💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران

صفحه نخست

ايميل ما

آرشیو مطالب

لينك آر اس اس

عناوین مطالب وبلاگ

پروفایل مدیر وبلاگ

طراح قالب

:: صفحه نخست
::
ايميل ما
::
آرشیو مطالب
::
پروفایل مدیر وبلاگ
::
لينك آر اس اس
::
عناوین مطالب وبلاگ
::
طراح قالب

::کتاب ها
::بررسی و نقد ترجمه های منظوم قرآن به فارسی
::قرآن، سیره نبوی، ائمّه اطهار و بزرگان دین در حمایت، ترویج و ترغیب
::قرآن، سیره نبوی، ائمّه اطهار و بزرگان دین در حمایت، ترویج و ترغیب
::رسالت استاد مطهّري در جنبش عدالت خواهي
::ویژگی های بارز شهید ثالث
::زن ، حقوق و جايگاه اجتماعي آن در اسلام
::« انسجام اسلامي وعدم پذيرش سلطة بيگانگان »« انسجام اسلامي وعدم پذيرش سلطة بيگانگان »
::کارکرد معارف قرآنی در امثال و حکم ایرانی
::مهدويّت در قرآن ، احاديث و ادعيّه
::« عدالت و ارزش‏هاي انساني در عصر جهاني شدن »
::سیمای پیامبر ( ص ) در کلّیّات سعدی شیرازی
::پيشگامان و مناديان وحدت در جهان اسلام ، سيّد جمال‌الدّين اسدآبادي
::رباعی
::ابوالفضل سرمشق وفاداری
::جایگاه قرآن کریم و آموزه های اهل بیت (ع) در تفکّر جهاد
::نقش تعلیم و تربیتی شادی در انسان از دیدگاه قرآ
::کرامت و عزّت انسانی، سعادت و کمال در نهج البلاغه
::نقش نماز در ارتقاء ساختار اخلاقی انسان ها
::قیام عاشورا، امر به معروف و نهی از منکر
::مضامین قرآن در دیوان صباحی بیدگلی
::نماز از نظر قرآن، پیامبر (ص) و ائمّه اطهار (ع)
::دیدگاه حضرت علی (ع) در تفسیر قرآن
::قرآن و بهداشت تن و روان
::بررسی علل شیوع ضدّ ارزش ها از دیدگاه امام علی (ع) در نهج البلاغه
::نقش نماز در ارتقاء ساختار اخلاقی انسان ها
::نماز و نیایش
::بازتاب مسایل اجتماعی در اشعار شاعر معاصر ابوتراب جل
::قیام عاشورا، امر به معروف و نهی از منکر
::جایگاه قرآن کریم و آموزه های اهل بیت (ع) در تفکّر جهادی
::امام حسين (ع) احياگر سياست پيامبر (ص
::شناخت توسعة فرهنگي از نگاه امام علي (ع) در نهج البلاغ
::نوآوری در راهکارهای تبلیغی مباحث مهدویّت در جامعه و جهان معاصر
::نقش زن در تحکیم خانواده با تکیه به رفتار حضرت فاطمه (س) در زندگی خانوادگی و نمونه ای از اشعار فارس
::مصادیق نوآوری و شکوفایی از منظر قرآن کریم
::معيارهاي تميز حق و باطل در قرآن كريم
::شیوه های الگوبرداری نسل جوان از سیره علمی و عملی عالمان دین
::تجلّی قرآن در آینه ی اشعار استاد بهزاد
::فرهنگ ايراني
::نقش اخلاق اسلامی در تعاملات اجتماع
::سوره ی بقره در نثر عرفانی ایران
::مباني فقهي ـ حقوقي مرتبط با مسايل اقتصادي، اشتغال و استقلال مالي زنان
::وحدت امّت اسلامی از نظر امام سجّاد (ع) و ارتباط آن با دیدگاه محقّقان دین در عصر حاض
::حضرت فاطمه (س) و حضرت زينب (س) بهترین الگوی زنان جهان
::جایگاه رستاخیز در اشعار شاعران ایران
::عشق و انديشه ي امين پور در « بي بال پريدن »
::نماز در آثار نثر عرفانی ایران
::قرآن و عترت (ع) و فمینیسم
::شیوه های عملی امر به معروف و نهی از منکر در رفتار ائمّه
::سیره و سلوک امام علی (ع) در برخورد با مخالفان
::سوره ی بقره در نثر عرفانی ایران
::بررسي حقوق زنان در اسلام و كشورهاي صنعت
::گزیده ی چند داستان کوتاه، خاطره، نمایش نامه و فیلم نامه از دفاع مقدّ
::زبان و ادب فارسي، سند هويّت ملّي
::زبان فارسی و وحدت ملّی و انسجام اسلامی
::مفاهيم اجتماعي در شعر معاصر و كهن
::وحدت اسلامی از دیدگاه قرآن و ﺷﺄن نزول و نقش آیات در انسجام اسلامی
::نقش زبان و ادبيات فارسي در اتّحاد ملّي و انسجام اسلامي
::مستندات قرآنی و روایی انسجام اسلامی و برائت از مشرکین
::وضعیّت اجتماعی زن ایرانی از قرن 19 تا امروز و وظیفه ی او در جامعه ی معاصر ایران
::رسالت استاد مطهّري در جنبش عدالت خواهي
::اندیشه های میرزای نائینی در کتاب تنبیه الامّه و تنزیه الملّه
::جایگاه زن در سیره و کلام پیامبر اعظم ( ص )
::ورزش از دیدگاه قرآن و احادیث و جایگاه فعلی آن در
::جهاني شدن و ظهور
::انتظار و نشانه هاي ظهور
::جايگاه مناظره و مباحثة ارزشمند در نهضت آزادانديشي
::تشويق به انديشمندي و تبيين آزادي بيان در چهار چوب قانون
::آزادگی و ساده زیستی در زندگی شهید مدرّس
::تربيت اجتماعي در سيرة معصومين ( ع )
::سیره ی فرهنگی و اجتماعی امام رضا (ع)
::عشق و محبّت از ديدگاه عرفای معاصر
::خشونت خانوادگي، زمينه، عوامل و راهكارها
::معيارهاي تميز حق و باطل در قرآن كريم
::شب عاشورا
::عوامل همگرا و واگرا در اتّحاد ملّی و انسجام اسلامی
::شیوه های عملی امر به معروف و نهی از منکر در رفتار ائمّه و استفاده از آنها در سالم سازی فضای فرهنگی، رشد آگاهی ها و فضایل اخلاقی
::تبیین توان مندیها، فرصت ها و تهدیدات آموزش عالی در توسعه ی فرهنگی ـ اجتماعی ایران و کشورهای منطقه
::انفاق و روزی حلال در قرآن و احادیث
::داستان کوتاه و روی کرد نویسندگان زن شهرستان دزفول به آن
::الگوبرداری نسل جوان از قرآن و سیرۀ معصومین
::اقدامات امیرکبیر در صنعتی کردن ایران و مبارزه با استعمار اقتصادی
::اندرزهای حکیمانه ی رودکی
::ديدگاه قرآن به نقش زن در جامعه و تاريخ
::خرافه شويي در آثار استاد مطهّری
::تأثير قرآن بر شعر تعليم
::جایگاه پیامبر اعظم (ص) در ادبیّات معاصر فارسی
::معناشناسی «فتنه» در قرآن
::ائمّۀ اطهار تجلّی بهترین الگوی مصرف
::بحر طویلی در ترغیب و ترویج فرهنگ وقف در بین اقشار جامعه
::حقوق اجتماعی زنان از منظر قرآن
::عرفان سعدی در بوستان
::تأثیر قرآن و احادیث در دیوان شهریار
::اندیشه های اجتماعی و انسانی در شعر هوشنگ ابتهاج و قیصر امین پور
::تسبیح موجودات در نهج البلاغه
::علی بن مهزیار اهوازی و ارتباط او با امامان هم عصرش
::بررسی جریان داستان کوتاه پس از انقلاب
::نوآوری قرآن کریم در موضوع عصمت پیامبران و مقایسه ی آن با تورات
::نامه ای به امام رضا (ع)
::چشم انداز زن ایرانی و پژوهش در قرن بیست و یکم
::جانبازان شیمیایی
::مدنیّت و مفهوم آن از دیدگاه پیامبر اسلام ( ص )
::نقش پیامبر ( ص ) در پیدایش نهضت آزاد اندیشی
::زنان نامدار شیعة عصر رضوی ( ع )
::اندیشه شیعی و جهانی شدن حکومت اسلامی
::امنیت پایدار و آرامش روانی جامعه در قرآن
::امام علی(ع)، دشمن شناسی و دشمن ستیزی
::الگوهاي رفتاري و اخلاقي از ديدگاه قرآن و پيامبر (ص)1
::اقتصاد سالم از دیدگاه قران و ائمه اطهار
::اصلاح الگوی مصرف در بیان شاعران
::اصطلاحات قرآنی در ارتباط با الگوی مصرف
::اسراف و تبذیر از منظر امام علی (ع)
::ابوتراب جلی
::داستان شراره های گل
::انسان در منابع اصيل اسلامي ( قرآن و حديث )
::نقش رهنمودهای امام خمینی (ره) در پیوند عاشورا و قیام 15 خرداد
::گلایه ها و شِکوه های ملّا محمّد تقی ناهیدی
::ادبیّات میراث دار ارزش های اخلاقی و اجتماعی
::سیره عملی پیامبر (ص) در اخوّت اسلامی
::پیامدهای تأسیس دانشگاه آزاد اسلامی در امور آموزشی زنان
::پیامبر ( ص ) و عدالت اجتماعی
::مسألة شرّ در نگاه فلسفي امام سجّاد ( ع )
::جايگاه مناظره و مباحثة ارزش‏مند در نهضت آزادانديشي
::جایگاه رستاخیز در اشعار شاعران ایران
::حجاب و عفاف در آثارشعرا و نویسندگان
::حمایت های حاج ملّاعلی کنی از فقرا و ایتام
::نهضت پاسخ گويي از ديدگاه قرآن
::همسر آزاري و خشونت خانواده
::سیره ی حکومتی و سیاسی پيامبر اعظم (ص)
::نقش و موقعیّت زن در سیرة نظری و عملی پیامبر اعظم ( ص )
::تأثير قرآن در سلوک فردی و اجتماعی
::نقش شاعران و نویسندگان در معرّفی و تعمیق منازعه ی مشروطه و مشروعه
::مقالات



