است. سراسیمه از خواب می پرم. مادر بالای سرم ایستاده است.
8- زهرا بهرامی نژاد
در سال 1357 در دزفول پا به عرصۀ وجود گذاشت. کارشناس ارشد جامعه شناسی از دانشگاه چمران اهواز و مدیر دبیرستان سردشت می باشد. آقای عبّاس عبادی در مورد کتاب پدرخوانده اثر او که مجموعه ای از داستانهای کوتاه است می گوید : نگرش او به داستان، نگرشی سنّتی و کلاسیک است امّا در بعضی از قصّه ها، رگه هایی از نوآوری به چشم می آید که نوید فرداهای بهتر را می دهند. جان و جوهر داستان ـ هرچند نسبی ـ در رگهای این اثر جریان دارد.
اثر دیگر او «حکایت عمو نوروز» است.
داستان «گربه جان»8 از کتاب پدرخوانده نثری ساده در پیش چشم می گشاید.
رازی درون سینه من می سوخت
می خواستم که با تو سخن گوید
از خانه ی بلوری ماهی ها
دیگر صدای آب نمی آید
فکر چه بود گربه ی پیر تو
کو را به دیده خواب نمی آید.*
فروغ فرخ زاد
گربه جان
آن اوایل که تازه با آقا کاوه آشنا شده بودم خیلی تعجّب می کردم. آخر از میان همه ی عشقهای دنیا او عاشق خونین دل گربه بود. بله، همین زبان بسته که تو دنیا از هر رنگ و شکل و اندازه اش را فت و فراوان پیدا می کنیم. امّا گربه آقای کاوه الحق هم که گربه بود. خوش استیل و با اصل و نسب و صاحب اجداد شناخته شده. آقا کاوه هم از هیچ تلاشی برای خوش گذشتن به گربه – که گربه جان صدایش می کرد – فروگذار نبود. روی سفره غذا گربه جان کنارش بود. توی مهمانی ها گربه جان کنارش بود. خلاصه همه جا گربه جان بود. هر کجا که آقا کاوه می رفت هر کسی حرفی داشت. حرف های او همه در گربه جان خلاصه می شد. خیلی ها فکر می کردند آقا کاوه بفهمی نفهمی خله و البتّه بی عار و بی درد. امّا من که آقا کاوه را از نزدیک می شناختم هیچ وقت این طوری فکر نمی کردم. هر روز که می گذشت آقا کاوه عاشق تر می شد. کار را به جایی رسانده بود که خانواده اش مرتّب به او تذکّر می دادند. امّا هیچ فایده ای نداشت.
اواخر پاییز بود. آقا کاوه تصمیم گرفت دست به کار بزرگی بزند .به همین خاطر چند اعلامیّه در سطح شهر پخش کرد و از دوستداران گربه ها خواست تا به کمک هم انجمن هواداران گربه ها را تشکیل دهند. البتّّه از ترس تذکّرهای پی درپی خانواده و دوست و آشنا آقا کاوه پنهانی این کار را انجام داد.
زبان چرب و نرم و بیان گویایش در مدّت کوتاهی هواداران زیادی را دور او جمع کرد. همه یک گربه در بغل گرفته بودند. امّا من هنوز گربه ای نخریده بودم. این موضوع از دید آقا کاوه پنهان نماند و گفت :
- تو محافظه کاری، بابا از چی می ترسی از بابا و ننه ات یا ماموران شهرداری؟
راستش می ترسیدم. خودم هم نمی دانم از چه چیزی. امّا هرچی بود ته دلم راضی نبود قاطی افکار او و همپالکی هایش شوم. از این انجمن ها زیاد دیده بودم که آخر سر همه بی سرو صدا و بدون هیچ فایده ای به فراموشی سپرده شده بودند. فقط مدّتی بعضی ها سرگرم می شدند و وقتشان تلف می شد.
یک ماهی نگذشته بود که امسال آقا کاوه با گربه های رنگارنگ و عجیب و غریب در سطح شهر پیدا شدند. البتّه گربه جان میان همه آنها تکِ تک بود.
