باسمه تعالی
زبان و ادب فارسي، سند هويّت ملّي
چکیده
کلید واژه ها : زبان، فارسی، ایرانی، ملّی، حفظ
از ديرباز در منطقهاي به نام ايران يك پارچگي و يكنواختي در پي داشته و دست كم ، از زمان تأسيس زبان فارسي دري در قرن دوّم و سوّم هجري به اين سو ، وجه مشتركي در كار بوده است. اين بماند كه زبان عربي و تركي ، همواره از رقباي جدّي اين زبان در داخل بودهاند، امّا راه به جايي نبردهاند. زبان فارسي با همهي تغييراتي كه طيّ يك هزار و چهارصد سال در اثر آميخته شدن با تركي و مغولي و عربي داشته است، يكي از مهمترين عناصر مشترك در ايران و مدرك و مستند قابل توجّه هويّت ملّي ايرانيان است.
سرايندگان و گويندگان سرافراز ايراني با اشعار و نوشتههاي خود اين عنصر هويّت ملّي را حفظ و حراست نموده و در ارزش گذاري به آن اهتمام تام ورزيدهاند.
شاعران ايران ، اين پاسداران زبان فارسي به سخن ارج مي نهند و آن را مايهي هم دلي و اتّحاد ايرانيان دانسته و به اين نكتهي ژرف پي بردهاند كه در لحظههاي پر تپش كه وحدت ملّي در آستانهي خطر قرار ميگيرد، هيچ چيز نميتواند جاي زبان مشترك فارسي را بگيرد و با توجّه به اين كه ابرقدرتان و مستبدان روزگار همواره چشم طمع به ايران عزيز ما را داشتهاند و با دسيسهها و توطئههاي خود ميكوشند در ميان اقوام مختلف ايراني نفاق و جدايي بيندازند، در اينجاست كه جايگاه والاي زبان فارسي براي ايرانيان اصیلي كه جهت پايداري و برقراري اين كشور نجيب و
پر گهر دل ميسوزانند و جان فشاني مي نمايند، روشن ميگردد.
وظيفه ی هر ايراني است كه از ميراث گران قدر انديشمندان و سخنوران اين مرز و بوم دفاع نموده و آن را از خطر ها و كاستيها حفظ نمايد. ما بايد به سلامت و زيبايي زبان فارسي اهمّيّت قابل توجّهي داده و آن را از فساد و آسيب حفظ كرده و از خدشه دار كردن و گسيختگي و نابودي اين گنجينهي گرانبها كه پيوند ملّي است محافظت نماييم.
من .... التّوفیق
زهرا خلفی، عضو هیأت علمی دانشگاه آزاد اسلامی واحد دزفول
باسمه تعالی
زبان و ادب فارسي، سند هويّت ملّي
مقدّمه :
يكي از جنبههاي مهم هويّت ملّي ، بستگي زباني و فرهنگي است. زبان محور فرهنگ است و اصولاً فرهنگ در اطراف زبان پديد ميآيد.
از ديرباز در منطقهاي به نام ايران يك پارچگي و يكنواختي در پي داشته و دست كم ، از زمان تأسيس زبان فارسي دري در قرن دوّم و سوّم هجري به اين سو ، وجه مشتركي در كار بوده است. اين بماند كه زبان عربي و تركي ، همواره از رقباي جدّي اين زبان در داخل بودهاند، امّا راه به جايي نبردهاند. زبان فارسي با همهي تغييراتي كه طيّ يك هزار و چهارصد سال در اثر آميخته شدن با تركي و مغولي و عربي داشته است، يكي از مهمترين عناصر مشترك در ايران و مدرك و مستند قابل توجّه هويّت ملّي ايرانيان است.
سرايندگان و گويندگان سرافراز ايراني با اشعار و نوشتههاي خود اين عنصر هويّت ملّي را حفظ و حراست نموده و در ارزش گذاري به آن اهتمام تام ورزيدهاند.
شاعراني چون فردوسي، ناصرخسرو، سعدي ، مولوي، حافظ ، نيما، اخوان ثالث و . . . و نويسندگان و گویندگانی همچون: بيهقي، نصرالله منشی، قائم مقام فراهاني ، محمود دولت آبادي و اساتيد برجستهي معاصر و . . . اساس و اركان اين سند هويّت ملّي را آن چنان استوار پيريزي نمودهاند، كه طوفان هاي حوادث و امواج خروشان زمانه نتوانسته خللي در آن ايجاد نمايد و يا آسيبي به آن وارد سازد.