نويسندگان :
:: زهرا خلفی

آمار بازديد :

:: تعداد بازديدها:
:: کاربر: Admin







پيام مديريت وبلاگ : با سلام خدمت شما بازديدكننده گرامي ، به وبلاگ من زهرا خلفی خوش آمديد .لطفا جهت ترویج هرچه بهتر دین مبین اسلام و آشنایی جوانان عزیز میهن اسلامی با قرآن و اهل بیت و همچنین کتاب و مقالات چاپ شده این وبلاگ را به دوستان خود معرفی کنید.همچنین برای هرچه بهتر شدن مطالب اين وبلاگ ، ما را از نظرات و پيشنهادات خود آگاه سازيد .


کتاب شرنگ شیرین

مقدّمه :

بر تارک شعر و ادب فارسي انسان هايي درخشیدند که توانستند بر تاج مرصّع ادبیّات فارسی نگینی پُر بها بیفزایند و درخشش و تلألؤ آن را خیره تر سازند . آنان با ارادۀ راسخ ، همّتی نستوه و اندیشه ای روشن در بیداری و آگاهی انسانها کوشیده اند و با موشکافی و دقّت در اوضاع و احوال اجتمـاع به ذکـر ناروایی ها و کاستـی های جامعۀ خود پرداخته و تلاش کرده اند که موجی از امواج خروشان دشواری های دریای اجتماع را با پاروی بیان و شعر و سخن کنار بزنند و دردی از دردهای اجتمـاع را درمان نمایند . آنان با دردهای مشترک خلق بیگانه نیستند و با نیش قلم و زبان طنز خـود از شعـر و ادب به عنوان حربه ای جهت دفاع از رنجبران و زحمت کشان و نشان دادن محرومیّت های تودۀ مردم و اجتماع بهره می جویند . هدف آنان بالا بردن درک و بینش اجتمـاعی افراد جامعه است و حسّ مسؤولیّت اجتماعی با روح شاعر می آمیزد و او را در انجام رسالتی که نسبت به جامعه بر عهده دارد یاری می کند .

در میان این گونه ادیبان و سخنوران ، ابوتراب جلی « اندیشمند دزفول » توانسته است با اشعار اجتماعی ، نوشته های طنز آمیز و قلم تیز خود به انجام این هدف نایل گردد هر چند که جهت تحقّق این آرمان چندی زندانی کشید و زهر ساواک چشید . او با روزنامۀ چلنگر و توفیق ـ دو روزنامۀ انتقادی طنز ـ  همکاری داشته و مقالات و اشعار انتقادی در مبارزه ، با ظلم و استبداد نوشته است .

در اشعار او شکایت از روزگار خود و گرایش به بیان رنج های محرومان و دردمندان منعکس شده است. زندگی مشقّت بار دهقان ، کارگر ، تودۀ محروم و طبقۀ زحمتکش جامعـه از زیـر ذرّه بیـن نگاه او پنهـان نمـانده و از دردهای خلق غافل نمی باشد.                       

جهت تحقیق و گرد آوری اشعار و نوشته های ابوتراب جلی در تاریخ 8/9/85  به آرشیو اطّلاعات و کتابخانه ی ملّی تهران مراجعه کردم و با دست یابی به منابعی همچون روزنامه های توفیق، چلنگر، منطق امروز، رنگین کمان، همراه، ارزش کار، شب چراغ، جاجرود، نیروی صلح و به سوی صلح توانستم از طريق زيراكس، اسكن و ميكروفيلم مقداری از آثار این شاعر و نویسندة دزفول را که گاهی اوقات با اسامی مستعار خفی، مزاحم، رنجبر، ج . آراسته، فلانی، ج آ، تخلّص می کرد، به دست آورم و نیز در تاریخ 14/11/85 به کتابخانه ی مرکزی و مرکز اسناد دانشگاه شهید چمران اهواز و در تاریخ 21تا 23 /11/85 به کتابخانه ی مجلس شورای اسلامی مراجعه نمودم و مطالبی از این شاعر،  نویسنده و طنز نویس را از مجله ی هفتگی توفیق، گل آقا و روزنامه ی نهیب آزادی جمع آوری نموده و در این کتاب مورد استفاده قرار داده ام.

جهت دست یابی به نشریّات مختلف « نامه ی اراک » در تاریخ 18/1/86 به کتابخانه ی امیرکبیر اراک مراجعه و با همکاری سرکار خانم دکتر حسن زاده و جناب آقای میری مطالبی در این مورد تهیّه نمودم. 

     در پایان از همکاری جناب آقای دکتر محمّدرضا سنگری، آقای حبیب الله نظیری، خانواده ی حجازی، سرکار خانم نسرین زرگر زادة دزفولی و سرکار خانم مریم خاتون خلفی کمال تشکّر را دارم.

 

                                                                                        زهرا خلفی

                                                                                        بهار 1386

 


باسمه تعالی

یکی از نویسندگان و شاعران طنز پرداز و شیرین بیان تاریخ مطبوعات ایران، استاد ابوتراب جلی است. وی سالیان سال با قلم سحرآمیز خود در زمینه ی شعر و نثر فارسی آثار جاودانی به وجود آورده و موجب شورآفرینی در تاریخ ادبیات طنز ایران گردیده است.

استاد جلی بارها در مقاطع حسّاس سیاسی کشور، با شعر استوار خود زبان گویای مردم عصر خویش بوده و این هنر موجب جاودانگی او گشته است.  

در کتاب سخنوران نامی معاصر ایران آمده است :  ابوتراب جلی، در سال 1298 هجری شمسی در شهر دزفول دیده به جهان هستی گشود.

    پدرش میرزا حسین، متخلّص به حقیر، صاحب کتاب مخزن الدّرر و تحفه الابرار بود.

جلی تحصیلات مقدّماتی را در زادگاه خود به پایان برد و در سال 1300 شمسی برای تحصیل به بین النّهرین رفت و مدّت دو سال در آنجا بزیست و ضمن تحصیل به امور فرهنگی و ادبی و تدریس اشتغال داشت. در سال 1302 به ایران بازگشت و پس از چندی به اراک رفت و با مدیر روزنامه عراق همکاری نمود و در سال 1320 شمسی بر اثر مقالات و اشعار تند و مهیّج مدّتی مورد تعقیب قرار گرفت و چندی نیز زندانی گردید و پس از آزادی بر اثر فشار مأمورین دولت ناگزیر شد بار دیگر به عراق برود. در سال 1323 شمسی به تهران آمد و در این شهر مقیم شد و با مطبوعات همکاری خود را آغاز کرد و هنر خود را در خدمت مردم قرار داد و از این رهگذر شهرت و محبوبیّتی بسزا یافت.

جلی بیشتر آثار خـود را با امضاهای مستعار رنجبر، خفی، خوشه چین، مجید کامروا، جلیل، رقم، رمق، ندا، شرر، ج ـ آراسته، فلانی، بازیگوش، مزاحم، میرزا کاینات، فیلسوف، علی ورجه و چند نام مستعار دیگر در جراید و مجلّات منتشر کرد و نیز جزوه های چندی از قبیل «طوفان»، «اسرار شیطان»، « ترانه » و « عشق و عفّت » به چـاپ رسـانید و چنـدی هم آثارش در روزنامه فکاهی و انتقادی چلنگر انتشار یافت و «کتاب ابراهیم» که از شاهکارهای نظم فارسی معاصر به شمار می رود، از آثار اوست.