نزدیک عید بود. آقا کاوه آخرین جلسه سالانه ی انجمن هواداران گربه را تشکیل داد. سال نو نیامده لباس عید گربه جان را تنش کرده بود. یک کت و شلوار شیک وطنی، یک کلاه غربی که فکر می کنم مارک فرانسوی داشت، یک پیراهن همین کشور بالا دست دریاچه و بالاخره یک جفت کفش راحتی جلو باز – حتماً به خاطر پهن بودن پاهای او – براستی که از سلیقه بی عیب و بی نقص آقا کاوه حکایت داشت. طبق معمول سخنران ابتدای جلسه خودش بود. به هواداران توصیه می کرد تا می توانند از گربه هایشان مواظبت کنند. در تربیت آنها بکوشند. بعد هم از نمونه شعرهای موش و گربه ی عبید ذاکانی و حرف های دلنشین و پند آموز کلیله و دمنه تا حرف های بودار سیاسی، اجتماعی و اقتصادی مونتسکیو، هگل، دکارت، مارکس، هایدگر و خرنامه روسی که این آخری هیچ ربطی به گربه نداشت، برای هواداران می خواند و آنها هم وظیفه داشتند طبق اصول انجمن هواداران بی کم و کاست به جای لالایی برای بچّه ها شب در گوش گربه هایشان بخوانند.
خنده ام گرفته بود هرچند هنوز گربه ای نخریده بودم اما به لطف دوستی با آقا کاوه مهمان افتخاری همه جلسه ها بودم. بعضی وقتها هم برایش نوشته هایی را تهیّه می کردم. امّا این بار آقا کاوه حسابی قاطی کرده بود و در آخر جلسه مثل یک آدم حسابی می گفت :
- دوستان عزیز، خواهش من این است که هیچ وقت از نیچه و همین هدایت خودمان برای گربه ها مطلبی نخوانید. فراموش نکنید که گربه ها خیلی حسّاسند.
حرف هایش که تمام می شد و نگاهش از ورقه ی جلویش به هواداران می افتاد تازه متوجّه می شد که همه چشم ها به لباس های گربه جان است و چند نفری هم از دیدن زیادی لباس ها خسته شده بودند چرت می زدند.
این اواخر از سر کمک ها – کسی موضوع را نفهمید – برای تماشای مسابقه های فوتبال جام جهانی کره – ژاپن به این کشورها مسافرت کرده بود. وقتی برگشت حسابی پکر و درهم بود. انگار حواسش سر جایش نبود. حالش روز به روز بدتر می شد. از طرف دیگر انجمن نیز وضعیّت نامساعدی پیدا کرده بود. از وقتی ماموران شهرداری به صاحبان گربه ها هشدار داده بودند، هر روز شاهد کم شدن هواداران انجمن بود. خودش هم هیچ حرف تازه ای برا ی هواداران نداشت.
گربه ها یکی یکی در سطح شهر ول می شدند. مأموران شهرداری برای رعایت بهداشت شهر مجبور به جمع آوری آنها بودند.
دیگر از بوسه های سخت و سفت آقا کاوه بر روی لپ های گربه جان خبری نبود. برای رعایت حال دوستی به دیدارش رفتم. حالت دیوانه ها را داشت. انگار تو کره – ژاپن خیلی چیزها فهمیده بود. برای این که کمی از آن حال و هوا بیرونش بیاورم خندیدم و گفتم :
- راستی از بازی کدوم تیم خوشت اومد؟ ببینم با کدام بازیکن عکس گرفتی ؟
با نارحتی دستی به سر گربه جان که بی حال در بغلش افتاده بود کشید و گفت :
- تو هم دلت خوشه، امیدوار بودم سنگال بره تا فینال بعد بیفتد روبروی یکی از تیم های استعماری ....
