💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران

صفحه نخست

ايميل ما

آرشیو مطالب

لينك آر اس اس

عناوین مطالب وبلاگ

پروفایل مدیر وبلاگ

طراح قالب

:: صفحه نخست
::
ايميل ما
::
آرشیو مطالب
::
پروفایل مدیر وبلاگ
::
لينك آر اس اس
::
عناوین مطالب وبلاگ
::
طراح قالب

::کتاب ها
::بررسی و نقد ترجمه های منظوم قرآن به فارسی
::قرآن، سیره نبوی، ائمّه اطهار و بزرگان دین در حمایت، ترویج و ترغیب
::قرآن، سیره نبوی، ائمّه اطهار و بزرگان دین در حمایت، ترویج و ترغیب
::رسالت استاد مطهّري در جنبش عدالت خواهي
::ویژگی های بارز شهید ثالث
::زن ، حقوق و جايگاه اجتماعي آن در اسلام
::« انسجام اسلامي وعدم پذيرش سلطة بيگانگان »« انسجام اسلامي وعدم پذيرش سلطة بيگانگان »
::کارکرد معارف قرآنی در امثال و حکم ایرانی
::مهدويّت در قرآن ، احاديث و ادعيّه
::« عدالت و ارزش‏هاي انساني در عصر جهاني شدن »
::سیمای پیامبر ( ص ) در کلّیّات سعدی شیرازی
::پيشگامان و مناديان وحدت در جهان اسلام ، سيّد جمال‌الدّين اسدآبادي
::رباعی
::ابوالفضل سرمشق وفاداری
::جایگاه قرآن کریم و آموزه های اهل بیت (ع) در تفکّر جهاد
::نقش تعلیم و تربیتی شادی در انسان از دیدگاه قرآ
::کرامت و عزّت انسانی، سعادت و کمال در نهج البلاغه
::نقش نماز در ارتقاء ساختار اخلاقی انسان ها
::قیام عاشورا، امر به معروف و نهی از منکر
::مضامین قرآن در دیوان صباحی بیدگلی
::نماز از نظر قرآن، پیامبر (ص) و ائمّه اطهار (ع)
::دیدگاه حضرت علی (ع) در تفسیر قرآن
::قرآن و بهداشت تن و روان
::بررسی علل شیوع ضدّ ارزش ها از دیدگاه امام علی (ع) در نهج البلاغه
::نقش نماز در ارتقاء ساختار اخلاقی انسان ها
::نماز و نیایش
::بازتاب مسایل اجتماعی در اشعار شاعر معاصر ابوتراب جل
::قیام عاشورا، امر به معروف و نهی از منکر
::جایگاه قرآن کریم و آموزه های اهل بیت (ع) در تفکّر جهادی
::امام حسين (ع) احياگر سياست پيامبر (ص
::شناخت توسعة فرهنگي از نگاه امام علي (ع) در نهج البلاغ
::نوآوری در راهکارهای تبلیغی مباحث مهدویّت در جامعه و جهان معاصر
::نقش زن در تحکیم خانواده با تکیه به رفتار حضرت فاطمه (س) در زندگی خانوادگی و نمونه ای از اشعار فارس
::مصادیق نوآوری و شکوفایی از منظر قرآن کریم
::معيارهاي تميز حق و باطل در قرآن كريم
::شیوه های الگوبرداری نسل جوان از سیره علمی و عملی عالمان دین
::تجلّی قرآن در آینه ی اشعار استاد بهزاد
::فرهنگ ايراني
::نقش اخلاق اسلامی در تعاملات اجتماع
::سوره ی بقره در نثر عرفانی ایران
::مباني فقهي ـ حقوقي مرتبط با مسايل اقتصادي، اشتغال و استقلال مالي زنان
::وحدت امّت اسلامی از نظر امام سجّاد (ع) و ارتباط آن با دیدگاه محقّقان دین در عصر حاض
::حضرت فاطمه (س) و حضرت زينب (س) بهترین الگوی زنان جهان
::جایگاه رستاخیز در اشعار شاعران ایران
::عشق و انديشه ي امين پور در « بي بال پريدن »
::نماز در آثار نثر عرفانی ایران
::قرآن و عترت (ع) و فمینیسم
::شیوه های عملی امر به معروف و نهی از منکر در رفتار ائمّه
::سیره و سلوک امام علی (ع) در برخورد با مخالفان
::سوره ی بقره در نثر عرفانی ایران
::بررسي حقوق زنان در اسلام و كشورهاي صنعت
::گزیده ی چند داستان کوتاه، خاطره، نمایش نامه و فیلم نامه از دفاع مقدّ
::زبان و ادب فارسي، سند هويّت ملّي
::زبان فارسی و وحدت ملّی و انسجام اسلامی
::مفاهيم اجتماعي در شعر معاصر و كهن
::وحدت اسلامی از دیدگاه قرآن و ﺷﺄن نزول و نقش آیات در انسجام اسلامی
::نقش زبان و ادبيات فارسي در اتّحاد ملّي و انسجام اسلامي
::مستندات قرآنی و روایی انسجام اسلامی و برائت از مشرکین
::وضعیّت اجتماعی زن ایرانی از قرن 19 تا امروز و وظیفه ی او در جامعه ی معاصر ایران
::رسالت استاد مطهّري در جنبش عدالت خواهي
::اندیشه های میرزای نائینی در کتاب تنبیه الامّه و تنزیه الملّه
::جایگاه زن در سیره و کلام پیامبر اعظم ( ص )
::ورزش از دیدگاه قرآن و احادیث و جایگاه فعلی آن در
::جهاني شدن و ظهور
::انتظار و نشانه هاي ظهور
::جايگاه مناظره و مباحثة ارزشمند در نهضت آزادانديشي
::تشويق به انديشمندي و تبيين آزادي بيان در چهار چوب قانون
::آزادگی و ساده زیستی در زندگی شهید مدرّس
::تربيت اجتماعي در سيرة معصومين ( ع )
::سیره ی فرهنگی و اجتماعی امام رضا (ع)
::عشق و محبّت از ديدگاه عرفای معاصر
::خشونت خانوادگي، زمينه، عوامل و راهكارها
::معيارهاي تميز حق و باطل در قرآن كريم
::شب عاشورا
::عوامل همگرا و واگرا در اتّحاد ملّی و انسجام اسلامی
::شیوه های عملی امر به معروف و نهی از منکر در رفتار ائمّه و استفاده از آنها در سالم سازی فضای فرهنگی، رشد آگاهی ها و فضایل اخلاقی
::تبیین توان مندیها، فرصت ها و تهدیدات آموزش عالی در توسعه ی فرهنگی ـ اجتماعی ایران و کشورهای منطقه
::انفاق و روزی حلال در قرآن و احادیث
::داستان کوتاه و روی کرد نویسندگان زن شهرستان دزفول به آن
::الگوبرداری نسل جوان از قرآن و سیرۀ معصومین
::اقدامات امیرکبیر در صنعتی کردن ایران و مبارزه با استعمار اقتصادی
::اندرزهای حکیمانه ی رودکی
::ديدگاه قرآن به نقش زن در جامعه و تاريخ
::خرافه شويي در آثار استاد مطهّری
::تأثير قرآن بر شعر تعليم
::جایگاه پیامبر اعظم (ص) در ادبیّات معاصر فارسی
::معناشناسی «فتنه» در قرآن
::ائمّۀ اطهار تجلّی بهترین الگوی مصرف
::بحر طویلی در ترغیب و ترویج فرهنگ وقف در بین اقشار جامعه
::حقوق اجتماعی زنان از منظر قرآن
::عرفان سعدی در بوستان
::تأثیر قرآن و احادیث در دیوان شهریار
::اندیشه های اجتماعی و انسانی در شعر هوشنگ ابتهاج و قیصر امین پور
::تسبیح موجودات در نهج البلاغه
::علی بن مهزیار اهوازی و ارتباط او با امامان هم عصرش
::بررسی جریان داستان کوتاه پس از انقلاب
::نوآوری قرآن کریم در موضوع عصمت پیامبران و مقایسه ی آن با تورات
::نامه ای به امام رضا (ع)
::چشم انداز زن ایرانی و پژوهش در قرن بیست و یکم
::جانبازان شیمیایی
::مدنیّت و مفهوم آن از دیدگاه پیامبر اسلام ( ص )
::نقش پیامبر ( ص ) در پیدایش نهضت آزاد اندیشی
::زنان نامدار شیعة عصر رضوی ( ع )
::اندیشه شیعی و جهانی شدن حکومت اسلامی
::امنیت پایدار و آرامش روانی جامعه در قرآن
::امام علی(ع)، دشمن شناسی و دشمن ستیزی
::الگوهاي رفتاري و اخلاقي از ديدگاه قرآن و پيامبر (ص)1
::اقتصاد سالم از دیدگاه قران و ائمه اطهار
::اصلاح الگوی مصرف در بیان شاعران
::اصطلاحات قرآنی در ارتباط با الگوی مصرف
::اسراف و تبذیر از منظر امام علی (ع)
::ابوتراب جلی
::داستان شراره های گل
::انسان در منابع اصيل اسلامي ( قرآن و حديث )
::نقش رهنمودهای امام خمینی (ره) در پیوند عاشورا و قیام 15 خرداد
::گلایه ها و شِکوه های ملّا محمّد تقی ناهیدی
::ادبیّات میراث دار ارزش های اخلاقی و اجتماعی
::سیره عملی پیامبر (ص) در اخوّت اسلامی
::پیامدهای تأسیس دانشگاه آزاد اسلامی در امور آموزشی زنان
::پیامبر ( ص ) و عدالت اجتماعی
::مسألة شرّ در نگاه فلسفي امام سجّاد ( ع )
::جايگاه مناظره و مباحثة ارزش‏مند در نهضت آزادانديشي
::جایگاه رستاخیز در اشعار شاعران ایران
::حجاب و عفاف در آثارشعرا و نویسندگان
::حمایت های حاج ملّاعلی کنی از فقرا و ایتام
::نهضت پاسخ گويي از ديدگاه قرآن
::همسر آزاري و خشونت خانواده
::سیره ی حکومتی و سیاسی پيامبر اعظم (ص)
::نقش و موقعیّت زن در سیرة نظری و عملی پیامبر اعظم ( ص )
::تأثير قرآن در سلوک فردی و اجتماعی
::نقش شاعران و نویسندگان در معرّفی و تعمیق منازعه ی مشروطه و مشروعه
::مقالات



نويسندگان :
:: زهرا خلفی

آمار بازديد :

:: تعداد بازديدها:
:: کاربر: Admin







پيام مديريت وبلاگ : با سلام خدمت شما بازديدكننده گرامي ، به وبلاگ من زهرا خلفی خوش آمديد .لطفا جهت ترویج هرچه بهتر دین مبین اسلام و آشنایی جوانان عزیز میهن اسلامی با قرآن و اهل بیت و همچنین کتاب و مقالات چاپ شده این وبلاگ را به دوستان خود معرفی کنید.همچنین برای هرچه بهتر شدن مطالب اين وبلاگ ، ما را از نظرات و پيشنهادات خود آگاه سازيد .