در اين مقاله نمونه هايي چند از اشعار و نوشتههاي بزرگان و فرهيختگان شعر و ادب فارسي گردآوري شده كه نمايانگر تلاش و كوشش وافر پديدآورندگان آن در غني بخشيدن و اعتلاي اين عنصر ارزشمند ملّي است. رهآورد و دستاوردهاي گرانمايهي اين سخن آفرينان شعر و ادب فارسي كه چكيده و تراوش انديشه و ذهن بكر و نو آفرين آنان و از مفتخرات ملّي است، بدين قرار است:
فصل اول: شاعران
شاعران ايران ، اين پاسداران زبان فارسي به سخن ارج مي نهند و آن را مايهي هم دلي و اتّحاد ايرانيان دانسته و به اين نكتهي ژرف پي بردهاند كه در لحظههاي پر تپش كه وحدت ملّي در آستانهي خطر قرار ميگيرد، هيچ چيز نميتواند جاي زبان مشترك فارسي را بگيرد و با توجّه به اين كه ابرقدرتان و مستبدان روزگار همواره چشم طمع به ايران عزيز ما را داشتهاند و با دسيسهها و توطئههاي خود ميكوشند در ميان اقوام مختلف ايراني نفاق و جدايي بيندازند، در اينجاست كه جايگاه والاي زبان فارسي براي ايرانيان اصیلي كه جهت پايداري و برقراري اين كشور نجيب و
پر گهر دل ميسوزانند و جان فشاني مي نمايند، روشن ميگردد. شمّهاي از سروده ها و نوشتههاي اين ادب پروران سترگ ايراني در مورد سخن و زبان شيرين فارسي و پرورانيدن يكي از مهمترين وجوه اشتراك مردم اين مرز و بوم بدين گونه بيان ميگردد:
سخن، گنج دل خزانهي رودكي است:
دلم خزانه ی پــر گنج بود و گنج سخن نشان نامهي ما مِهر و شعر عنوان بود
سرودههاي رودكي، آواز هزاردستان است:
بدان زمانه نديدي كه در جهان رفتي ســرود گويان گويي هزار دستان بود
گسترش آفاقي شعر رودكي:
شد آن زمانه كه شعرش همه جهان بنَوَسْت شـــد آن زمانه كه او شاعــر خراسان بود
هم طرازي شعر رودكي با شاعران مشهور عرب:
جز بــه ســـزاوار ميـر گفت ندانم ور چه جريرم به شعر و طايي و حسّان
سخت شكوهـم كه عجز من بنمايد ورچــه صـــريعم ابا فصاحت سحبان[1]
استاد بديع الزّمان فروزان فر دربارهي سخن رودكي ميگويد:
اشعار رودكي، هر چند ديوانش موجود نيست، به بلاغت اسلوب و طبيعي بودن معني ممتاز است. سبك او دلكش و متناسب و لطيف و در همين حال جزالت مخصوصي دارد كه براي كمتر كسي از شعرا ميسّر شده است. آن اشعار وقتي كه به آواز دلنواز و آهنگ شيرين سراينده و گويندهي سخن آفرين فارسي همدست ميشد تأثيرات فوقالعاده داشت . . . [2]
شاهنامه فردوسي كتابي گزند ناپذير :
بناهاي آبــاد گــردد خـراب ز بــاران و از تـابش آفتاب
پي افكندم از نظم كافي بلند كه از باد و باران نيابد گزند
شاهنامه و شهرت جهاني :
چو ايـــن نـامور نامه آمد به بُن ز من روي كشور شود پُر سخُن
نميرم از اين پس، كه من زندهام كــه تـــخم سخن را پراكندهام
ماندگاري سخن در شاهنامه :
سخــن مــاند از تو همي يادگار سخــن را چنين خوار مايه مدار[3]
فردوسي زنده كنندهي زبان فارسي:
بسي رنج بردم در اين سـال سي عـجم زنـده كـردم بـدين پارسي[4]
