P
نام و نام خانوادگي :
زهرا خلفي – عضو هيأت علمي دانشگاه آزاد اسلامي واحد دزفول
عنوان مقاله :
فرهنگ ايراني
آدرس منزل :
دزفول – خيابان ايران – بين 45 متري و ابوريحان – پلاك 129
تلفن :2229904 – 0641 همراه 09166411770
آدرس محل كار :
دانشگاه آزاد اسلامي واحد دزفول
تلفن محل كار : 15-6260601– 0641
باسمه تعالي
فرهنگ ايراني
خلاصه مقاله
فرهنگ جوهر پديده هاي ذهني و چكيده ي دريافت هاي مردم يك ملّت در طول تاريخ است و سازش و آفرينش نمودار فرهنگ هر ملّت است. آنجا كه چرخ هاي تمدّن، يا تند باد تاخت و تازه هاي ديگران، ملّتي را به پريشاني مي كشاند يا بنياد سامان او را مي لرزاند، فرهنگ به ياري او مي شتابد . اگر انسان يا ملّتي از فرهنگي نيرومند برخوردار باشد، درگير و دار زندگي مادّي و پيدا كردن راه زندگي ، آن فرهنگ، هم به نيازهاي روحي و دروني او پاسخ مي دهد و هم راه را به او مي نماياند.
واژه فرهنگ به معني ادب، تربيت، دانش، علم و معرفت، بيرون كشيدن و بالا كشيدن استعدادهاي دروني فرد و اجتماع ، رسوم، مجموعة علوم و معارف و هنرهاي يك قوم به كار رفته است. واژة Culture از لاتين Cultura گرفته شده است كه از Culturer به معني پروراندن، روياندن، باروري و پرداخت و آرايش زمين و درخت است كه در همان اصطلاح Agriculture باقي مانده است و به چشم مي خورد و مشتقّات بسيار به معني كشاورزي دارد چون : زراعت كردن Cultivate كشت كاري = Cultivation كشاورز = Cultivator . در برابر واژة فرهنگ واژة Education بيشتر مصداق دارد تا Culture.
محافظه كاري ايرانيان در حفظ اعتقادات و رسوم كهن را مي توان در بسياري جنبه هاي فرهنگ ايشان مشاهده كرد. امروز سرزمين ايران پر است از زيارت گاهها و امام زاده ها يا مزار فرزندان پيشوايان مذهب شيعه. نمي توان گفت كه از اينها چه تعداد به پيش از اسلام و مذهب زرتشتي ريشه مي رسانند. با بر شمردن آثار بازمانده از پيش از اسلام ، بر تأكيد تداوم سنّت هاي ايراني و محافظه كاري اين مردم بيشتر آگاه مي شويم. تشبيهي كه شايد بهتر بتواند اين خاصيت پر تناقص و تداوم و نوپذيري را تعبير كند، همانا سرو است كه در اشعار فارسي بسيار آمده است، اين درخت مانند كاج از طوفان يا بادهاي سهم نمي شكند و قابليّت انعطاف دارد. چون باد سهمگين بوزد خم مي شود و سر بر زمين مي سايد و سپس با آرامش طوفان باز راست قد مي شود.
من ا… التّوفيق
آزاد اسلامي واحد دزفول
باسمه تعالي
فرهنگ ايراني
فرهنگ جوهر پديده هاي ذهني و چكيده ي دريافت هاي مردم يك ملّت در طول تاريخ است و سازش و آفرينش نمودار فرهنگ هر ملّت است. آنجا كه چرخ هاي تمدّن، يا تند باد تاخت و تازه هاي ديگران ، ملّتي را به پريشاني مي كشاند يا بنياد سامان او را مي لرزاند ، فرهنگ به ياري او مي شتابد. اگر انسان يا ملّتي از فرهنگي نيرومند برخوردار باشد ، درگيرودار زندگي مادّي و پيدا كردن راه زندگي ، آن فرهنگ ، هم به نيازهاي روحي و دروني او پاسخ مي دهد و هم راه را به او مي نماياند.
پرورش « مغر و فكر » مردم يك كشور ، بنيادي ترين كار فرهنگي آن ملّت است و پايداري ملّت ايران در پهنه ي كيهان ، مرهون شيوه ي انديشه و آيين « ورجاوند » كهن اين ملّت بوده است . زيرا ايرانيان ، پرستاران و پرستندگان « مزدا » بودند و مزدا به معني « مغز آفرين » است : و امروز هم اگر مي خواهيم داراي بن و بته باشيم و زندگي ملّي خود را دنبال كنيم - نه اينكه به زنده بودن خرسند شديم – بايد پرستار و پرستندة مغز و فكر باشيم و پرودگار آن ، تا او نيز ما را بپرورد و بارور كند و زنده نگهدارد .