مغزم سوت کشید. حرفش را قطع کردم و گفتم :
- حرف های تازه می شنوم،تو رو چه این حرف ها، تو که سیاسی نبودی ؟
خنده سردی کرد و گفت :
- خودم هم نمی دونم. ولی اونجا با خیلی از اختلافات بین کشورهای پیشرفته و جهان سوم آشنا شدم. اگر سنگال می رفت بالا و می افتاد روبروی یکی از اون تیم ها شاید کشورهای جهان سوم به توانایی های خودشون تو عرصه های دیگر هم باور پیدا می کردن.
نمی دانستم بخندم یا تعجّب کنم، آخه آقا کاوه عاشق زبان بسته ها حالا عاشق آدم ها شده بود. همان کسی که به فکر نا امید نشدن گربه ها بود حالا خودش حسابی نا امید شده بود.
نگاهی به گربه جان کردم هنوز بی حرکت بود. برای اوّلین بار دستی به سرش کشیدم و گفتم :
- انگار حال گربه جان هم خوب نیست.
ناخودآگاه نگاهم به سبیل گربه جان افتاد. انگار سبیل هایش از دو طرف زیادی کوتاه شده بود. امّا آقا کاوه متوجّه نشده بود. شاید هم خودش همین بلا را سرش آورده باشد.
اواخر مرداد ماه بود که آقا کاوه را در کوچه نرسیده به منزلشان دیدم. حالش کلّی بهتر شده بود. گربه جان با او نبود. نگاهم کرد و گفت :
- عاقل شده ام نه؟ مامانم که این طوری میگه. روان پزشک هم گفته بود همه افسردگی ام از گربه جان بوده. من هم ولش کردم. سردر نمی آوردم. آن همه وابستگی یک شبه از دل آقا کاوه بیرون شده بود. هنوز چند قدمی از آقا کاوه دور نشده بودم که ماشین شهرداری از آنجا رد شد. صدای میومیوی ضعیفی به گوشم خورد و کلاه عید گربه جان هم دیده می شد.
9- زهرا خلفی
سال 1325 در اهواز به دنیا آمد و مدّت 42 سال است که ساکن دزفول می باشد. کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی است و دبیر بازنشسته آموزش و پرورش. 12 سال است که در دانشگاه آزاد اسلامی دزفول تدریس می کند. با دل سپاری به امر پژوهش و نوشتن مقاله و علاقه و پیگیری مداوم در این کار روزگار را سپری می کند. گاهی هم مجالی دست می دهد و داستانی می نویسد و شعری می سراید. از آثار او چاپ سه کتاب با عناوین «سیمای حضرت علی (ع) و فاطمه زهرا (س) در ادب فارسی»، «لنگه کفشی بر آوار» و «شرنگ شیرین» و نیز تعداد 25 مقاله می باشد که در مجموعه مقالات همایش های منطقه ای و یا ملّی در ایران چاپ شده اند. داستان های قوزی، شهرداری و بازخوانی کتاب ترس و لرز غلام حسین ساعدی و ... در فصل نامه شهرزاد و
نشریه های دانشجویی به چاپ رسیده اند.
داستان «قوزی»9 از فصل نامه شهرزاد از درونیات و عواطف و احساسات «خشنود» سخن می گوید.
قوزی :
تمام دلخوشیش این بود که پنج شنبه ها وقتی مدرسه تعطیل می شد غذایی می خورد و راه می افتاد که با بلم خودش را به شهر برساند و به خانۀ امیری برود. در آنجا کمتر به یاد دردهای درونش می افتاد. بار نگاه اطرافیان برآن برآمدگیهای روی دوشش بدجوری سنگینی می کرد. در تنهایی غصه می خورد. چشم بچّه های مدرسه دیگر بر آن برآمدگیها عادت کرده بود. امّا روزهای اوّل که هنوز برای بچّه ها عادی نبود آنها به قوز او چشم می دوختند. چه کار می توانست بکند. باید تحمّل می کرد. به خانۀ امیری که رسید طبق معمول گوشۀ اتاق مؤدّبانه روی دو زانو نشست. محمّد به محض ورودِ قوزی، با خوشحالی روی قوز پشتش پرید و در حالی که دست های خود را مثل سوارکاران تکان می داد، می خواست به خیال خود اسب را به جولان درآورد. آقای امیری ضمن سرزنش محمّد گفت : «بچّه! بازم اومدی آقای خشنود را اذیّت کنی». خشنود مثل همیشه آرام بود و کم حرف می زد. یکی از دخترها دفترچۀ نقاشی را جلوی او گذاشت که برایش نقّاشی بکشد و دیگری هم وسایل خوش نویسی خود را. محمّد و محسن هم هر لحظه برای سواری در کمین بودند.
