باسمه تعالي
زبان فارسی و وحدت ملّی و انسجام اسلامی
چکیده
شاعران و نویسندگان ایران از دیرباز به آثار و نوشته های خود پیرامون مسأله ی اتّحاد ملّی و انسجام اسلامی غنی بخشیدند و آنها را به زیور این ارزش ملّی و مذهبی آراسته نموده و زینت دادند. آنان به قرآن کریم توجّه داشته و آیات الهی مربوط به اتّحاد اسلامی را نظرگاه خود قرار
داده اند و به این نکته واقف بودند که آیات منوّر الهی، گفتار کسانی را که به تثلیث قا ئلند برابر شرک می داند و با عبارت « اِنَّما اللهُ اِلهٌ واحِدٌ » به مردم می نمایـاند که وحـدت کلمه خیـر و رستگاری آنـان را تأمـین می کند و نیز « کانَ الناسُ اُمةً واحدةً » و « رَبَّکُمُ الَّذی خَلَقَکُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ» نشانگر آن است که وحدت، زبان حق و اختلاف زبان شیطان است و مسـلـمین از جنود خـدا هسـتند و هرگز با تفـرقه و ایجـاد مفارقت میـان افـراد خود را جـزو لشـکر ابـلیس قرار
نمی دهند.
اگر تمام قشرهای ملّت های اسلام به حکم « اِنَّما المُؤمِنونَ اِخْوَةٌٌٌ فَاَصْلِحوا بَیْنَ اَخَوَیْکُمْ» گردن نهند. اَبَرقدرتان هرگز نمی توانند کوچکترین ضربه ای به عالم اسلام وارد نمایند. ملّت اسلام اگر بخواهند می توانند حیله ها و دسیسه های قدرت شیطانی را سرکوب نمایند چون می دانند « یدُ اللهِ مَعَ الجماعةِ» است و از یک قطره هیچ کاری برنمی آید، بلکه از قطرات باران سیل عظیم راه
می افتد و سدّ بزرگ را می شکند و دریاها به وجود می آورد.
اگر دو یار موافق دو دل یکی سازد فلک به یک تن تنها چه می تواند کرد؟
- دو دل یک شـود بشکـنـد کـوه را پـــراکـــنــدگـــی آرد انـــبـــوه را
من ا.. التّوفیق
زهرا خلفی – عضو هیأت علمی دانشگاه آزاد اسلامی واحد دزفول
باسمه تعالي
زبان فارسی و وحدت ملّی و انسجام اسلامی
مقدّمه
ملّت مسلمان ايران همگي در تحت پرچم توحيد هستند و همين پرچم توحيد با دست هاي پيوستة و واحد مي تـواند در برابـر سيل كبر و كفر ، استوار و پابرجا برافراشته گردد و برفراز بام اتّحاد مسلمين به اهتزاز درآيد .
اتّفاق و اتّحاد ملّت ايران ، تعالي و پيشرفت آنان را مهيّا مي سازد و آنان را به سمت و سوي رستگاري و پیروزي مي كشاند . ملّت ايران باید با هوشياري و بيداري نقشه هاي رياكارانه ي دشمنان اسلام را نقش برآب سازند و با هم دلي و هم بستگي سدّ راه آنان گردند و فريب هاي آنان را خنثي نمايند .
دستهاي ناپاكي سعي دارند كه با طرح مسايل پوچ و بي معنا وحدت ملّي را از هم بپاشند و از تفرقه و جدايي قوميّت سخن به ميان مي آورند كه اقوام مختلف ايراني را به جان هم بيندازند و از آب گل آلود ماهي بگيرند و با شعار «تفرقه بينداز و حكومت كن» مي كوشند به مطامع شوم خود نائل شوند . در اين هنگام است كه ملّت ايران و مسلمان بايد از هجوم و نفوذ زورمندان جلوگيري كنند .
در عصر حاضر كه مستبدان و ابرقدرتان جهان تلاش مي كنند كه ملّت ايران را در زير يوغ استعمار و استبداد ، خرد و نابود سازند ، در اين زمان كه امپرياليسم شرق و غرب مي كوشد سلطه و قدرت خود را با نمايش تسليحاتي عرضه نمايد و با صدور سرمايه به كشورهاي زيرسلطه و كشمكش بر سر تسلّط بر آنها پيشرفت نظام سرمايه داري و قدرتهاي مالي و انحصاري خود را نشان دهد، ملّت مسلمان ايران بايد يكي شوند و دست دردست هم ، زنجیروار اجازه ندهند که سلسله ی وحدت از هم بپاشد و باید در برابر اجانب و عمّال اجانب با ايمان راسخ و اتّكال به خدا مقاومت ورزند .
شاعران و نويسندگان ايران از ديرباز با اشعار و نوشته هاي خود نقش خود را در مورد بيان وحدت و انسجام اسلامي به خوبي ايفا نموده و اين مسئوليّت خطير را كه همانا تحريض و تشويق ملّت مسلمان ايران جهت يگانگي و هم بستگي بين اقوام مختلف ايراني است ، به ثبوت
رسانيده اند . اين بزرگان و فرهيختگان شعر و ادب فارسي با تلاش و كوشش وافر در غنا بخشيدن به وحدت ملّي و اسلامي ، يكي از عناصر كليدي و مهم اين امر شايان توجّه بوده اند . اين مفتخران ملّي دستاوردهاي گرانمايه ي خود را كه محصول تراوش انديشه و ذهن بكر و نوآفرين آنان در خصوص وحدت و اتّحاد ملّي و انسجام اسلامي است ، به فرزندان اين مرز و بوم اهدا نموده اند .
شماري اندك از اشعار و نوشته هاي اين سخن آفرينان تعهّدگرا و دلسوز كه اتّحاد اسلامي ايران مرهون تراوشات افكار بديع و عرق ريزي انديشه هاي ناب آنان است ، در اين مقاله به عنوان نمونه بيان شده است .
اين اشعار و نوشته هاي ماندگار رمز پايداري و هم بستگي ملّت مسلمان ايران در برابر هجوم تازي ، ترك ، مغول ، افغان ، و ابرقدرتان شرق و غرب مي باشند كه زاده ي عصاره ي جان ، خون چگر ، غليان انديشه ، خيزش روح و رستاخيز ضمير آفرينندگان آنهاست .
فصل اول : شاعران
فردوسي که زنده كننده ي زبان فارسي ـ يكي از مؤلّفه هاي برجسته ي وحدت ملّي ـ است در باره ي هم پشتي و اتفاق چنين مي سرايد :
زدانـا تــونشنـيـدي ايــن داسـتان كـه برگويد از گفتـه ي بـاستان
كه گر دو برادر نهند پشت پشت تن كوه را خـاك مـاند به مشت
در بيت زير كه از سخنان رستم به اسفنديار است ، واژۀ پشت به مفهوم پشتيبان است :
نـگـه دار ايــران و شيــران منـم به هر جاي پشت دليران منم2
در نامه ي قيصر به خسروپرويزسروده شده :
هـمه دوسـتـدار و بـرادر شـويـم بود نيز گه گه كه كهتر شويم3
در پيام گشتاسب به قيصر چنين آمده :
همه سربه سر با تو پيـمان كنند روانها به مهرت گروگان كنند4
سخن دبير بزرگ به بهرام چوبينه به سبب كشتن جادوگر :
همه شهر ايران به تو زنده اند همه پهلوانان تو را بنده اند5
هم بستگي و پيمان و سوگند پهلوانان ايران جهت مقابله با تركان پس از شكست خوردن از
تركان :
همه يكسره پشت پشت آوريم مگر نام رفته به مشت آوريم6
سنايي غزنوي :
آب را چون مدد بود هم از آب گلستان گردد آنچه بود خراب7
خاقاني شرواني :
زصفّ تفرقه برخيز و برجمع صفا بگذر كه از رندان سلطان دل سپاه اندر سپاه آنك8
نظامي گنجوي :
پركندگي از نفاق خيزد پيروزي از اتـّفاق خيزد 9
مولوي:
|
هيـچ بـانـگ كــف زدن آيــد بـه در
|
|
از يكـي دسـت تـو، بـي دسـت دگـر10
|
|
اتّحـاد يـار بـا يـاران خــوش اسـت
|
|
پاي معني گير ، صورت سـركش اسـت 11
|
|
نقــش مــن از چشـــم تـو آواز داد
|
|
كه «منم تو» ، «تومني» ، در اتـّحاد
|
|
يك درم تان مي شود چار ، المـراد
|
|
چار دشــمن مي شـود يك ، زاتّحاد
|
|
تـفــرقـــه در روح حــيـوانـي بــود
|
|
نـفـس واحد ، روح انـسـاني بود 12
|
«شرح اِنّما المؤمِنونَ اِخوَةٌ ، و العُلماءُ كَنَفسٍ واحِدَةٍ» از زبان مولوي :
|
كرده ي او كرده ي توست اي حكيم !