امروزه براي ما ملّيّت و قوميت و سـرزمين نياكان و بسـتگيهاي مادّي و معنوي كه با آن داريم و تارها كه رگ جانمان را بدان باز بسته است از بسياري وضوح و روشني كه دارد امري متـعارف شـده اسـت و ارج واقعي آن جز بدان هنـگام كه پاي سـنجش با دورنـماي قرون و اعصـار پيش آيد، آشـكارا نميشـود. تا پـاي تاخت و تازها ، غارتـها، لشـكركشـيها، دست به دست گشتن سرزمينها، ويرانيها و نابسامانيها در ميان نيايد، ارزش وحدت كلمه و ثبات وضع و پايندگي آثار هنري و حفظ شئون اجتماعي معلوم نميگردد. چه به گفتهي سخنور نامي شيراز « سعدي » تا كسي به مصيبتي گرفتار نيايد، قدر عافيت نتواند دانست. و اين فردوسي بزرگست كه در ميان آشفتگيها و نابسامانيها ارج و فرّ « ايران» را به معناي وسيع كلمه و با همهي مفاهيم آن معتقدانه به گوشها فروخوانده است و نغمهي دلانگيزش نيز انصاف را كه بس خوشآهنگ افتاده است.[5]
فرّخي سيستاني سخن نو را حلاوتي ديگر براي زبان فارسي ميداند:
فسانه گشت و كهن شد حدیث اسكندر ســـخن نــو آر كه نو را حلاوتي است دگر[6]
ناصرخسرو لفظ مرواريد گونهي دري را به پاي خوكان نميريزد:
من آنم كه در پاي خوكان نريزم مــر اين قيمتي درّ لفظي دري را
از نظر ناصرخسرو، ديباي سخن مرده را زنده ميكند و ارزش هركس به سخن اوست :
ديباي سخن پوش به جان بر كه تو را جان هــرگز نـــشود ، اي پـــسر، از ديبا زيبا
جانت به سخن پاك شود ، زآنكه خردمنـد از راه ســخن بـــر شـود از چاه به جوزا
فخرت به ســـخن بـايد ، ازيرا كه بدو كرد فـــخر آنـكه نماند از پي او ناقهي غضبا
زنده به سخـــن بـايـد گشــتنت، ازيراك نــــا گفته سخن به بوَد از گــفتهي رسوا
چون تير ، سـخن راست كن، آنگاه بگويش بيــــهوده مــگو، چــــوب مپـرتاب ز پهنا
نيكو به سـخن شـو نه بدين صورت ازيراك والا به ســـخن گـــردد مـــردم نه به بالا
- آنـــكه بود بر سـخن سوار، سوار اوست آن نه ســـوار است كو بر اسب سوار است.
مركـــب شعـــر و هيــون علم و ادب را طيع سخـــن سنـج من عنان و مهار است
خيل سخن را رهـــيّ و بــندهي من كرد آن كه ز يزدان به عــلم و عدل مُشار است
- تو مر زرق را چون هــمي فقــه خواني ، چه مـــرد سخـــــنهاي جزل و متيني؟
خراســـان چــو بــازار چين كردهام من به تصنيـــفهاي چــــو ديـــباي چيني
- تير مرا جز سخن نـــباشـــد پـــيكان تيـــر قلـــم را بنان بــــس است كمانم
- بررس نــيكو به شعر، حكمـت حجّـت زآنكه بلند و قـــوي است چــون كُهِ قارَن
خوب سخنهــــاش را بـــه سوزن فكرت بر دل و جـــان لطيـــــف خويش بياراي[7]
مسعود سعد سلمان و نظم و نثر افتخارآميز او:
- به نظم و نثر كسي را گر افتخار است مرا سزاست كه امــروز نظم و نثــر مراست
به هيـــچ وقت مرا نظم و نثر كم نشود كه نظم و نثرم دُرّست و طبع مـن درياست
به لفـــظ آب روانــست طبع من ليكن به گاه كثرت و قوّت چو آتشست و هواست
- ور زمــــن شد گشـــاده گنج سخن بــند بـــر پـــاي مــــن چـــــرا باشد[8]
خاقاني با افكار و انديشههاي تازه و بديع خود زبان فارسي را اعتلا بخشيد و بسياري او را مبتدع و مبتكر خواندهاند. او در مورد سخن و نظم و نثرش چنين ميسرايد:
نيست اقليم سخـن را بهتر از مـن پادشا در جهان ملك سخن راندن مسلّم شد مرا
مريم بكــر معــــاني را منم روح القدس عـــالم ذكــر معـــالي را منم فرمان روا
رشك نظم من خورد حسّان ثابت را جگر دســت نـــثر من زند سحبان وائل را قفا
- عقد نظّامان سحـر از من ستاند واسطه قلب ضرّابان شــعر از مـــن پذيرد كيميا
- ســـخن بـــر بــكر طبع من گواهست چو بـــر اعــــجاز مـــــريم نخل خرما[9]