جلی از شعرای بزرگ و توانای معاصر ایران که نه تنها در اشعار فکاهی و انتقادی از قدرت و مهارت خاصی برخوردار است، بلکه در سرودن غزل استاد است. علاوه بر این در طنز نویسی چیره دست است و طنزهایی که از او در مطبوعات به چاپ می رسید، موجب توجّه و رونق و رواج
روزنامه ها بود.

مرحوم حاج سیّدحسین حجازی در مورد ابوتراب جلی می نویسد :                               

چهارمین و آخرین فرزند مرحوم ملّا حسین خلیفه ، به نام میرزا ابوتراب جلی در سال 1287 شمسی در دزفول متولّد گردید .    

از ابتدای کـودکی آثار ذکاوت و تیز هوشی و فطانت در ناصیه اش پیدا بود لذا مورد توجّه مخصـوص پـدر بزرگوارش گردید و در تعلیم و تربیت او دقیقـه ای فرو گـذار نکـرد و آنچـه خود
می دانست با کمال محبّت و صفا در اختیار فرزند عزیزش می گذاشت به طوریکه از سنین ده سالگی اشعار پر مغز و زیبایی سروده است . نگارنده به خاطر دارم در سن هشت یا نه سالگی بودم و در محضر مرحوم عموی بزرگ ملّا حسین خلیفه به اتّفاق پدرم حاضر بودم و قصیده ای ( که به تازگی میرزا ابوتراب جلی که قبلاً تراب تخلّص می نمـود ) و در آن مـوقع 14 سال بیشتر نداشت سروده بود . مرحوم عمـو برای پدرم می خواند که فقط یک بیت از آن در ذهنم باقی مانده به این مضمون :

لب گوساله ای گشود و ببست                دست موسی و ریش هارون را

که پس از گذشت 67 سال یا بیشتر هنوز به خاطرم مانده و از لحاظ سـلاست و سادگی و روانی با معنای عمیق و صنعت شعری ( لفّ و نشر مرتّب ) کم نظیر است . در ابتدای نوجوانی پدرش ، او و برادر بزرگترش را به لباس روحانیّت و عمّامه و شال کشمیری ملبّس نمود . پس از اجرای قانون لباس متّحدالشّکل او نیز از لباس روحانیّت خارج و به لباس معمولی ملبّس گردید و اقدام به تأسیس دبستان ملّی نمود . سپس به خدمت سربازی احضار و دو سال نظام وظیفه را به انجام رسانیده و وارد زندگی اجتماعی گردید . در آغاز جوانی صدایی گیرا و رسا داشت و با مقامات موسیقی که از پدر بزرگوارش فرا گرفته بود کاملاً آشنا و آهنگهای موزون می خواند . صدایش به اندازه ای جذّاب و ملیح بود که هر شنونده ای را مفتون خود می ساخت . مدّتی را در اراک ساکن بـود و با یکی از روزنامه های محلّی به نـام روزنامۀ (عراق)همکاری داشت و مقالاتی روشنفکرانه می نوشت که طرفداران زیادی داشت . چون مقالات و اشعارش به طرفداری از طبقۀ زحمتکش و بر ضدّ رفتار ظالمانۀ اولیای امور وقت بود ، مورد تعقیب واقع شد و مجدداً به عتبات عالیات مسافرت نمود و پس از مدّتی توقّف در سال 1323 شمسی به ایران مراجعت و از دزفول به تهـران کـوچ نمـود و مقیم آنجـا شـد و مـدّتی عضو ارشد هیأت تحریریّه روزنامۀ چلنگر بـود و اکثـر مقـالات روزنامۀ مزبور بر ضـدّ دستگاه سلطنت و ایراد به دولتهای وقت بود . اشعاری که در این مدّت سروده تماماً انتقادی و طنز آمیز بود . بالاخره تحت تعقیب قرار گرفت و احیاناً بازداشت شد و به زندان ساواک افتاد . بالاخره پس از مدّتی زندانی از محبس آزاد و در یکی از کارخانجات پارچه بافی به شغل حسابداری و سپس در یکی از شرکتهای ساختمانی مشغول به کار گردید پس از چندی از این کار کناره گیری نموده و دوباره به مطبوعات روی آورد و در یکی از روزنامه های کثیرالانتشار استخدام و با درج مقالات و اشعار طنز آمیز به تنویر افکار اجتماع پرداخت . در سال 1330 ازدواج نمود ولی این وابستگی به خانواده و فرزند ، اندکی در افکار آزادی خواهانۀ او خلل وارد نکرد ، مخصوصـاً همـکاری مـدید او با روزنـامـه هـای هفتـگی تــوفیق کـه با اسـامی مستعـار ( رنجبر ) ، ( شرر ) ، ج ـ آراسته ، خفی ، مزاحم ، فلانی ، بازیگوش ، فیلسوف ، علی ورجه و میرزا کائنات و امثال اینها ، اشعاری در روشن شدن نقاط ضعف اجتماع و یا انتقاد از کارهای دولت وقت می سرود تا توقیف و انحلال روزنامۀ توفیق ادامه داشت . همچنین در انجمن هـای ادبی و اجتماعی شعرای معروف و آهنگسازان و هنرمندان آن دوره شرکت می نمود و با آنان همکاری نزدیک داشت .

چنـد سـال قبـل کتـابهایی تحـت عنـوان « مـوسی و فرعون » ، « ابراهیم و نمرود » و « علی ( ع ) و معاویه » چاپ و منتشر شد که اشعار آن تماماً به وسیلۀ جلی سـروده شـده و کسـانی که کتاب مزبور را خوانده اند تصدیق می نمایند که اشعار آن چقدر ساده و سلیس و روان گفته شده است. باز گفتن همین اشعار نیز در دولت سابق برای ایشان زحمت زیاد تولید نموده بود.

  میرزا ابوتراب جلی مادّه تاریخی در مورد تاریخ سال وفات پدرش نیز دارد .

چنین گفته است :

فوت پــدرم که جنّتش باد مــکان            جُستم تاریخ و یافتم بی نقصان

چون دوستی پنج تنش در دل بود            کــن پنـج اضـافه بگو یاغفـران

که کلمۀ یاغفران به حساب ابجد عدد1342 می شود و با اضافه کردن پنج می شود 1347 ه.ق

(این مطالب از زبان پسر برادرش محمّد جواد بدیعی ساکن تهران ـ کارمند سابق بانک ملّی می باشد.)

آثار منظوم :

الف : آثار جدّ

 نمونه ای از اشعار اجتماعی او :

شیرۀ جان

به مالک چنین گفت دهقان پیر           که نه ماست مانده ست ما را نه شیر

هـمه روزهــا گلّـه داری کـنیم            شب تـیــره اخـتر شمـاری کــنیم 

برای تو هـر شب بدوشیـم شیـر           بســازیم سـرشیـر و کشک و پنیـر

بمـانیـم بی بهره از مال خویش            به حسـرت گـذاریم اطفـال خویش

به نزد تو آریم این شیر و ماست            حـذر کن که این شیـرة جان ماست

[ این شعر نمایشی از زندگی فلاکت بـار دهقان ایرانی روزگـار شاعـر است کـه در محـرومیّـت می زیست. ]

نمونه هايي از اشعار سياسي :

1-    غزل

صفحه ي 5  ،   توفيق،  21/5/1326،  شماره ي 40  ،            فلاني

دخل و تصرّف ادبي!