|
|
مــؤمـنان را اتّـصالي دان قـديـم
|
|
مـؤمـنـان مـعـدود ، لـيـك ايـمـان يكـي
|
|
جسمشان مـعدود ، ليكن جان يكي
|
|
جـــان حــيـوانـي نــــدارد اتّـحـــاد
|
|
تـو مـجـو ايـن اتّـحاد از روح باد
|
|
جان گرگان و سگال، هريك جداست
|
|
مـتّحد جـان هـاي شـيران خـداست
|
|
جمـع گفتـم جانـهـاشان مـن بــه اسـم
|
|
كان يكي جان صد بود نسبت به جسم
|
|
همچـو آن يـك نــور خورشيــد سمـا
|
|
صـد بود نســبت به صـحن خـانـه ها
|
|
لـيـك يـك بـاشـد هـمـه انـوارشـــان
|
|
چون كه برگـيري تـو ديـوار از ميان
|
|
چون نمــاند خانــه هــا را قاعده
|
|
مؤمنان مانند نفـس واحده
|
|
باز از هندوي شب چون ماه زاد
|
|
در سر هـرروزني نوري فـتاد
|
|
بر مسـلـمانان نمـي آري تـو رحــم
|
|
مؤمنان خويش اند و يك تن شحم و لحم 13
|
سعدي :
صد هزاران خيط يك تو را نباشد قوّّتی چون بهم برتافتي اسفنديارش نگسلد14
- پــشـه چو پـر شد ، بـزند پــيـل را بـا همه تـنـدي و صلابت كه اوسـت
مـورچــگــان را چــو بــود اتـّفــاق شـيــر ژيـان را بـدرانـنـد پــوسـت15
ابن يمين فريومدي ، هم پشتي دوستان را ، شكست دشمنان مي داند :
دو دوسـت با هـم اگر يك دلند در هـمه كار هزار طـعنۀ دشمـن به نيـم جـو نـخـرنـد
نـظيـر ايـن بـنـمايـم تــو را ز مـهـرۀ نــرد يكان يكان بـه سـوي خـانه راه می نبـرنـد
ولـي دو مـهره چو هم پـشت يكديگر گردند دگـر تپانچه ي دشمن به هيچ رو نخورنـد16
حافظ :
حسنـت به اتـّـفاق ملاحــت جــهان گرفت آري بـه اتّفـاق جهـان مي تـوان گرفـت 17
ملّا محسن فیض کاشانی :
غــزل
|
بیا تا مونسِ هم یار هم غمخوار هم باشیم
|
|
انیس جانِ غم فرسودۀ بیمار هم باشیم
|
|
شب آید، شمع هم گردیم و بهر یکدگر سوزیم
|
|
شود چون روز، دست و پای هم در کار هم باشیم
|
|
دوای هم، شِفای هم، برای هم، فدای هم
|
|
دل هم، جان هم، جانان هم، دلدار هم باشیم
|
|
به هم یک تن شویم و یکدل و یکرنگ و یک پیشه
|
|
سری در کار هم آریم، دوشِ بار هم باشیم
|
|
جدایی را نباشد زَهره ای تا در میان آید
|
|
به هم آریم سر، بر گِرد هم پرگار هم باشیم
|
|
حیات یکدگر باشیم و بهر یکدگر میریم
|
|
گهی خندان ز هم، گه خسته و افگار هم باشیم
|
|
به وقت هوشیاری عقل کلّ گردیم بهر هم
|
|
چو وقت مستی آید، ساغر سرشار هم باشیم
|
|
شویم از نغمه سازی عندلیبِ غمسرایِ هم
|
|
به رنگ و بوی یکدیگر شده گلزار هم باشیم
|
|
به جمعیّت پناه آریم از باد پریشانی
|
|
اگر غفلت کند آهنگ ما، هشیار هم باشیم
|
|
برای دیده بانی خواب را بر یکدگر بندیم
|
|
ز بهر پاسبانی، دیدۀ بیدار هم باشیم
|
|
جمال یکدگر گردیم و عیب یکدگر پوشیم
|
|
قبا و جُبّه و پیراهن و دستار هم باشیم
|
|
غم هم، شادیِ هم، دین هم، دنیای هم گردیم
|
|
بلای یکدگر را چاره و ناچار هم باشیم
|
|
بلاگردان هم گردیده، گِرد یکدگر گردیم
|
|
شده قُربان هم از جان و منّت دار هم باشیم
|
|
یکی گردیم در کردار و در گفتار و در رفتار
|
|
زبان و دست و پا یک کرده، خدمتکار هم باشیم
|
|
نمی بینم بجز تو همدمی ای «فیض» در عالم
|
|
بیا دمساز هم گنجینۀ اَسرار هم باشیم18
|
علي اكبر دهخدا در سروده ي زير مردم وطن را به اتّحاد و يگانگي و مبارزه عليه وطن فروشان دعوت مي كند و مي گويد :
اي مـــردم آزاده ! كجاييــد كجــاييــد آزادگــي افســرد ، بيــاييـد ، بيــايـــد
در قصّــه و تــاريـخ چـو آزاده بخــوانيد مقصود از آزاده ، شماييـد، شــمايـيـــد
چـون گِرد شـود قـوّتتــان، طـودعظـيميد گستــرد چــوبال و پرتان ، فرّهـمـايـيد
بي شبــهه شمــا روشني چشــم جهانيــد در چشمه ي خورشــيد، شما نور و ضيايد
با چاره گري و خـرد خويش بـه هـر درد بر مشــرق رنــجور دواييــد و شفـاييـد
مانا كه به يك زاويه ي خانه حريفي اسـت هين جنبشي از خويش، كه از اهل سراييد
ايــن روبهـكـان تاطمع از ملـك بـبُــرّنـد يــك بــار دگر ، پنـجه ي شيري بنماييد
اندر كفتان چوگـان ، وين گوي به ميــدان با جـلـدي و چـالاكي ، زودش بـربايــيد
بس عقده گشوديـد به اعصار و كـنون هم اين بستـه گشـاييد كـه بـس عقده گشاييد
منـهيد زكف ناچـخ و شمشير و نه زوبـين در حرب و وغاييد نه درصلح و صفاييد19
نيما در شعر زير نماد انساني دردمند و تنهاست كه به افراد جامعه كه
بي تفاوت و بي خيال از جريانات اجتماع و جامعه ي خويش غافلند ، هشدار
مي دهد و از آنان جهت هم سويي و هم دردي كمك مي خواهد :
آي آدمها كه بر ساحل نشسته شاد و خندانيد
ـ يك نفر در آب دارد مي سپارد جان
يك نفر دارد كه دست و پاي دایم مي زند
روي اين درياي تند و تيره و سنگين كه مي دانيد
ـ يك نفر در آب مي خواند شما را
موج سنگين را به دست خسته مي كوبد
باز مي دارد دهان با خشم از وحشت دريده .
سايه هاتان را ز راه دور ديده
آب را بلعيده . در گود كبود وهر زمان بي تابيش افزون
مي كند زين آبها بيرون گاه سر گه پا آي آدمها
در شعـر «مي تراود مهـتاب» نيما جامـعه ی غـفلت زده وعـصر شب زده اي را تـرسيـم
مي كند كه به خواب خرگوشی فرو رفته اند ولي شـاعرنگـران و بي خـواب اسـت و در جستـجوي راهـي بـراي آگـاهي جامعه ي بي خبر است . از آنها مي خواهد با همراهي و
هم بستگي با شاعر آگاه و تلاش گر كه با كوله بار تجربه به سراغشان آمده است ، هم سو و هم دل شوند :
مي تراود مهتاب مي درخشد شب تاب
نيست يك دم شكند خواب به چشم كس و ليك
غم اين خفته ي چند خواب در چشم ترم مي شكند
نگران با من استاده سحر صبح مي خواهد از من
كز مبارك دم او آوردم اين قوم به جان باخته را بلكه خبر
در جگر ليكن خاري از ره اين سفرم مي شكند
نازك آراي تن ساق گلي كه به جانش كشتم و به جان دادمش آب
اي دريغا به برم مي شكند
دستها مي سايم تا دري بگشايم بر عبث مي پايم
كه به در كس آيد در و ديوار به هم ريختشان بر سرم مي شكند
مي تراود مهتاب مي درخشد شب تاب مانده پاي آبله از راه دراز
بر دم دهكده مردي تنها كوله بارش بر دوش دست او بر در ، مي گويد باخود:
غم اين خفته ي چند خواب در چشم ترم مي شكند .
ملك الشّعراي بهار ، از دوران مجد و سرفرازي و عظمت گذشته ی ايران ياد مي كند كه مردم غيور ايران چگونه با هم بستگي و اتّحاد در برابر بيگانگان تا پاي جان ايستادند و جانفشاني ها و ايثارها از خود نشان دادند . او مي سرايد :
زان پـس كه زاسكندر و اخــلاف لعــينش يـك قــرن كشيــديم بلايا و محن را
ناگـــه ، وزش خشــم دهـاقين خـراسـان از بـاغ وطن كرد برون زاغ و زغـن را
خون در سر من جوش زند از شرف و فخر چون ياد كنم رزم كراسوس و سورن را
آن روز كجا شـد كه زيك حمله ي وهـرز بـنـهـاد نجـاشي زكـف اقـليم يمن را
وآن روز كه شاپور به پـيش سُـم شـبـرنگ افـكــنـد به زانـوي ادب والـریــن را
آن روز كجا شد كه زپنـجـاب وز كشـمـير اسـلام بـرون كـرد و ثن را و شمـن را
جـز خرقه ي مـصـلح نـكـند دفع مـفاسد آن فـرقه كه آزرم نـدارد تـو و مـن را 20
و در شعر ديگر مي گويد :
گويند آواز برنخاست زدستي آري در ايــن سـخـن بـه خـردي منـگـر
مردي كز نيروي دو دست برومـند بـاز گشــايد منيـع ســدّ سـكـنـدر
زان دو يكي را اگر ببندي بر پشت مرد به يك دست عاجز آيد و مضطر21
احمد شاملو ، از همه ي ملـّت هاي ستم ديده برای مقابله با دشمن متجاوز و استعمارگر ياري مي خواهد و مي سرايد :
شن چو ! كجاست جنگ ؟ در خانه ي تو در كره در آسمان دور؟
اما تو شن برادرك زرد پوستم! هرگز جدا مدان
زآن كلبه ي حصير سفالين بام بام و ساي من
پيداست شن كه دشمن تو دشمن من است
وآن اجنبي كه خوردن خون توراست مست
از خون تيره ي پسران من باري به ميل خويش نشويد دست!
در شعر زير شاملو ، شاعر امروز را با مردم جامعه پيوند مي زند و از او
مي خواهد كه درد مردم اجتماع خود را دريابد و با آنها يكي شود و مي گويد :
موضوع شعر شاعر پیشین از زندگی نبود در آسمان خشک خیالش ، او
جز با شراب و یار نمـی کرد گــفت و گــو او در خیال بود شب و روز
در دام گیس مضحک معشوقه پای بند
حال آنکه دیگران دستی به جام باده و دستی به زلف یار
مستانه در زمین خدا نعره می زدند !
موضوع شعر امروز موضوع دیگری است امروز شعر ، حربه ی خلق است
زیرا که شاعران خود شاخه یی زجنگل خلقند نه یاسمین و سنبل گل خانه ی فلان
بیگانه نیست شاعر امروز با دردهای مشترک خلق او بالبان مردم
لبخند می زند درد وامید مردم را با استخوان خویش پیوند می زند .
امروز شاعر بایدلباس خوب بپوشد کفش تمیز واکس زده باید به پا کند ،
آنگاه در شلوغ ترین نقطه های شهر موضوع وزن و قافیه اش را ، یکی یکی
با دقّتی که خاص اوست از بین عابران خیابان جدا کند وزن و لغات و قافیه را
همیشه من در کوچه جسته ام آحاد شعر من ، همه افراد مردمند ...
مهدی اخوان ثالث از جامعه ی تنگ و بسته و خاموش ، دچار یأس و شکست می شود . جامعه ای که افراد آن پاسخ سلام را نمی دهند . افرادی که از ترس استبداد و خفقان و جور طبقات حاکمه در لاک خود فرورفته و سردر گریبانند . اخوان از این سردی و بی تفاوتی افراد نسبت به یکدیگر ، از این جدایی ها ، سکون و سکوت ها ، ناهمدلی ها ، ناهمسازی ها و ناهم رنگی ها مأیوس و غم زده است و می گوید :
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت ، سرها در گریبانست
کسی سر برنیارد پاسخ گفتن و دیدار یاران را نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که راه تاریک و لغزانست . وگر دست محبّت سوی کس یازی ،
به اکراه آورد دست از بغل بیرون که سرما سخت سوزانست ...
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفس ها ابر، دلها خسته و غمگین درختان اسکلتهای بلور آجین زمین دلمرده ،
سقف آسمان کوتاه غبار آلوده مهر و ماه ، زمستانست .
هوشنگ ابتهاج و هم سوی با افراد فرودست جامعه که برای به دست آوردن یک لقمه نان بخور نمیری جان می کنند :
دیریست ، گالیا در گوش من فسانه ی دلدادگی مخوان !
دیگر زمن ترانه ی شوریدگی مخواه دیریست گالیا ! به راه افتاد کاروان
عشق من و تو ؟ آه این هم حکایتی است . اما در این زمانه که درمانده هرکسی
از بهر نان شب دیگر برای عشق و حکایت مجال نیست
زیباست رقص و ناز سرانگشتهای تو بر پرده های ساز ،
اما ، هزار دختر بافنده این زمان
با چرک و خون زخم سرانگشتهایشان جان می کنند در قفس تنگ کارگاه
از بهر دستمزد حقیری که بیش از آن
پرتاب می کنی تو به دامان یک گدا 22
حمید مصدّق ، مردم را به همبستگی و اتّحاد فرا می خواند تا در برابر دشمن به پا خیزند و از حیثیّت خود دفاع نمایند .
چه کسی می خواهد من و تو ما نشویم؟ خانه اش ویران باد !