هيچ جامعه اي بي فرهنگ نيست و اعتبار هر جامعه به فرهنگ آن است. تفاوت جامعه ها در تفاوت فرهنگها خلاصه مي شود. تمدّن – كه امري اكتسابي است – اگر بر فرهنگ استوار نباشد نه با ارزش است و نه پايدار . آنان كه به فرهنگ خود بي اعتنا هستند به ارج و ورج فرهنگ آگهي ندارند و چون انسان خالي از فرهنگ نمي تواند زيست كند از يك سو به فرهنگ يا تمدّن بيگانه روي مي آورد و از سوي ديگر در زماني اندك نمي تواند از فرهنگ بيگانه برخوردار شود ، به ناچاز مقهور آن مي شود ، كه چون ابزار و انگيزه ي رهايي برايش فراهم نيست و انديشه اش زيرايستي ندارد به سرگرداني و ناكامي و پوچي دچار مي شود. قومي كه در اين راه بيفتد ، بي فرهنگ يا ناتوان فرهنگ شناخته خواهد شد و از پديده هاي انساني ، به آنچه زودياب تر، آسان تر ، ارزان تر و سطحي تر است روي مي آورد، آماج ما اين است كه به اندازة توانايي خود بكوشيم تا جامعه ي خود را هم به سرمايه ي گران و كلان فرهنگي خود آشنا و آگاه سازيم و هم چاره اي بينديشيم تا رشته هاي پيوند نسل هاي اين ملّت ، رشته هاي استوار بر انديشه و دانش گردند و آرمان مشترك مردم اين مرز و بوم « خردپذير » و سازنده و استوار باشد تا بتواند آبرو و ارزش جهاني خود را پاس دارد . زيرا ملّتي زنده است و در پهنة گيتي به حساب مي آيد كه ارزش و آبروي جهاني داشته باشد و خواست جاودانگي « امرداد » را از دست ندهد . اين كار ممكن نيست مگر اينكه هر روز به فرهنگ ديرين خود آب و رنگي تازه دهد و شاداب و بارورش نگه دارد و در آن روزنه هايي به سوي فرهنگ جهان بگشايد تا نسيم تازه ، گلهاي گلخانه ي آن را شاداب تر و بارور تر سازد – كه هيچ ملّتي در انزوا ، تندرست و زنده و بارور و شاداب نمي ماند – بايد بهوش بود كه مقصود از نگهداري فرهنگ ديرين ، دربند نگهداشتن آن نيست ، بلكه به كار گرفتن آن است براي حال و آينده . گذشته اي كه براي حال و آينده سودآور نباشد به خودي خود ارزشي ندارد . فرهنگ بايد زنده و جنبان و سازنده باشد . فرهنگ دربند و بي تحرّك ، نمايشگاه (موزه) است كه مرده است – كه تنها به درد ديدن مي خورد آن هم گاه گاه – بررسي ژرف تاريخ تمدّن و فرهنگ – اگر با واقع بيني و در عين حال با شك علمي همراه باشد. پژوهنده را بيدار مي كند تا با برخورداري از گذشته ، از لغزش آينده جلوگيري كند ، نخستين شرط اين كار آن است كه از تحميل تاريخي يا تاريخ هاي تحميلي ، سرباز زند و تقليد كوركورانه را نپذيرد.
گفتگو پيرامون فرهنگ و تمدّن ، دامنه اي بس گسترده دارد ، و پيش از بررسي فرهنگ و تمدّن ايران نخست به تعريف و شناخت فرهنگ و تمدّن مي پردازيم.
واژه فرهنگ به معني ادب ، تربيت ، دانش ، علم و معرفت ، بيرون كشيدن و بالا كشيدن استعدادهاي دروني فرد و اجتماع ، رسوم ، مجموعة علوم و معارف و هنرهاي يك قوم به كار رفته است. واژة Culture از لاتين Cultura گرفته شده است كه از Culturer به معني پروراندن ، روياندن ، باروري و پرداخت و آرايش زمين و درخت است كه در همان اصطلاح Agriculture باقي مانده است و به چشم مي خورد و مشتقّات بسيار به معني كشاورزي دارد چون : زراعت كردن Cultivateكشت كاري = Cultivation
كشاورز = Cultivator . در برابر واژة فرهنگ واژة Education بيشتر مصداق دارد تا Culture.
در برهان قاطع آمده : فرهنگ بر وزن و معني فرهنج است كه علم و دانش و عقل و ادب و بزرگي و سنجيدگي و كتاب و لغات فارسي … و شاخ درختي را نيز گويند كه در زمين خوابانيده و از جاي ديگر
سربرآورده – و كاريز آب را نيز گفته اند چه ( دهن فرهنگ ) جايي را مي گويند از كاريز كه آب آن بر روي زمين آيد. ( برهان قاطع ويراسته ي دكتر محمّد معين چاپ دوم )
همان گونه كه فرهنگ و تمدن ، از لحاظ تنوّع بي شمارند ، مفهوم آنها نيز از ديدگاههاي گوناگون متفاوتند . شايد تعريف هاي كهن فرهنگ ، ساده تر و روشن تر باشد.
در سه چهار قرن اخير مفهوم فرهنگ و تمدّن ، پيچيدگي خاصي پيدا كرده است آنچنانكه فيلسوفان تعريف جامعه شناسان و مردم شناسان را نمي پذيرند و جامعه شناسان تعريف هاي ايشان و قديميان را نارسا مي دانند.
كارشناسان و صاحب نظران دانش هاي انساني نيز ، در تعريف و تعبير تمدّن و فرهنگ ، دمساز و هم صدا نيستند و برخي معتقد شده اند كه : اصولاً نمي شود فرهنگ را تعريف كرد …
تعريف فرهنگ از نظر فيلسوف و اديب نيز به كلي متفاوت است . يكي فرهنگ را رسيدن به اوج پروردگي رواني تعبير مي كند و ديگري گسترش هر چيز شايان عرضه را فرهنگ مي گويد.
مفهوم فرهنگ در ايران ريشه دار ، دير سال است اينجاست كه بايسته است مفهوم و معني تركيبي واژة فرهنگ را در زبان فارسي بررسي و روشن كنيم تا به اهمّيت و ژرفاي آن پي ببريم و دريابيم كه : فرهنگ ملّتي برتر و ژرفتر و « فرگشتپذير » تر بوده است كه به راز آفرينش و شناخت انسان و معرفت جهان آشناتر و آگاه تر بوده است.
واژة فرهنگ از دو جزء درست شده است. 1ـ فر 2ـ هنگ
1ـ الف « فر » يك كلمه است كه در اين صورت به معني : نيروي معنوي ، شكوه ، عظمت ، درخشندگي ،
جلال … است.