گزیده ی چند داستان کوتاه، خاطره، نمایش نامه و فیلم نامه از دفاع مقدّس

 

باسمه تعالی

گزیده ی چند داستان کوتاه، خاطره، نمایش نامه و فیلم نامه از دفاع مقدّس

 

                                             چکیده

نویسندگان متعهّد و ظلم ستیز ایران چشم ضمیر خویش را به پرواز کبوتران حرم دفاع مقدّس دوخته و غروب خورشیدها را می نگرند که چگونه شقایق هستیشان را در کنار بوستان الهی کاشتند و آسیه وار منزلگاه ابدی خود را تنها در نزد محبوب جسته اند. آنان از سینه سرخان عاشقی سخن می گویند که کوچ به سوی یار را بر اقامت در این کاروان سرای زودگذر  فانی ارج می نهند.

این ادیبان متعهّد با درج حماسه های جاودان، میراث های پایدار و همیشه سرسبزی به یادگار می گذارند تا به نسل های آینده، آیه های بزرگ هستی و پرواز سیمرغها را بر جبین آسمانها و کهکشانها بنمایانند. بازگویی و بازنویسی این توفندها (داستان، خاطره، نمایش نامه، شعر و فیلم نامه) رهایی از انجماد و رخوت و جمود و خمود است.

 

  من ا... التّوفیق

   زهرا خلفی

           عضو هیأت علمی دانشگاه آزاد اسلامی دزفول

 


باسمه تعالی

گزیده ی چند داستان کوتاه، خاطره، نمایش نامه و فیلم نامه از دفاع مقدّس

 

مقدّمه

لحظه های پرشکوه دفاع مقدّس از لحظات به یادماندنی و ارزش مند در تاریخ کشور اسلامی ایران محسوب می شود. دورانی است که خاطرۀ فکّه، شلمچه، فاو، هورالعظیم، کرخه، بهمن شیر، خرّمشهر، سوسنگرد، دشت عبّاس، چَم هندی، شوش، دزفول، اهواز، مهران، بستان، هویزه، مجنون، طلائیه بازی دراز، قلاویزان، کانی مانگا، شاخ شمیران و تمامی سرزمین هایی که محلّ عروج و وصال عاشق به معشوق و مرید به مراد را در سینۀ خود پرورده و به این همه جانبازی ها و ایثارها و از
خودگذشتگی ها می بالد و می نازد. سینه ی سنگرهای عشق مالامال از خون های رزمندگانیست که با خون خود وضو گرفتند و در لحظه ای عاشقانه به دیدار محبوب شتافتند. دشمن به خیال خام خود آمده بود که خرمن انقلاب اسلامی را به آتش کشد و به زغم خود ایران اسلامی را به نابودی کشاند، غافل از آنکه دلاوریهای جوانان غیرت مند و رزمندگان جانفشان جمهوری اسلامی ایران آرزوهای آنان را نقش برآب ساخته و رؤیاهای کاذب آنان را به کامشان تلخ نمودند.

در این مقاله چند داستان کوتاه و خاطره و خلاصه ی داستان کوتاه جمع آوری شده که
قطره ای بسیار اندک از اقیانوس بی کران دفاع مقدّس شیرمردان و اَبَرجوانان غیور کشور جمهوری اسلامی ایران می باشد و به عنوان نمونه بیان گردیده است.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فصل اوّل، داستان کوتاه

راز دو آینه

سیّد مهدی شجاعی

چشم هایت حرف می زنند، بی خود تلاش نکن برای سخن گفتن، همین نگاه تو شیرین ترین حکایت دنیاست، شیواترین کلام در چشمهای تو خفته است.

تو را خدا دوباره به من داده است، با تو به وسعت یکدل حرف دارم برای گفتن، سه سال تمام اینهمه حرف را انباشته ام، برای همین امشب، من طاقتم کم است، تو پرطاقتی، تو مردی، من دلم شکستنی است، تو شکستنی نیستی، تو نشکسته ای، نمی شکنی، تو مردی، جانم فدای تو مرد!

ببین! گریه را بگذار بکنم، غمگین نشو، این گریه، گریه شوق است، به قدر سه سال اشک پشت این چشمها لمبر می خورد، فوق طاقتم از من نخواه، اشک را برای همین لحظه ها آفریده اند. من این سه سال گریه نکرده ام، همه، حتی پدر و مادر تو به رفتار من خندیده اند اما من گریه نکرده ام، فقط جستجو  کرده ام.

گفتند که از تو نشانی نیست، نه پیکری، نه اثری و نه جای پایی، در حمله بوده ای ولی پس از آن هیچکس نمی دانست که چه شده ای و کجا رفته ای.

گفتم : وقتی یقین به شهادت نیست راه برای جستجو باز است.

از بیمارستانها شروع کردم، هر جا که احتمال وجود یک مجروح می رفت زیرپا گذاشتم، بیمارستان های اهواز، دزفول، اندیمشک، سوسنگرد و هر شهر نزدیک به جبهه، حتّی بیمارستانهای غرب را تخت به تخت مرور کردم. از تو نشانی نبود ولی مأیوس نشدم.

به صرافت اسرا افتادم، جستجوی ساده ای نبود، هرچه نام، هلال احمر داشت و هر مرکز نظامی هر چه اسم داشت چند بار دوره کردم، نبودی، نیست شده بودی.

بیا، به گوشه ی خلوت تری پناه ببریم، اینها فرودگاه را روی سرشان گذاشته اند، صدای گریه و خنده با هم آمیخته است صدا به صدا نمی رسد.

البتّه حقّشان است، به وصال رسیده اند. عزیزشان را دیده اند ولی خوب من و تو هم نیاز به خلوتی داریم، تا تو صدای حرفها و گریه های مرا بشنوی و عمق تنهائیم را در طول این دوری ناگزیر بفهمی. آنجا، آن گوشه ی سمت چپ جای دنجی است.

تو که در یافتن گوشه های دنج از من خبره تر بودی، در آن ده ماه عقد کرده گی هرجا که
می رفتیم. در شهر یا سفر ـ چشمهای تو بی درنگ اطراف را می کاوید و ما دقایقی بعد جایی بودیم که چشم هیچ احدی به خلوتمان نفوذ نمی کرد.

من این بار پیدا کرده ام آن گوشه دنج را، بیا، بیا به آنجا برویم تا در آینۀ چشمهایت هیچ تصویری جز من نباشد.

می دانم که خسته ای ولی من هم که سه سال دویده ام سهمی دارم، هم الان تو را به قرنطینه می برند و بیست و چهار ساعت ـ کسی چه می داند یعنی چه؟ یعنی یک عمرـ میان من و تو دیوار می کشند.

و بعد از آن هم وقتی به خانه برسیم همه دوره ات می کنند و حرف و حدیث و دید و بازدید و ... یقین تا ساعتها دستم به دامن نمی رسد. ولی تو مال منی، من تو را اوّل پیدا کرده ام، همه از یافتن مأیوس بوده اند... .

گفتم، تلاش نکن برای سخن گفتن، آن کس که زبان دارد، با زبان سخن می گوید آن کس که ندارد با دست و ایماء و اشاره حرف می زند و تو که دست و زبان نداری، همین چشمهایت برای سخن گفتن کافیست و گوشهایت برای شنیدن.

و من خدا نکند که نگران باشم از بی دست و زبانی تو.

تو حتماً در مقابل دشمن حرفی گفته ای که ترکش کینه دشمن دهانت را برده است. تو حتماً به قیمت دست هایت کاری کرده ای که دشمن آنها را از تو ستانده است.

امّا تو در ازای این چیزهای رفتنی برای من ایمان ماندنی ات را آورده ای، برای من افتخار
آورده ای، پس جای شرم نیست، جای افتخار است، هم برای تو در مقابل من و هم برای من در مقابل دیگران.

پس سرت را بالا بگیر، چقدر موها و ریش هایت زبر و درهم و آشفته شده اند، خانه که رفتیم باید حمّامت کنم و سر و صورتت را حسابی شانه بزنم، بلند کن سرت را قهرمان من!

سربلند باش تا من حکایت سرگشتگی هایم را برایت تمام کنم.

از حضورت در میان اسرا که مأیوس شدم به ذهنم آسایشگاه جانبازان خطور کرد، بر حسب احتمال بعید نبود.

تو شاید بدانی که چند آسایشگاه، معلولین جنگ را در خود جا داده اند اما من تعداد معلولین را هم می دانم و نیز می دانم که کدام تخت از آنِ کدام معلول است.

یک روز، یکی از آن روزهای غریب که داشتم تخت ها را به امید یافتن تو مرور می کردم، چشمم افتاد به جوانی هم شکل و قواره ی تو.

موهایش مثل تو صاف و سیاه بود و چهره اش عین تو کشیده و روحانی.

ترکیب صورت و چانه و دهان  و بینی و پیشانی با تو مو نمی زد. بر روی چشم هایش باند سفیدی بسته بود و دو پایش هم از زانو بریده.

خواب نبود، پیدا بود که توجّهش معطوف صدای نواری است که ضبط کنار دستش به
واسطه ی سیم گوشی به گوشش می رساند.

وقتی نگاهم به او افتاد از فرق سر تا نوک پایم گر گرفت، انگار آتش افتاده است به جانم.

گفتم : زحمت قریب به دو سالم بی ثمر نماند. می خواستم فریاد بکشم و همه را خبر کنم که تو را یافته ام. می خواستم همه را به سر سفره شادیم دعوت کنم. می خواستم آن ذوق و شعف
بی سابقه ام را به ذائقه ی همه بچشانم.

اما در میان آن همه تخت نشین اطراف حیا کردم، خجالت کشیدم، و نزدیکتر آمدم و صدا کردم :

رضا! ... رضا! ...

صدای پاسخی نیامد، نزدیکتر شدم و دوباره صدا کردم :

رضا ... رضا ... من معصومه ام!