من اگر ما نشوم، تنهایم تو اگر ما نشوی، - خویشتنی
از کجا که من و تو شور یک پارچگی را در شرق باز بر پا نکنیم ؟
از کجا که من و تو مشت رسوایان را وا نکنیم؟ من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی همه برمی خیزند من اگر بنشینم تو اگر بنشینی
چه کسی برخیزد؟ چه کسی با دشمن بستیزد؟
چه کسی پنجه در پنجة هر دشمن دون آویزد؟ 23
نعمت میرزا زاده در شعر تبعیدی ربذه ، از ابوذر که در روزگاران گذشته با دوست هم رکاب بود و با خیل محرومان همراه و هم تاز و همگی با هم سرود انقلاب بردگان را به زبان می راندند ولی اکنون تنها و غریب در تبعید عثمان به تحریک معاویه به سر می برد ، سخن می گوید :
.... پرده ی تصویرهای سالیان پیش روزگار گرم پویی ها ، به میدان
هم رکاب دوست ....
حسرت دوری زیاران حسرت بی هم زبانی ها
یاد آن با خیل محرومان به سر بردن یاد آن
بینوایان از بر آشفتن سخن گفتن ، یاد آن
هر جا سرود انقلاب بردگان را بر زبان راندن
وینک این جا در غریب دشت بارتبعید دراز سالیان بر دوش
با که گوید آرزوهای بلندش را ؟ مانده با توفان روحش جفت
آن که در انبوه مردم این چنین می گفت :
" در شگفتم از کسی کو فقر را در خانه می بیند لیک با شمشیر بر مردم نمی شورد "24
سپیده کاشانی :
|
برادر با برادر، دوش بر دوش
|
|
غم بیگانگی کرده فراموش
|
|
همه سر داده با فرمان رهبر
|
|
سرود وحدتِ « الله اکبر »
|
|
به شانه، پرچم « نصرٌ مِن الله »
|
|
به روی لب، گل « الله، الله »
|
|
زمین در زیر گام یکّه تازان
|
|
زمان در پنجۀ آینده سازان
|
|
در این مِجمر، دلیران چون سپندند
|
|
که می سوزند و این سودا پسندند
|
|
به سان رعد، بر دشمن بتازند
|
|
به راه عشقِ خالق، جان ببازند
|
|
کشیده خیمۀ دشمن به آتش
|
|
فرو کوبند آن عِصیانِ سرکش25
|
سروده ای در مورد اتّحاد
ای رهبر، ای رهبر، جان به کف در رهت ملّت بجنگد، ملّت بجنگد،
ملّت بجنگد تا محو ستمها، تا محو ستمها، تا محو ستمها
نصر من الله، نصر من الله، نصر من الله
پیروزی از آن ملّت است
نابودی نصیب دشمن است
اتّحاد، اتّحاد، اتّحاد، اتّحاد
این سلاح جهاد با ستمگر است
ای رهبر، ای رهبر، ای رهبر
جان به کف در رهت ما می نبردیم، ما می نبردیم
ما می نبردیم تا فتح و رهائی، فتح و رهائی، فتح و رهائیها
نصر من الله، نصر من الله، نصر من الله
ملّت بپا خیزد این حکم حق است
پیکار با ظالم این راه حق است
حکم خدا و راه امام است
اتّحاد، اتّحاد، اتّحاد، اتّحاد
این سلاح جهاد با ستمگر است26
عبّاس براتی پور
|
جهان حیران ز عزم و همت ماست
|
|
زمان آئینه دار شوکت ماست
|
|
چنین فرمود آن پیر خردمند
|
|
که رمز عزّت ما وحدت ماست27
|
فصل دوم : نویسندگان
سعدی :
" چو بینی که در سپاه دشمن تفرقه افتاده است، تو جمع باش وگر جمع شوند، از پریشانی اندیشه کن.
بـرو با دوسـتان آسـوده بنـشـیـن چـوبـیـنی در مـیان دشمـنان جـنگ
وگر بینی که با هم یک زبان اند کمان را زه کن و بر باره، بر سنگ 28
استاد مطهّری درباره ی اندیشه های سیّد جمال الدّین اسد آبادی در مورد
اخوّت اسلامی، می نویسد :
می توان گفت که آرمان اصلاحی سیّد و جامعۀ ایده آلش در جامعه ای اسلامی خلاصه
می شود که وحدت بر سراسر آن حاکم باشد ؛ اختلافات نژادی، زبانی، منطقه ای، خرقه ای بر اخوّت اسلامی آنها فائق نگردد و وحدت معنوی و فرهنگی و ایدئولوژیکی آنها را آسیب نرساند؛ مردم مسلمان مردمی باشند آگاه و عالم و واقف به زمان و آشنا به فنون و صنعت عصر، و آزاد از هر گونه قید استعمار و استبداد؛ تمدّن غربی را با روح اسلامی، نه باروح غربی اقتباس نمایند؛ اسلام حاکم همان اسلام نخستین باشد، بدون پیرایه ها و ساز و برگها که بعدها در طول تاریخ به آن بسته شده است؛ روح مجاهدگری به مسلمانان باز گردد، احساس عزّت و شرافت نمایند، به زیر بار ظلم و استبداد و استعباد نروند.
سیّد جمال مهم ترین و مزمن ترن درد جامعه ی اسلامی را استبداد داخلی و استعمار خارجی تشخیص داد و با این دو به شدّ ت مبارزه کرد . آخر کار هم جان خود را در همین راه از دست داد. او برای مبارزه با این دو عامل فلج کننده ، آگاهی سیاسی و شرکت فعّالانه ی مسلمانان را در سیاست واجب و لازم شمرد و برای تحصیل مجد و عظمت از دست رفته ی مسلمانان و به دست آوردن مقامی در جهان که شایسته ی آن هستند بازگشت به اسلام نخستین و در حقیقت حلول مجدّد روح اسلام را در کالبد نیمه مرده ی مسلمانان ، فوری و حیاتی می دانست . بدعت زدایی و خرافه شویـی را شـرط آن بازگشـت می شـمرد . اتّحـاد اسلامـی را تبلیغ می کرد . دستهای مرئی و نـامرئی استـعمارگران را در نفاق افکنی های مذهبی و غیرمذهبی می دید و رو می کرد .
از خصوصیات برجسته ی سیّد جمال اینست که در اثر آشنایی نزدیک با جامعه ی شیعه و با جامعه ی سنّی ، تفاوت و دوگانگی وضع روحانیّت شیعه را با روحانیّت سنّی به خوبی درک کرده بود . او می دانست که روحانیّت سنّی یک نهاد مستقل ملّی نیست و در مقابـل قدرتهـای استبـدادی و استعماری قدرتی به شـمار نمی رود . روحانیّت سنّی وابسته به حکومت هایی است که خود قرن ها آن را به عنوان «اولواالامر» به جامعه معرّفی کرده است . لذا در جامعه ی تسنّن به سراغ علـما نـمی رفـت ، مستقیـماً به سـراغ خود مـردم می رفت . از نظر او علمای دینی سنّی از جهت اینکه بشود به عنوان پایگاه ضدّ استبداد و ضد استعمار از آنها بهره جست ، امتیاز خاصّی ندارند ، مانند سایر طبقاتند .
ولی روحانیّت شیعه ، چنین نیست ، روحانیّت شیعه یک نهاد مستقل است ، یک قدرت ملّی است ، همواره در کنار مردم و در برابر حکمرانان بوده است . از این رو سیّد جمال در جامعه ی شیعه ، اول به سراغ طبقه ی علما رفت و به آگاه سازی آنها را پرداخت . این طبقه را بهترین پایگاه برای مبارزه با استبداد و استعمار تشخیص داد . از مضمون و محتوای نامه هایی که سیّد با علمای شیعه ، خصوصاً نامه اش به زعیم بزرگ، مرحوم حاج میرزا حسن شیرازی اعلی الله مقامه و نامه ی دیگرش که صورت بخش نامه دارد به سران علمای معروف و برجسته ی شیعه در عتبات و در تهران و مشهد و اصفهان و تبریز و شیراز و غیره نوشته است این مدّعا کاملاً پیداست . سیّد تشخیص داده بود که در روحانیّت شیعه اگر احیاناً افرادی رابطه ی نزدیک با مستبدان زمان خود داشته اند ، وابستگی خود را با روحانیّت و مردم و دین حفظ کرده اند و از آن اصل که در فقه مطرح است ، یعنی استفاده از پایگاه دشمن به سود مردم پیروی کرده اند ؛ و اگر احیاناً افرادی هم بوده اند ـ که البته بوده اند ـ که واقعاً وابسته بوده اند ، جنبه ی استثنایی داشته اند و لهذا مردم شیعه پیوند محکم خود را با روحانیّت شیعه در طول تاریخ نگسسته اند .29
حسین رزم جو
باید در سایۀ برابری و برادری اسلامی و مهر و داد الهی و در پرتو مشعل فروزان و آسمانی قرآن به بهشت گمشدۀ انسانیّت دست یافت و در مدینۀ فاضلۀ توحید رحل اقامت افکند و از این رهگذر، قلّه های پرشکوه فضیلت و کرامت انسانی را تسخیر کرد.
هان! این راه است و این ایّام الله ... و زمان، زمان حرکت و پویندگی و سازندگی است و گاهِ درنگ نیست.
ایران، این سرزمین قهرمانان ایثار و شهادت، که چشم تاریخ، حشمت خورشید و لطافت مهتابهاو زُلال سُکرآور سپیده دمانش را در پرتو آثار تابناک اندیشه ها و از چشم اندازِ آثار دانشمندان راستین و روحانیّت مبارز و متعهّدش نظاره گر بوده و کویر تشنۀ نگاه ژرفدلان عالَم،
قُلّه های ایمان و فرزانگی او را بر پهندشت فرهنگ بالنده اش مشاهده کرده است،
این مرز و بومِ حماسه ها و مردی و مردانگیها که آزادگان سَربداری چونان شهدای فضیلت یا آنان را که مُرکّب قلمشان از خون گلویشان برتر و والاتر است، در دامن پرورده و دانشِ مردانِ سُتُرگی را در قلمرو عرفان و ادب و شعر و هنر، به بار آورده که جز بر آستان رفیع حقیقت بوسه نزده و جز در برابر خدا سر فرود نیاروده اند و هرگز جان به نان نفروخته و قیمتی الفاظ دُرّ دری را به پای خوکان پست زورمندو زردار تاریخ نثار نکرده اندو مَآلاً به جُرم دوستیِ شرف و بزرگی و حکایت مهر نبیّ و وصیّ او، دربه دری و فقر و رنج را به جان خریده اند و «با لشکر زمانه و تیغ تیز دهر»، به مدد دین و خرد، دست و پنجه نرم کرده اند،
و این خاک مردخیز شهیدپرور که مرزبانان پُرتَوان خطّۀ شرف و آزادگیش، چونان تُندَرهای سهمناک در طوفان انقلاب اسلامی ایران، خروشیده اند و به گونۀ آذرخشی علیهِ سپاهی و تیرگی برآشفته و آتش در خرمن نامردمی و بیداد زده اند و نقاب زرّین از چهرۀ کریه ستمگران شرق و غرب برداشته و هویّت پلید استثمارگران جهانخوار را به محرومان عالم نموده اند،
اینک : این سرزمین قهرمانان ایثار و شهادت
این کانون حماسه ها و آزادگیها
این خاک مردخیز شهیدپرور
که به برکت تعالیم حیاتبخش اسلام و به فرخندگی انقلاب اسلامی خود :
هر جا که بنگرد به جهان، امروز شوق شکفتن است و گل افشانی
باید، در پناه قرآن و به رهبری امام ـ این قلب تپندۀ محرومان ـ با توشه ای از کوشش و شکیبایی و سرمایه ای از ایمان و فرزانگی، همراه و همگام با همۀ مستضعفانِ از بندرستۀ جهان، به سوی فرداهایی طلایی و امیدبخش، گام بردارد و به سوی نور پرکشد، تا ترنّمِ بودن و شکوه سرودن و لذّت زنده بودن را بشنود و احساس کند.