ب : يك پيشوند است. در اين صورت اداي معني ، جلو ، بالا ، پيش ، بيرون را مي كند ( كه در تركيب «فرهنگ» پيشوند است ).
2ـ هنگ از ريشة اوستايي « سنگ = thanga است به معني : كشيدن ، و نيز به معني سنگيني ، وزن ، گروه . و تار… آمده است. ( درست برابر است با هختن كه با پيشوند به صورت فرهخت ، فرهختن ، آهخت ، آهختن، آخته … به كار رفته است) كه رويهم رفته معني واژة فرهنگ بالا كشيدن و بيرون كشيدن است. به عبارت ديگر : فرهنگ يعني : از ژرفاي وجود افراد ملّتي يا از درون يك جامعه…، دانستني ها و مكنونات و نيروهاي نهفته و تراويده هاي مستقل ذهني و استعدادهاي دروني و ويژه ي فردي را ، بيرون كشيدن و آشكار ساختن و در نتيجه ، افزودن و پربار كردن پديده ها و خلاقيّت هاي شناخته و ناشناختة آدمي.
مثال : هر كشوري داراي منابعي شناخته شده و آشكار است و در عين حال منابعي ناشناخته و در دل زمين دارد ( كه اين منابع از نظر چندي و چوني با هم متفاوتند و به عوامل گوناگون و طبيعي كشورها بستگي دارد.) كه با شناخت آن منابع و بيرون كشيدن آنها از دل زمين به سرمايه ي كشور مي افزايند و پيشرفت كشور را با برخورداري از آن منابع ميسّر و تسريع مي كنند. « فرهنگ » در يك جامعه به منزلة دستگاهي است كه « گمانه » مي زند و چون به منبع اصلي برخورد ، مواد نهفته در دل خاك را بيرون
مي كشد. براي اين كار دستگاههايي است كه نخست گمانه زني مي كند و چون به منبع اصلي برخورد مواد نهفته در دل زمين را بيرون مي كشد و عرضه مي كند. با استخراج پي در پي و بي گسست منابع نهفته در دل زمين يك كشور ، آن كشور ثروتمند و ثروتمند تر مي شود.
فرهنگ در جهان انساني و در يك جامعه ، به منزلة اين دستگاه است كه : اندوخته هاي دروني آدمي را بيرون مي كشد و به سرمايه ي معنوي يك جامعه مي افزايد. كشور يا جامعه اي كه اين دستگاه در آن شناخته شده باشد و بهتر كار كند ، پربارتر و غني تر است.
همان گونه كه ثروت هاي هنگفتي در دل زمين نهفته است دانش نيز – به معني گسترده اش – در نهاد آدمي و در نهاد جامعه ي انساني وجود دارد. براي گرانبار ساختن جهان مردمي ، بايد اين اندوخته هاي معنوي را بيرون كشيد و جلوه گر ساخت و از آن برخوردار شد.
پس ، « فرهنگ » يعني بيرون كشيدن دانش ، معرفت ، استعداد هاي نهفته ، پديده ها و تراوش هاي نو و نوپديد انساني ، از نهاد و درون انسان ، و جلوه گر ساختن آنها در جهان انساني .
پذيرفتن اين تعريف كه فرهنگ يعني بيرون كشيدن تراوش هاي نو و نوپديده هاي درون آدمي و آنچه در درون آدمي نهفته است – ] با در نظر گرفتن اينكه [ هر فرد با افراد ديگر ، در طول تاريخ فرق داشته و دارد – سبب افزايش و فزايندگي و فرگشت و دگرگشت و گوناگوني و گستردگي و پيشرفت و شادابي و نوي دانش و هنر و معرفت شده است.
اين مفهوم عالي كه از واژه ي فرهنگ به دست مي آيد ما را به اهميت آن و بيداري و هوشياري وضع كنندگان آن ، آگاه مي سازد و نشان مي دهد كه مردمان روزگاران گذشته ، براي پيشرفت انسان و جهان انساني و باروري انديشه ، تا چه اندازه انديشيده اند. در ميان واژگان زبانهاي ملّت هاي ديگر كمتر به واژه يي بر مي خوريم كه تا اين اندازه نشان دهندة ژرف نگري باشد و واژه ي Education تنها واژه ايست كه مفهوم فرهنگ فارسي را مي دهد ولي اين معني از يك سو در آثار يوناني و لاتين و آثار جديد اروپايي ، آن دريافت هايي را كه از واژه ي فرهنگ در زبانهاي ايراني داشته اند و دارند از Education نه داشته اند و نه دارند ، نگاهي به ادبيات ايراني ( پيش از اسلام و پس از اسلام ) اين مدّعا را ثابت مي كند.
كارآيي واژه ي فرهنگ بسيار كهني سال است ، و هيچ گاه فراموش نشده و از گردونه ي زبان و زمان بيرون نرفته است و هميشه ، هم به صورت تركيب و هم اجزايش به تنهايي زنده و كارا بوده و هستند. واژة فرهنگ به جز آن مفهوم عالي كه از آميزش فر و هنگ به دست مي آيد در ادبيات فارسي به معاني زير و مترادف با : رأي و هوش ، عقل و خرد ، حكمت و علم و دانش ، ادب و تربيت درست . هنر و معرفت ، آگاهي و نيروي سنجش و قوّه ي تميز بد از نيك ، شناختن حد هر چيز ، فضيلت اخلاقي ، مجموع صفات پسنديده ، فضايل روحي و معنوي ، آنچه در دايره ي اخلاق و رفتار و گفتار و فكر خوب قرار گيرد ، آرايش جان ،
مايه ي آراستگي روح ، موجب سروري ، موجب سالاري ، سودمندي و بي آزاري ، مايه ي نيكنامي ، تندرستي روان ، مايه ي زنده دلي ، فروزش دل ، برتر از گوهر ، بزرگي جاه ، بهتر از گنج ، وقار ، بزرگواري ، شرف ، مايه ي فخر ، اساس استقامت و بردباري ، مايه ي شادي و اقبال ، معيار وزن و قدر و اعتبار ، ذكا و فطنت ، فرّو شكوه و جلال ، انديشه ي درست ، خردمندي . درايت ، هشياري و ديانت ، رأي رزين … به كار رفته است.