امّا تو پاسخی نگفتی، یعنی او پاسخی نگفت، تأمّل کرد و بعد از دقایقی که یکسال بر من گذشت گوشی را از گوش درآورد، ضبط را خاموش کرد و گفت :

من رضا نیستم خواهر! محمودم! شما را هم نمی شناسم.

و بعد گوشی را در گوش گذاشت و ضبط را روشن کرد.

هوا ناگهان سرد شد و من لرزیدم. به سراب رسیده بودم، دهانم خشک شد پشتم تیر کشید و عرق سرد بر پیشانیم نشست.

آن روز و پس از آن تا مدّتی جستجو را نتوانستم ادامه دهم. گریه نکردم ولی در خودم آب شدم و فرو ریختم. از خدا پنهان نیست، از تو چه پنهان که قدری ناشکری هم کردم. کفر هم گفتم، خدا ببخشد، دست خودم نبود.

گفتم : خدایا من شوهرم را بی پا و چشم پذیرفتم ولی تو همان را هم از من دریغ کردی.

گفتم : از تو چه کم می شد اگر آنکه بر تخت خوابیده بود رضا می بود؟ آخر به کجا
برمی خورد؟

بعد از این خستگی و یأس که در دلم خانه کرد و از جستجو بازم داشت، تو به خوابم آمدی.

به این هیأت نبودی، دو بال داشتی به جای دو دست امّا خسته و درمانده بودی، حرف که
می زدی از دهانت نور می ریخت. گفتی که شهید نشده ای و من جا خوردم.

گفتم : یعنی رفته ای ولی به مقام شهادت نرسیده ای؟

گفتی : نه، هنوز نرفته ام، زنده ام.

گفتم : جستجوی من به نتیجه خواهد رسید؟

گفتی : بی نتیجه نخواهد ماند.

و من از شدّت شعف پریدم، از خواب پریدم و به خود آمدم، از آن کفریّات استغفار کردم و جستجو را تازه نفس ادامه دادم.

زخم زبان ها و شماتت ها را به جان می خریدم و ادامه می دادم ... .

یکی می گفت : تو زن عقدی ده ماهه بوده ای، از شویت هم که نام و نشانی نیست ... .

و من می گفتم ـ قرص و محکم ـ که : اولاًً : پیمان، زمان نمی شناسد، ثانیاً کدام نام و نشان درخشان تر از نام و نشان قهرمان من که بر روی من است؟ ـ قصّه قهرمانی های تو را دوستانت مو به مو برایم نقل کرده اند ـ خوشا به حال من از داشتن مردی چون تو.

دیگری می گفت : بیهوده خود را پیر می کنی.

و من پاسخ می گفتم : این روز مرّگی که شما دارید بیهوده نیست و این جستجوی حیات بخش من بیهودگی است؟

و همه می گفتند : تو جوانی هنوز، بیست سال اوج جوانی است، شوهر برای تو قحط نیست.

و من به همه می گفتم : که چون اویی ـ یعنی تو برای حفظ امثال من، برای حفظ زنان و دختران این مرز و بوم، برای حفظ ناموس همگان این راه را برگزیده است، من چگونه می توانم به دیگران ـ هر که جز او ـ دل خوش کنم؟ غیر از این است؟

اِ، تو چه ات می شود؟ چرا بی تابی می کنی؟ چرا هی می نشینی و بلند می شوی؟ چرا پرپر می زنی؟

صندلی آن طرف تر هست اگر بخواهی بنشینی. امّا من که نمی توانم، من در تنم بند نمی شوم چطور روی صندلی بنشینم؟

این طرف تر بیا، ببین، صندلی ها همه خالی است. همه اینها که عزیزشان را دیده اند هیچکدام در بند صندلی نشده اند. همه در جزر و مدّ و تلاطمند.

بیا، بیا این طرف تر، از اینجا آن مادر را ببین که چطور به زانوهای پسرش چسبیده است و شانه هایش از گریه می لرزد.

آن پیرمرد را ببین که با پسرش چه می کند، هی عقب می رود و جلو می آید، براندازش
می کند، به او دست می کشد و دورش می چرخد.

تازه همه اینها مثل من اتّفاقی به عزیزشان رسیده اند، اسامی را فردا اعلام می کنند. بگذار این حلقه گل را از روی شانه ات بردارم، معذّبت می کند، بیا به پناهگاه خودمان برگردیم اینجا در دیدرس مردمیم. این چند کلام دیگر را هم که بگویم دیگر حرف نمی زنم، خوب این پرحرفی تقصیر من هم نیست، کسی را نداشته ام برای درد دل کردن.

گفتم که آسایشگاه ها را هم گشتم ولی از تو نشانی نیافتم، تنها امید من اکنون همان خواب بود که دیده بودم ولی خوب، جایی هم برای گشتن نمانده بود، تا اینکه خداوند رو به زندگی ام
روزنه ای تازه گشود، همین روزنی که تو اکنون وارد شدی.

به من گفتند که در زندانهای مخفی عراق، اسرایی زندانی اند که نام و نشانشان در هیچ کتاب و دفتر و سندی نیست.

این اسرا چون از چشم همگان پوشیده اند علی القاعده شکنجه بسیار می بینند و زجر بسیار می کشند و امید رهائیشان نیز از دیگران کمتر است، چرا که مدرک جرم عراقند ولی شاید بتوان در میان اسرای معلولی که هر از گاه آزاد می شوند نشانی از ایشان گرفت.

این امید مرا چند بار به فرودگاه کشاند امّا به ثمر ننشست تا امشب.

چه خوب بود اگر من می فهمیدم که تو چرا اینقدر بی تابی؟ چرا در مقابل حرفهای من فقط زل می زنی؟

چرا می نشینی و برمی خیزی؟

چرا زانوهایت را به صورتت می چسبانی؟

چرا چشمهایت را به اطراف می گردانی؟

ببینم، نکند تو حرفهای مرا نمی شنوی؟ خب اگر شنوایی نداشته باشی همین حرفم را هم
نمی شنوی.

ببین! مرا نگاه کن! با اشاره که می فهمی ببین!

حرف های ... مرا ... با گوش هایت ... می شنوی؟

چرا بغض کردی؟ چرا لب برمی چینی؟ چرا گریه می کنی؟ خب اینکه گریه ندارد، من که دست و زبان نداشتنت به چشمم نیامد، ناشنوائیت غمگینم می کند؟

تو همین چشم و دل که داری برای محبّت دیدن و مهر ورزیدن، برای من کافیست. گوش نداشتن که عیب نیست. من با ایماء و اشاره حرف می زنم و تو با چشم جواب می دهی. خب؟ پس گریه نکن بیا، بیا اشکهایت را پاک کنم، نگذار این دو آینۀ من تار شوند.1

 

بی کسان

مهرداد غفارزاده

باد گرمی لابه لای درختان چنار که به ردیف ایستاده بودند، می پیچید و به صورت استخوانی مش صالح می خورد و موهای سفید سرش را آشفته می کرد.

مش صالح دستهای لرزانش را روی عصای چوبی قهوه ای رنگش گذاشته بود و با هر قدم کوتاهی که برمی داشت، عصا را بلند می کرد و کمی جلوتر روی آسفالت داغ جاده می کوبید. عرق از چینهای درشت صورتش سرازیر شده بود. چشمهای تر خود را بر زمین دوخته بود و به فکر فرو رفته بود. به پسرش کاظم فکر می کرد که چند ماهی از شهادتش می گذشت. زیر لب با خود زمزمه
می کرد :

«کاظم دیگه هر شب جمعه مهمون تو هستم. شب های جمعه که میشه، دلم می خواهد از جا کنده بشه. اگر یک هفته نیام، فکر می کنم چیزی گم کرده ام.»

صلوات دستۀ عزاداری که بر سر قبر شهیدشان می رفتند، رشتۀ افکار مش صالح را برید. مش صالح ایستاد. سنگینی اش را روی عصا انداخت و کمر خمیدۀ خود را راست کرد. نفس عمیقی کشید و برای چند لحظه ای چشمهایش را بست.

قدری که آرام گرفت، به عکس شهیدی که جلوی دسته حرکت می کرد، نگاه کرد. بغض گلویش را به درد آورد. می خواست گریه کند، امّا نتوانست و با صدای گرفته گفت : «یا حسین شهید»

نگاهش روی عکس قفل شده بود، لبخندی زد و گفت :

«شباهت زیادی به کاظم داره، مثل کاظم ابروهای کشیده و موهای بلندی داره، ریشهاشم مثل کاظم پرپشته ...»

دستۀ عزادار با شعارهای گرمی که می داد، از کنار مش صالح گذشت. مش صالح نگاهش را کمی جلوتر انداخت. چشمش به پرچمهای سبز و قرمز رنگی افتاد که با وزش باد گرم تکان می خورد.

کمر خمیده اش را روی عصا انداخت و پاهایش را به روی زمین کشید و به راه افتاد.

به قطعۀ شهدا نزدیک می شد. حالا قلبش به آرامی می زد. کتیبه ها که عکس شهیدان را در خود جا داده بود نمایان شد.

مش صالح چند قدم دیگر که برداشت، ایستاد. عضلات صورتش جمع شد. درد و رنج فراوانی در سینه اش احساس کرد. اوّلین نگاهش را به گوشۀ قطعه انداخت. کمی جلوتر رفت. متوجّه ی قبر شهدای گمنام شد که نه پرچم داشت و نه کتیبه. فقط چند تکه سنگی بود که بر روی آنها با رنگ قهوه ای نوشته شده بود «شهید گمنام.»

مش صالح، برای اوّلین بار قبر آنها را می دید. برای یک لحظه چشمانش همه جا را تار می دید. از خود بیخود شد. تا به حال اینقدر شهدای گمنام را تنها ندیده بود. نمی دانست چه کار کند.

برود یا فاتحه برایشان بخواند. همینطور گیج و مبهوت ایستاده بود. زبانش بند آمده بود و چشمانش باز مانده بود.

مش صالح در این چند ماهی که می آمد و می رفت، متوجّه ی قبر آنها نشده بود. احساس
می کرد شهدای گمنام از اینکه تازه به یاد آنها افتاده از او گله و شکایت دارند. خود را در نگاههای مظلوم آنها محصور و زندانی حس می کرد. سرش را پایین انداخته بود. می خواست از زندان خجالت بیرون بیاید. عصایش را تکان داد و دستهایش را به طرف کتیبه کاظم به حرکت درآورد.