هان! این، راه است و این، ایّام الله ... و زمان، زمان حرکت و پویایی و سازنگی است و گاهِ درنگ نیست ...
پس برای گرمپویی در این راه و دستیابی سریع به آینده ای با چنان جلال و جاه، باید این سرودۀ شاعر را زمزمه کرد و با او همنوا شد که :
|
سمند صاعقه زین کن، سواره باید رفت
|
|
به عرش شعله، سحر با ستاره باید رفت
|
|
گذشته کشتی خورشید، از جزیرۀ موج
|
|
به غرقه گاه خطر، زین کناره باید رفت
|
|
بپوش جوشن آتش به تن، سوارِ فلق!
|
|
که در مصاف خسان چون شراره باید رفت
|
|
شکفته در افق خاک، آفتاب یقین
|
|
به بامِ دیده برای نظاره باید رفت
|
|
امیر قافلۀ نور می دهد فرمان
|
|
به رزمگاه شهادت هماره باید رفت
|
|
رسیده لحظه موعود و نیست گاهِ درنگ
|
|
به قاف واقعه بی استخاره باید رفت30
|
آیت الله جوادی آملی :
امام، برای حفظ وحدت جامعه و نگهبانی آن از سقوط، مانند چراغ در شب است. حرکت در شب تاریک، احتمال بی راهه رفتن، سقوط در گودال ها و طعمۀ حیوانات درنده شدن را دارد. مصونیت، نیاز به نور دارد، از این رو، حضرت علی (ع) به مردم فرمود : «گوش دلتان را باز کنید، دست از افکار پراکنده و پیروی هوس های سرکش بردارید و از گِرد پیشوای خود پراکنده مشوید که سرانجام، خویشتن را مذّمت خواهید کرد و خود را در آتش فتنه ای که برافروخته اید، میندازید و از این کار، دوری گزینید و راهی را که به آن منتهی می شود، رها سازید که به جان خودم سوگند، حوادث دردناکی در پیش است که مؤمن در شعله هایش هلاک می شود؛ اما غیر مسلمان از آن سالم می ماند.
آن گاه می فرماید : «إنّما مثلی بینکم کمثل السّراج فی الظّلمة یستضیئُ به من وَلَجها»؛ من در میان شما همچون چراغ در تاریکی ام که هر کس به سوی آن روی آورد و کنارش بنشیند، از نورش بهره می گیرد.
تعبیر محور آسیاب و چراغ هدایت برای امام، برای آن است که حفظِ رشد و بالندگی جامعه، به اتّحاد است و اتّحاد، از یک سو در پرتو معرفت، و از سوی دیگر با کوشش و حرکت ممکن خواهد بود؛ زیرا انسان، یک بعد گزارش علمی دارد و یک بخش گرایش عملی؛ چنان که جامعه نیز که متشکل از انسان هاست، چنین است. اگر اندیشه و حرکت جامعه سالم باشد، طبعاً دارای وحدت و انسجام خواهد بود. از این رو، امام معصوم (ع) محوری است که هم چراغ هدایت برای معرفت و بینش جامعه است و هم قطب آسیاب حرکت آن.
محور اتّحاد انسانی
انسان از آن جهت که به جامعه نیازمند است و بی هماهنگی با دیگران، خطوط اصیل سعادت او ترسیم نمی شود، باید با همنوعان خویش متّحد باشد و چون انسان، موجودی عینی و تکوینی است؛ نه ذهنی یا اعتباری و نیز سعادت او همسان با هستی او، حقیقتی عینی است؛ نه امری ذهنی یا قراردادی، پیوند او با دیگران نیز باید بر محورهای عینی و تکوینی باشد؛ نه اعتباری همانند قراردادهای تجاری، صناعی و زراعی که تحت عناوین بیع، اجاره، صلح، مضارعه و مانند آن منعقد و با تغییر اوضاع فسخ می گردد و قرارداد جدیدی منعقد می شود.
پیوند و اتّحاد انسان با همنوعان خود، در عینِ آن که ربطی عینی و تکوینی است و نه قراردادی و ذهنی، باید سهمی از جاودانگی و ابدیّت داشته باشد؛ به طوری کمه در هر زمان و زمینی و در هر عصر و مصر و نسلی قابل اجرا باشد و از دگرگونی های جغرافیایی و تاریخی محفوظ بماند. پیداست چیزی که در دسترس تطاول حوادث واقع نمی شود و با تحول زمان، عوض نمی گردد، جنبۀ جسمانی و مادّی بشر نیست؛ زیرا جسم او از خاک و گل معیّن و در زمان و شرایط خاص واقع است و ناچار رنگ آن ها را به همراه دارد و با فرهنگِ نشأت گرفته از خواص مادّی قرین خواهد بود.
ویژگی مزبور، منشأ اختلاف قومی، نژادی و زبانی، و مبدأ تفاوت در سنن، آداب، رسوم و نظایر آن هاست که در عین سودمندی، اصالت ندارد و در ساختار گوهر جاوید آدمی سهم مؤثّری نخواهد داشت؛ زیرا از هر سرزمین و در میان هر نژاد و قوم و از میان مردم هر عصر و مصر، فرد صالح یا طالح پرورش می یابد.
از این رو، خدای سبحان به این گونه امور که جنبۀ مادّی دارد و مایۀ کثرت است، اصالت نمی بخشد؛ یعنی هم تعدّد ناشی از آن ها را امضا می کند و هم به عدم تأثیر آن ها در تکامل اصیل انسان اشاره می کند : « یا أیّها الناس إنّا خلقناکم من ذکر و أُنثی و جعلناکم شعوباً و قبائل لتعارفوا إنَّ أکرمکم عندالله أتقیکم ... ».
بر اساس این آیه، تعدّد نژاد در شناسایی یک دیگر، به اندازۀ شناسنامۀ طبیعی اثر دارد؛ وگرنه در نظام ارزشی اسلام، هیچ مؤثّر نیست. هرچند همین کثرت مادّی، به نوبۀ خود، می تواند همانند سایر اختلاف ها و تعدّدها نشانۀ قدرت خداوند سبحان باشد، لیکن امتیاز ارزشی به همراه ندارد : «و من ایاته خلق السّموات والأرض واختلاف ألسنتکم وألوانکم إنّ فی ذلک لَایاتٍ للعالمین».
بنابراین، مصوّبات سازمان ملل ـ بر فرض سداد و صلاح آن ـ و نیز آیین نامه های نژادی و قومی و ملّی، تنها اموری قراردادی است که توان تأمین سعادت تکوینی جوامع بشری را ندارد؛ زیرا حقیقت تکوینی انسان، برتر از قرارداد اعتباری است، و ابدیّت او والاتر از امور مادّی ناپایدار.
آنان که در پی متلاشی کردن جامعۀ اسلامی اند، تلاش خود را بر از بین بردن وحدت اجتماع متمرکز می کنند و روش آن ها مانند شیطان، گام به گام است. اینان مرحله به مرحله و خاک ریز به خاک ریز برای نابودی وحدت جامعه پیشروی می کنند و یک به یک همۀ آن چیزهایی را که افراد جامعه را به دین پیوند داده است و باعث ایجاد وحدت شده است، از کار
می اندازند.31
نتیجه :
شاعران و نویسندگان ایران از دیرباز به آثار و نوشته های خود پیرامون مسأله ی اتّحاد ملّی و انسجام اسلامی غنی بخشیدند و آنها را به زیور این ارزش ملّی و مذهبی آراسته نموده و زینت دادند. آنان به قرآن کریم توجّه داشته و آیات الهی مربوط به اتّحاد اسلامی را نظرگاه خود قرار
داده اند و به این نکته واقف بودند که آیات منوّر الهی، گفتار کسانی را که به تثلیث قا ئلند برابر شرک می داند و با عبارت « اِنَّما اللهُ اِلهٌ واحِدٌ » به مردم می نمایـاند که وحـدت کلمه خیـر و رستگاری آنـان را تأمـین می کند و نیز « کانَ الناسُ اُمةً واحدةً » و « رَبَّکُمُ الَّذی خَلَقَکُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ» نشانگر آن است که وحدت، زبان حق و اختلاف زبان شیطان است و مسـلـمین از جنود خـدا هسـتند و هرگز با تفـرقه و ایجـاد مفارقت میـان افـراد خود را جـزو لشـکر ابـلیس قرار
نمی دهند.
اگر تمام قشرهای ملّت های اسلام به حکم « اِنَّما المُؤمِنونَ اِخْوَةٌٌٌ فَاَصْلِحوا بَیْنَ اَخَوَیْکُمْ» گردن نهند. اَبَرقدرتان هرگز نمی توانند کوچکترین ضربه ای به عالم اسلام وارد نمایند. ملّت اسلام اگر بخواهند می توانند حیله ها و دسیسه های قدرت شیطانی را سرکوب نمایند چون می دانند « یدُ اللهِ مَعَ الجماعةِ» است و از یک قطره هیچ کاری برنمی آید، بلکه از قطرات باران سیل عظیم راه
می افتد و سدّ بزرگ را می شکند و دریاها به وجود می آورد.
اگر دو یار موافق دو دل یکی سازد فلک به یک تن تنها چه می تواند کرد؟
- دو دل یک شـود بشکـنـد کـوه را پـــراکـــنــدگـــی آرد انـــبـــوه را
من ا.. التّوفیق
زهرا خلفی – عضو هیأت علمی دانشگاه آزاد اسلامی واحد دزفول
باسمه تعالي
زبان فارسی و وحدت ملّی و انسجام اسلامی
مقدّمه
ملّت مسلمان ايران همگي در تحت پرچم توحيد هستند و همين پرچم توحيد با دست هاي پيوستة و واحد مي تـواند در برابـر سيل كبر و كفر ، استوار و پابرجا برافراشته گردد و برفراز بام اتّحاد مسلمين به اهتزاز درآيد .
اتّفاق و اتّحاد ملّت ايران ، تعالي و پيشرفت آنان را مهيّا مي سازد و آنان را به سمت و سوي رستگاري و پیروزي مي كشاند . ملّت ايران باید با هوشياري و بيداري نقشه هاي رياكارانه ي دشمنان اسلام را نقش برآب سازند و با هم دلي و هم بستگي سدّ راه آنان گردند و فريب هاي آنان را خنثي نمايند .
دستهاي ناپاكي سعي دارند كه با طرح مسايل پوچ و بي معنا وحدت ملّي را از هم بپاشند و از تفرقه و جدايي قوميّت سخن به ميان مي آورند كه اقوام مختلف ايراني را به جان هم بيندازند و از آب گل آلود ماهي بگيرند و با شعار «تفرقه بينداز و حكومت كن» مي كوشند به مطامع شوم خود نائل شوند . در اين هنگام است كه ملّت ايران و مسلمان بايد از هجوم و نفوذ زورمندان جلوگيري كنند .