در آثار كهن ايران واژه ي فرهنگ به معني : ادب و تربيت ( و به طور كلي به معني آموزش و پرورش و نيرويي كه تمام پديده هاي مادي و معنوي يك ملّت را در بر مي گيرد ) به كار رفته است. اين واژه تنها و هم با پسوند « ستان » به صورت فرهنگستان به معني دبستان و مكتب آمده است.
« اردوان اردشير را به آخور ستوران فرستاد و به او فرمود ، هشدار كه هيچگاه – نه در روز و نه در شب – از نزديك ستوران دور نشوي و به نخجير و چوگان بازي و فرهنگستان نروي كه در ترجمة صادق هدايت اين عبارت چنين است : بنگر كه : روز و شب از نزديك ستوران به نخجير و چوگان و فرهنگستان نشوي »( كارنامة اردشير بابكان به پيوست زند و هومن يسن ص 174)1
در مورد تعريف فرهنگ و تمدّن با كمي ژرف نگري تفاوت هايي بسيار ميان فرهنگ و تمدّن خواهيم ديد كه نبايد از آن بي جهت گذشت ، بلكه مي توانيم بگوييم كه : فرهنگ به معني تمام خلاقيّتهاي ذهني و مظاهر و تظاهرات اجتماعي و فردي مانند : رفتار ، گفتار و كردار ( شيوة سخن گفتن ، خوراك ، پوشاك ، آداب و رسوم ، انديشه ها و عقيده ها و آثار هنري ) مردم يك كشور است. به عبارت ديگر رفتار و گفتار و كردار مردم يك جامعه را بازتابي از فرهنگ آن جامعه مي شناسند و درجه ي فرهنگ افراد ، اجتماعات و
ملّت ها را ، از همين راه مي سنجند و به دست مي آورند و تعيين مي كنند.
در تعريف فرهنگ بيشتر تمايل به اين است كه فرهنگ را زاييدة آن سنجش از تراوش هاي ذهني و فرآورده هاي فكري و ذوقي بدانند كه برگيرنده ي فلسفه و هنر و ادبيات و آيين هاي جا افتاده و ديرپا و آميخته با سرشت افراد و دودمانهاي يك جامعه باشد. ولي تمام كوشش هاي جسمي و روحي كه برآورنده ي نيازهاي مادّي آدمي باشد و به امور عيني و اكتسابي ارتباط پيدا مي كنند ، زير نام تمدّن جاي مي گيرند.
برخي فرهنگ را شامل علم ، تربيت و هنر مي دانند و سپس به توجيه هر يك از آنها مي پردازند. اما در آنجا كه علم را از امور كلي و حافظي و ذهني جدا مي كنند، آن را به تمدّن نزديك تر مي سازند . به همين جهت به آساني مي توان فرهنگ را – اگر چه با تمدّن رابطه ي مستقيم دارد از آن جدا كرد و به طور خلاصه ، فرق فرهنگ و تمدّن را در اين دانست كه : فرهنگ به فهميدن ، دريافتن ، انديشيدن ، ژرف بيني و آگاهي به چيزها ، ربط پيدا مي كند و دير رس ، دير گذر، دير ياپ، دير نده، دير پا ، سنجيده ، آگاهانه ، بنيادي ، زاينده و فزاينده ، بالنده و روينده و عميق و پايدار است . ولي تمدّن به امور سطحي و زود گذر و آني زندگي وابسته است و بيشتر جنبه ي اكتسابي و تقليدي دارد ، زودرس ، زودگذر ، زودياب و معمولاً ناپايدار و تغيير پذير است به عبارت ديگر فرهنگ سازنده و كمال دهنده ي فرد است و فرديّت و « من » آدمي را مي پروراند ولي تمدّن ، انسان را در سازمان اجتماعي و گروه ، جلوه مي دهد و پيش مي برد.
فرهنگ كهن است ، و ديرمان و عام ولي تمدّن نوست و زودگذر و خاص . زيرا تمام گروههاي انساني ، حتّي توده هاي روستانشين و گونه ي « فرهنگ توده » ، « هام ويد » يا ( Folklore) نام مي برند. يعني مردم ، پيش از آن كه به شهر برآيند و متمدّن شوند ، از تراوشهاي ذهني و معنويات و هنرهاي ويژه يي برخوردار بوده اند.
آثار ساده و ابتدايي كه بر ديواره غارها كنده شده و ابزاري كه روي آنها نقش هايي ديده مي شود و نشانهايي كه از رقص ها و آداب و رسوم نخستين يا اقوام نخستين غارنشين و بيابان گرد به دست آمده ، همه گوياي اين مطلب اند كه فرهنگ كهن است . اما تمدّن از زمان شهر سازي و شهرنشيني و ايجاد روابط پيچيدة اجتماعات بشري قابل بحث است. از سوي ديگر گفتيم تمدّن اكتسابي و تقليدي است. اما اگر ملّتي بتواند اين اكتسابات را در خود تحليل كند و برآن بيفزايد و نقش آفرينندگي خود را بر آن بنگارد ، مي تواند آن را جزو فرهنگ خويش به شمار آورد.
تمدّن نيازمند فرهنگ است. زيرا تمدّني مي تواند پايدار و سازنده باشد كه استوار بر فرهنگ آن ملّت باشد. به عبارت ديگر تمدّن بايد پشتوانه اي از فرهنگ ملّي داشته باشد تا پايدار و سازگار با طبع آن ملّت شود. فرهنگ سازنده ي تمدّن هست، اما تمدّن تنها مي تواند جلوه گاه فرهنگ باشد نه سازندة آن .