چند قدمی برنداشته بود که با خود فکر کرد :

«لااقل فاتحه برایشان بخوانم تا از خجالت دربیام. خب تقصیر من هم نبود، چون قبرشان بی نام و نشان بود.»

به عقب برگشت و در وسط قبرها ایستاد. می خواست فاتحه بخواند. ناگهان چشمش به عکس کاظم که از دور نمایان بود، افتاد. کاظم با آن چشمان مظلوم و لبان خندان به چهره مش صالح زل زده بود.

مش صالح از چشمان مظلوم کاظم خواند که الان منتظر اوست و چشم به راه. هنوز بسم الله فاتحه اش را نخوانده بود که ناخودآگاه عصایش را به زمین کشید و به طرف کتیبه ی کاظم راه افتاد. در همان بسم الله فاتحه مانده بود.

وقتی که مش صالح به خود آمد، دید قبور شهدای گمنام این طرف و قبر کاظم آن طرف است. نمی دانست چه کار کند. تمام فکرهایی که چند لحظه پیش در سرش بود، همگی مانند برق به ذهن مش صالح هجوم آورد و قدرت تصمیم را از او گرفت.

مش صالح سنگین شده بود. مثل عصایش در جای خود خشکش زده بود. می خواست به طرف قبر شهدای گمنام برود که چشمش به کاظم افتاد که همینطور خیره خیره نگاه می کرد و منتظرش بود. بغض گلویش را فشرد و دردی در گلویش احساس کرد. چند قدمی بدون آنکه خود بداند، به طرف قبر کاظم برداشت. وقتی که برگشت و قبر شهدای گمنام را نگاه کرد، با خود فکر کرد :

«اگر به مهمانی آنها نروم، اگر براشون فاتحه نخوانم، لابد روز قیامت با اون لباسهای خونی جلوی مرا می گیرند وای بر من!»

مش صالح نفسش را به زحمت بیرون می داد. دیگر طاقت نیاورد و هن هن کنان به طرف قبر شهدای گمنام رفت، امّا در گوشش انگار صدای کاظم پیچید که گفت :

«بابا خیلی وقته منتظرت هستم.»

مش صالح بدون توجه به صحبت کاظم به راه افتاد. وقتی که رسید، ایستاد و نگاهش را روی قبرها چرخاند. کمی آن طرف تر چشمش به مادری که با پسرش سر قبری نشسته و شمع روشن کرده بودند، افتاد. نگاهش را از آنجا گرفت و به قبر کاظم داد و با خود گفت :

«خب کاظم هم، غیر از من کسی را نداره؟ نه مادر، نه خواهر، نه برادر، هیچ کس، خب اونم بی کس و تنهاست.»

بغضش ترکید و قطرات اشک از گونه های پرچین و چروکش سرازیر شد. پاهایش سست شده بود و می لرزید. دستانش بی حس شده بود. لرزشی در تمام بدنش افتاده بود. به آرامی بر روی خاک نرم و داغ نشست و چشمان پر از اشکش را بر روی قبر کاظم که از دور نمایان بود، انداخت.

لبانش بی اختیار می لرزید. مش صالح با خودش بریده بریده می گفت :

«کاظم نمی تونم بیام، خجالت می کشم. تو باز من رو داری، ولی اینها هیچ کسی را ندارند. مگر خودت نمی گفتی که یتیم ها را باید نوازش کرد ...»

قطرات اشک، صورتش را خیس کرده بود. چشمان قرمز شده اش را از آنجا گرفت و به قبرهای بی نام و نشان اطرافش انداخت و لبان خشکش جملاتی را زمزمه کرد :

«من از شما شرمنده ام، ای بی کس ها، من هم به غیر کاظم کسی را نداشتم.»

گرد و خاکی که از اطراف بلند شده با عرق صورتش درهم آمیخته شده بود و بر روی پیشانیش نشسته بود. مش صالح دیگر گریه نمی کرد. آهی کشید و کمی آرام شد. دلش می خواست باز گریه کند تا شاید سبک شود و بتواند از جایش بلند شود.

عصایش را به کناری گذاشت و از جیب کتش شمع کوچک قرمزرنگی را که برای کاظم آورده بود درآورد، آن آنننخخ÷نننآن را روشن کرد و بر روی سنگ قبر شهدای گمنام گذاشت.

هوا کم کم تاریک می شد و شب چادر سیاه خود را بر روی قبرستان پهن می کرد، امّا شمع قرمز مش صالح قبر شهداء گمنام را روشن کرده بود.2

خواب

قاسم علی فراست

نان و چایی ام را خورده و نخورده، راهی خانه عمّه لیلی می شوم. مادرم می گوید :

ـ ننه، حسین جون، زود برو و خوابت را برای عمّه تعریف کن. او که از بی قراری خودش را کشت! گیوه هایم را به پا می کشم و چنان از باربند بیرون می زنم که بزغاله ها و بره هایمان رم
می کنند. دلم برای عمّه لیلا می سوزد. از روزی که مجیدش را با طبل و سنج و نوحه به ده آوردند و به خاک گلستان شهدا سپردند، یک ماهی می گذرد، امّا بی قراریهای عمّه ام هنوز تمام نشده است. دو روز اوّل که خورد و خوراکش تنها گریه بود. از روز سوم هم که دهان به غذا باز کرد و به زور آب و نانش دادند، همچنان اشک می ریزد و ناله می کند به سر و سینه می زند و مجیدش را می خواهد.

روزها، زنهای ده دوره اش می کنند و دلداریش می دهند، امّا او فقط مجیدش را می خواهد، از روزی که مجید شهید شده است، عمّه ام از خانه بیرون نیامده است. همینطور نشسته وعزا گرفته است.

قبلاً صبح خروس خوان، با سلام و صلوات بیدار می شد. نمازش را می خواند و یک راست به طویله می رفت گاوش را می دوشید و شیرش را روی دست می گرفت و به هندو می برد، بعد هم نانهایی را که شب قبل آب زده بود تا برای صبحش باب دندان شود، با یک تکه پنیر که با دست خود درست کرده بود می خورد و راهی صحرا می شد. گاوش را از باربند بیرون می کشید و می برد سر یونجه، سر یونجه ای که مجید برایش کاشته بود. تا شب همانجا می ماند و شب هم گاوش را سیر و پر به خانه می آورد.

امّا حالا ماتم گرفته است و بیرون هم نمی آید ـ دیروز مادرم گفت :

ـ بلند شو گاوت رو بردار و ببر صحرا، از خونه بزن بیرون، امّا عمّه ام گفت :

ـ گاو می خواهم چه کار؟ حرام هم شد!

پدرم گفت :

ـ اگر همین طور بخوای گوشه خونه ی بنشینی و ماتم بگیری که نمی شه! از بین میری!

که عمّه ام دوباره ناله اش را شروع کرد :

ـ من بودم و مجید، من بودم و مجید یتیم ... من بودم و این یکی یک دونه پسر.

خاله ام گفت :

ـ آخر فقط بچّه ی تو که شهید نشده است. پسر خاله ی حسین هم شهید شده است، پسر مشهدی رحیم هم شهید شده است.

عمّه ام گفت :

ـ آنها چند پسر دارند و یکی شون که رفت، سرشون با بقیه مشغول می شد، امّا من چی؟! بعد کمی صبر کرد دوباره زد زیر گریه، بق کرد و گفت :

ـ ننه، مجید ایکاش یک حرف سرد به ننه ات زده بودی، ننه کاش اینهمه مهربانی نکرده بودی تا جگرم اینهمه نمی سوخت ... ننه مجیدم، ننه رشیدم.

این را که گفت : پدرم هم زد زیر گریه، مادر و خاله ام هم، همه ی کسانی که دوره اش کرده بودند هم. قدمهایم را تندتر می کنم تا خودم را به عمّه لیلی برسانم و خوابم را برایش بگویم. شاید این خواب آرامش کند، شاید آتش ماتمش خاموش شود.

مجید آن قدر سفید و نورانی شده بود که اوّل نشناختمش ـ انگار خودش هم فهمید که نشناختمش لبهایش را به خنده باز کرد و گفت :

ـ حسین جون مگر نمی شناسی؟ من مجیدم، پسر عمّه ات، پسر عمّه لیلات

دستهایش را دور گردنم انداخت و صورتم را بوسید. بوی گل می داد مجید، بوی گل محمّدی! لباس سفید یکدستی از شانه تا ساق پایش را پوشانده بود. سفیدی لباس بلندش چشم را می زد و زلالیش را تا به حال هیچ جا ندیده بودم. دست و پایم را گم کرده بودم ـ مانده بودم که چهره پرنورش را نگاه کنم یا به حرفهای دلنشینش گوش دهم.

صورتش، صورت قبل نبود، هاله ای از نور داشت و از نگاه کردنش سیر نمی شدم. چشمهایش مثل دو تکه الماس می درخشید، زبانم را به زور از کف دهانم کندم و پرسیدم :

ـ مجید جون، چه لباس سفیدی پوشیدی، این را از کجا آوردی؟

لبهایش را عین یک غنچه گل باز کرد و گفت :

حسین جون، من زیاد وقت ندارم. الان باید برگردم. آمدم یک پیغام برای ننه ام ببری.

گفتم :

ـ چه پیغامی؟

دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت :

ـ بگو چرا اینقدر می نشینی گوشه ی خونه و گریه می کنی؟ چرا میگی مجید ناکامم؟ ببین چه جایی دارم؟

اگر میخوای که من ناراحت نباشم، فقط گریه نکن، همین و همین، بگو ای کاش زودتر اینجا اومده بودم.

اگر عمّه ام خبر خواب مجیدش را بشنود، حتماً آرام می شود، آرام می شود، آرام می شود و دیگر بی قراری نمی کند، امّا دوباره شک برم می دارد که نکند با شنیدن اسم مجیدش، بی قراریش بیشتر شود و گریه هایش را از سر بگیرد!

صدای ماق کشیدن گاو عمّه لیلا را که می شنوم، می فهم که خیلی زود آمده ام. هنوز پدرم گاوش را به صحرا نبرده است. آفتاب تازه بیرون زده است و فقط به بالای درختها خورده است. به در حیاط عمّه که می رسم، ضربان قلبم تندتر می شود. دستم که به سمت کوبه می رود و می خواهم روی تنه ی  در حیاط بکوبمش، دست نگه می دارم و دنبال صدای شیون عمّه ام گوش می خوابانم. صدایی به گوشم نمی رسد. کوبه را می کوبم و پژواکش فضای خانه ی عمّه لیلا را پر می کند.