تکیه کلامش «علی الله» بود. وقتی در بازی حکم دوستانه با آقای امیری حاکم بود و
می خواست حکم کند می گفت : مثلاً «علی الله اسپیک» «علی الله دل قرمز» و شلیک خندۀ بچّه ها بلند می شد. یا علی الله می گفت و نقّاشی را شروع می کرد. این بار تصویر غازی را کشید با سینۀ جلو آمده. مثل اینکه ناهنجاری اسکلتی خود را در این پرنده منعکس می کرد. غیرطبیعی بودن قفسه سینه اش سبب شده بود که دو برآمدگی تیز در جلو سینه و ستون فقرات درست بشود. جناغ سینه جلو آمده بود و این ناهنجاری فشاری سنگین بر ریه ها و قلب وارد می کرد. مادرزادی بود. چه می شود کرد؟ در ابتدای استخدام او را از قزوین به خرّمشهر فرستاده بودند. در خرّمشهر هم او را به ده عرب نشین محرزی فرستادند. دهی در کنار شطّ خرّمشهر با نخل های سر به فلک کشیده و خانه های گلی. بچّه های عرب، فارسی را به سختی صحبت می کردند و خشنود روزهای اوّل دچار مشکلاتی شد که پس از مدّتی با بردباری زیاد توانست تا حدّی بر آنها غلبه کند. حتّی یک بار هم نشد بچّه ای را تنبیه کند و یا با صدای بلند با کسی حرف بزند. آرامش و حالت بسیار طبیعی چهرۀ صبورانه اش عیب ظاهرش را از نظر کسانی که به دیدنش عادت کرده بودند پوشانده بود. بچّه ها دوستش داشتند و برایش ماست و دوغ می آوردند و او در صورتی می پذیرفت که اطمینان داشت فشاری بر خانواده ای وارد نشود. بیشتر اوقات آنها را برای خانوادۀ امیری می آورد. آقای امیری در اداره وقتی فهمید که او در این شهر هیچ کس و هیچ جایی را نمی شناسد او را به خانه آورده و گفته بود که می تواند روزهای تعطیل به آنجا بیاید. حالا مدّتی بود که خشنود با
بچّه ها انس گرفته بود. وقتی تنها می شد از خود سؤال می کرد که : «مگه میشه تا آخر عمر همین طور بمونم؟ منم دل دارم تا کی این وضع ادامه داره. کی به من زن می ده با این دوتا قوز. کی حاضر می شه جفتش راه برم تو خیابون». برای نشستن و خوابیدن مشکل داشت. با همۀ اینها بردبار و پرتحمّل کار خود را دقیق انجام می داد. دنده ها که حالت طبیعی نداشتند روی ریه ها فشار می آوردند و تنفّس را برایش مشکل می کردند و خودش به خوبی می دانست که به زودی این فشارها برایش دردسر می شوند. فکر می کرد هیچ کس دردش را درک نمی کند. گاهی اوقات به خودش می گفت : «کاش اصلاً من یک اسب بودم که رو زینم سوار می شدند نه رو قوزم. مادرم هم که دلش خوشه و میگه می خوام برات زن بگیرم. از همون قزوین خودمون. مگه یادش رفته او شبی که می خواستیم با خاله و دخترخاله ها به سینما بریم. دخترها یواشکی بهم می گفتند : یه طوری با هم راه بریم که خشنود پشت سر ما باشه و مردم خیال نکنن که ماها با اونیم. وقتی قوم و خویش این طورن پس بقیه چی بگن».