در عصر حاضر كه مستبدان و ابرقدرتان جهان تلاش مي كنند كه ملّت ايران را در زير يوغ استعمار و استبداد ، خرد و نابود سازند ، در اين زمان كه امپرياليسم شرق و غرب مي كوشد سلطه و قدرت خود را با نمايش تسليحاتي عرضه نمايد و با صدور سرمايه به كشورهاي زيرسلطه و كشمكش بر سر تسلّط بر آنها پيشرفت نظام سرمايه داري و قدرتهاي مالي و انحصاري خود را نشان دهد، ملّت مسلمان ايران بايد يكي شوند و دست دردست هم ، زنجیروار اجازه ندهند که سلسله ی وحدت از هم بپاشد و باید در برابر اجانب و عمّال اجانب با ايمان راسخ و اتّكال به خدا مقاومت ورزند .
شاعران و نويسندگان ايران از ديرباز با اشعار و نوشته هاي خود نقش خود را در مورد بيان وحدت و انسجام اسلامي به خوبي ايفا نموده و اين مسئوليّت خطير را كه همانا تحريض و تشويق ملّت مسلمان ايران جهت يگانگي و هم بستگي بين اقوام مختلف ايراني است ، به ثبوت رسانيده اند . اين بزرگان و فرهيختگان شعر و ادب فارسي با تلاش و كوشش وافر در غنا بخشيدن به وحدت ملّي و اسلامي ، يكي از عناصر كليدي و مهم اين امر شايان توجّه بوده اند . اين مفتخران ملّي دستاوردهاي گرانمايه ي خود را كه محصول تراوش انديشه و ذهن بكر و نوآفرين آنان در خصوص وحدت و اتّحاد ملّي و انسجام اسلامي است ، به فرزندان اين مرز و بوم اهدا نموده اند .
شماري اندك از اشعار و نوشته هاي اين سخن آفرينان تعهّدگرا و دلسوز كه اتّحاد اسلامي ايران مرهون تراوشات افكار بديع و عرق ريزي انديشه هاي ناب آنان است ، در اين مقاله به عنوان نمونه بيان شده است .
اين اشعار و نوشته هاي ماندگار رمز پايداري و هم بستگي ملّت مسلمان ايران در برابر هجوم تازي ، ترك ، مغول ، افغان ، و ابرقدرتان شرق و غرب مي باشند كه زاده ي عصاره ي جان ، خون چگر ، غليان انديشه ، خيزش روح و رستاخيز ضمير آفرينندگان آنهاست .
فصل اول : شاعران
فردوسي که زنده كننده ي زبان فارسي ـ يكي از مؤلّفه هاي برجسته ي وحدت ملّي ـ است در باره ي هم پشتي و اتفاق چنين مي سرايد :
زدانـا تــونشنـيـدي ايــن داسـتان كـه برگويد از گفتـه ي بـاستان
كه گر دو برادر نهند پشت پشت تن كوه را خـاك مـاند به مشت
در بيت زير كه از سخنان رستم به اسفنديار است ، واژۀ پشت به مفهوم پشتيبان است :
نـگـه دار ايــران و شيــران منـم به هر جاي پشت دليران منم2
در نامه ي قيصر به خسروپرويزسروده شده :
هـمه دوسـتـدار و بـرادر شـويـم بود نيز گه گه كه كهتر شويم3
در پيام گشتاسب به قيصر چنين آمده :
همه سربه سر با تو پيـمان كنند روانها به مهرت گروگان كنند4
سخن دبير بزرگ به بهرام چوبينه به سبب كشتن جادوگر :
همه شهر ايران به تو زنده اند همه پهلوانان تو را بنده اند5
هم بستگي و پيمان و سوگند پهلوانان ايران جهت مقابله با تركان پس از شكست خوردن از تركان :
همه يكسره پشت پشت آوريم مگر نام رفته به مشت آوريم6
سنايي غزنوي :
آب را چون مدد بود هم از آب گلستان گردد آنچه بود خراب7
خاقاني شرواني :
زصفّ تفرقه برخيز و برجمع صفا بگذر كه از رندان سلطان دل سپاه اندر سپاه آنك8
نظامي گنجوي :
پركندگي از نفاق خيزد پيروزي از اتـّفاق خيزد 9
مولوي:
|
هيـچ بـانـگ كــف زدن آيــد بـه در
|
|
از يكـي دسـت تـو، بـي دسـت دگـر10
|
|
اتّحـاد يـار بـا يـاران خــوش اسـت
|
|
پاي معني گير ، صورت سـركش اسـت 11
|
|
نقــش مــن از چشـــم تـو آواز داد
|
|
كه «منم تو» ، «تومني» ، در اتـّحاد
|
|
يك درم تان مي شود چار ، المـراد
|
|
چار دشــمن مي شـود يك ، زاتّحاد
|
|
تـفــرقـــه در روح حــيـوانـي بــود
|
|
نـفـس واحد ، روح انـسـاني بود 12
|
«شرح اِنّما المؤمِنونَ اِخوَةٌ ، و العُلماءُ كَنَفسٍ واحِدَةٍ» از زبان مولوي :
|
كرده ي او كرده ي توست اي حكيم !
|
|
مــؤمـنان را اتّـصالي دان قـديـم
|
|
مـؤمـنـان مـعـدود ، لـيـك ايـمـان يكـي
|
|
جسمشان مـعدود ، ليكن جان يكي
|
|
جـــان حــيـوانـي نــــدارد اتّـحـــاد
|
|
تـو مـجـو ايـن اتّـحاد از روح باد
|
|
جان گرگان و سگال، هريك جداست
|
|
مـتّحد جـان هـاي شـيران خـداست
|
|
جمـع گفتـم جانـهـاشان مـن بــه اسـم
|
|
كان يكي جان صد بود نسبت به جسم
|
|
همچـو آن يـك نــور خورشيــد سمـا
|
|
صـد بود نســبت به صـحن خـانـه ها
|
|
لـيـك يـك بـاشـد هـمـه انـوارشـــان
|
|
چون كه برگـيري تـو ديـوار از ميان
|
|
چون نمــاند خانــه هــا را قاعده
|
|
مؤمنان مانند نفـس واحده
|
|
باز از هندوي شب چون ماه زاد
|
|
در سر هـرروزني نوري فـتاد
|
|
بر مسـلـمانان نمـي آري تـو رحــم
|
|
مؤمنان خويش اند و يك تن شحم و لحم 13
|
سعدي :
صد هزاران خيط يك تو را نباشد قوّّتی چون بهم برتافتي اسفنديارش نگسلد14
- پــشـه چو پـر شد ، بـزند پــيـل را بـا همه تـنـدي و صلابت كه اوسـت
مـورچــگــان را چــو بــود اتـّفــاق شـيــر ژيـان را بـدرانـنـد پــوسـت15
ابن يمين فريومدي ، هم پشتي دوستان را ، شكست دشمنان مي داند :
دو دوسـت با هـم اگر يك دلند در هـمه كار هزار طـعنۀ دشمـن به نيـم جـو نـخـرنـد
نـظيـر ايـن بـنـمايـم تــو را ز مـهـرۀ نــرد يكان يكان بـه سـوي خـانه راه می نبـرنـد
ولـي دو مـهره چو هم پـشت يكديگر گردند دگـر تپانچه ي دشمن به هيچ رو نخورنـد16
حافظ :
حسنـت به اتـّـفاق ملاحــت جــهان گرفت آري بـه اتّفـاق جهـان مي تـوان گرفـت 17
ملّا محسن فیض کاشانی :
غــزل
|
بیا تا مونسِ هم یار هم غمخوار هم باشیم
|
|
انیس جانِ غم فرسودۀ بیمار هم باشیم
|
|
شب آید، شمع هم گردیم و بهر یکدگر سوزیم
|
|
شود چون روز، دست و پای هم در کار هم باشیم
|
|
دوای هم، شِفای هم، برای هم، فدای هم
|
|
دل هم، جان هم، جانان هم، دلدار هم باشیم
|
|
به هم یک تن شویم و یکدل و یکرنگ و یک پیشه
|
|
سری در کار هم آریم، دوشِ بار هم باشیم
|
|
جدایی را نباشد زَهره ای تا در میان آید
|
|
به هم آریم سر، بر گِرد هم پرگار هم باشیم
|
|
حیات یکدگر باشیم و بهر یکدگر میریم
|
|
گهی خندان ز هم، گه خسته و افگار هم باشیم
|
|
به وقت هوشیاری عقل کلّ گردیم بهر هم
|
|
چو وقت مستی آید، ساغر سرشار هم باشیم
|
|
شویم از نغمه سازی عندلیبِ غمسرایِ هم
|
|
به رنگ و بوی یکدیگر شده گلزار هم باشیم
|
|
به جمعیّت پناه آریم از باد پریشانی
|
|
اگر غفلت کند آهنگ ما، هشیار هم باشیم
|
|
برای دیده بانی خواب را بر یکدگر بندیم
|
|
ز بهر پاسبانی، دیدۀ بیدار هم باشیم
|
|
جمال یکدگر گردیم و عیب یکدگر پوشیم
|
|
قبا و جُبّه و پیراهن و دستار هم باشیم
|
|
غم هم، شادیِ هم، دین هم، دنیای هم گردیم
|
|
بلای یکدگر را چاره و ناچار هم باشیم
|
|
بلاگردان هم گردیده، گِرد یکدگر گردیم
|
|
شده قُربان هم از جان و منّت دار هم باشیم
|
|
یکی گردیم در کردار و در گفتار و در رفتار
|
|
زبان و دست و پا یک کرده، خدمتکار هم باشیم
|
|
نمی بینم بجز تو همدمی ای «فیض» در عالم
|
|
بیا دمساز هم گنجینۀ اَسرار هم باشیم18
|
علي اكبر دهخدا در سروده ي زير مردم وطن را به اتّحاد و يگانگي و مبارزه عليه وطن فروشان دعوت مي كند و مي گويد :
اي مـــردم آزاده ! كجاييــد كجــاييــد آزادگــي افســرد ، بيــاييـد ، بيــايـــد
در قصّــه و تــاريـخ چـو آزاده بخــوانيد مقصود از آزاده ، شماييـد، شــمايـيـــد
چـون گِرد شـود قـوّتتــان، طـودعظـيميد گستــرد چــوبال و پرتان ، فرّهـمـايـيد
بي شبــهه شمــا روشني چشــم جهانيــد در چشمه ي خورشــيد، شما نور و ضيايد
با چاره گري و خـرد خويش بـه هـر درد بر مشــرق رنــجور دواييــد و شفـاييـد
مانا كه به يك زاويه ي خانه حريفي اسـت هين جنبشي از خويش، كه از اهل سراييد
ايــن روبهـكـان تاطمع از ملـك بـبُــرّنـد يــك بــار دگر ، پنـجه ي شيري بنماييد
اندر كفتان چوگـان ، وين گوي به ميــدان با جـلـدي و چـالاكي ، زودش بـربايــيد
بس عقده گشوديـد به اعصار و كـنون هم اين بستـه گشـاييد كـه بـس عقده گشاييد
منـهيد زكف ناچـخ و شمشير و نه زوبـين در حرب و وغاييد نه درصلح و صفاييد19
نيما در شعر زير نماد انساني دردمند و تنهاست كه به افراد جامعه كه بي تفاوت و بي خيال از جريانات اجتماع و جامعه ي خويش غافلند ، هشدار مي دهد و از آنان جهت هم سويي و هم دردي كمك مي خواهد :
آي آدمها كه بر ساحل نشسته شاد و خندانيد
ـ يك نفر در آب دارد مي سپارد جان
يك نفر دارد كه دست و پاي دایم مي زند
روي اين درياي تند و تيره و سنگين كه مي دانيد
ـ يك نفر در آب مي خواند شما را
موج سنگين را به دست خسته مي كوبد
باز مي دارد دهان با خشم از وحشت دريده .