ـ باز است، بیا تو

صدای عمّه ام بود. لنگه ی در را به داخل هل می دهم لت بزرگ در غیژکنان روی پاشنه
می چرخد و باز می شود تا اینجا را این همه دویدم، امّا حالا دیگر پاهایم جلو نمی رود. صدای عمّه لیلا دوباره بلند می شود.

ـ کیست؟

خودم را به زور از جا می کنم و پا به دالان می گذارم. هنوز صدای شیون همیشگی عمّه ام را نمی شنوم. «یاالله» می گویم و سنگفرش دالان را جارو زده و آب خورده می بینم. وارد هشتی که
می شوم بوی کاهگل آب خورده مشامم را پر می کند، نمی توانم باور کنم که این آب و جارو را
عمّه ام کرده باشد، صبح به این زودی که کس دیگری هم که به خانه اش نیامده است تا بگویم او جارو کشیده است و آب پاشیده. حیاط عمّه ام بوی تازگی می دهد، پای ایوانی که می رسم و
کفش های عمّه ام را جفت هم کنار پنج دری می بینم. عمّه ام از اتاقش سر کج می کند و مرا
می پاید، امّا اثری از شیون ندارد.

از پله های گلینی که بعد از شهادت مجید کمتر آب و جارو خورده است و امروز بوی کاهگلش حیاط را پر کرده است، بالا می روم. عمّه ام زیرش تشک انداخته، به رختخوابهایش تکیه داده و با خیال راحت قلیان می کشد.

تعجّبم بیشتر می شود، انگار نه انگار که مجیدش شهید شده است! انگار عمّه لیلای دیروز نیست! هر چه می خواهم قبول کنم که عمّه لیلایم همین است، نمی توانم تا دیروز قلیانش را که چاق می کردند، هرچه می گفتند، لب نمی زد، اما امروز خودش روشن کرده است و با خیال راحت پک می زند و قلیان هم برایش قل قل می کند.

هر چه می کنم، قدرت حرف زدن ندارم. از اینکه داغ مجید به سر عمّه ام زده باشد، وحشت می کنم و دلم می گیرد. شده ام عین یخی که هرم گرما، تند تند آبش می کند و دم به دم وا
می رود.

ناگهان عمّه ام لب از نی قلیان می کند، دودهای دهانش را هوا می دهد و خنده بر لب
می گوید :

ـ عمّه چرا اونجا ایستاده ای قربان قدت؟! چرا نمی آیی تو؟ چایی ام حاضر است، حاضر و تازه دم بیا، بیا تا با هم یک استکان چای بخوریم. منهم این چند روز، چای درست حسابی نخورده ام. قدرت رفتن ندارم. کفشهایم را نمی توانم از پا بیرون بیاورم. پاهایم آنقدر سنگین شده اند که توان کشیدنشان را ندارم. رفتار عمّه لیلا، پاک منگم کرده است. عمّه لیلا، نی قلیان شاه عبّاسی اش را دور تنوره اش مارپیچ می دهد و قوری را از بالای چراغی که پیداست تازه دستمال خورده است برمی دارد و برایم چای می ریزد. دستمالی کف سینی می کشد و استکان بلور چای را که از تمیزی برق می زند وسط آن می گذارد و به دستم می دهد :

ـ بخور عمه جون، چایش تازه دم است. هل و دارچین هم دارد.

کاسه ی آبی را که کنار چراغ است توی کتری می ریزد و دوباره روی چراغش می گذارد و
فتیله اش را بالا می کشد.

ـ چرا چایی ات را برنمی داری عمّه؟ چرا اینقدر ساکتی، ببینم عمّه چته؟! ناراحتی؟! ناگهان به خود می آیم، چای را با بی میلی برمی دارم و می گویم :

ـ نه، نه، ناراحت نیستم.

استکان چای انگار سنگین است آنقدر که وسط انگشتهایم می لرزد و می خواهد به زمین بیفتد.

رفتار امروز عمّه ام، رفتار دیگری است، عین رفتار زمان مجیدش. خوش نشین و خوش خوراک عمّه ام می گوید :

ـ حسین جون، امشب خواب دیدم. خواب مجید را دیدم.

تازه یادم می آید که برای چه اینجا آمده ام.

عمّه لیلا، دوباره مارپیچ نی اش را از تنوره ی قلیان باز می کند. به لبش می گیرد و می گوید :

ـ ننه اش به قربانش، بچّه ام یک لباس سفید از شانه تا ساق پایش پوشیده بود، عین حریر.

آنقدر سفید و نورانی شده بود که اول نشناختمش. انگار خودش هم فهمید که نشناختمش خندید و گفت :

ـ ننه جون مگر نمی شناسی؟ من مجیدم، مجید! پسرت!

بعد دستهایش را دور گردنم انداخت و بنا کرد ماچ کردن. بوی گل می داد. بوی گل محمّدی.

پرسیدم :

ـ ننه ، مجید، چه لباس سفیدی پوشیدی؟

خندید و گفت :

ـ ننه، من زیاد وقت ندارم. الان باید برگردم آمدم بپرسم چرا اینقدر می نشینی گوشه ی خونه و گریه می کنی؟ چرا می گی مجید ناکام؟ دیگر گریه نکن ننه!

بعد هم گفت :

ـ ای کاش زودتر آمده بودم اینجا.

عمّه ، حسین جون، آنقدر مجیدم خوشحال بود که نگو! منهم از خواب که بیدار شدم ـ
نمی دونم نصف شب بود، سحر بود، نمی دونم ـ از آن وقت تا به حال همه اش بنا کردم فاتحه خوندن و سلام و صلوات فرستادن.3

 

فصل دوّم ، خاطرات

راهنمای سینه خیز

راوی : حسین گل محمّدزاده

از لشکر : عاشورا

عملیات : کربلای 8

محل وقوع : شلمچه

نگارش : سیّد محمّدعلی دیباجی

از «چنانه» که آمدیم، به لشکر عاشورا منتقل شدیم و به عنوان گروه امدادگر، بایست به «شلمچه» می رفتیم. «کربلای 8» در پیش بود و برای کارهای درمانی خط و پشت خط، نیروهای امدادی زیادی را می طلبید؛ این بود که با گروه پزشکی به همراه بسیجیان امدادگر، روانه ی خط شدیم.

وسعت ناپیدای شلمچه را گاه، آبهای سرگردان و گاه، بادهای مهاجر می پوشاندند. گوشه، گوشه، آبهای آواره جمع بود؛ شاید در اثر باران، یا از طرف عراقیها، برای جلوگیری از حمله.

راه شلمچه نسبتاً شلوغ بود؛ تویوتاها، ایفاها و ... می رفتند و می آمدند، به اضافه افرادی که گاه گاه، در کناره های جادّه منتظر ماشین بودند. نزدیکتر که می شدیم، رفت آمد مشکلتر می شد؛
جادّه ها باریک و خاکی و گاهی گِلی و انباشته از خودروها بود؛ این بود که آمبولانس حامل ما دیگر توان رفتن نداشت؛ پایین آمدیم و پیاده راه افتادیم ....

خاکریزهای متعدد، تنوّع بیابان بودند؛ بعضی بلند و طولانی و برخی کوتاه و زاویه ای، با آبهایی که کم و بیش، بین فاصله های آنها گیر افتاده بودند و آبی آسمان را منعکس می کردند. غبار و گرد و خاک همیشۀ جنوب، افق را تسخیر کرده بود و رمق خورشید را در آن دورها کم می کرد. دسته جمعی، صحبت کنان و بی توجّه به مسیر جادّه ها ـ که غالباً شبیه همدیگرند ـ پیش می رفتیم. به ما نشانی خطّ مقدّم را به اشاره گفته بودند و اکنون، به نشان آن اشاره در حرکت بودیم. خاکریزها، تانکهای از کار افتاده، گلوله های پراکندۀ خمپاره و تیربار ... از جمله استقبال کنندگان ما بودند، به اضافه سلامهای گرم و صمیمی بسیجیانی که گوشه و کنار، در مسیرمان بودند : پشت پدافندهای هوایی، دژبانی و ... .

عجیب بود؛ به ما گفته بودند : خط نزدیک است، ولی دو ساعتی بود که می رفتیم و به جایی نمی رسیدیم، تنها از شلوغی و همهمۀ جادّه ها رها شده بودیم؛ اما خبری از خط نبود.

ـ «بچّه ها! مثل اینکه اشتباهی اومدیم.» این صدای یکی از همراهان بود که تردیدها را زیادتر می کرد. دیگری هم بعد از او گفت : «احتمالاً از کنار خط رد شدیم و حالا، نزدیک عراقیها هستیم!»

اگر به محور آنان آمده بودیم، در صراحت آفتاب، کاری از دستمان ساخته نبود. چیزی نگذشت که تلخی این واقعیّت گلویمان را آزرد. از دور صدای مبهم فریادهایی به وسواسمان انداخت، تیزتر که گوش دادیم، عربی بود! ...

  دیگر مسلّم بود که در منطقۀ عراقیها هستیم، امّا یکی دو خاکریز پایین تر از خط و در کنار محور؛ چاره ای جز توقّف نبود. بچّه ها گفتند : «باید تا شب، زمین گیر شویم.» اوضاع نامعلوم و خطرخیز بود و حرکتی می توانست نمایانمان کند. گاهی می شد که صداهایشان بلندتر به نظر
می رسید، قلبمان می ریخت؛ امّا دوباره از ما دور می شدند. گروه پزشکی ما را اگر اسیر یا شهید
می کردند، عملیّات شاید ناکام می ماند.

این دلهره تا شب بود که اگر موفّق به راهیابی نشویم یا گیر بیفتیم خدمات پزشکی برای خط شکنها چه می شود! خورشید، پرتو خود را از ناپیدای آسمان فرو کشید و در دوردستها، افق را آتشین کرد؛ امّا هنوز چشمها، جسارت کاوش داشت و امکان حرکت و راهیابی نبود. گستره ی یکپارچه و وسیع بیابان، گیج مان کرده بود و نمی توانستیم راه خط خودی را تشخیص دهیم؛ هر طرف که نگاه
می کردی، یکسان بود. مصیبت این بود که در تاریکی شب، وضع از این بدتر می شد، چون راهی پیدا نبود!