دل سراپرده ي محبّت اوست
هر نماينده ره به مجلس يافت
طرح برنامه هاي بي سروته
حرفهاي قلنبه، نطق دراز
صفحه ي چاي خيز لاهيجان
اين دمكراسي عجيب و غريب
حزب پرافتخار و نيرومند
صدر چون رفت، نوبت او شد
گركه آلوده دامن است چه غم

   

ديده آئينه دار طلعت اوست
گردنش زير بار منّت اوست
همه آثار حسن نيّت اوست
خود نماينده ي طلاقت اوست
جزئي از فصل مالكيّت اوست
حرفي از دفتر فضيلت اوست
تا ابد تحت (رهبريّت!) اوست
هر كسي پنج روزه نوبت اوست
همه عالـم گـواه عصمت اوست                   

2- قطعه

رنگين‌كمان، سال اوّل   شماره‌ي 1 پنجشنبه 2 تيرماه 1332 صفحه‌ي 1

از: ابوتراب جلي

يادي از روز بيست و سوّم تير

گر چـه آثار خون بي‌گـنهان

پاك شـد از كف خيابـان‌ها

گر چه اجساد كشتگان وطن

جمـع شد از كنار ميـدان‌ها

نقش ياران بيست و سوم‌تير

هست‌باقي‌به ‌صفحه‌ي‌جان‌ها

گرگ درّنـده‌اي كه خاطـر او

شـاد شـد از شكار انسـان‌ها

زود باشـد كه دوسـتان بشر

بشكنندش‌به ‌مشت، دندان‌ها

3- مستزاد

صفحه‌ي4، چلنگر، شماره‌ي 77،  آذرماه 1330

از : خفي

اي مردم بازار

از خواب گران ديده‌ي ملّت شده بيدار
ديگر نتوان زد به سر مملكت، افسار
با ضعف و غش و‌گريه و‌ با‌حقّه و بامبول
اكنون كه مصدّق شده سر دستة اشرار
ديديد كه اين پير دغل باز ريائي
در شهر نموده چه الم شنگه پديدار
ديديد كه نظميّه و مأمور مصدّق
بگرفت پر و پاچه ملّت چو سگ هار
نظميّه بود جيره خور ملّت ايران
امروز حمايت كند از جاني و طرّار
بس خانه و كاشانه كه شد يكسره غارت
در روشني روز، نه در قلب شب تار
بردند و شكستند و دريدند و بريدند
ظرف و پتو و فرش و لحاف نو و نيمدار
يك دزد جلنبر جلوي عدّه ‌ي ديگر
شد لخت و‌بپوشيد‌همانجا كت و شلوار(1)
يك دزد، كه از سستي خود بود كلافه
دزد دگري آينه را كند ز ديوار
كاري كه نمودند در اين لحظه پليسان
گفتند: از اينجا برود آدم بيكار(2)
امروز بود نوبت ارباب جرايد
شك نيست كه فردا برسد نوبت تجّار
فرداست كه يك دسته ز اشرار بقائي
ريزد ز سر پيله ور و زرگر و نجّار

 

اي مردم بازار
اي مردم بازار
ملّت‌نخورد گول
اي مردم بازار
همدست بقائي
اي مردم بازار
با اصل، مطابق
اي مردم بازار
اي مردم تهران
اي مردم بازار
با زور و شرارت
اي مردم بازار
بر‌دوش،‌كشيدند
اي مردم بازار
آمد به چلنگر
اي مردم بازار
برداشت ملافه
اي مردم بازار
همراه رئيسان
اي مردم بازار
اين‌ظلم‌ و‌شدايد
اي مردم بازار
با چوب كذائي
اي مردم بازار

 

 

فرداست كه غارت كند اين ليدر ناجي

 

مغازه‌ي حاجي

فرداست كه تاراج شود حجره‌ي عطّار

 

اي مردم بازار

گويند كه نظميّه چيان باز، ز هر سو

 

با داد و هياهو

گويند كه «بيكار!» نماند توي بازار

 

اي مردم بازار

فرداست كه آن «فاطمي» خائن و جاني
ج

 

با چرب زباني

گويد كه بود دكتر ما ليدر احرار

 

اي مردم بازار

امروز، ز هنگامه فردا بهراسيد

 

او را بشناسيد

زيرا كه به جلد بره پنهان شده كفتار

 

اي مردم بازار

1- در موقع غارت كردن چلنگر خانه يكي از رجّاله هاي «حزب زحمتكشان» كت و شلوار چلنگرباشي را از چوب لباسي كشيد و في المجلس پوشيد آن وقت با صداي بلند گفت: «زنده باد دكتر مصدّق»

2- هنگامي كه اهالي محل با خشم و نفرت فوق العاده ناظر عمليّات وحشيانه اوباش و چاقوكشان بقائي بودند يك عدّه پاسبان براي حمايت از آنها كه مبادا مورد تعرّض اهالي قرار گيرند و نتوانند :
« وظيفه‌ي محوّله» را به خوبي انجام دهند در محل حاضر شدند و گفتند: «بيكاره ها متفرّق شوند» معلوم شد به زعم « پليس پيشوا» كساني كه در روز روشن مشغول دزدي و غارت خانه هاي مردم هستند «كاردار !» مي باشند.

 

نمونه ای از قطعات او :

« چنـد خـواهـی پیــرهــن از بهــر تـن         تن رهــا کــن تـا نخـواهـی پیـرهـن »

ایـن کـت و پیـراهـن و شلــوار و کفـش           در حقیقــت خستـه می ســازد بــدن

تا به کـی پا بست خــواهش هــای نفس          حیــف نبــــود آدمــی پــا در رَسَــن

شیـــوۀ آزادگــان ســرگشتــگی اســت          یــادگیــر ایــن شیــوه از مــرغ چمن

ملک و حــال و دولــت و مکنت مخــواه          از مقـــام و جــاه و عـــزّت دم مـــزن

[ در این شعر، ابوتراب جلی از مقام ها و رتبه های موقّتی و زودگذر دنیایی ، از جهانی ناپایدار که روزی دهد و روزی ستاند ، از جهانی که « ز یکدست بستد به دیگر بداد » سخن می راند و به قول حافظ : 

از شیوۀ آزادگی و آزاد زیستن می گوید .

غلام همّت آنــم کــه زیر چــرخ کبـود            ز هــرچــه رنگ تعلّق پذیرد آزاد است

 

 

 

 

نمونه هايی از مثنوی های او :

الف : مثنوي سياسي

صفحه‌ي 1     نامه ی چلنگر     16/3/1330       سال اوّل    شماره‌ي 14

 

 

 

 

 

 

 

ابوتراب جلي

نيمه شب

نيمه شب دستگاه ظلم و فساد
هر چه آژدان و هر چه كارآگاه
قهرمانان شيره  و  وافور
داخل صف شدند سرخوش و مست
همه در  كاميون  سوار  شدند
رنگ شد نيمه شب در و ديوار
كوچه پس كوچه نيمه شب شد‌رنگ
سرخ و سبز  و  سياه و عُنّابي
شهرباني كه هست بي چه و چون
شهرداري كه بي كياست نيست
ارتش ما كه هست بس كامل
اين زمان چشم معرفت واكن

 

طبق فرمان « خان»‌به كار افتاد
هر چه شلوار زرد و چهره سياه
عدّه اي از اراذل مشهور
كاسه هاي سريش بر سر دست
عقب يكديگر قطار شدند
از خيابان   كاخ   تا   بازار
در و ديوار شد چو شهر فرنگ
قهوه اي ، زرد ،  پسته اي ، آبي
حافظ نظم و مجري قانون
وارد عرصه‌ي سياست نيست
در سياست نمي شود داخل
هر طرف (بي طرف) تماشا كن
ج

ب : مثنوي اجتماعي

سال اول ، نامه ی چلنگر ، 12/2/1330، شماره 9

تبريك

عيد  مه  ،  پر  بهاترين   اعياد

به تو  اي  كارگر  مبارك  باد

اي كه بنموده دست همّت  تو

عالمي  را   رهين   منّت   تو

اي  ز  نيروي  تو   جهان  آباد

وي ز سعي تو روح انسان شاد

اي  مهين  پيشواي  نوع   بشر

وي  بشر  را  به  زندگي  رهبر

هر كجا بنگريم از چپ و راست

همه جا نقش قدرتت  پيداست

تويي اي  كارگر  در  اين  عالم

اصل  انسان  ،   حقيقت   آدم

ديگران ريزه خوار  خوان  تواند

بر  سر  سفره   ميهمان   تواند

هست چون در‌كف تو كار‌جهان

چون توئي صاحب اختيار‌جهان

ببر اي  كارگر  به  صد  شادي

خلق را  رو  به  صلح  و  آزادي

تا  غم  و  درد  ،‌  ناپديد   شود

روزها  جمله   روز  عيد   شود

 

 

 

 

 

 

 

 

ج : مثنوي حكمي

نامه ي اراك ،  شماره ي 750، 10/9/1319                ابوتراب جلي

دل و ديده

شنيدم روزي اندر كوره راهي
همي ناليد مسكين از سر درد
كه اي نادان ز بدو آفرينش
تو با اين چشم بينائي كه هستت
بگفتا اي پدر چشمم به جا بود
چو مرغ دل به جائي پر گشايد
مرا چاه زنخ اندر نظر بود
دلم را فكر آن چه برد از راه
چو لغزد دل بلغزاند بدن را

 

فرو افتاد درويشي به چاهي
حكيمي سر به چاه اندر فرو كرد
تو را داده است حق نيروي بينش
چرا شد رشته ي ره گم ز دستت
ولي دل جاي ديگر مبتلا  بود
ز دست ديده كاري برنيايد
از اين چه خاطر من بي خبر بود
فرو افكند چشمم اندر اين چاه
نبيني پيش پاي خويشتن را

 

نمونه ای از غزلیّات او :

روزنامۀ نهیب آزادی ، شمارۀ 204 ،  تاریخ  8/4/62

از : ابوتراب جلی

به خدای تو قسم

نشکنم عهد مودّت ، به وفای تو قسم

 