سايه هاتان را ز راه دور ديده
آب را بلعيده . در گود كبود وهر زمان بي تابيش افزون
مي كند زين آبها بيرون گاه سر گه پا آي آدمها
در شعـر «مي تراود مهـتاب» نيما جامـعه ی غـفلت زده وعـصر شب زده اي را تـرسيـم
مي كند كه به خواب خرگوشی فرو رفته اند ولي شـاعرنگـران و بي خـواب اسـت و در جستـجوي راهـي بـراي آگـاهي جامعه ي بي خبر است . از آنها مي خواهد با همراهي و هم بستگي با شاعر آگاه و تلاش گر كه با كوله بار تجربه به سراغشان آمده است ، هم سو و هم دل شوند :
مي تراود مهتاب مي درخشد شب تاب
نيست يك دم شكند خواب به چشم كس و ليك
غم اين خفته ي چند خواب در چشم ترم مي شكند
نگران با من استاده سحر صبح مي خواهد از من
كز مبارك دم او آوردم اين قوم به جان باخته را بلكه خبر
در جگر ليكن خاري از ره اين سفرم مي شكند
نازك آراي تن ساق گلي كه به جانش كشتم و به جان دادمش آب
اي دريغا به برم مي شكند
دستها مي سايم تا دري بگشايم بر عبث مي پايم
كه به در كس آيد در و ديوار به هم ريختشان بر سرم مي شكند
مي تراود مهتاب مي درخشد شب تاب مانده پاي آبله از راه دراز
بر دم دهكده مردي تنها كوله بارش بر دوش دست او بر در ، مي گويد باخود:
غم اين خفته ي چند خواب در چشم ترم مي شكند .
ملك الشّعراي بهار ، از دوران مجد و سرفرازي و عظمت گذشته ی ايران ياد مي كند كه مردم غيور ايران چگونه با هم بستگي و اتّحاد در برابر بيگانگان تا پاي جان ايستادند و جانفشاني ها و ايثارها از خود نشان دادند . او مي سرايد :
زان پـس كه زاسكندر و اخــلاف لعــينش يـك قــرن كشيــديم بلايا و محن را
ناگـــه ، وزش خشــم دهـاقين خـراسـان از بـاغ وطن كرد برون زاغ و زغـن را
خون در سر من جوش زند از شرف و فخر چون ياد كنم رزم كراسوس و سورن را
آن روز كجا شـد كه زيك حمله ي وهـرز بـنـهـاد نجـاشي زكـف اقـليم يمن را
وآن روز كه شاپور به پـيش سُـم شـبـرنگ افـكــنـد به زانـوي ادب والـریــن را
آن روز كجا شد كه زپنـجـاب وز كشـمـير اسـلام بـرون كـرد و ثن را و شمـن را
جـز خرقه ي مـصـلح نـكـند دفع مـفاسد آن فـرقه كه آزرم نـدارد تـو و مـن را 20
و در شعر ديگر مي گويد :
گويند آواز برنخاست زدستي آري در ايــن سـخـن بـه خـردي منـگـر
مردي كز نيروي دو دست برومـند بـاز گشــايد منيـع ســدّ سـكـنـدر
زان دو يكي را اگر ببندي بر پشت مرد به يك دست عاجز آيد و مضطر21
احمد شاملو ، از همه ي ملـّت هاي ستم ديده برای مقابله با دشمن متجاوز و استعمارگر ياري مي خواهد و مي سرايد :
شن چو ! كجاست جنگ ؟ در خانه ي تو در كره در آسمان دور؟
اما تو شن برادرك زرد پوستم! هرگز جدا مدان
زآن كلبه ي حصير سفالين بام بام و ساي من
پيداست شن كه دشمن تو دشمن من است
وآن اجنبي كه خوردن خون توراست مست
از خون تيره ي پسران من باري به ميل خويش نشويد دست!
در شعر زير شاملو ، شاعر امروز را با مردم جامعه پيوند مي زند و از او مي خواهد كه درد مردم اجتماع خود را دريابد و با آنها يكي شود و مي گويد :
موضوع شعر شاعر پیشین از زندگی نبود در آسمان خشک خیالش ، او
جز با شراب و یار نمـی کرد گــفت و گــو او در خیال بود شب و روز
در دام گیس مضحک معشوقه پای بند
حال آنکه دیگران دستی به جام باده و دستی به زلف یار
مستانه در زمین خدا نعره می زدند !
موضوع شعر امروز موضوع دیگری است امروز شعر ، حربه ی خلق است
زیرا که شاعران خود شاخه یی زجنگل خلقند نه یاسمین و سنبل گل خانه ی فلان
بیگانه نیست شاعر امروز با دردهای مشترک خلق او بالبان مردم
لبخند می زند درد وامید مردم را با استخوان خویش پیوند می زند .
امروز شاعر بایدلباس خوب بپوشد کفش تمیز واکس زده باید به پا کند ،
آنگاه در شلوغ ترین نقطه های شهر موضوع وزن و قافیه اش را ، یکی یکی
با دقّتی که خاص اوست از بین عابران خیابان جدا کند وزن و لغات و قافیه را
همیشه من در کوچه جسته ام آحاد شعر من ، همه افراد مردمند ...
مهدی اخوان ثالث از جامعه ی تنگ و بسته و خاموش ، دچار یأس و شکست می شود . جامعه ای که افراد آن پاسخ سلام را نمی دهند . افرادی که از ترس استبداد و خفقان و جور طبقات حاکمه در لاک خود فرورفته و سردر گریبانند . اخوان از این سردی و بی تفاوتی افراد نسبت به یکدیگر ، از این جدایی ها ، سکون و سکوت ها ، ناهمدلی ها ، ناهمسازی ها و ناهم رنگی ها مأیوس و غم زده است و می گوید :
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت ، سرها در گریبانست
کسی سر برنیارد پاسخ گفتن و دیدار یاران را نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که راه تاریک و لغزانست . وگر دست محبّت سوی کس یازی ،
به اکراه آورد دست از بغل بیرون که سرما سخت سوزانست ...
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفس ها ابر، دلها خسته و غمگین درختان اسکلتهای بلور آجین زمین دلمرده ،
سقف آسمان کوتاه غبار آلوده مهر و ماه ، زمستانست .
هوشنگ ابتهاج و هم سوی با افراد فرودست جامعه که برای به دست آوردن یک لقمه نان بخور نمیری جان می کنند :
دیریست ، گالیا در گوش من فسانه ی دلدادگی مخوان !
دیگر زمن ترانه ی شوریدگی مخواه دیریست گالیا ! به راه افتاد کاروان
عشق من و تو ؟ آه این هم حکایتی است . اما در این زمانه که درمانده هرکسی
از بهر نان شب دیگر برای عشق و حکایت مجال نیست
زیباست رقص و ناز سرانگشتهای تو بر پرده های ساز ،
اما ، هزار دختر بافنده این زمان
با چرک و خون زخم سرانگشتهایشان جان می کنند در قفس تنگ کارگاه
از بهر دستمزد حقیری که بیش از آن
پرتاب می کنی تو به دامان یک گدا 22
حمید مصدّق ، مردم را به همبستگی و اتّحاد فرا می خواند تا در برابر دشمن به پا خیزند و از حیثیّت خود دفاع نمایند .
چه کسی می خواهد من و تو ما نشویم؟ خانه اش ویران باد !
من اگر ما نشوم، تنهایم تو اگر ما نشوی، - خویشتنی
از کجا که من و تو شور یک پارچگی را در شرق باز بر پا نکنیم ؟
از کجا که من و تو مشت رسوایان را وا نکنیم؟ من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی همه برمی خیزند من اگر بنشینم تو اگر بنشینی
چه کسی برخیزد؟ چه کسی با دشمن بستیزد؟
چه کسی پنجه در پنجة هر دشمن دون آویزد؟ 23
نعمت میرزا زاده در شعر تبعیدی ربذه ، از ابوذر که در روزگاران گذشته با دوست هم رکاب بود و با خیل محرومان همراه و هم تاز و همگی با هم سرود انقلاب بردگان را به زبان می راندند ولی اکنون تنها و غریب در تبعید عثمان به تحریک معاویه به سر می برد ، سخن می گوید :
.... پرده ی تصویرهای سالیان پیش روزگار گرم پویی ها ، به میدان
هم رکاب دوست ....
حسرت دوری زیاران حسرت بی هم زبانی ها
یاد آن با خیل محرومان به سر بردن یاد آن
بینوایان از بر آشفتن سخن گفتن ، یاد آن
هر جا سرود انقلاب بردگان را بر زبان راندن
وینک این جا در غریب دشت بارتبعید دراز سالیان بر دوش
با که گوید آرزوهای بلندش را ؟ مانده با توفان روحش جفت
آن که در انبوه مردم این چنین می گفت :
" در شگفتم از کسی کو فقر را در خانه می بیند لیک با شمشیر بر مردم نمی شورد "24
سپیده کاشانی :
|
برادر با برادر، دوش بر دوش
|
|
غم بیگانگی کرده فراموش
|
|
همه سر داده با فرمان رهبر
|
|
سرود وحدتِ « الله اکبر »
|
|
به شانه، پرچم « نصرٌ مِن الله »
|
|
به روی لب، گل « الله، الله »
|
|
زمین در زیر گام یکّه تازان
|
|
زمان در پنجۀ آینده سازان
|
|
در این مِجمر، دلیران چون سپندند
|
|
که می سوزند و این سودا پسندند
|
|
به سان رعد، بر دشمن بتازند
|
|
به راه عشقِ خالق، جان ببازند
|
|
کشیده خیمۀ دشمن به آتش
|
|
فرو کوبند آن عِصیانِ سرکش25
|
سروده ای در مورد اتّحاد
ای رهبر، ای رهبر، جان به کف در رهت ملّت بجنگد، ملّت بجنگد،
ملّت بجنگد تا محو ستمها، تا محو ستمها، تا محو ستمها
نصر من الله، نصر من الله، نصر من الله
پیروزی از آن ملّت است
نابودی نصیب دشمن است
اتّحاد، اتّحاد، اتّحاد، اتّحاد
این سلاح جهاد با ستمگر است
ای رهبر، ای رهبر، ای رهبر
جان به کف در رهت ما می نبردیم، ما می نبردیم
ما می نبردیم تا فتح و رهائی، فتح و رهائی، فتح و رهائیها
نصر من الله، نصر من الله، نصر من الله
ملّت بپا خیزد این حکم حق است
پیکار با ظالم این راه حق است
حکم خدا و راه امام است
اتّحاد، اتّحاد، اتّحاد، اتّحاد
این سلاح جهاد با ستمگر است26
عبّاس براتی پور
|
جهان حیران ز عزم و همت ماست
|
|
زمان آئینه دار شوکت ماست
|
|
چنین فرمود آن پیر خردمند
|
|
که رمز عزّت ما وحدت ماست27
|
فصل دوم : نویسندگان
سعدی :
" چو بینی که در سپاه دشمن تفرقه افتاده است، تو جمع باش وگر جمع شوند، از پریشانی اندیشه کن.