شب که شد با بچّه ها، از آب قمقمه ها وضو گرفتیم،  و در استتار پستی و بلندیها به نماز ایستادیم. نور کم رمقی از آسمان به زمین می رسید؛ این قدر که بتوانیم تا چندمتری را تشخیص دهیم. بچّه ها، جیره های غذایی را آوردند و با صمیمیّت و صفا، در دل تاریک شب، به غذا خوردن مشغول شدند. صداهای تک تیر، صحرا را از سکوت درمی آورد؛ و گاهی گلولۀ توپی، فضای بیابان را، از صدا می انباشت. در این فکر بودم که بالاخره بایست کاری کرد؛ شاید عراقیها در شب سری به اینجا بزنند و حالمان را بگیرند؛ اسلحۀ چندانی هم همراهمان نیست که مقابله کنیم ... .

به این امید که بامداد، چند نفری برای جستجوی راه بروند و بعد به هر وسیله ای، به ما خبر دهند، آمادۀ خواب شدیم؛ روی سنگفرش بیابان و بر بالش خاک و خاشاک. به قید قرعه نگهبانانی انتخاب شدند تا بخشی از شب را پاس دهند.

بامدادان، پیش از تاریک و روشن آسمان، خیلیها بیدار شده بودند؛ صدای راز ونیاز، مرا هم بیدار کرد. نسیمی بی وزن بر صورتها می خورد و گویی در پوست فرو می رفت؛ خنکای لطیف صبحگاهان، فضا را آکنده بود. اضطراب دیشب، هنور بر سطح خاکریزها، انگار نشسته بود و چشمها را نگران می کرد ...

سوسوی ستارگان، کم رمق نشده بود که یکی از بچّه ها به نجوا گفت : «بچّه ها! نگاه کنین، مثل اینکه کسی به طرف ما میاد!» همۀ نگاهها به آن طرف کشیده شد؛ شبحی سیاه بود که بتدریج و سینه خیز می آمد! امّا چرا از آن فاصله سینه خیز بود؟ و مهمتر اینکه، مستقیم به طرف ما می آمد. برخی گفتند : «عراقی است و برای شناسایی ما آمده»؛ امّا اگر از دشمن باشد که این طور آشکارا
نمی آید. شاید او هم، یکی مثل ماست که راه گم کرده است و احتمالاً به ما می پیوندد. حدسها، یکی یکی می آمدند؛ امّا پایدار نبودند و زود جای خود را به دیگری می دادند. بچّه ها، به احتمال اینکه عراقی است، سلاحی را آماده به طرفش نشانه رفتند که تا نزدیک شد، کارش را بسازند.

شبح، آرام آرام و با حوصله می آمد؛ و تماماً سینه خیز. کاری به اطراف و حتّی جلو خود نداشت؛ انگار، مستقیماً ما را نشانه رفته بود. ناگهان، یکی از همراهان با صدایی آمیخته با مزاح و نه چندان بلند گفت :

ـ «ول کنین بابا! یه لاک پشته!»

با بهت و حیرت، و از سر آسودگی، دقیقتر شدیم. راست می گفت؛ حرکات منظم و آرامش، نشان می داد که لاک پشت است.

التهاب مقابله، تبدیل به کنجکاوی و حیرت شده بود؛ لاک پشت همچنان بدون تغییری در سرعت خود، آمد تا به ما رسید. با همان حالت، از کنار ما گذشت؛ بچّه ها، برخی بی اعتنا بودند و بعضی می خندیدند و عدّه ای متعجّب که : «آخر، لاک پشت اینجاها چکار می کند؟!» و دیگران جواب می داند : «حتماً از خانه اش تا اینجا سینه خیز آمده!» به هر حال، لحظه ای تفریح بود؛ امّا نمی توانست فکرها را از نوسان در چارۀ رهایی، رهایی دهد.

خزنده، در کنار ما نگاهی به اطراف کرد و از ما دور شد. ده قدمی که رفت، دوباره برگشت؛ امّا این بار کسی چندان اعتنا نکرد؛ نزدیک ما ایستاد و باز، به اطراف نگاهی کرد و دوباره راه افتاد. با تعجّب دیدیم که دوباره به طرف ما می آید! انگار آنجا خانه اش بود و ما آن را اشغال کرده بودیم؛ یا در کنار ما، چهارراهی مسیرش بود و نمی دانست کدام طرف برود؟! لاک پشت، کارش را برای بار دیگر تکرار کرد؛ آنجا بود که یکی از همان بچّه هایی که قرار بود صبح به دنبال راه بروند، به لحن جدّی گفت :

ـ «حتماً با ما حرفی داره، راه را میخواد نشون ما بده!»

این را گفت و به دنبال لاک پشت و در بدرقۀ نگاههای ناباور ما، بطور سینه خیز راه افتاد. حالتی از شگفتی و ناباوری ما را احاطه کرده بود؛ چند متری که دور شدند، یکی دو نفر دیگر هم، شاید ناخودآگاه، از پی شان رفتند. کم کم، دیگرانی که به عنوان راهیاب انتخاب شده بودند، به آنها پیوستند. چند لحظه ای نگذشت که تقریباً همه به راه افتاده بودیم ... .

لاک پشت می رفت و ما هم تابع بودیم؛ یک قافلۀ سینه خیز و نه چندان منظم. هوا کم کم روشن می شد که چند صدمتری آمده بودیم. انگار، گروه راهیاب ـ که قبلاً انتخاب شده بودند ـ همۀ ما بودیم! امیدوارانه می رفتیم که دست کم، نمایی از خط خودیها پیدا شود ... .

سه ساعتی را همچنان، به دنبالش بودیم تا سرانجام، با حالتی از شگفتی و شوق، سروصدای بسیجیها را شنیدیم. مسیری که آمده بودیم، به کنارۀ خط اوّل می رسید.

با بچّه های خط به روبوسی و گفتگو بودیم؛ و ماجرا را نقل می کردیم که لاک پشت، حرکتش را بدون توقّف ادامه داده بود و دیگر پیدایش نبود؛ دنبال مسیر را که نگاه می کردی، در آن پایینها؛ و در زیر نور صبحگاهی خورشید، آب برکه ای برق می زد ... .4

 

 

 

خاطرات جنگ :

خورشید آرام آرام دل تاریکی شب را می شکافت و ازشرق سر برمی آورد، تا نظاره گر
صحنه ای دیگر از هزاران فجایع تاریخ بشر باشد، انوار خون رنگش را بر چشمان بستۀ مردم
می افشاند، تا خواب را از سرشان به دور کند. چشمها را بگشایند تا نتیجۀ انفجارهای پی درپی شب گذشته را ببینند. خورشید بالا و بالاتر آمد. آن قدر در سوگ قربانیان فاجعه، خون گریست، که صورتش به زردی گرایید. دیگر کسی خواب نبود. همه پریشان وهراسان به خیابانها می ریختند. سرآغاز همۀ گفتگوها و دیدارها این بود که انفجارهای دیشب چه بودند؟ من هم به خیابان رفتم تا از کم و کیف جریان دیشب مطّلع شوم. شهر را هاله ای از غم گرفته بود. به نزدیکی محلّ انفجار که رسیدم، شیشه های ساختمانها و مغازه ها خرد شده بود. پیاده روها و خیابانهای اطراف پاشیده شده بود. هرچه به محلّ انفجار نزدیکتر می شدم، شدّت تخریب بیشتر نمایان می شد. درِ بعضی از مغازه ها در اثر موج انفجار خمیده، بعضی دیگر از آنها از جا کنده شده بود. نزدیکتر که شدم، دیوارها را
می دیدم که تَرَک خورده بودند و بر اثر رفت و آمد مردم، گرد و خاک به هوا برخاسته بود. محلّ حادثه از مردم احاطه شده بود. خیابان را قشری از خاک پوشانیده بود. در گوشه و کنار، آسفالت خیابان، خاکها را از روی خود کنار زده و با چهرۀ سیاه خویش، ناظر صحنۀ فاجعه بود و به جلّاد سیه روز و قسی القلب نفرین می کرد.

بوی باروت حاصل از انفجار، هنوز به مشام می رسید. از میان انبوه جمعیّت، همچنان
می گذشتم. به سوی محلّ انفجار می رفتم. نزدیک و نزدیکتر شدم تا بتوانم صحنۀ فاجعه را ببینم. چه منظرۀ وحشتناکی! از آن همه خانه که تا دیروز آسایشگاه صاحبانشان بوده است، ویرانه ای بیش برجا نمانده بود.

امدادگران هنوز در زیر آوار به دنبال اجساد می گشتند. در حال جا به جا کردن ویرانه های ساختمانها بودند. عدّه ای دیگر با بیل و کلنگ مشغول کَند و کاو در بین ویرانه هایی بودند که احتمال وجود جسد در آنها بود. انفجارهای دیشب، چه بود که این چنین ویرانه ها از خود برجای گذاشته است. این سئوال را در چشم همۀ حاضران در صحنۀ فاجعه، کم و بیش می شد خواند.

در جای، جای محلّ حادثه، بر ویرانه ها، ماشین درهم شده ای، دوچرخۀ خم شده ای، کولر قطعه قطعه شده ای، به چشم می خورد. به یاد آوردم لحظۀ انفجار را که پدر در خانه فارغ از کار روزانه در بستر آرام گرفته بود و برای کودک خردسالش لالائی می خواند. ناگهان نوری شدید چشمهای فرو رفته در خوابشان را می گشاید. قبل از اینکه فرصتی بیابند صدای انفجار مهیبی به گوش می رسد، سپس خانه و زمین به هوا می رود. گرد و خاک غلیظ آغشته به دود، استوانه وار در آسمان می چرخد. دیوارها فرو می ریزند، همۀ لوازم خانه به گوشه ای پرتاب می شود. در گوشه ای دستی از تن جدا شده، بر بالای درختی، تکّه گوشتی بر شاخه ها آویزان می گردد و خون چکه چکه از آن به زمین می ریزد. انگشتی در جوی آب می افتد. در گوشۀ دیگر، در زیر ویرانه ای، انسانی تا کمر زیر آوار مانده، به امید نجات دهنده ای، پاهای خود را بالا و پایین می برد. خانواده ای به خاطر ریزش آوار بر در زیرزمین خانه شان در آنجا محبوس می شوند. گرد و خاک ناشی از انفجار، نفس کشیدن را برای آنها مشکل کرده است. چنانکه پیرزن خانواده بر اثر خفگی جان می سپارد.