نکنم ترک محبّت ، به ولای تو قسم

پیش این طارم فیروزه نشان، خم نکنم

 

سرتعظیم ، به خاک کف پای تو قسم

تا که شد جلوه گر حسن تو، آیینه ی دل

 

رنگ اندوه نگیرد ، به صفای تو قسم

شهره ی عشق توام، گرچه ضعیفم چو هلال

 

به خم ابروی انگشت نمای تو قسم
ج

با لب لعل تو، هرگز هوس آب بقا

 

نکنم من، به دم روح فزای تو قسم

جزبه خاک سرکویت«جلی» ای قبله ی جان

 

ننهد روی عبادت ، به خدای تو قسم

 

نمونه ای از تک بیت های او :

« جلی »چو یار به محمل نشست در پی او         چنان بنال که بانگ جرس شکسته شود

نمونه ای از ترکیب بند و ترکیب بند نو :

                                                     مرگ گدا

ای خفته به خاک تیره نومید                                   وی رستـه ز دسـت جـور ایّام

زین دام قفس ، ندیـده راحت                                  بشکستـه قفـس پـریـده از دام

وارد شده ناشنـاس و مجهول                                   بیرون شده بـی نشان و بی نام

شب گرسنـه خفته تا سحرگه                                   روز از پی نان دویـده تـا شـام

دایـم به جـواب عجـز و لابـه                                    از سنـگدلان شنیـده دشنــام

                                    در عمــر چه رنجها کشیدی

                                    روی خوشی از جهان ندیدی

آن روز کــه با لبــاس ژنــده                                      در رهگـذری نشستـه بـودی

پا بست به قید یأس و حرمان                                      وز بنـد امیـــد رسته بــودی

در زیـر فشــار فقــر و افلاس                                     بیچــاره و دلشکستـه بـودی

بر خلق گشوده چشم حسرت                                     لب را ز حـدیـث بستـه بودی

از دیــدن عیش و سور مردم                                       افسرده و سخت خسته بودی

                                   می ســوختی اندر آتش غم

                                   وز ابر کـــرم نیـــافتی نـم

بیمـــار شــدی و پای ننهاد                                       در کــوی تــو هیـچ آشنایی

از بهــر تو دوستــان نـدادند                                      تــرتیـب ، دوایــی و غـذایی

در حــالـت احتضـار پهلــو                                        بنهــاده بــه کهنــه بوریایی

از درد و فغان تو ناله کــردی                                      شاید رسد این فغان به جایی

افســوس کــه بهـر بینوایان                                      قسمت شده مرگ بی صدایی

                                     منعــم غـــم بینـــوا ندارد

                                     مـــرگ فقـــرا صــدا ندارد

خوش باش که از سر تو بـگذشـت                             سیــلاب مهـیــب زنـــدگانـی

دوران عــدم رسیــد و طـی شـد                              ایّــام بـــلا و نـــاتــــوانـــی

دیگــر نکنـــد تــن ضعیـفــت                              بــر خـــاطـــر اغنیــــا گرانی

از درگــه خـــود تـــو را نراننـد                             با خفـّت و خشم و بــد زبــانـی

بر روی تــو ننگـرنــد از خشــم                             آنســان کـه بـه دشمنان جانـی

دیگر به تو هیچ کس نخندد

بر روی تو در کســی نبندد

[ فقر و محرومیّت در این شعر موج می زند . ]

 

نمونه اي از قصيده ها

الف- سياسي

صفحة 1، نامه‌ي چلنگر ، سال اوّل، شماره‌ي 45، 28/6/1330

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

علي و خصم ستمگر

از آن شد علي جانشين پيمبر
علي بود با مفتخورها مخالف
علي را نه كاخي نه تختي نه تاجي
علي را نه باغ و نه ملك و نه قريه
علي را نه انديشه‌ي ظلم در دل
علي را نه رخت گرانمايه بر تن
به نزد علي فقر و ثروت مساوي
علي بود شاهنشه دين و هرگز
نمي برد اموال ملّت به يغما
علي بود سالار اسلام و او را
نه در سفره اش برّه و مرغ بريان
ز بار غم ناتوان قامتش خم
علي كارگر بود و از رنج بازو
نظر داشت بر توده هاي ستمكش
به دوران فرمانروائيش روزي
كه من بينوا و معيلم چه باشد
علي قطعه‌ي آهني را نهاني
زماني كه شد سرخ، برداشت آن را
كه اين است پاداش آن كس كه خواهد
گر اموال ملّت به اقوام بخشم
چنين بود رسم علي در عدالت
نه چون اين رجال ستمگر خائن
نه مانند اين مالكين جفاجو
نه مانند اين كارفرماي ظالم
نه مانند دزدان گردن كلفتي
الا ايكه گفتي منم در زمانه
چرا نيستي چون علي خصم ظالم
چرا مي بري مال ملّت به يغما
چرا مي زني حرف ناحق هميشه
چرا مي كني قوم و خويشان خود را
چرا از غم بينوايان عاجز
چرا نيست در چشم تو نور ايمان

 

كه بُد يار مظلوم و خصم ستمگر
علي بود با رنجبرها برادر
علي را نه مال و نه زيب و نه زيور
علي را نه ماشين نه شوفر نه نوكر
علي را نه سوداي بيداد در سر
علي را نه ديباي زرتار در بر
به چشم علي خان و دهقان برابر
تصرّف نمي كرد ديناري از زر
نمي كرد ويرانه از فقر، كشور
نبودي بجز نان جو قوت ديگر
نه در مطبخ او خوراك مزعفر
ز سوز دل بينوا ديده اش تر
همي كرد تحصيل مزدي محقّر
بري بود از مردم نفس پرور
به نام تظلّم عقيل آمد از در
اگر سهميم را نمائي فزونتر
بينداخت در شعله‌ي گرم آذر
بزد بي خبر پشت دست برادر
شود از حقوق ضعيفان توانگر
مرا باشد اين آهن سرخ، كيفر
چنين بود رفتار آن پاك گوهر
كه درس خيانت نمودند از بر
كه اموال دهقان ببردند يكسر
كه زد بر دل كارگر نوك نشتر
كه هستند بر ملّت امروز سرور
به قول و عمل پيرو حكم حيدر
چرا نيستي چون علي دافع شر
چرا مي كشي بي گنه را به خنجر
چه در صحن مجلس چه بالاي منبر
وكيل و وزير و سناتور و افسر
نگردد دلت هيچ وقتي مكدّر
چرا هست گوش تو از حرف حق كر
                               از : خفي

ب – حکمی

صفحة 2، نامة اراک، شماره 847  ، 3/10/1320

ابوتراب جلی

فال من

لعنت به دانش من و فـضل و کـمال مـن

 

کاین هرسه بود مـایة وزر و وبـال مـن

زین کلک تیره روی فراهم شد ای دریـغ

 

اسباب تیره بختـی و فـقـر و زوال مـن
ج

ای کـاش پـاره گشـتی دیـوان معـرفـت

 

تا این غزل نیامـده بـودی به فـال مـن

گفـتـم کـه در پـنـاه ادب زندگـی کنـم

 

سودای خام بین و خیـال مـحـال مـن

عیش زمانه را همـه بـر مـن حـرام کـرد
ج

 

این طبع همچو آتش و سحر حلال من
 

جاهل مگر به اوج ترقّـی رسد کـه عـقل

 

هـمـواره بـوده در ره عـزّت عـقال من
 ج

بشکن به نان دانش و بر در کتـاب فـضل

 

تـا در جـهان دچار نگردی به حـال من

بـا شـهـپــر خیـال بگـشـتـم زمـانـه را

 

آسـودگی نیـافـت زمـانـی خـیـال من
ج

چون پیرشصت ساله زمین گیر گشته ام
ج

 

با آن که خود به سی نرسیده است سال من
ج

تا هم نشین فضل شـدم از سـمـوم غـم

 

خشـکید در بـهـار جـوانـی نـهـال مـن

دریــاب بــی عــدالــتــی روزگــار را

 

از روی زرد و قـامـت بـی اعـتـدال مـن

با اشک سیم گـون و زر چـهـره روزگــار

 

حسـرت بـرد به ثروت و مال و منال من
ج

باشد ز کوی و دامن این سفله مـردمـان

 

کـوتاه پـای خـواهـش و دست سؤال من

لـب تـشـنـگـان بـادیه جهل و کینه را

 

قـانـع نـکـرد طـبـع چــو آب زلال مـن

بشکسته باد دست کسانی که بـی گنـاه
ج

 

بـا نــاوک جـفـا بـشـکسـتـند بـال مـن

 

 

ج – مدح و نعت

صفحه ی 3 ،  شماره ی 728 ، 10/6/1319 ، روزنامه ی اراک

ابوتراب جلی   

بعثت

دوش از لب سروش شنیدم به گوش جان

 