آن روز پنج شنبه خشنود راه افتاد که به شهر بیاید پیراهن سفید و نوی خود را پوشیده بود با سر و روی آراسته از میان نخل ها گذشت. باد هم به شدّت می وزید. به ساحل رسید. بلم چی نزدیک شد و با صدای بلند گفت : «السّلام آقای معلم. بفرما بفرما!»
خشنود به آرامی سوار بلم شد. امواج شدید به کنارۀ بلم برخورد می کردند و بلم چی پاروزنان سینۀ شط را می شکافت. شطّ درون خشنود هم موّاج شده بود. درونش جوششی داشت و طوفان به پا می کرد. امواج متلاطم روز عروسی دخترخاله اش را به یادش انداخت. می زدند و
می رقصیدند. عروس در کنار داماد و شادی در چهره همه و او به آرزوهای خود فکر می کرد که هرگز جامۀ عمل نمی پوشند. دست عروس را گرفت. دیگر از آن دو کوهان تیز خبری نبود و احساس سبکی می کرد. رقص امواج، صدای برخورد آب به بلم، صدای موزیک، رقص و هیاهوی بچّه ها. چه ولوله ای به پا بود! و صدای بلم چی که : «آقا معلم حواست کجاست رسیدیم. بفرما. بفرما پیاده شو». و خشنود یکباره تکانی خورد و به خود آمد. سر بلند کرد و با گامهای آرام قدم به ساحل گذاشت. در حالی که می دانست باید منتظر روزی باشد که ناهنجاری اسکلتی قفسه سینه بر اعضای درونی بدن اثر گذاشته و کم کم ریه ها و قلب و معده را از کار بیندازد.
من ا... التّوفیق
زهرا خلفی ـ عضو هیأت علمی
دانشگاه آزاد اسلامی واحد دزفول
پانوشت ها
1- پشت پرده ی سکوت، خطّی از باران، ص 8
2- فصلنامه ی شهرزاد،شماره ی 4و5، نهمین پایه ی پل، ص 5
3- فصلنامه ی شهرزاد، شماره ی 2و3، یک بعدازظهر گرم، ص 14
4- فصلنامه ی شهرزاد، شماره ی 1، جادوگر، ص 3
5- همه ی چشم های بسته خواب نیستند، ص 13
6- فصلنامه ی شهرزاد، شماره ی 2و3، الماس، ص 23
7- خوابی که مادر برایم دیده بود، در دست چاپ
8- پدرخوانده، گربه جان، ص 28
9- فصلنامه ی شهرزاد، شماره ی 1، قوزی، ص 8
منابع و مآخذ
1- ادوار نثر فارسی، از مشروطیّت تا انقلاب اسلامی، هرمز رحیمیان، سازمان مطالعه و تدوین کتب علوم انسانی دانشگاهی (سمت)، چاپ چهارم، زمستان 1385
2- پدرخوانده، زهرا بهرامی نژاد، انتشارات دارالمؤمنین، چاپ اوّل، 1384
3- پشت پرده ی سکوت، سیّده مهشید پیام، انتشارات اهورا قلم، چاپ اوّل، تابستان 1383
4- فصلنامه ی شهرزاد، شماره ی 1، انجمن قصّه نویسان دزفول، تابستان 1380
5- فصلنامه ی شهرزاد، شماره ی 2و3، انجمن قصّه نویسان دزفول، پاییز و زمستان 1380
6- فصلنامه ی شهرزاد، شماره ی 4و5، انجمن قصّه نویسان دزفول، بهار و تابستان 1381
7- همه ی چشم های بسته خواب نیستند، معصومه باقری (کیمیا)، انتشارات کوثر غدیر، چاپ اوّل، 1387