در همین افکار بودم که ضجّه ای مرا به خود آورد. به طرف فریاد روی برگردانیدم، مادری را دیدم پریشان، در حالی که پنجه بر صورت خود می زد، نامهایی از دختر و پسرش بر زبان می آورد، به سوئی می دوید. به آن سو نگاه کردم. جسد غرق در خون پسر چهارساله ای را دیدم که دستش از آرنج قطع شده بود. تازه او را از زیر آوار درآورده بودند و به سوی آمبولانس حمل می کردند. زن دوان دوان به سوی جسدی رفت که عدّه ای از زنان جلوی او را گرفته بودند.

مادر در حالی که شیون می کرد، می گفت : «مگر ما کافر بودیم که آمدی ما را مسلمان کنی؟»

نگاهم را به سوی دیگر برگرداندم. جمعی را دیدم که به دور هم ایستاده بودند و با هم صحبت می کردند. گاهی از اندوه سر خویش را می جنباندند و گاهی بر لب یکی دوتا از آنها خندۀ توأم با غم و اندوه نقش می بست. به طرف آن جمع رفتم. یکی از آنها می گفت : «بعد از انفجار، وقتی در محل حاضر شدیم به طرف خانه هایی که خیلی ویران شده بود، رفتیم تا اگر کسی زنده مانده باشد، او را نجات دهیم. وارد خانه که شدیم، مرغی را دیدیم قدقد کنان با چند جوجه به دنبالش بر ویرانه های خانه از این طرف به آن طرف می روند.» وقتی خانه را جستجو کردیم، همۀ اعضای خانواده را شهید یافتیم و تعجّب کردیم که چگونه این مرغ با جوجه هایش زنده مانده اند. از مردم پرسیدم : «چند نفر کشته شده اند؟» گفتند : «تا حالا چهل و یک جسد از زیر آوار درآورده ایم و حدود سی نفر زخمی شده اند.» در این هنگام جوانی فریاد کشید : «به خدا سوگند تسلیم نمی شویم، حتّی اگر همۀ ما را بکشند.» عدّه ای هم با گفتن تکبیر حرفش را تأیید کردند. خانه ای را دیدم نیمه ویران، مردی که به دور سرش باند بسته بود و بدن و صورتش غرق در خاک بود، در حال جستجوی خانه بود و اثاثیه های قابل استفاده را جمع آوری می کرد. از او پرسیدم : «کسی در این خانه کشته شده؟» با حالتی بسیار خسته گفت : «نه همه در زیر زمین بودیم.» محلّ فاجعه را رها کردم و به سوی شهید آباد رفتم. تانکری حامل آب را دیدم که پای دیوار غسّال خانۀ شهیدآباد، ایستاده بود. فاصلۀ بین تانکر تا غسّال خانه را جوانان به صف ایستاده بودند با سطل غسّال خانه را از آب پر می کردند.  وارد قبرستان شدم. ماشینی مجهز به بیل و کلنگ قبرها را سر و سامان می داد تا آمادۀ دفن جنازۀ قربانیان فاجعه شود.

مردی را دیدم که همچنان اشک می ریخت و کلنگ می زد. مردم می گفتند : «دو تا از
بچّه هایش را از دست داده است.» قبر آماده شد. همانجا نشست و گریه کرد. مردم هر چه سعی کردند که او را بالا بیاورند، موفّق نشدند. آن مرد اصرار داشت همانجا بنشیند تا بچّه هایش را بیاورند. گاهگاهی شعار ملکوتی و آرام بخش «الله اکبر» بر شهیدآباد، طنین می افکند. جنازۀ شهیدی را بر دست مردم می دیدم، او را از غسّال خانه می آوردند، تا در منزل ابدیش به خاک بسپارند. هنگام به خاک سپاریش، مردم با دادن شعار : «شهیدان بدانید، تا انتقام نگیریم، آرام نمی نشینیم.» پیمان
می بستند که راهش را ادامه دهند.

در این هنگام خورشید چهره اش به سرخی می گرائید. از شدّت اندوه تحملّ دیدن این همه فاجعه را نداشت و آرام خود را در پشت کوههای مغرب فرو می کشید، شب بر روشنائی روز چیره
می گشت. تاریکی بر همه جا سایه می گسترد. بعد از دفن شهیدان، مردم با دلی آکنده از غم و اندوه و دیده ای اشک بار، شهیدآباد را ترک کردند. به سوی خانه هایشان رفتند. شب رادیو در اخبار گفت : «دیشب مزدوران جنایتکار عراق با سه موشک زمین به زمین دزفول را مورد حمله قرار دادند که هر یک از موشکها دارای نه متر طول و دو تن وزن می باشد.»

در تاریخ جنگها، اوّلین بار است که مردم غیرنظامی مورد حملۀ این چنین سلاح های سهمگینی قرار می گیرند.5

 

مقاومت در مرداب

حسن بلوچی

نیزار بود و مرداب، گسترۀ بی کران آسمان بود و سنگرهای درهم فرو رفته ی دشمن. سردی آب گندیده مرداب بود و انفجار بی امان منوّرها و شلیک پیاپی «آر.پی.جی» ها. من بودم تنها، بی یار و یاور، بی همراه، گرسته و تشنه، با لباس پاره شدۀ غوّاصی... .

من بودم و باران گلوله هایی که شلیک می شد. آفتاب کمرنگی که هر غروب، گرمای زنده اش را هم از جسم و جان فرسوده ام دریغ می کرد. شب می آمد و تنهایی خیمه اش را بزرگ و بی انتها می گشود. شب می آمد و سگهای دست آموز دشمن پارس می کردند و صدای پوتینها و گامهای بلند و کوتاه که در سرم می پیچید. شبانگاه، نفس زهرآگین دشمن را در خستگی دقایق تنهایی ام حس می کردم. شبانگاه از سوزش گرسنگی، از مدّ آب لزج مرداب که بر بدن سوخته ام فرو می ریخت، از خلسۀ خستگی و رخوت خوابی سبک، به در می آمدم ... باز گلوله ای شلیک می شد، باز صدای انفجاری تمامی دشت و مرداب را به لرزه درمی آورد و باز می گریختم از لابه لای نیزارها از زیر عمق آب سبز پرلجن، مشتی آب در حلقم فرو می رفت. صدای انفجار عظیمی را بالای سرم می شنیدم. دستهایم آب را می شکافت، به پیش می رفت و سرانجام در کنار نیزار از پای درمی آمد ... .

گرسنه بودم؛ نه غذایی و نه آبی، گاه شیره ی نی ها را می مکیدم و از شیرینی کم آن جان
می گرفتم. گاه اندیشۀ تسخیر سنگری از سنگرهای دشمن در مغزم جان می گرفت؛ ولی با کدام سلاح و با کدام همراه. شاید جسم مرده ای بودم که شما مرا یافتید!

من، «حسن بلوچی» یکی از اعضای تیم غوّاصان «تیپ مستقل 21 امام رضا (ع)»، رزمنده ای از خیل بی شمار رزمندگان، که بی یار و یاور و تنها، ده روز در میان نیزارها و لای دست و پای دشمن بودم و او بی امان به سویم شلیک می کرد.

پس از ده روز تحمّل گرسنگی، تشنگی و بی غذایی و پس از آنکه لباس غوّاصی بر تنم پاره پاره شد و پاهای برهنه ام از تیغ نیزار و شن ریزه ها جراحت دیده و زخمی، سنگر دوستانم را پیدا کردم ... چه بگویم برایتان که چه بر سرم آمد، خودتان بخوانید، این ماجرای من است.6

 

خاک 

مادرش به او گفته بود : «به دوستانت بگو از خاکی که به خونت آغشته شده است برایم بیاورند.» و سیّد پرسیده بود : مادر! «خاک را برای چه می خواهی؟» مادر که گویی می دانست آخرین دیدار است گفته بود :

«می خواهم از آن خاک و خون دو گلدان درست کنم و در خانه بگذاریم!»

و چند روز بعد «سیّد حسین رجبی» هم در عملیّات «والفجر مقدّماتی» جواز سفر گرفت و رفت و با خونش برای سرتاسر خاک گلدانی معطّر ساخت.7

 

خادم الحسین

عکست چندان روشن نیست، مات افتاده. انگار پشت پرده ای از مِه نشسته ای. پشت ابرها. انگار می خواهی دور از چشم نامحرم، تو عالم خودت باشی. آن روز گمان می کردم به خاطر دوربین
 قراضه ام، یا به خاطر آفتاب شدید، نتوانستم عکس خوبی از تو بگیرم. ولی حالا می دانم هم دوربینم و هم آفتاب، هر دو دست به دست هم دادند تا تصویر روشن تو را از ما بگیرن. تا همان طور که
می خواستی، همیشه دور از دسترس باشی!

یادت هست؟ آن روز قبل از شروع عملیّات، حاج همّت گفت : «حاجی تو خط نیا! اگر طوریت بشود، با این یال و کوپال، برگرداندنت غیرممکن است؛ ولی من ریزه ام. مرا می زنند زیر بغلشان و
می آورند!» و تو خندیدی. خندیدی و گفتی : «من سالم برمی گردم. اگر هم طوریم بشود، جنازه ام اجازه نمی دهد مرا برگردانید.»

یادت هست؟ آن روز روی پل «سعدی»، وقتی سوار آن جیپ بی در و پیکر بودی بچّه ها گفتند : «حاجی! منافقین همه جا سایۀ ما را با تیر می زنند. خطرناک است. حدّاقل سوار یک ماشینی بشو که در و شیشۀ درست و حسابی داشته باشد.» تو خندیدی. خندیدی و گفتی : «کومله و دمکرات هیچ غلطی نتوانستند بکنند. اینها هم نمی توانند. من با خدا عهد بستم آن قدر زنده بمانم تا بروم لبنان.»

و بالاخره هم رفتی! رفتی و پشت سرت را هم نگاه نکردی!

حاجی! آن روز که این عکس را از تو گرفتم یادت می آید؟ خیلی دلم می خواست از نزدیک چهره ات را ببینم. باورت می شود؟! وقتی به قرارگاه رسیدم، تا دیدمت، فهمیدم خودت هستی. خیلی گرمم شده بود. رفته بودم از توپهای غنیمتی عکس بگیرم. در آن بعدازظهر تابستانی، آفتاب داغ، همه جا پهن شده بود. صورتها را که نگاه می کردی، از شدّت گرما، همه خواب آلوده و بی حال بودند. تو نشسته بودی پای تانکر آب و ظرف می شستی! واقعاً برایم عجیب بود! شنیده بودم با بچّه ها قرار گذاشته بودید که نظافت نوبتی باشد. نام نظافتچی ها را گذاشته بودید «خادم الحسین». چهارشنبه ها هم نوبت تو بود. ولی باورم نمی شد یک فرمانده تیپ، با آن عظمت و اقتدار، بنشیند پای تانکر آب و ظرف و کاسۀ دیگران را بشوید. حسابی سرگرم بودی.