- بر رقعهي نظم دري قايم منم درشاعري با من به قايم عنصري نـــرد مجارا ريخته
- ديد مرا گرفته لب، آتــش پارسي ز تب نطق من آب تازيان برده به نـكته ی دری
- ديــوان من به سمـع تـو درّ دري دهد جانم صفات بـــــزم تو ز اوج سما كند[10] نظامي گنجوي در اشعاري پس از ارج نهادن به سخن و شعر ، شعرا را پس از انبيا در صف كبريا جاي ميدهد و آنان را پادشاه ملك طبيعت معرّفي ميكند كه گنج دو عالم را حمل ميكنند. او در مخزنالاسرار چنين ميسرايد:
جنـــبش اول كه قــلم برگرفت حرف نخسـتين ز سـخـن در گـرفت
پردهي خــلوت چو برانـداختند جلـوهي اوّل به ســـخـن سـاختـند
نـيست در ايـن بيشـه نو خيـزتر موي شكافي ز ســــخـن تيـــزتـر
اوّل انــــديشه پــسـين شـــــمار هم سخن است–اين سخن اينجا بدار–
ملك طـبيعت به ســـخن بردهاند مهـــر شــريعت به ســـخن كردهاند
قافيه سنجان كه سخـــن بركشند گنج دو عالـــم بـــه سخن در كشند
بلبل عـــرشــند ســـخن پروران باز چه ماننــــد بـــه اين ، ديگران ؟
پردهي رازي كه سخن پروري است سايهيي از پــــردهي پيغمبري است.
پيش و پسي بســـت صــف كبريا پس شـــعرا آمـــد و پــــيش انبيا
شعــــر تـــو را سدره نشاني دهد سلـــــطنت مـــلك مــــعاني دهد
شعـــــر برآرد به امـــيريــت نام كالشّــــعراء الامــــراء الــــــكلام
سحر حــــلالم ســحري قوت شد نــــسخ كــن نسخهي هاروت شد[11]
- نظامي كه نظـــم دري كار اوست دري نظــم كـــردن سزاوار اوست[12]
سعدي، استاد سخن فارسي که در زبان آوري يگانهي روزگار است، در مورد سخن وري و سخنپردازي چنين ميسرايد:
- نگفــــــتند حــــرفي ســخــن آوران كه ســـعدي مــــثالي نگــويـــد بر آن [13]
- بر حــديث من و حسن تو نيفزايد كس حد هميـــــن است سخن داني و زيبايي را
- خوش اســت نام تو بردن ولي دريغ بود دراين سخن كه بخواهند بـرد دست به دست
- سعديا گر چه سخن دان و مصالح گويي به عمل كار برآيد به سخــــن داني نيست[14]
- قلمست ايـــن به دســت ســعدي در يـــــــا هـــــزار آســـتــيــن دُرِّ دري[15]
- همه عمر تلخي كشــــيد سـت سعدي كـــه نـــامـــش بـــرآمد به شيرين زباني
- من آنمرغ سخندانم كهدرخاكم رودصورت هنوز آواز ميآيــــد به معني از گلـــستانم
- به هيچ شهر نبـاشد چنين شكر كه تويي كه طوطيان چو ســـعدي درآوري بـه كلام
- همه سرمايه سعـــدي سخن شيرين بود وين از او ماند ، ندانم كه چه با او بـــرود. [16]
حافظ به سخن گفتن دري مينازد ، سخني كه عندليب فصاحت در برابرش رنگ ميبازد و قدرش ميشكند. او چنين ميسرايد:
- ز شعر دلكش حافــــظ كسي بود آگاه كه لطف طـــبع و سخن گفتن دري داند
- چو عندليب فصاحت خروشد اي حافظ تو قــــدر او به سخن گفتن دري بشكن
- ز من به حضرت آصف كه ميبرد پيغام كه ياد گير دو مصرع ز من به نظم دري[17]
بوي گل شعر صائب را تفسير ميكند و اين شعر او بي خون جگر از انديشهاش نميتراود و جايگاهش بر سر چشم است. نغمه هاي خوش آهنگ او از جان و دل بر ميخيزند و اين نغمهها كه تراوش خون جگر اوست به آساني به دست نميآيند. او سخن را آسمانی
می داند چرا که برای بیان سخن قلم به سجده در می آید. او چون اسپند می سوزد تا افكار و انديشه ی بلند خود را با واژهها بنماياند. او در سخن و سخن وري چنين