کای داده دل به دولت ده روزه ی جـهان

بگـذشت کـاروان ز تـو بردار سر ز خواب

 

زان پیـشـتـر کـه نـشـنـوی آواز کـاروان

بی صرفه دست قـدرت ننـمـوده مختفـی

 

در کیسـه ی وجـود تـو نقـد نفیس جان

این گوهری که هست به دست تو زینـهار

 

تــا از سـر هـوس نفـروشـی بـه رایـگان

جـای تـو در حـوالی عـرش معظّـم است

 

نبـود قـرارگـاه تـو ایـن تیــره خـاکـدان

یـک چنـد در طلسـم طبیعت ز راه عمد

 

بستند دسـت و پـای تـو را بهـر امتحـان

سلطان ملـک امـری،ای در لبـاس خـلق

 

مـوسـای طـور قـربـی، ای در نظر شبان

کی شاید از تو ماندن در قید حـرص و آز

 

کـی زیبـد از تـو بـودن پابست آب و نان

ای جـوهر بسیـط از ایـن قـالـب کثیـف

 

وارسته شو که قوت سگان است استخوان

عنقـای قـاف معـرفتـی دل منه به خاک

 

چـون بـوم در خـرابه مـکن هرگز آشیان

 

چشـم و سـر تـو حـامل عقـل و بصیرتند

 

تـا بنگـری بـه ایـن و تأمّل کنـی بـه آن

دانـی کـه بتی قـرار بـود پـرتـو سـحــر

 

بینـی کـه بـی دوام بـود ظلـمـت شبـان

هـر صبـح را عـلامـت ایّـام رفـتـه گیــر

 

شـب را نشـان تیـرگـی کـار خویش دان

دست از خطا بدار و سر از بندگی مـتـاب

 

تـا پـا نهـی ز رفـعـت بـر فـرق فـرقـدان

محکـوم خویش سازی اگر دیو نفس شوم

 

فرمـان روا شوی به دد و دیو و انسو جان

با قـید شـرع اسـب هـوس را ببنـد پـای

 

مـگذار هـر طـرف بـدود مطلـق العـنـان

راه خدا بجـوی کـه هـر چشمـه عـاقبـت

 

رو آورد بــه جــانـب دريـای بـی کـران

خـواهـی دلیـل راه بــزن دسـت التـجـا

 

بـر دامــن حبـیـب خـدا مـفـخـر زمـان

آن کشتـی نـجـات که از چـار موج جهل

 

آورده عـالـمــی را در ســاحــل امـــان

آن سیّـد کـریم که از شـرق تـا به غـرب

 

بهـر بشـر ز فضـل و کرامت گشوده خوان

آن مظـهــر جـلال کـه او را نمـی رسـد

 

دسـت خیـال و وهـم به دامان عزّ و شان

در صفحـه ای کـه رایت توحید برفراشت

 

رایــات کفـر و شـرک بـرافتـاد از میــان

نـام خـدای خواند و برانداخت بیخ شرک

 

جــز او کسـی نـزد به یکی تیر صد نشان

دانــی چـگونه بـود محیطـی که کردگار

 

می‌خواست زان میانه شود روی حق عیان

خلقـی چـو گرگ گرسنه از خون یکدیگر

 

آلـوده کـرده ناخن و چنگ و لب و دهان

قومـی غـریـق نکبـت از خَُـرد تـا درشت

 

 

جمـعـی اسیـر ذلّـت از پیــر تـا جــوان

بگشـوده از طـریـق جفـا دسـت زورمنـد

 

بـربستـه بـا کمنـد ستـم کتـف نـاتـوان

در ایـن چنـیـن دیـاری نـاگاه بـردمـیـد

 

خــورشیـد تـابنـاک نبّــوت ز آسـمــان

مبعوث شد که آیت حـق را کنـد پـدیـد

 

مبعوث شد که تیغ خـدا را دهـد فسـان

 

رفت از میانه تیرگی کفر و ظلـم و جهـل

 

خورشید سرکشید و شب تیـره شـد نهان

ای ابـر رحـمتی کـه ز فیـض وجـود تـو

 

شد شوره زار هستـی یـک بـاره گلستـان

بـی پرتـو جمـال تـو تصـویــر کـائنـات

 

نقشی است بی حقیقت و جسمی است بی روان

گـر بـرجهـد ز شـعله ی قهرت شراره ای

 

با گیتی آن کند کـه بـه گـلزار مهـرگـان
ج

گـر قطـره ای فـرو چـکد از ابـر خشم تو

 

طـوفان نـوح را ببـرد سیــل بــی امــان

هرچنـد در ثنـای تـو ای بحـر مکـرمـت

 

هم چون صدف پر است ز گوهر مرا دهان

بـا این همه جلی سر خجلت فکنده پیش

 

زین طبع نارسـا و از ایـن سـسـتی بیـان

کـوتـاه فـکـری مـن و وصـف جـلال تـو
 

 

بـر عـرش کـس چـگونه بـرآید ز نـردبان

تـا بـاغ را لـبـاس پــر اســت در بــهـار

 

تا بـوستان هماره بـرهنه اسـت در خـزان

بر تـن محـبّ جـاه تـو را کسـوت شـرف

 

عـاری وجـود خصـم تو از حـليه ی امان

 

د ـ اجتماعی

صفحه‌ي5 ، توفيق ،6/11/1328 ، شماره‌ي 13

مزاحم

    تحـوّل

گرفت كشور ما جا در آستان تحوّل
اگر ز جور زمان‌گشته‌حال و بال تو در هم
تو از كسادي بازار غم مدار، كه اينك
به پشت بام فلك مي رسي ز عالم پستي
به روي تخم تحوّل براي جوجه‌ي سالم
مزاج ملك ضعيف است اي گروه اطبّا
خدا كند كه نيفتد به دست‌سارق و رهزن
ز ترس‌كشته‌شدن سر به‌كوه‌و دشت‌گذارد
تحوّلي كه كبابش نصيب مفت‌خوران شد
رسد‌چگونه به مقصد كسي‌كه از سر‌غفلت
ز فنّ‌جوجه‌كشي آگهي‌نداشت‌هر آن كس
اگر به دست خطا پيشگان كور دل افتد
ز پشت اين‌مه و ابري كه تيره كرده فضا‌را

 

ز هر كنار پديدار شد نشان تحوّل
بيا بيا كه فرا مي رسد زمان تحوّل
گشوده اند تحوّلچيان دكان تحوّل
اگر كه پاي گذاري به نردبان تحوّل
نشسته مرغ تحوّل در آشيان تحوّل
كنيد تقويت او را به زعفران تحوّل
كه نيمه شب حركت‌كرده كاروان تحوّل
گر اين شتر بگريزد ز ساربان تحوّل
به جاي مانده براي تو استخوان تحوّل
به دست مردم خائن دهد عنان تحوّل
نهاد بيضه‌ي لق زير ماكيان تحوّل
نمي رسد به هدف تيري از كمان تحوّل
ستاره اي ندرخشد در آسمان تحوّل

 

 

 

 

 

نمونه ای از مراثی او :         

صفحه ي 4  نامه ي اراك  شماره ي 2284  10/8/1351  سال سي و نهم

                                                              از: ابوتراب جلي

ادبيات و هنر

شهادت علي (ع)

اي شب تيره، سايه گستر شو
مكش اي مه، سر از افق بيرون
جمع كن اي ستاره ي سحري
مكن اي  كهكشا ن نوراني
وا مكن اي سيه شب ديجور
بال بر يكدگر بكوب اي بوم
ديگر اي مرغ حق، دهان بربند
كفه خالي كن اي ترازوي عدل
دم  مزن اي مؤذّن خسته
لال شو اي منادي انصاف
چشمه ي معرفت فتاد از جوش
ديده ي حق شناس شد تيره
پهن شد در جهان بساط فساد
ني، غلط گفتم! اين چه گفتار است؟
در مسير زمان، علي زنده است
كفّه ي ظلم اگر چه سنگين است
نشود خشك، چشمه ي خورشيد
وانگه اين قطره ها  شود  طوفان
ج

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

وي سياهي، حجاب اختر شو
مكن اي زهره، چهره را گلگون
از كنارت بساط عشوه گري
طارم چرخ را چراغاني
برزخ آسمان دريچه ي نور
وز ته دل برآر ناله ي شوم
مكن امشب صداي خويش بلند
كه ز كار اوفتاد بازوي عدل
از خدا، بر فراز گلدسته
كه جهان پر شد از نداي خلاف
مشعل عدل و داد شد خاموش
جهل مطلق به عقل شد چيره
كار در دست ابلهان افتاد
ديده ي حق هميشه بيدار است
همچنان رهنماي آينده است
وزنه ي عدل، برتر از اين است
مي چكد قطره از سحاب اميد
نتوان بست راه جبر زمان
ج

نمونه اي از ترجيع بند نو

شماره‌ي 2 ،  چلنگر،  سال سوّم،  شماره‌ي 3، 28/12/1331

اي ملّت رشيدا- تبريككم به عيدا- ايّامكم سعيدا- داريم همه اميدا- در سالكم جديدا- بر، يانكي پليدا- برثاني يزيدا- بر دشمن عديدا- اردنگتان مزيدا- بر حق خود رسيدا

چهارشنبه سوري

در حياط خـانه، بتـه هاي روشـن

مي پرد ز رويش مصطفي و ميهن

بر سياهي شب گشته پرتو افكن

احمد و ربابه مرتضي و سـوسن

زردي من از تو- سرخي تو از من

كودكان در اين شب شادمان و خندان

همچو دود سركش، همچو شعله رقصان

چهره ها شكفته، زلف ها پريشان

آن پريده از جا، اين گرفته دامن

زردي من از تو- سرخي تو از من

نوبت ميهن است، احمد آن طرف تر!