راستی حاجی! به چه موضوعی فکر می کردی که اصلاً حواست به دور و برت نبود. پاورچین به تو نزدیک شدم و دوربین قراضه ام را آماده کردم، بعد هم، تق ... حاصلش همین عکسی شد که حالا یک گنج است. گنجی برای من و همۀ مردم سرزمین مان.8

 

 

 

 

فصل سوم ، نمایشنامه

چکه؛ صدای دریا

نمایشنامه است. نویسنده در این نمایشنامه اتّصال تاریخی و فرهنگی جنگ تحمیلی به عاشورای حسین (ع) را نشان می دهد. «سیّد آقا» مظهر عشّاق حسین (ع) است. او تنها فرزند مادر از دست داده اش (سیّد حسین) را نذر امام حسین (ع) کرده است. سیّد حسین در طول سال تنها ده روز محرم را به پشت جبهه برای عزاداری برمی گشت و «تکیۀ محلّشان» را رونق می بخشید. آن سال، محرم از «سیّد حسین» خبری نشد. پدر سخت هوای او را کرده بود. چاره را در آن دید که یعقوب وار به دنبال یوسفش روان شود. هر که را در صحنۀ رزم می بیند، نشان سیّد حسین را از او می جوید. عاقبت در می یابد که اینجا همه «سیّد حسین» اند و همه یکدل و یکرنگ و «متّحد جانهای شیران خداست» اینجا همه چیز بویِ یکرنگی و صفا می دهد و بوی عشق... .9

 

مختاری، حسین

نمایش نامه ی روی صحنه

«خاطره ای از جنگ»، حدیث مقاومت مردانۀ اهالی خرمشهر است. «عبدو» ساکن خرمشهر، خانواده اش را از تیررس دشمن دور می سازد و خود در یک مقاومت شرافتمندانه به دست دشمن متجاوز اسیر می گردد. این نمایش حول لحظات اسارت «عبدو» در دستان دو نظامی و حوادث تلخ و شیرین آن می گردد.10

 

نمایش نامۀ حدیث عشق

«حدیث عشق» نام یک نمایش نامه است. حدیثِ مجنونهای عاشقی است که در فراق شهادت اشک می ریزند. حدیث رهروانی است که دنیا را سه طلاقه کرده اند و ... .

«محمّد» یکی از سه پسر «مرتضی» است که خود او دو کودک خردسال (مهدی و رضا) دارد. «محمّد» به بهانۀ گذراندن دورۀ ایدئولوژی در نیشابور با اطّلاع برادرش «محسن»، علی رغم بیماریِ پدر و اصرار او بر ماندن، روانۀ جبهۀ خرّمشهر می شود و در یکی از خطوط به اتّفاق دیگر همرزمان به محاصرۀ دشمن می افتد. فرماندهی از آنها می خواهد عقب نشینی کنند، امّا چنین چیزی امکان ندارد. چاره را در استقامت دلاورانه می بینند و در این استقامت، «محمّد» و «اصغر» به شهادت
می رسند و از آن سو دو روز بعد در شهر، نامۀ محمّد به دست «محمود» ـ برادر ضد انقلابش ـ
می افتد و او از جریان جبهه رفتن محمّد باخبر می شود و پدر را از این ماجرا مطّلع می گرداند.
در این حین «رسول» همرزم محمّد در را می کوبد و شهادت «محمّد» را به «محسن» خبر
می دهد... .11

 

فصل چهارم ، فیلم نامه

حاتمی کیا، ابراهیم

فیلمنامه ی فرمان موج

این کتاب حاوی دو «فیلمنامه» است : «فرمان موج» و «دیده بان».

«فرمان موج» بیان گوشه ای از دلاوریها و ایثارگریهای رزمندگان در خلیج فارس است. فیلم، ماجرایِ یک «تک» علیه دشمن است در عرصۀ خشکی و دریا. هدف از این «تک»، انفجار یک پل ارتباطی بر روی رودخانه است... .

«دیده بان» نیز تصویر حکایتی است سرشار از معنویت، عشق و ایثار. نفربری از خط کمین خودی روانه خطّ مقدّم می شود تا دیده بان و مقداری موشک «آر.پی.جی» را با خود بیاورد. نفربر در راه مورد اصابت خمپاره واقع می شود. «عارفی» ـ دیده بان ـ خود به راه می افتد تا خود را از خطّ مقدّم به خطّ کمین برساند. در راه با ناملایمت های بسیار مواجه می شود. بارها تا یک قدمی شهادت پیش می رود. امّا امدادهای غیبی او را حفظ می کند. بالاخره خود را به خطّ کمین می رساند با دقّتِ تمام کار خود را شروع می کند. جهنمی از آتش برای دشمن تدارک می بیند و خطّ کمین را با رشادت و شهادت خود تا آمدن نیروهای جدید حفظ می کند.12

 

حاج میری ، سعید

سرزمین خورشید

بعد از زمین گیر شدن عراق در جبهۀ جنوب و طرح دفاع متحرّک از سوی صدام، تحرّک دشمن در جبهۀ غرب بیشتر می شود. «کمر سیاه» یکی از ارتفاعات مهم غرب است که بعد از یکبار آزادسازی در چهار ماه قبل، دوباره توسّط دشمن به تصرّف درآمده است. عراقیها در آن قلّه جای پایی باز کرده اند. «حاج حسین خورشیدی» فرمانده گردانی است که در جبهه ی روبروی قلّه مستقر است. «حاج حسین» در تلاش است که به نحوی دوباره «کمر سیاه» را بازپس گیرد و همواره در فکر پیدا کردن راهی برای این کار است. «شیار سنگی» یا «شیار چارمردان» یا ...؟ کدامیک؟ بالاخره بعد از شناسایی های متعدّد، «شیار چارمردان» را برمی گزیند. گردان وارد عمل می شود و بعد از یک درگیری جانانه و غافلگیری دشمن، لشکر اسلام پیروزمندانه بر فراز قلّه مستقر می شود.13

 

 

نتیجه :

نویسندگان متعهّد و ظلم ستیز ایران چشم ضمیر خویش را به پرواز کبوتران حرم دفاع مقدّس دوخته و غروب خورشیدها را می نگرند که چگونه شقایق هستیشان را در کنار بوستان الهی کاشتند و آسیه وار منزلگاه ابدی خود را تنها در نزد محبوب جسته اند. آنان از سینه سرخان عاشقی سخن
می گویند که کوچ به سوی یار را بر اقامت در این کاروان سرای زودگذر  فانی ارج می نهند.

این ادیبان متعهّد با درج حماسه های جاودان، میراث های پایدار و همیشه سرسبزی به یادگار می گذارند تا به نسل های آینده، آیه های بزرگ هستی و پرواز سیمرغها را بر جبین آسمانها و کهکشانها بنمایانند. بازگویی و بازنویسی این توفندها (داستان، خاطره، نمایش نامه، شعر و فیلم نامه) رهایی از انجماد و رخوت و جمود و خمود است.

 

  من ا... التّوفیق

   زهرا خلفی

           عضو هیأت علمی دانشگاه آزاد اسلامی دزفول

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پانوشت ها

1-    جنگ بولدوزر، صص 81 تا 88

2-    پُل، صص 96 تا 102

3-    هشت روز مقاومت، صص 49 تا 58

4-    گلبرگهای خاطره، صص 27 تا 34

5-    خاطرات جنگ 1، صص 21 تا 24

6-    مقاومت در مرداب، صص 15 تا 18

7-    سوره های ایثار، صص 73 تا 74

8-    مروارید گمشده، صص 56 تا 57

9-    کتاب شناسی توصیفی جنگ تحمیلی (1)، ص 95

10-          همان کتاب، ص 235

11-          همان کتاب، ص 250

12-          همان کتاب، ص 98

13-          همان کتاب، ص 99

 

منابع و مآخذ

1-    پُل، انتشارات سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، چاپ نخست، 1366

2-    جنگ بولدوزر، انتشارات سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، چاپ نخست، 1366

3-    خاطرات جنگ 1، کانون پرورشی، فکری کودکان و نوجوانان، چاپ اوّل، اردیبهشت 1363

4-    سوره های ایثار، سیّد حبیب حبیب پور، کنگره سرداران و 16 هزار شهید کربلای خوزستان، چاپ اوّل، شهریور 1379

5-  کتاب شناسی توصیفی جنگ تحمیلی (1)، سیّد هدایت جلیلی، معاونت فرهنگی و تبلیغات جنگ ستاد فرماندهی کلّ قوا، چاپ اوّل، 31 شهریور 1370

6-  گلبرگهای خاطره (1)، واحد فرهنگی تیپ 83 امام جعفر صادق (طلّاب رزمی تبلیغی)، واحد تبلیغات و انتشارات سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، چاپ اوّل، خردادماه 1370

7-  مروارید گمشده، مهری ماهوتی، کنگره بزرگ داشت سرداران شهید سپاه و 36 هزار شهید استان تهران ـ کمیته ی انتشارات، چاپ اوّل، 1376

8-  مقاومت در مرداب، مرکز فرهنگی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، معاونت انتشارات، مدیریّت امور کتاب، چاپ اوّل، 31 شهریور 1373

9-    هشت روز مقاومت، انتشارات سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، چاپ نخست، 1366.

 

 



نوشته شده توسط زهرا خلفی در یکشنبه 15 شهریور 1394

ارسال نظر(0)

:: پنجمین کتاب منتشر شده از اینجانب:
:: post
:: post
:: post
:: اهم فعالیتها
:: زندگینامه
:: زن در قرآن (انگلیسی)
:: به مناسبت پایان تحصیلی پیش دبستانی
:: به مناسبت پایان تحصیلی پیش دبستانی
:: بررسی و نقد ترجمه های منظوم قرآن به فارسی





به وبلاگ من خوش آمدید
drszhejazi1347@yahoo.com




:: فروردین 1403;
:: تیر 1402;
:: فروردین 1399;
:: خرداد 1396;
:: مهر 1394;
:: شهریور 1394;
:: مرداد 1394;

آبر برچسب ها

[Post_Tags_Title] ,

صفحه نخست | ايميل ما | آرشیو مطالب | لينك آر اس اس | عناوین مطالب وبلاگ |پروفایل مدیر وبلاگ | طراح قالب

Powered By LOXBLOG.COM Copyright © 2009 by 55588