تك بيتهايي دلنشين ميسرايد:
گرچه من چون غنچه دارم مهر خاموشي به لب نكهـــت گــــل ميكند تفسير ، فرياد مرا
*
از بخـت سـيـه نيســـت گـذر اهـل رقـم را بي چـاك كه ديدهسـت گريـبان قـلم را ؟
*
بي خون جگر معنـي رنگين ندهد روي چون نافه بريدند به خون ناف سخن را
*
اگر نه رتبه ی نظم است از چه رو ، صائب مقام بر سر چشــم است بيت ابرو را
*
حباب از عهدهي تفـسير دريا برنميآيد مسخّر چون كند الفاظ اسرار معاني را؟
*
اگر سخن به رقم ديـر ميرسد ، صائب گناه ما چه بود؟ كوچهي قلم تنگ است
*
صائب،شود آنكس كه نسنجيده سخن ساز طفلـــي كـــه بـــازيگه او بـر لب بام است
*
گذاشتي سر خــود چون قلم درين سودا دگر كه همچو تو، صائب، فدايي سخن است؟
*
بي جبههي گشــاده ســخن رو نميدهد اين ماجرا ز طــوطي و آيينه روشـــن است
*
به آسانينميآيد به كف زلف سخن،صائب چو از جانسيرگردي نغمه سيرآهنگ ميگردد
*
ز نالــهاي كه كند خامه مي توان دانـست كه كوه درد بـــه دل، صـــاحب سخن دارد
*
صائب، به زر قلب دهد يوســـــف خود را پاكيــــزه كلامي كـــه نظر بر صلـــه دارد
*
عمر خود كوتاه كرد و نامهي خود را سيـاه هركـه صائب چون قلم سردرسرِ گفتار كرد
*
جمعي كه چــــون قلم پي گفتار ميروند چــــون طفل ني سوار به جايي نميرسند
*
دامن فكر بلنــد آســان نميآيد به دست سروميپيچد به خود تا مصرعي موزون كند
*
ميشود قدر سخنسنجان پساز رفتن پديد جاي بلبــــل درچمن فصل خزان پيدا شود
*
از دو حرف قالبي كز ديگران آمــوختهست دعوي گفتــار بـــر طوطي مسلّم كي شود؟
*
اگر كـــلام نــــه از آســـمان فرود آيد چرا به هــــر ســـــخني خامه در سجود آيد
*
عرق كلك سبك سير مرا پــــاك كنيد كه ز گلــگشت ســر كــوي ســــخن ميآيد
*
رنگين سـخنان در سخن خويش نـهانند از نكهت خود نيســـت به هـــر حال جدا گل
*
صائب، زحرف وصورت نشد فكرمن بلند من چـون سپند بر سر ايــــن كار ســـوختم
*
گريبانسخن، صائب، بهدست آساننميآيد دلم شق چونقلم شدبسكه دنبال سـخنرفتم
*
صائـــب، بــه زير تيغ سرآمد حيات من زان دم كه چون قلم به سخن آشنا شــــدم
*
منه انگشت بر حرفم اگر درد سخن داري كه گرد نقطهاي صدبار چون پرگار گرديدم[18]
ملكالشّعراي بهار تأثير شعر خود را آن چنان ميداند كه ستاره ناهيد كه نوازنده فلك است با شنيدن شعر او، در نواختن آهنگ تيزتر و جری تر ميشود و نيز قلم از دست تير رها ميگردد. او چنين ميسرايد:
ناهيد به زخـــمه تــيزتر گردد چون مـــن سر خامه تيزتر گيرم
كلك از كف تير، سرنگون گردد چون من ز خدنگ خامه سر گيرم
از مايۀ خونِ دل بــــه لوح اندر پيـــرايۀ گونـه گون صـور گيـرم[19]
فصل دوم : نويسندگان
نوشته هاي نويسندگان بلند پايه زبان فارسي، يكي از مهمترين و جانشين ناپذيرترين اركان وحدت و تماميّت ارضي كشور ماست. اين نوشتهها زبان پارسي را زنده نگاه داشته و ملّيت و قوميّت ايراني را پاسداري مينمايند. رگهاي همبستگي نژاد ايراني به دست توانمند خامهي اين نويسندگان ميتپد و از هويّت ملّي ما حراست ميكند. باورها و فرهنگ ما از آن نوشتهها نشأت گرفته ، نوشتههايي كه هستي ما را پيريزي نموده و در رگ و ريشهي ما نفوذ يافتهاند.