مـرتضي بپـر زود ، آي ربابـه از سـر!

خاله جان برو پيش! عمقزي از اين ور

محسن‌اين‌چه‌بازي‌است، هل‌نده‌به ميهن

زردي من از تو- سرخي تو از من

آتشي كه امشب، روشن است اينجا

آتشـي كه دودش، مي رود به بالا

نيست آتش جنگ، نيست دود دعوا

اي خجسته آتش، اي چراغ روشن

زردي من از تو- سرخي تو از من

آتشي تو ليـكن، دلفروز مـايي

خنده رويي امّا، خشمگين نمايي

تو نشان صلحي، مظهر صفايي

از قتـال، بيزار، با جدال، دشمن

زردي من از تو- سرخي تو از من

در جهان نسوزد، هيچ خانه از تو

زير و رو نگردد آشيانه از تو

نالـه اي نخيـزد، در زمانه از تـو

آشنا نباشي بافغان و شيون

زردي من از تو- سرخي تو از من

از تو كي شود رم، اي خجسته آذر

لـولـه‌ي مسـلسـل، در پنـاه سنگر

بمب خـانمـانسوز، گـاز اشـك آور

توپ هاي سنگين تانك هاي شرمن

زردي من از تو- سرخي تو از من

آتـش نشـاطي ، شعـله اميــدي

رهنماي عيشي، پيشتاز عيدي

همچو روي دلدار، سرخي و سفيدي

بزم دوستداران، از تو شد مزيّن

زردي من از تو- سرخي تو از من

از: خفي

نمونه اي از رباعيّات

صفحه ي 2 ،  نامه ي اراك ،   شماره ي 753 ، 24/9/1319

از ديوان جلي              

مي

دانا ز مي ناب از آن پرهيزد
زنهار مبر دست به پيمانه كه مي

 

كز باده هزار گونه علّت خيزد
آبي است كه آبروي مردان ريزد
­

 

نمونه اي از مسمّط ها

 صفحه ي 2، روزنامه ي اراك، شماره ي 688 ، 11/1/1319، سال هفتم

 ابوتراب جلي

بهار

بهار  آمد  كه  ما  بساط  سور  افكنيم

عقيق گون باده در جام بلور افكنيم

خرقه ز سر بركشيم سبحه به دور افكنيم
ج

اين خرد خام را باز به شور افكنيم

 

به بي خودي وارهيم ز رنج و غم يكسره

 

چيست جز اندوه و غم حاصل فرزانگي

به درد همداستان به رنج همخانگي

چند به غفلت كنيم ز عيش بيگانگي

دلا در اين فصل خوش كوش به ديوانگي

 

كه عقل را در بهار عشق كند مسخره

 

در چمني با صفا با دو سه تن شوخ و شنگ

شراب ياقوت گون به جام پيروزه رنگ

ز دست سيمين تني مليح و خوب و قشنگ

چشم به رخسار يار گوش به آهنگ چنگ

 

چرخ نياورد پديد خوشتر از اين منظره

 

زمين شد از سبزه فرش به ديبه شوشتري

يافته سنگ از صفا طبيعت گوهري

گرفته هر مرغكي شيوه ي خنيانگري

صلصل و درّاج و بط قمري و كبك دري

 

سار و تذرو و هزار چكاوك و قُنبره

 

چنين تقاضا نمود رأي جهان آفرين

كه خاك را با سپهر كند شبيه و قرين

قدرت او لاجرم به موسم فرودين

لاله ي اختر مثال پديد كرد از زمين

 

كه شد چو سطح فلك مماس خاكي كره

 

سبزه برآورد سر از پس برف  سپيد
ج

كهنه جهان را ز نو فرّ جواني رسيد

غنچه ز يك جا شكفت لاله ز يك سو دميد
ج

شير سوار فلك جاي اقامت نديد

 

ز كوي ماهي فكند رخت به كاخ بره

 

       

نمونه اي از مستزادها

صفحه‌ي5 ، توفيق ، 31/1/1329 ، شماره‌ي 25

از : خفي

اي رئيس الوزرا

گر چه امروز خطرناك بود چون و چرا

 

اي رئيس الوزرا

ولي از رنج به لب آمده جان فقرا
ج

 

اي رئيس الوزرا

گويي اين ها ز بد و نيك جهان بي خبرند

 

گلّه‌ي بي خطرند

دارد اين گلّه به هر حال نيازي به چرا

 

اي رئيس الوزرا

وقتي اين فتنه‌ي خوابيده شود كشور گير

 

نشود چاره به زير
ج

نه به شلّاق و نه سرنيزه و نه دادسرا

 

اي رئيس الوزرا
ج

وقتي اين سيل زمان از سر ديوار گذشت
ج

 

كار از كار گذشت

فرصت چاره نباشد نه شما را نه مرا

 

اي رئيس الوزرا
ج

نظم اين خانه ز كج طبعي ارباب ستم

 

سخت پاشيده ز هم
ج

گوش كن، قافيه تنگ است به قول شعرا
ج

 

اي رئيس الوزرا

بايد امروز به بدبختي تجّار گريست

 

اين همه وارده چيست

در بساطي كه نباشد اثر از بيع و شرا
ج

 

اي رئيس الوزرا

از كجا مي كني اي مرد هنرمند امين!

 

نان ملّت تأمين؟

زانكه يكباره تهي گشت دهستان و قرا

 

اي رئيس الوزرا

 

هيأت حاكمه با مردم بي جامه و نان
كه چنين دشمنِ غالب نكند با اسرا
ج

 

كرده كاري به جهان
اي رئيس الوزرا

 

نمونه اي از بحر طويل ها

صفحه‌ي1و9، جاجرود،14 بار بر چلنگر آزار لعنت ، سال اوّل ، شماره‌ي 2

21/3/1332

من ندانستم ...

من ندانستم از اوّل كه تو بي مهر و وفايي-

پسري سر به هوايي

بد و بدطينت و بي شرم و حيايي-

به سرت افسر و در پاي تو مهميز نهادند

ولي بي سر و پايي

نه به فكر وطني بلكه به دنبال طلايي-

كه كني جمع و نهي در چمدان نيمه شبان مخفي و

پنهان ز وطن بار به بندي ز ره شوق بخندي و

 همان بار گران را ببري لندن و قفلش بگشايي

تو مگر عهد نبستيّ و قسم ياد نكردي كه

خيانت نكني دخل و تصرّف به امانت نكني

جيب بر و ارقه و چاقوكش و بدكاره ولش

را ز همين پول اعانت نكني پس چه شد

امروز كه عهد و قسم خويش فراموش

نمودي و در فتنه گشودي و به جز دزدي و

غارت به جز آشوب و شرارت ننمايي

عهد نابسته از آن به كه به بندي و نپايي-

 

نمونه اي از دوبيتي ها

صفحه ي 23،   توفيق، 4/4/1349،چهل و نهمين سال- شماره ي 14

دوزخ

غذائي غير آب يخ ندارم
ز بس ديدم در اين دنيا حرارت

   

از اين رو كار با مطبخ ندارم
به محشر باكي از دوزخ ندارم
« علي ورجه»

 

 

 

نمونه اي از چهار پاره

صفحه‌ي 4، چلنگر، سال اوّل، دوشنبه  4/6/1330 ، شماره‌‌ي 35

       پرچم سعادت ماست

شعلة شمع بيست و سوم تير

 

ندهد  تن  به  باد خاموشي

نشود هرگز اين  شراره  نهان

 

زير خاكستر  فراموشي

هدف  تير  شد  تني  كاو  را

 

جز  وطن  دوستي  گناه  نبود

خون ما بود آنچه  در  ميدان

 

ريخت ،  آب  قنات  شاه  نبود

ابوتُراب جلي

نمونه اي از تضمين ها

صفحه ی 8 ، توفیق ، 13/7/1329 ،  شماره ی 39

شرکت سهامی سعدی- مزاحم لیمیتد!