پس فرهنگ بيشتر جنبه ي آفرينش ، ديرندگي ، معنوي و ذهني و بنيادي و چوني دارد و تمدّن
جنبه ي تقليدي ، تكنيكي ، عملي و عيني و چندي.2
در مورد فرهنگ ايراني بايد داستان را ناچار از مهاجرت آرياها به ايران - كه خود به معني سرزمين آرياهست آغاز كنيم. اين مهاجرت از دو سو به ايران از شمال شرق و شمال غرب ، سرآغازي دوگانه به تاريخ ايران داد و سبب شد كه از يك قوم دو سرچشمه ، در دو سرزمين جغرافيايي متفاوت بر جو شد. مهاجران اگر چه آريايي و از اين دست همانند بودند ، ولي هر يك ويژگي هاي خود را داشتند . نخست از آن شاخة شمال غربي ، از مادّها و پارسيان ، بنيان گذاران پادشاهي تاريخي ايران را برپا كردند. آنها از نظر سامان دادن و پيوند و همدستي قبيله ها براي حكومت ، پيش درآمد پارسيان بودند و بعدها خود به صورت همدستان و ياران ممتاز آنان درآمدند و پارسيان به كمك اين خويشاوندان نزديك اوّلين امپراتوري چند ملّيتي و چند فرهنگي تاريخ را به وجود آوردند.
پارسي ها كه در پادشاهي مادها برآمدند و پر و بال گرفتند ، با دولت هايي هم جوار شدند كه داراي تمدّن هاي كهن ، سازمان يافته و قوام گرفته بودند و آيين جهان داري و سازمان دهي كشوري و لشكري آنها مي توانست به عنوان نمونة آماده اي بكار اين نوخاستگان تازه نفس بيايد و يا دست كم به فراخور حال و به سود خود بعضي از جنبه هاي آن را بگيرند و بكار برند.
پارسيان اندك زماني پس از جاي گرفتن در ميهن تازه توانستند نخستين امپراتوري جهاني را از اقوام و فرهنگ هاي گوناگون سازمان دهند. در اين كار بزرگ به جز عوامل خودي و قومي : جهان بيني ، فرهنگ و ساخت اجتماعي آرياييان ، ويژگي اخلاق چون شجاعت ، راستي و آسان گيري مذهبي ، قدرت سازمان دهي و شيوة رفتار با مردم ديگر و جز اينها ، عوامل بيگانه ، تجربه و دستاورد تمدّن هاي همسايه نيز سهم سزاوار داشت.
وجود دبيران آرامي و رسميّت زبان و خط آنها در ادارة امپراتوري ، هنرهاي مردم و سرزمين هاي گوناگون در بناي تخت جمشيد و يا ستايش ايزدان بابل و مصر و به وسيلة شاهنشاهان هخامنشي همه نشانة پذيرفتن و در آميختن دستاوردها و باورهاي مردم سراسر امپراتوري است. سنگ نبشته ها كه رسمي ترين و استوارترين منشورهاي پادشاهي بود به زبان هاي پارسي ، عيلامي و بابلي نگاشته مي شد و اين امر نه فقط نشان رسميّت اين زبان ها ، بلكه نشانة حسن قبول و حضور تمدّن هاي ديگر و دارندگان آنها در داخل مرزهاي شاهنشاني بود.
هر چند جدا كردن تمدّن و فرهنگ دشوار و بيشتر كاري خودسرانه و دل بخواه است ، اما براي آساني بيان مقصود اگر تمدّن را در آيين كشور داري ، سازمان دهي اداري ، توليد كالا و پيشه وري ، بازرگاني و ساخت و ساز زندگي شهري خلاصه كنيم و فرهنگ را اسطورة دين و اعتقادهاي مابعد طبيعي ، جهان بيني و آداب زيستن بپنداريم ، آن گاه مي توان گفت كه امپراتوري هخامنشي پاره اي از عوامل سازندة تمدّن را از همسايگان به وام گرفت و آنها را در تركيبي سازگار با عوامل فرهنگ آرياي خود و در ساحتي برتر و فرهيخته تر به همان همسايگان و اقوام دورتر بازگرداند.