پاره اي بسيار اندك از اين نوشته ها را در مورد سخن و سخنوري بزرگان ادب فارسي به عنوان نمونه بيان ميكنيم:
بيهقي با حق شناسي تمام از كمال و بزرگي استاد خود بونصر مشكان سخن به ميان ميآورد و او را يگانهي روزگار و سبك نگارش او را در مكاتبات سلطاني « نمط ديگر» نام ميگذارد و ميگويد:
« و طرفه آن بود كه از عراق گروهي را با خويشتن بياورده بودند چون ابوالقاسم حَريش و ديگران و ايشان را ميخواستند كه به روي استادم بركشند كه ايشان فاضلترند و بگويم كه ايشان شعر به غايت نيكو بگفتندي و دبيري نيك بکردندي و ليكن اين نمط كه از تخت ملوك به تخت ملوك بايد نبشست ديگرست، و مرد آنگاه آگاه شود كه نبشتن گيرد و بداند كه پهناي كار چيست. و استادم هر چند در خرد و فضل آن بود كه بود ، از تهذيب هاي محمودي چنانكه بايد، يگانه ی زمانه شد.»
«استادم خواجه بونصر نسخت نامه بكرد نيكو به غايت ، چنانكه او دانستي كرد كه امام روزگار بود در دبيري و آن را من تحرير كردم.»
« و بازگشتم با نامه ی توقيعي و اين حالها را با بونصر بگفتم، و اين مرد بزرگ دبیركافي، رحمةالله عليه ، به نشاط قلم در نهاد تا نزديك نماز پيشين ازين مهمّات فارغ شده بود.[20]
كيكاووس بن اسكندر در قابوسنامه در مورد سخندانی چنين ميگويد:
«بايد كه مردم سخنگوي و سخندان باشند. امّا تو اي پسر سخنگوي باش و دروغگوي مباش. سخن كه به مردم نمايي بر رويی نيكوترين نماي تا مقبول بود و مردمان درجهي تو بشناسند كه بزرگان خردمندان را به سخن دانند نه سخن را به مردم كه مردم نهان است زير سخن خويش چنانکه به تازي گويند « الْمَرْءُ مَخبوءٌ تَحتَ لِسانِه » و سخن بود كه بگويند به عبارتي كه از شنيدن آن، روح تازه گردد و همان سخن به عبارتي ديگر توان گفتن كه روح تيره گردد.»
«پس پشت و روي سخن نگاه بايد داشت و هر چه گويي بر روي نيكوتر بايد گفتن تا هم
سخنگوي باشي و هم سخندان.»