بـرو با دوسـتان آسـوده بنـشـیـن چـوبـیـنی در مـیان دشمـنان جـنگ
وگر بینی که با هم یک زبان اند کمان را زه کن و بر باره، بر سنگ 28
استاد مطهّری درباره ی اندیشه های سیّد جمال الدّین اسد آبادی در مورد اخوّت اسلامی، می نویسد :
می توان گفت که آرمان اصلاحی سیّد و جامعۀ ایده آلش در جامعه ای اسلامی خلاصه می شود که وحدت بر سراسر آن حاکم باشد ؛ اختلافات نژادی، زبانی، منطقه ای، خرقه ای بر اخوّت اسلامی آنها فائق نگردد و وحدت معنوی و فرهنگی و ایدئولوژیکی آنها را آسیب نرساند؛ مردم مسلمان مردمی باشند آگاه و عالم و واقف به زمان و آشنا به فنون و صنعت عصر، و آزاد از هر گونه قید استعمار و استبداد؛ تمدّن غربی را با روح اسلامی، نه باروح غربی اقتباس نمایند؛ اسلام حاکم همان اسلام نخستین باشد، بدون پیرایه ها و ساز و برگها که بعدها در طول تاریخ به آن بسته شده است؛ روح مجاهدگری به مسلمانان باز گردد، احساس عزّت و شرافت نمایند، به زیر بار ظلم و استبداد و استعباد نروند.
سیّد جمال مهم ترین و مزمن ترن درد جامعه ی اسلامی را استبداد داخلی و استعمار خارجی تشخیص داد و با این دو به شدّ ت مبارزه کرد . آخر کار هم جان خود را در همین راه از دست داد. او برای مبارزه با این دو عامل فلج کننده ، آگاهی سیاسی و شرکت فعّالانه ی مسلمانان را در سیاست واجب و لازم شمرد و برای تحصیل مجد و عظمت از دست رفته ی مسلمانان و به دست آوردن مقامی در جهان که شایسته ی آن هستند بازگشت به اسلام نخستین و در حقیقت حلول مجدّد روح اسلام را در کالبد نیمه مرده ی مسلمانان ، فوری و حیاتی می دانست . بدعت زدایی و خرافه شویـی را شـرط آن بازگشـت می شـمرد . اتّحـاد اسلامـی را تبلیغ می کرد . دستهای مرئی و نـامرئی استـعمارگران را در نفاق افکنی های مذهبی و غیرمذهبی می دید و رو می کرد .
از خصوصیات برجسته ی سیّد جمال اینست که در اثر آشنایی نزدیک با جامعه ی شیعه و با جامعه ی سنّی ، تفاوت و دوگانگی وضع روحانیّت شیعه را با روحانیّت سنّی به خوبی درک کرده بود . او می دانست که روحانیّت سنّی یک نهاد مستقل ملّی نیست و در مقابـل قدرتهـای استبـدادی و استعماری قدرتی به شـمار نمی رود . روحانیّت سنّی وابسته به حکومت هایی است که خود قرن ها آن را به عنوان «اولواالامر» به جامعه معرّفی کرده است . لذا در جامعه ی تسنّن به سراغ علـما نـمی رفـت ، مستقیـماً به سـراغ خود مـردم می رفت . از نظر او علمای دینی سنّی از جهت اینکه بشود به عنوان پایگاه ضدّ استبداد و ضد استعمار از آنها بهره جست ، امتیاز خاصّی ندارند ، مانند سایر طبقاتند .
ولی روحانیّت شیعه ، چنین نیست ، روحانیّت شیعه یک نهاد مستقل است ، یک قدرت ملّی است ، همواره در کنار مردم و در برابر حکمرانان بوده است . از این رو سیّد جمال در جامعه ی شیعه ، اول به سراغ طبقه ی علما رفت و به آگاه سازی آنها را پرداخت . این طبقه را بهترین پایگاه برای مبارزه با استبداد و استعمار تشخیص داد . از مضمون و محتوای نامه هایی که سیّد با علمای شیعه ، خصوصاً نامه اش به زعیم بزرگ، مرحوم حاج میرزا حسن شیرازی اعلی الله مقامه و نامه ی دیگرش که صورت بخش نامه دارد به سران علمای معروف و برجسته ی شیعه در عتبات و در تهران و مشهد و اصفهان و تبریز و شیراز و غیره نوشته است این مدّعا کاملاً پیداست . سیّد تشخیص داده بود که در روحانیّت شیعه اگر احیاناً افرادی رابطه ی نزدیک با مستبدان زمان خود داشته اند ، وابستگی خود را با روحانیّت و مردم و دین حفظ کرده اند و از آن اصل که در فقه مطرح است ، یعنی استفاده از پایگاه دشمن به سود مردم پیروی کرده اند ؛ و اگر احیاناً افرادی هم بوده اند ـ که البته بوده اند ـ که واقعاً وابسته بوده اند ، جنبه ی استثنایی داشته اند و لهذا مردم شیعه پیوند محکم خود را با روحانیّت شیعه در طول تاریخ نگسسته اند .29
حسین رزم جو
باید در سایۀ برابری و برادری اسلامی و مهر و داد الهی و در پرتو مشعل فروزان و آسمانی قرآن به بهشت گمشدۀ انسانیّت دست یافت و در مدینۀ فاضلۀ توحید رحل اقامت افکند و از این رهگذر، قلّه های پرشکوه فضیلت و کرامت انسانی را تسخیر کرد.
هان! این راه است و این ایّام الله ... و زمان، زمان حرکت و پویندگی و سازندگی است و گاهِ درنگ نیست.
ایران، این سرزمین قهرمانان ایثار و شهادت، که چشم تاریخ، حشمت خورشید و لطافت مهتابهاو زُلال سُکرآور سپیده دمانش را در پرتو آثار تابناک اندیشه ها و از چشم اندازِ آثار دانشمندان راستین و روحانیّت مبارز و متعهّدش نظاره گر بوده و کویر تشنۀ نگاه ژرفدلان عالَم، قُلّه های ایمان و فرزانگی او را بر پهندشت فرهنگ بالنده اش مشاهده کرده است،
این مرز و بومِ حماسه ها و مردی و مردانگیها که آزادگان سَربداری چونان شهدای فضیلت یا آنان را که مُرکّب قلمشان از خون گلویشان برتر و والاتر است، در دامن پرورده و دانشِ مردانِ سُتُرگی را در قلمرو عرفان و ادب و شعر و هنر، به بار آورده که جز بر آستان رفیع حقیقت بوسه نزده و جز در برابر خدا سر فرود نیاروده اند و هرگز جان به نان نفروخته و قیمتی الفاظ دُرّ دری را به پای خوکان پست زورمندو زردار تاریخ نثار نکرده اندو مَآلاً به جُرم دوستیِ شرف و بزرگی و حکایت مهر نبیّ و وصیّ او، دربه دری و فقر و رنج را به جان خریده اند و «با لشکر زمانه و تیغ تیز دهر»، به مدد دین و خرد، دست و پنجه نرم کرده اند،
و این خاک مردخیز شهیدپرور که مرزبانان پُرتَوان خطّۀ شرف و آزادگیش، چونان تُندَرهای سهمناک در طوفان انقلاب اسلامی ایران، خروشیده اند و به گونۀ آذرخشی علیهِ سپاهی و تیرگی برآشفته و آتش در خرمن نامردمی و بیداد زده اند و نقاب زرّین از چهرۀ کریه ستمگران شرق و غرب برداشته و هویّت پلید استثمارگران جهانخوار را به محرومان عالم نموده اند،
اینک : این سرزمین قهرمانان ایثار و شهادت
این کانون حماسه ها و آزادگیها
این خاک مردخیز شهیدپرور
که به برکت تعالیم حیاتبخش اسلام و به فرخندگی انقلاب اسلامی خود :
هر جا که بنگرد به جهان، امروز شوق شکفتن است و گل افشانی
باید، در پناه قرآن و به رهبری امام ـ این قلب تپندۀ محرومان ـ با توشه ای از کوشش و شکیبایی و سرمایه ای از ایمان و فرزانگی، همراه و همگام با همۀ مستضعفانِ از بندرستۀ جهان، به سوی فرداهایی طلایی و امیدبخش، گام بردارد و به سوی نور پرکشد، تا ترنّمِ بودن و شکوه سرودن و لذّت زنده بودن را بشنود و احساس کند.
هان! این، راه است و این، ایّام الله ... و زمان، زمان حرکت و پویایی و سازنگی است و گاهِ درنگ نیست ...
پس برای گرمپویی در این راه و دستیابی سریع به آینده ای با چنان جلال و جاه، باید این سرودۀ شاعر را زمزمه کرد و با او همنوا شد که :
|
سمند صاعقه زین کن، سواره باید رفت
|
|
به عرش شعله، سحر با ستاره باید رفت
|
|
گذشته کشتی خورشید، از جزیرۀ موج
|
|
به غرقه گاه خطر، زین کناره باید رفت
|
|
بپوش جوشن آتش به تن، سوارِ فلق!
|
|
که در مصاف خسان چون شراره باید رفت
|
|
شکفته در افق خاک، آفتاب یقین
|
|
به بامِ دیده برای نظاره باید رفت
|
|
امیر قافلۀ نور می دهد فرمان
|
|
به رزمگاه شهادت هماره باید رفت
|
|
رسیده لحظه موعود و نیست گاهِ درنگ
|
|
به قاف واقعه بی استخاره باید رفت30
|
آیت الله جوادی آملی :
امام، برای حفظ وحدت جامعه و نگهبانی آن از سقوط، مانند چراغ در شب است. حرکت در شب تاریک، احتمال بی راهه رفتن، سقوط در گودال ها و طعمۀ حیوانات درنده شدن را دارد. مصونیت، نیاز به نور دارد، از این رو، حضرت علی (ع) به مردم فرمود : «گوش دلتان را باز کنید، دست از افکار پراکنده و پیروی هوس های سرکش بردارید و از گِرد پیشوای خود پراکنده مشوید که سرانجام، خویشتن را مذّمت خواهید کرد و خود را در آتش فتنه ای که برافروخته اید، میندازید و از این کار، دوری گزینید و راهی را که به آن منتهی می شود، رها سازید که به جان خودم سوگند، حوادث دردناکی در پیش است که مؤمن در شعله هایش هلاک می شود؛ اما غیر مسلمان از آن سالم می ماند.
آن گاه می فرماید : «إنّما مثلی بینکم کمثل السّراج فی الظّلمة یستضیئُ به من وَلَجها»؛ من در میان شما همچون چراغ در تاریکی ام که هر کس به سوی آن روی آورد و کنارش بنشیند، از نورش بهره می گیرد.
تعبیر محور آسیاب و چراغ هدایت برای امام، برای آن است که حفظِ رشد و بالندگی جامعه، به اتّحاد است و اتّحاد، از یک سو در پرتو معرفت، و از سوی دیگر با کوشش و حرکت ممکن خواهد بود؛ زیرا انسان، یک بعد گزارش علمی دارد و یک بخش گرایش عملی؛ چنان که جامعه نیز که متشکل از انسان هاست، چنین است. اگر اندیشه و حرکت جامعه سالم باشد، طبعاً دارای وحدت و انسجام خواهد بود. از این رو، امام معصوم (ع) محوری است که هم چراغ هدایت برای معرفت و بینش جامعه است و هم قطب آسیاب حرکت آن.