دربارة هخامنشيان و زرتشتي بودن يا نبودنشان نظرهاي متفاوتي هست ، اما هرچه باشد مسلّم آن است كه مزداپرست بودند و ايزدان ايران آريايي چون مهر و ناهيد را ستايش مي كردند و در هواي اساطير و باورهاي مابعد طبيعي ايران نفس مي كشيدند اينك با توّجه به متن سنگ نبشته هاي هخامنشي نشان مي دهد كه آنها اگر خط و كتيبه نويسي و ثبت وقايع و فرمان هاي پادشاهانه را از ديگران آموخته باشند ، پادشاهي را از كسي نياموخته اند. پادشاه هخامنشي گرچه كشور و تخت و بخت را از اهورامزدا دارد ، در مردي و نژاد چون ديگر پارسيان و مانند آنها آدمي زاده است نه خدا زاده . و اين دگرگوني بزرگي بود در انديشة حكومت و جهانداري . داريوش خود را پارسي ، پسر پارسي ، آرياچهر ( نژاد ) مي داند و پارسي را سرزمين اسبان خوب و آرزو مي كند كه اهورامزدا آن را از سپاه دشمن و بدسالي و دروغ بپايد ، و اهورامزدا خدايي است كه زمين و آسمان را آفريد و انسان را آفريد و شادي را براي انسان اين دريافت از هستي و برخورد با چيزها – اين فرهنگ – از آشور و بابل و عيلام ، از موقع جغرافيايي و رابطه با ديگران نيامده ، بلكه از آنِ خود پارسيان است در « اقليم فارسي » با دشت هاي باز و كوههاي بلند و قله هايي در آسمان « به نزديك خورشيد فرمان روا »
و اما مهاجران شرقي كه به خراسان بزرگ و سيستان فرود آمده بودند ، در كشور داري و
سازمان دهي اقوام و سرزمين ها هرگز به پاي پارسيان نرسيدند. ( حتي پارت ها كه سراسر ايران را به زير فرمان در آوردند نتوانستند دولت مركزي واحد و يك پارچه ايجاد كنند ) اما در عوض پادشاهي ديگري بر پا كردند كه روح قوم ايراني را تسخير كرد و فرهنگ و تيرة پيش از اسلام آن را ساخت و پرداخت و پس از اسلام نيز آثاري از آن تا امروز بر جاي مانده است. اوستا و آيين زردشت و چگونگي زندگي و مرگي كه از جهان بيني اين آيين زاده مي شود ، دستاورد و ارمغان آنهاست. امروز ديگر ترديد نيست كه اساطير ، آيين زردشت و كتاب ديني ايرانيان از شرق و شمال شرق آمده و كم كم در تمام اين كشور پخش شده ، گردآوري بخش هاي اوستا و تدوين آن نيز بنا بر سنّت زرتشتيان (دينكرت) در دوران پارت ها انجام گرفت كه خود از مردم آن سامان اند و نخستين بار در دورة آنان كشور ما به نام « ايران » ناميده شد.3
اما ايران ساساني بي گمان خلف صدق هخامنشيان بود كه اينان هم جامع سنّت هاي آشوري و بابل و مصر فرعونان در شرق نزديك بودند. آيا هخامنشيان هنر و معماري و نيز سنّت هاي ديني و فرهنگي شرق نزديك را در نياميخته و ميراث سياسي و قانوني يك حكومت بين المللي را كه بر شرق نزديك بيش از دو قرن فرمان راند بر پا نساخته بودند ؟ آيا هخامنشيان يك قانون جهاني ، data را قانون شاه بزرگ را وضع نكرده بودند كه بر سراسر شاهنشاهي بي طرفانه برفراز قوانين محلّي و سنّت هايي كه به نوبت خود به فرمان داريوش مدوّن شده و مصريان او را قانون گذار بزرگ سرزمين نيل لقب داده بودند اعمال نمي شد ؟
سپس اسلام در رسيد و يك الهام نوجايگزين الهام كهنة مسيحي گشت. بدويان بيابان عربستان ، زبان خويش را و نيز دين خويش را در سراسر شرق نزديك پراكندند و تنها ايران با آناطولي توانستند از عرب زبان شدن بر كنار بمانند. زيرا كه اسلام تنها دين نبود بلكه شيوة زندگي بود و يك فرهنگ و تمدّن كامل بود كه بر گذشته و دوران جاهليّت خط بطلان كشيد و اعلام داشت كه تاريخ با محمد (ص) آغاز مي شود و ايران به اسلام گرويد. تصوّر ايران يكپارچه در سراسر دوران حكومت عربان تا قرن شانزدهم (دهم هجري) كه حكومت ملّي صفوي با مذهب رسمي تشيّع از بسياري جنبه ها، ايران ساساني پيش از اسلام را زنده ساخت ، ادامه يافت . تداوم سنّت هاي ايران كهن تا امروز امري است چشمگير . في المثل جشن بزرگ ايرانيان امروزه يك روز خاص اسلامي نيست بلكه همان نوروز است. شايد اين پرسش مطرح شود كه آيا شاه اسماعيل بنيان گذار دودمان صفوي در آغاز قرن شانزدهم عمداً كارهاي نمايان خود را بر گردة رفتار كورش بزرگ و اردشير ساساني قرار داد يا آنكه مورّخان بعدها داستان را بدين قالب مردم پسند ريختند ؟ توجّه ايرانيان كهن به ثنوّيت خير و شر در سراسر تاريخ ايران ديده مي شود.
محافظه كاري ايرانيان در حفظ اعتقادات و رسوم كهن را مي توان در بسياري جنبه هاي فرهنگ ايشان مشاهده كرد. امروز سرزمين ايران پُر است از زيارت گاهها و امام زاده ها يا مزار فرزندان پيشوايان مذهب شيعه. نمي توان گفت كه از اينها چه تعداد به پيش از اسلام و مذهب زرتشتي ريشه مي رسانند. با
برشمردن آثار بازمانده از پيش از اسلام ، بر تأكيد تداوم سنّت هاي ايراني و محافظه كاري اين مردم بيشتر آگاه مي شويم. تشبيهي كه شايد بهتر بتواند اين خاصيّت پر تناقض و تداوم و نوپذيري را تعبير كند، همانا سرو است كه در اشعار فارسي بسيار آمده است، اين درخت مانند كاج از طوفان يا بادهاي سهم نمي شكند و قابليّت انعطاف دارد. چون باد سهمگين بوزد خم مي شود و سربر زمين و مي سايد و سپس با آرامش طوفان باز راست قد مي شود.
نظر ايرانيان نسبت به تاريخ خويش براساس همين الگو است :
ايران نخست با مادها در تاريخ نمودار شد و سپس شاهنشاهي هخامنشيان فرارسيد. اين حكومت جهاني با خوي سازگاري و بردباري ديني و قانون جهاني براي ايرانيان سرمشقي بر جاي گذاشت كه از آن سپس همواره ازآن پيروي كردند. اوضاع دگرگون گشت و دوراني از كارهاي پهلواني و حتي حماسي فرا رسيد. ولي سرمشق همچنان نافذ ماند . پس از اسكندر دوران تاريك سايه افكن گشت و با رستاخيز آرمانهاي شاهنشاهي در قالب حكومت ساساني جان گرفت. آنگاه عربان كه ايران را مانند اسكندر شكست داده بودند فرا رسيدند. اما اينك انديشه ها و دين اسلام برجاي ماند ، ايران ، اسلام را پذيرفت ولي آن را با ايراني ساختن دين جهاني و فرهنگي ساخت كه با خويها و آيين ها و اعتقاد هاي عربان باديه ربطي نداشت .