«امّا سخن را بزرگ دان كه از آسمان سخن آمد. و هر سخن كه بداني ، از جايگاه سخن دريغ مدار و به نا جايگاه ضايع مكن تا بر دانش ستم نكرده باشي و هر چه بگويي نا انديشيده مگوي و هميشه انديشه را مقدّم گفتار دار تا بر گفته پشيمان نشوي. »
« و اگر چه سخندان باشي از خويشتن كمتر آن نماي كه داني تا به وقت گفتار و كردار پياده نمائي.»[21]
سعدي شيرين سخن چنين گويد:
ذكر جميل سعدي كه در افواه عوام افتاده است و صيت سخنش كه در بسيط زمين رفته و قصب الجيب حديثش كه همچون شكر ميخورند و رقعهي منشآتش كه چون كاغذ زر مي برند بر كمال فضل و بلاغت او حمل نتواند كرد. . .
و خلاف راه صوابست و نقضِ راي اولوالالباب ، ذوالفقار علي در نيام و زبان سعدي در كام.
زبان در دهــــان اي خــردمند چيست كلـــــيدِ درِ گنــــج صـــــاحــب هنر
چو در بسته باشــــد چه دانــــد كسي كـه جـوهــر فـروشـست يا پـــيلـــهور
اگر چه پيش خردمند خامشي ادب است به وقت مصلحت آن به كه در سخن كوش
دو چيز طيرهي عقلــست، دم فرو بستن به وقت گـــفتن و گفتن به وقت خاموشي
غالب گفتار سعدي طرب انگيزست و طيبت آميز و كوته نظران را بدين علّت زبان طعن دراز گردد كه مغز دماغ، بيهوده بردن و دود چراغ، بيفايده خوردن، كار خردمندان نيست و ليكن بر رأي روشنِ صاحبدلان كه روي سخن در ايشانست پوشيده نماند كه دُرّ موعظههاي شافي را در سلك عبارت كشيده است و داروي تلخ نصيحت به شهد ظرافت برآميخته تا طبع ملول ايشان از دولت قبول محروم نماند.[22]
نتيجه :
يكي از مؤلّفههاي مهم و اساسي هويّت ملّي در ايران زبان و ادب فارسي است. سخنوران نامي ايران زبان فارسي را ارج نهاده و عصاره و شيرهي ذهني را با بهره جويي از زبان شكرساي فارسي به قيد نوشتار درآوردهاند و به قول حافظ :
كس چو حافظ نگشود از رخ انديشه نقاب تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند
آنان با آفرينش سخنهاي پُر مايه و بديع بر غناي زبان فارسي افزودند و در گسترش آن از صميم جان كوشيدند زيرا اتّحاد و وحدت ايرانيان را در اعتلا بخشيدن به آن ميدانستند.
زبان فارسي در ايران عزيز كه بارها دستخوش يورشهاي ناجوانمردانهي دشمنان قرار گرفته و فراز و نشيب های فراوان را در نورديده، به همّت و تلاش اديبان والا گهر از تعرّض و تجاوز ابرقدرتان شرق و غرب مصون مانده و اين سرمايهي ملّي كه در يك پارچگي و هم بستگي ايرانيان غيور تأثير بسزايي دارد به ياري پاسداران زبان و ادب فارسي محافظت گرديده است.
وظيفه ی هر ايراني است كه از ميراث گران قدر انديشمندان و سخنوران اين مرز و بوم دفاع نموده و آن را از خطر ها و كاستيها حفظ نمايد. ما بايد به سلامت و زيبايي زبان فارسي اهمّيّت قابل توجّهي داده و آن را از فساد و آسيب حفظ كرده و از خدشه دار كردن و گسيختگي و نابودي اين گنجينهي گرانبها كه پيوند ملّي است محافظت نماييم.
من .... التّوفیق
زهرا خلفی، عضو هیأت علمی دانشگاه آزاد اسلامی واحد دزفول
منابع و مآخذ
- احوال و آثار و شرح مخزن الاسرار نظامي گنجوي ، دكتر برات زنجاني، مؤسّسهي انتشارات و چاپ دانشگاه تهران ، چاپ سوّم ، 1372.
- استاد شاعران ، رودكي ، دكتر نصرالله امامي، انتشارات بديهه، انتشارات جامی، چاپ دوّم ، 1374
- برگزيده و شرح ملك الشّعراء بهار، حجّت الله اصيل، انتشارات فرزان، چاپ اوّل، 1374.