محور اتّحاد انسانی
انسان از آن جهت که به جامعه نیازمند است و بی هماهنگی با دیگران، خطوط اصیل سعادت او ترسیم نمی شود، باید با همنوعان خویش متّحد باشد و چون انسان، موجودی عینی و تکوینی است؛ نه ذهنی یا اعتباری و نیز سعادت او همسان با هستی او، حقیقتی عینی است؛ نه امری ذهنی یا قراردادی، پیوند او با دیگران نیز باید بر محورهای عینی و تکوینی باشد؛ نه اعتباری همانند قراردادهای تجاری، صناعی و زراعی که تحت عناوین بیع، اجاره، صلح، مضارعه و مانند آن منعقد و با تغییر اوضاع فسخ می گردد و قرارداد جدیدی منعقد می شود.
پیوند و اتّحاد انسان با همنوعان خود، در عینِ آن که ربطی عینی و تکوینی است و نه قراردادی و ذهنی، باید سهمی از جاودانگی و ابدیّت داشته باشد؛ به طوری کمه در هر زمان و زمینی و در هر عصر و مصر و نسلی قابل اجرا باشد و از دگرگونی های جغرافیایی و تاریخی محفوظ بماند. پیداست چیزی که در دسترس تطاول حوادث واقع نمی شود و با تحول زمان، عوض نمی گردد، جنبۀ جسمانی و مادّی بشر نیست؛ زیرا جسم او از خاک و گل معیّن و در زمان و شرایط خاص واقع است و ناچار رنگ آن ها را به همراه دارد و با فرهنگِ نشأت گرفته از خواص مادّی قرین خواهد بود.
ویژگی مزبور، منشأ اختلاف قومی، نژادی و زبانی، و مبدأ تفاوت در سنن، آداب، رسوم و نظایر آن هاست که در عین سودمندی، اصالت ندارد و در ساختار گوهر جاوید آدمی سهم مؤثّری نخواهد داشت؛ زیرا از هر سرزمین و در میان هر نژاد و قوم و از میان مردم هر عصر و مصر، فرد صالح یا طالح پرورش می یابد.
از این رو، خدای سبحان به این گونه امور که جنبۀ مادّی دارد و مایۀ کثرت است، اصالت نمی بخشد؛ یعنی هم تعدّد ناشی از آن ها را امضا می کند و هم به عدم تأثیر آن ها در تکامل اصیل انسان اشاره می کند : « یا أیّها الناس إنّا خلقناکم من ذکر و أُنثی و جعلناکم شعوباً و قبائل لتعارفوا إنَّ أکرمکم عندالله أتقیکم ... ».
بر اساس این آیه، تعدّد نژاد در شناسایی یک دیگر، به اندازۀ شناسنامۀ طبیعی اثر دارد؛ وگرنه در نظام ارزشی اسلام، هیچ مؤثّر نیست. هرچند همین کثرت مادّی، به نوبۀ خود، می تواند همانند سایر اختلاف ها و تعدّدها نشانۀ قدرت خداوند سبحان باشد، لیکن امتیاز ارزشی به همراه ندارد : «و من ایاته خلق السّموات والأرض واختلاف ألسنتکم وألوانکم إنّ فی ذلک لَایاتٍ للعالمین».
بنابراین، مصوّبات سازمان ملل ـ بر فرض سداد و صلاح آن ـ و نیز آیین نامه های نژادی و قومی و ملّی، تنها اموری قراردادی است که توان تأمین سعادت تکوینی جوامع بشری را ندارد؛ زیرا حقیقت تکوینی انسان، برتر از قرارداد اعتباری است، و ابدیّت او والاتر از امور مادّی ناپایدار.
آنان که در پی متلاشی کردن جامعۀ اسلامی اند، تلاش خود را بر از بین بردن وحدت اجتماع متمرکز می کنند و روش آن ها مانند شیطان، گام به گام است. اینان مرحله به مرحله و خاک ریز به خاک ریز برای نابودی وحدت جامعه پیشروی می کنند و یک به یک همۀ آن چیزهایی را که افراد جامعه را به دین پیوند داده است و باعث ایجاد وحدت شده است، از کار می اندازند.31
نتیجه :
شاعران و نویسندگان ایران از دیرباز به آثار و نوشته های خود پیرامون مسأله ی اتّحاد ملّی و انسجام اسلامی غنی بخشیدند و آنها را به زیور این ارزش ملّی و مذهبی آراسته نموده و زینت دادند. آنان به قرآن کریم توجّه داشته و آیات الهی مربوط به اتّحاد اسلامی را نظرگاه خود قرار داده اند و به این نکته واقف بودند که آیات منوّر الهی، گفتار کسانی را که به تثلیث قا ئلند برابر شرک می داند و با عبارت « اِنَّما اللهُ اِلهٌ واحِدٌ » به مردم می نمایـاند که وحـدت کلمه خیـر و رستگاری آنـان را تأمـین می کند و نیز « کانَ الناسُ اُمةً واحدةً » و « رَبَّکُمُ الَّذی خَلَقَکُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ» نشانگر آن است که وحدت، زبان حق و اختلاف زبان شیطان است و مسـلـمین از جنود خـدا هسـتند و هرگز با تفـرقه و ایجـاد مفارقت میـان افـراد خود را جـزو لشـکر ابـلیس قرار نمی دهند.
اگر تمام قشرهای ملّت های اسلام به حکم « اِنَّما المُؤمِنونَ اِخْوَةٌٌٌ فَاَصْلِحوا بَیْنَ اَخَوَیْکُمْ» گردن نهند. اَبَرقدرتان هرگز نمی توانند کوچکترین ضربه ای به عالم اسلام وارد نمایند. ملّت اسلام اگر بخواهند می توانند حیله ها و دسیسه های قدرت شیطانی را سرکوب نمایند چون می دانند « یدُ اللهِ مَعَ الجماعةِ» است و از یک قطره هیچ کاری برنمی آید، بلکه از قطرات باران سیل عظیم راه می افتد و سدّ بزرگ را می شکند و دریاها به وجود می آورد.
اگر دو یار موافق دو دل یکی سازد فلک به یک تن تنها چه می تواند کرد؟
- دو دل یک شـود بشکـنـد کـوه را پـــراکـــنــدگـــی آرد انـــبـــوه را
من ا.. التّوفیق
زهرا خلفی – عضو هیأت علمی دانشگاه آزاد اسلامی واحد دزفول
|
|
پانوشت ها
1- شاهنامه ی فردوسی ، کتاب دوّم ، جلد دوّم ، ص 625
2- رزم نامه ی رستم و اسفندیار ، ص 139
3- شاهنامه ی فردوسی ، کتاب چهارم ، جلد هفتم ، ص 2081
4- شاهنامه ی فردوسی ، کتاب سوّم ، جلد چهارم ، ص 1131
5- شاهنامه ی فردوسی ، کتاب چهارم ، جلد ششم ، ص 1981
6- شاهنامه ی فردوسی ، کتاب دوّم ، جلد دوّم ، ص 626
7- امثال و حکم ، ص 30
8- لغت نامه ی دهخدا ، جلد چهارم ، ص 5998
9- دیوان کامل نظامی گنجوی ، لیلی و مجنون ، ص 422
10- مثنوی مولوی ، دفتر سوم ، ص 201
11-همان کتاب ، دفتر اول ، ص 39
12- همان کتاب ، دفتر دوّم ، صص 13 ، 167 ، 17
13- همان کتاب ، دفتر چهارم ، صص ، 27 تا 30 ، 159
14- امثال و حکم ، ص ، 30
15- گلستان ، ص 300
16- امثال و حکم ، ص ، 30
17- دیوان غزلیات حافظ ، ص 120
18- فارسی سال چهارم دبیرستان (به استثنای رشتۀ فرهنگ و ادب)، ص 82
19- شعر فارسی از آغاز تا امروز ، ص 278
20- جویبار لحظه ها ، صص 58 ، 59 ، 62 ، 63 ، 168 ، 169
21- امثال و حکم ، ص 2041
22- جویبار لحظه ها ، صص 61 ، 91 تا 95 ، 72
23- گزینه ی اشعار حمید مصدّق ، صص 39 تا 40
24- جویبار لحظه ها ، 149 ، 150
25- ادبیّات انقلاب اسلامی، سال سوّم، فرهنگ و ادب، ص 175
26- سرودهای انقلاب اسلامی، صص 29، 30
27- دل و دریا، ص 153
28- گلستان ، ص 533
29- بررسی اجمالی نهضت های اسلامی در صد ساله ی اخیر ، صص 32 ، 15 ، 16
30- ادبیّات انقلاب اسلامی، صص 57 تا 59
31- وحدت جوامع در نهج البلاغه، صص 55، 84 تا 87 ، 101
منابع و ماخذ
1- ادبیّات انقلاب اسلامی، سال سوّم، فرهنگ و ادب، کارشناسان دفتر تحقیقات و برنامه ریزی و تألیفِ کتب درسی، شرکت چاپ و نشر ایران، 1368
2- امثال و حکم، علی اکبر دهخدا، انتشارات امیر کبیر، چاپ ششم، 1363
3- بررسی اجمال نهضت های اسلامی در صد سالۀ اخیر، مرتضی مطهرّی، انتشارات صدرا، چاپ شانزده، 1371
4- جویبار لحظه ها، دکتر محمّد جعفر یاحقی ، انتشارات جامی، چاپ سوّم، 1380
5- دل و دریا، عبّاس براتی پور، سوره ی مهر، چاپ اوّل، 1383
6- دیوان غزلیات حافظ، دکتر خلیل خطیب رهبر ، انتشارات صفی علیشاه ، چاپ بیست و چهارم ، 1378
7- دیوان کامل نظامی گنجوی، کلّیّات خمسۀ گنجوی، دکتر معین فر ، انتشارات زرّین ، چاپ دوّم، 1362
8- رزم نامۀ رستم و اسفندیار ، دکتر جعفر شعار، دکتر حسن انوری، نشر قطره ، چاپ دوازدهم، 1372
9- سرودهای انقلاب اسلامی، ا- ملّایی، دنیای مطبوعات، 1360
10- شاهنامه فردوسی ، کتاب دوّم ، جلد دوّم ، ژول مول ، انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی ، چاپ چهارم ، 1369
11- شعر فارسی از آغاز تا امروز، پروین شکیبا ، انتشارات هیرمند، چاپ دوّم ، 1373
12- شاهنامه فردوسی ، کتاب سوّم ، جلد چهارم ، ژول مول ، انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی ، چاپ چهارم ، 1369
13- شاهنامه فردوسی ، کتاب چهارم ، جلد ششم و هفتم ، زول مول ، انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی ، چاپ سوّم ، 1369
14- فارسی سال چهارم دبیرستان (به استثنای رشتۀ فرهنگ و ادب)، حسین رزم جو، محمّد مهدی رکنی، احمد احمدی بیرجندی، ابراهیم عقدایی، دفتر تحقیقات و برنامه ریزی و تألیفِ کتب درسی، 1364
15- گزینه ی اشعار، حمید مصدّق ، انتشارات مروارید ، چاپ پنجم، 1376
16- گلستان ، دکتر خلیل خطیب رهبر ، انتشارات صفی علیشاه ، چاپ سوّم ، 1364
17- مثنوی مولوی ، دفتر اوّل و دوّم ، دکتر محمّد استعلامی ، انتشارات زوّار، چاپ چهارم ، 1372
18- مثنوی مولوی ، دفتر سوّم ، دکتر محمّد استعلامی ، انتشارات زوّار، چاپ سوّم ، 1372
19- مثنوی مولوی ، دفتر چهارم ، دکتر محمّد استعلامی ، انتشارات زوّار، چاپ دوّم ، 1372
20- وحدت جوامع در نهج البلاغه، برگرفته از آثار آیت الله جوادی آملی، سعید بندعلی، مرکز نشر اسراء، چاپ اوّل، 1380