زبان فارسي با واژه هاي بسيار فراوان عربي رونق يافت و قواعد عروضي عربي نيز به شعر فارسي غنايي بخشيد. كمتر ملّتي آثاري به گوناگوني و زيبايي شعر فارسي و سخنراناني مانند سعدي و حافظ و مولوي و بسياري ديگر فراهم كرده است. منظومه هاي عرفاني و عشقي و حماسي همه ماية آرايش زبان فارسي هست و مي توان به راستي گفت كه شكوهمندي نبوغ ايراني در شعر او جلوه گر است.
پس از عصر زرّين اسلامي در سده هاي دوازدهم و سيزدهم (ششم و هفتم هجري) تاخت و تاز مغول كشور را تباه ساخت. شكوفايي راستين فرهنگ در اين سده ها با چاشني نمونه هاي هنري شرق دور فراهم گشت . با اين همه ايران دچار جنگهاي خانگي گشت تا آنكه در قرن شانزدهم همانند دوران هخامنشي و ساساني به عظمت رسيد. اين بار نه به زور خارجي ، بلكه با سلطنت صفويان ايران از نظر سياسي و فرهنگي و مذهبي يك پارچه گشت : هم چنانكه كورش شاهنشاهي هخامنشي را پايه گذاشت ولي داريوش خاطرة آن را جاوداني ساخت و هم چنانكه اردشير دودمان ساساني را بنياد افكند و خسرو اول آن را استوار كرد و آراست ، شاه اسماعيل حكومت صفوي را پي افكند و شاه عباس آن را قرين شكوه و جلال ساخت . شاه عبّاس در تخت گاهش اصفهان به غربيان ، ايراني نو نمود ، با فرشهاي ايراني و كاشي كاري و همة زيباييهاي هنري و حاصل كار پيشه وران ، آن چنان كه دل از جهانگرد مي ربود ضرب المثل « اصفهان نصف جهان » را به اصفهانيان سربلند و سرافراز اين دوران نسبت مي دهند.
هم چنانكه دودمان هخامنشي با تاخت و تاز بيگانگان يوناني و ساساني از غرب پايان پذيرفت حكومت صفوي هم با حملة افغانان از سوي شرق تباه گشت . در ميانه سدة هيجدهم با درخشيدن شهاب
نادر شاه ، شاهنشاهي ايران حتّي از زمان صفويان هم پهناور ترگشت. منتها چندان نپاييد . سپس كريمخان زند مهربان در شيراز و سپس دودمان ترك قاجار در سدة نوزدهم بر اورنگ سلطنت چيره گشتند.
قاجاريان را تاب و توان پايداري در برابر روسيه و كشورهاي غربي نبود و قدرتشان تا سالهاي 1920 به تنزّل گراييد و همين امر موجب شد كه رضاخان قدرت را قبضه كند و دودمان جديدي حكومت را در دست بگيرد. رضاخان دست اندر كار به ظاهر اصلاحاتي به شيوة غربي شد و پسرش محمد رضا پهلوي نيز كار پدر را با عنوان انقلاب سفيد دنبال كرد.4
با توجه به سير تاريخ ايران و فراز و فرود دودمانهاي مختلف در اين سرزمين ، سير فرهنگ ايراني و تداوم آن را با در نظر گرفتن شاخص هاي زير مي توان دنبال كرد : تعريف فرهنگ و چيستي آن ، دين از ديدگاه فرهنگ ايران ، ميتولوژي (ميث) يا اساطير و نمونه هاي اسطوره هاي ايراني ، دولت و مفهوم آن ، سياست ، خط ، هنر ، فلات ايران و قلمرو فرهنگ آن ، آغاز تشكيل اجتماع ، تشكيل جامعه ، وضع قانون ، كشف آتش ، كشف آهن ، گسترش مسايل اجتماعي ، تكوين اجتماع ، تقسيم كار و تشكيل اصناف ، بيداري مردم ، نقش انسانها در زندگي ، نام و نشان زردشت ، دستگاه تفكّر و بنياد آيين زردشت ، توجه مزدا
(مغز فكر آفرين) ، تفكر در سرودهاي زرتشت ، ادبيات مزديسني ، عصر ماد ، عصرهخامنشي ، تحليل آثار منسوب و معروف به ماد و هخامنشي ، بررسي « نوي كندها » يا سنگنبشته ها ( بيستون – نقش رستم – نقش رجب – پازارگاد …) ، سازمان هاي اداري كشور ، دين ، هنر (ادبيات ، موسيقي ، نقّاشي ،
مجسمه سازي ، ساختمان يا معماري ) ، عصر اشكاني ، آيين مهر ، اصطلاح شاهنشاهي (حكومت فدرال) ، فرهنگستان ، همايش هاي دادگذاري يا انجمن هاي رايزني (مجلس هاي قانون گذاري ، عرفان ، سير كمالات انساني ، هفت شهر يا هفت خان يا هفت مرحلة كمال ، نفوذ آيين مهر در مغرب زمين و چگونگي رخنه ي آن، نقش اجتماعي آيين مهر ، افسانه ي الكساندر ( اسكندر ) و جانشينانش ، عصر ساساني ، اردشير و برخورداري از زمينه هاي ديني ، ايجاد زمينه براي حكومت خودكامه و ارثي ، كوشش براي نابود كردن آيين مسيحي (مهري) و جايگزيني عيسويت ، تحليل جنبش هاي اجتماعي آغاز عصر ساساني ، پا گرفتي نظام ساساني ، پيدايي ماني، نقدي بر كيش ماني ، نفوذ كيش ماني در عيسويت ، مانويان متظاهر به مسلماني