- بوستان سعدي ، غلامحسين يوسفي، انتشارات خوارزمي، چاپ دوّم، 1363
- پرنيان هفت رنگ، دكتر نصرالله امامي، انتشارات جامي، چاپ اول، 1373
- تاريخ بيهقي ، خواجه ابوالفضل محمّد بن حسين بيهقي دبير، به كوشش دكتر خليل خطيب رهبر، انتشارات مهتاب، چاپ دوّم، 1371
- حافظ نامه ، بهاء الدّين خرّمشاهي، شركت انتشارات علمي و فرهنگي و انتشارات سروش، چاپ پنجم، 1372.
- شاعر صبح، گزيدهي اشعار خاقاني شرواني، دكتر سيّد ضياء الدّين سجّادي، انتشارات سخن، چاپ اوّل ، 1373
- شاهنامهي فردوسي ، ژول مول، انتشارات و آموزش انقلاب اسلامي، چاپ چهارم، 1369
- 10. غزليات سعدي، دكتر خليل خطيب رهبر، انتشارات مهتاب ، چاپ سوم، 1375
- 11. غزليات و قصايد سعدي، حسن انوري، دانشگاه پيام نور، چاپ دوّم 1373
12. فارسي سال اوّل راهنمايي تحصيلي، شركت چاپ و نشر كتابهاي درسي ايران، 1377
- 13. قابوسنامه و سياست نامه ، دكتر سيّد احمد حسيني كازروني، دكتر سيّد جعفر حميدي، مركز انتشارات علمي دانشگاه آزاد اسلامي، چاپ اول، 1377
14. كشف الابيات شاهنامه فردوسي ، جلد دوّم ، دكتر محمّد دبير سياقي، سلسلهي انتشارات انجمن آثار ملّي ، 1350.
15. گزيدۀ اشعار رودكي ، دكتر جعفر شعار، دكتر حسن انوري، مؤسّسۀ انتشارات اميركبير، چاپ چهارم، 1369.
- 16. گزيدۀ اشعار صائب تبريزي، جعفر شعار، زين العابدين مؤتمن، مقدّمۀ حسن انوري، چاپ و نشر بنياد ، چاپ دوّم ، 1370
- 17. گزيدۀ اشعار مسعود سعد ، حسين لسان، شركت انتشارات علمي و فرهنگي، چاپ ششم، 1376
- 18. گزيدۀ اشعار ناصرخسرو، دكتر جعفر شعار ، شركت چاپ و انتشارات علمي، چاپ دوازدهم، 1372
- 19. گلستان، دكتر خليل خطيب رهبر، انتشارات صفي عليشاه، چاپ سوّم ، 1364
- 20. لغت نامهي دهخدا، مؤسّسۀ انتشارات چاپ دانشگاه تهران، چاپ اوّل ، 1373
پانوشتها
1. رودكي استاد شاعران ، صص 115 ، 116 ، 160 ، 161
2. گزيدۀ اشعار رودكي، ص 50
3. فارسي سال اول راهنمايي تحصيلي ، صص 140 تا 144
4. شاهنامه فردوسي ، ديباچه ( جلد اوّل) ص 103
5. كشف الابيات شاهنامه فردوسي، ص سه
7. گزيدۀ اشعار ناصر خسرو، صص 17، 85 ، 134 ، 159، 182 ، 35
8. گزيدۀ اشعار مسعود سعد، صص 25 ، 43
10. لغت نامهي دهخدا، جلد هفتم، ص 9426
11. احوال و آثار و شرح مخزنالاسرار نظامي گنجوي، صص 236 ، 249
12. لغت نامهي دهخدا ، جلد هفتم، ص 9426
13. بوستان سعدي ، بيت 1872
14. غزليات و قصايد سعدي، صص 30 ، 38 ، 148
15. لغتنامهي دهخدا ، جلد هفتم، ص 9426
16. غزليات سعدي ، صص 242 ، 121 ، 98 ، 187
17. حافظ نامه ، بخش اول ، صص 655 تا 659
18. گزيدۀ اشعار صائب تبريزي ، صص 250 تا 254
19. برگزيده و شرح ملكالشّعرا بهار ، ص 89
20. تاريخ بيهقي، صص 63 ، 64 ، 445 ، 734
21. قابوسنامه و سياست نامه ، صص ، 55 ، 59 تا 61
22. گلستان ، صص ، 13 ، 14 ، 25 ، 26 ، 609 ، 610