(زاهد – واعظ ) ، اسماعيليه ، تصوّف ، ايجاد جنبش هاي نهاني ، بهم آميختن دين و دولت ، آغاز روشنفكري در عصر ساساني ، اوج روشنفكري ، بركناري يزدگرد ، پيدايش مزدك ، دوران انوشيروان ، نظام اداري ساساني ، تشكيلات دولتي و تقسيمات كشوري ، دانش هاي گوناگون ( پزشكي ، رياضي ،
باستان شناسي …) فلسفه و هنر : ( ادبيات ، موسيقي ، مجسمه سازي ، نقاشي ، معماري ) ، بررسي و تحليل ادبيات عصر ساساني ، شعر ، نثر ، داستان ، فنون ادبي ، بدايع ، مراكز علمي ، علوم نظري ، اعتقاد به دانش ، اصلاح تقويم ، بررسي اوضاع و احوال ايران از نظر جنبش هاي اجتماعي ، سياسي ، از ميانه ي پادشاهي انوشيروان تا آغاز اسلام ، پيدايش اسلام ، نطفة اسلام ، سيستان گسترش گاه دين اسلام ، اسلام در زمان محمد (ص) ، مقايسه اسلام با آيين مهر ، دو قرن سكوت ، آشوبها ، پي ريزي جنبش هاي نو در دو قرن سكوت ، امويان ، حكومت عباسي ، آشكار شدن جنبش هاي نهاني ، اختلاف ميان ايرانيان در مسأله اسلام ، جنبه هاي آشكار و نهان جنبش ها ، دورة زير سازي (عصر طاهريان ، صفاريان) ، يعقوب ليث يك چهره ممتاز ، دورة باروري عصر ساماني ، تشكيل فرهنگستان ، فردوسي و شاهنامه ، ترجمه تفسير طبري كتابهاي تاريخي ، شاهنامه محصول فرهنگستان عصر ساماني ، شاهنامه و فرهنگ ايران ، تظاهرات و جنبش هاي نهاني به صورت يك نهضت علمي و ادبي » زبان دري بجاي زبان پهلوي ، چهره هاي ممتاز فرهنگي قرنهاي سوم و چهارم هجري در ادبيات و علوم ( پزشكي ، رياضي ، تاريخي ، جغرافيايي …) دنبالة تداوم
جنبش هاي اجتماعي ، قرمطيان ، معتزله ، اخوان الصفا، تشيّع ، تجلّي عرفان – جنگ هفتاد دو ملت ، سير بيداري و روش فكري ، رشد اسماعيليه و تصوف ، اوج ادبيات و سقوط رشته هاي ديگر هنر (موسيقي ، نقّاشي ، مجسمه سازي ) عصر سلجوقي ، سيماي ويژه ي اجتماعي ، اوج نفوذ افكار مانوي در اسلام
(اوج تصوّف) ، مغول و تيموري ، تصوف در آثار ايراني ، آغاز خمودگي ، ركود – خواب – انحطاط ، نگاهي به دورة صفويه ، بررسي همه جانبه ي دورة صفوية و اشاره به ريشه ها و عوامل انحطاط ، (عصر قاجاريه اوج انحطاط و آغاز بيداري ، عصر پهلوي ، عصر انقلاب اسلامي .
در خاتمه بايد گفت : سرزمين ايران چون دژي استوار يكي از كهن ترين تمدّن هاي دنياي قديم را در خود حفظ كرده ،تمدّني كه از پنجاه قرن به اين طرف پيوسته تجديد شده و به طرز حيرت آوري ادامه يافته است…. مشعلي كه بدين گونه در بامداد تاريخ بر فراز فلات ايران افروخته گرديد هرگز خاموش نشد.
اين سخنان گزافه نيست و حقيقت واقع است. براي روشن ساختن اين حقيقت بايد هر چه بيشتر دربارة منابع قدرت فرهنگ و تمدّن ايران و ريشه هاي آن كه تا اعماق تاريخ فرورفته در تمام دوره هاي تاريخي آن، مخصوصاً دوره هايي كه ملّت ايران با فقدان قدرت سياسي و نظامي تنها به نيروي فرهنگ و تمدّن خود از ميان حوادث خرد كننده تاريخ پيروز و سربلند بيرون آمده با كمال صبر و بردباري بدون هيچ گونه تعصّب و جانبداري به مطالعه و تحقيق پرداخت.5
… التّوفيق
– عضو هيأت علمي
منابع و مآخذ :
1ـ محمودي بختياري، عليقلي، زمينة فرهنگ و تمدّن ايران، شركت افست «سهامي عام» چاپ دوم،1357 تهران.
2ـ مسكوب ، شاهرخ ، چند گفتار در فرهنگ ايران، نشر زمزم رود ، چاپ اول، 1371 تهران
3ـ ريچارد ن – فراي ، عصر زرّين فرهنگ ايران ، مترجم ، مسعود رجب نيا ، سروش ، انتشارات ، صدا و سيماي جمهوري اسلامي ايران ، چاپ سوم 1375 .
4ـ محمّدي ، محمّد ، فرهنگ ايراني پيش از اسلام ، انتشارات توس ، چاپ سوم ، 1374.
1 – زمينة فرهنگ و تمدّن ايران ، بخش هايي از صص 6 تا 36
2 – همان كتاب ، بخش هايي از صص 43 تا 45
3 – چند گفتار در فرهنگ ايران ، بخش هايي از صص 13 تا 17
4 – عصر زرّين فرهنگ ايران ، بخش هايي از صص 17 تا 20
5 – فرهنگ ايراني پيش از اسلام ، ص 18