نفتیِّه!

این چنین گفت "شفی زاده "چو بگشود سـنا را

"پیش مـا رسـم شکستن نبود عهد و وفا را"

در همان روز که تقسیم کنی لـیـره به یـاران

"الله الله تو فراموش مکن قسمت مـا را"

شود از محضر ارباب خجالت زده بـیرون

"سست عهـدی که تحمّل نکند بـار جـفا را"

نکنم امر تو را هیـچ فراموش که گفتی :
ج

"نفت مارا همه نعمت فـردوس شـما را"

دایم از تربت مـن رایـحة نفـت بـر آیـد

"تابگویند پس از من که به سر بـرد وفـا را"

در دلم درد وطن باشد و جـز لیـره ی احـمر

"درد مندان به چنین درد نخواهـنـد دوا را"

به هیاهوی بقائی نـگر و نطـق مـصـدّق

"تا بدانی که چه بوده اسـت گرفـتار بـلا را "

می گذارند در این معرکه یـاران تـرومن
 

"که سرا پای بسـوزند مـن بی سرو پا را"

سر پرونده ی نفت آبروی بنده بـریزد
ج 

هرکه امضای مرا بیند و دسـتور شـما را
ج

 

آئينه ي آفرينش،                                           صفحات 168 و 169.

سروده ای از هوشنگ ترابی (شهراز ) به مناسبت درگذشت استاد جلی

كاخ والاي ادب ركن دگر از كف داد
موج زن اشك به چشم دل دريا جوشيد
عجبي نيست اگر راز دل ابراز كنم
جاي دارد شكند خامه ز ارباب قلم
حيف زان نخل برومند كه با دست اجل

شاخ پربار شجر زبده ثمر از كف داد
تا كه اين مايه صدف درج گهر از كف داد
كه « گل آقاي» سخن سنج پدر از كف داد
زانكه با رفتن او سايه ي سر از كف داد
راستين قامت و سرسبزي و فر از كف داد

 

به خداوند كه « شهراز» عزيزان امروز

 

 

« جلي» آن راهبر نيك سير از كف داد

 

       

 

 

منظومه های او :

1 ـ کتاب های « سه منظومه » [ ابراهیم (ع) ، موسی ( ع ) ، علی ( ع ) ] در سال های گذشته چاپ شده اند .

2 ـ منظومه ي حسین کرد شبستری

  سال هشتم، شمارة دهم، گل آقا، صفحة 15

کتاب مستطاب حسین کُرد

مقدّمه

کتاب مستطاب حسین کرد منظوم به طور متناوب در هفته نامه‌ی فکاهی توفیق به صورت پاورقی با نام مستعار « فلانی» چاپ می شد و به عللی از آن جمله مشکلات سانسور و حسّاسیّت دستگاه حاکمه، از ادامه ی چاپ آن خودداری به عمل آمد. از قسمت 1 تا 35 که از شماره های مختلف روزنامه ی گل آقا جمع آوری گردیده است در کتاب شرنگ شیرین چاپ شده است.

 

آثار طنز

الف: طنز

دریغ از روزگار خر سواری                         « فلانی »

خـوش آن روزی که در شـهر و بـیابان

 

نـه ماشیـن سـواری بـود و باری

نــه حــرف از راه آهـن بـود و واگـن

 

نه صحبت از درشکـه بود و گاری
 ج

به پشت خر سفر می کردی ای دوست

 

بـه هـر جـا بـا کـمـال کامکاری
 

خـر بـیـچـاره بـا تـعـظـیـم و تکریم
 

 

تــو را مـی کـرد در این راه یاری

سـوارش مـی شـدی بـا کـبر و نخوت
ج

 

نه چون امروز با صد رنج و خواری
 

تـو را مـی بـرد تـنـد و تـیز و چالاک

 

بـه ره بـا مـنـتـهـای بـردبـاری

نه شوفر داشت این حیوان ، نه شاگرد
 

 

نه می کرد از  کسالت آه و زاری
 

نه جوشی داشت در دل چون سماور

 

نه دودی داشت بر سر چون بخاری
ج

نـه در پـیـش جـل او زنـگ اخبار
  

 

نـه در پـشتـش نـشان خر شماری
 

نـه گـاهـی کـلّه پا می شد زمستی

 

نـه گـاهـی چرت می زد از خماری

سـوارش را نـبـود از سـوز گــرمـا
ج 

 

عـرق از پـاچـه ی شـلـوار جـاری
ج

بـه یـک دیـوار مـردان و زنــان را
ج  

 

نـمـی چـیـدنـد چون آجر فشاری
 

نمی شد بسته در یک رشته زنجیر

 

مـسـافـر چـون اسـیـران تـتـاری
 

نـمـی غـلـتـیتد آقـا روی بـانــو
   

 

نـمی جـنـگـیـد کـاسـب با اداری

نـه هـل مـی داد اقدس را منوچهر
ج  

 

نه چشمک می زد ایرج خان به ماری
ج

به تن از مشت و نیش و گاز و نیشگون

 

نـمـی خـوردی هـزاران زخم کاری
ج 

خـیـابـانــهـا سـراسر دسـت انـداز
 

 

نــبــود از الــتـفـات شـهـر داری

غـرض بـایـد بـه یاد آن زمان گفت
 

 

دریـــغ از روزگــار خــر ســواری
 

ب: طنز سياسي :

1- مثنوي

سال دوّم، چلنگر            صفحة 1،1331، شمارة          از : خفی

تصويب شد

هان ای وکلای بی غل و غش
هستيد شما وکيل ملّت
آرای شما در انتخابات
نه پول و نه زور بود در کار
نه چاقوکش کشيده چاقو
نه صندوقی عوض بدل شد
آرای شماست «بی تقلّب»
موقوف کنيد شور و شر را
عنوان مخالفت قبيح است
من ديگ و تو ديگ بدخميره!
هشدار به من مگو سياهی!
تا اين جوری است کار کشور
نان قرض به من بده تو الان
تو رأی بده به نفع احقر
گر باخته ايم و گر برنده
آخر من و تو زيک قماشيم
«گر حکم شود که مست گيرند
امروز ، نه روز قيل و قالست
ما منتخبان کوی ياريم
بعد از نطق رئيس سنّی
يکهو زکلاه تا عمامه

 

يک رأی نرفته از کسی کش!
هم قيّم و هم کفيل ملّت!
بوده است مصون ز شرّ و آفات!
نه تحميلی ز خان و تمسار!
نه آدمکش دريده پهلو!
نه طرز مخالفی عمل شد!
تو کيسه , علامت تعجّب!
تصويب کنيد يکدگر را!
آرای شما همه صحيح است!
هر دو سيهيم و هر دو تيره!
ای ديگ مگر تو مثل ماهی؟!
باشد بيله ديگ بيله چغندر!
تا من فردا تو را دهم نان
منهم به تو , اين يکی به آن در
من مثل توأم تو مثل بنده
حيف است که يار هم نباشيم
در شهر هر آنچه هست گيرند»
روز تلکه است و کسب مالست
با ملّت ، بستگی نداريم
در موقع رأی، با تأنّی
تصويب شد اعتبار نامه
ج

 

2- دو بيتي هاي به هم پيوسته

صحبت از حق و حقیقت ممنوع            تهمت و هرزه درایــــی آزاد

دهن مــردم ایــران بـســــته          حــزب منفور بقـــــایی آزاد

ـــــــــــ

هست چاقو کشـی آزاد ولــی              سخن از ایده ی ملّت قدغـن

جز برای دو سـه مزدور کثیف                 بـردن نـام وکالـت قــدغـن

 

 

3- غزل

صفحه ی8 ، بیست و ششمین سال، شماره ی30 ،توفیق

26 خردادماه1327

قاسم کوریه

داد از این دنیای لاکـردار، قاسم کـوریـه

هرکه می آید به روی کار، قـاسم کـوریه

حـال و احـوال وطن پرسیدم از آقا جواد
ج

گفت کشور از در و دیـوار، قـاسم کـوریه

گفتـمـش بـازار را بستند بهـر اعتــراض

گـفـت آری بسـتـن بـازار، قـاسم کوریه

گفتمش ارباب دین سوی فلسطین می روند

گفت قصد حمله بـر کفّـار، قـاسم کوریه

گفتمش طغیان نمود امسال آب هیرمند

گفت این موضوع از پیـرار، قـاسم کوریه

گفتمش شد امتیاز نفت ملغی در جنوب

گفت اگر ملغی شود صد بار،قاسم کوریه

گفتمش بحرین اندر کفّه ی ایـران فتـاد
ج

گفت اگر افتد نود خروار، قـاسـم کـوریه

گفتمش بشنـو نـدای معـدلـت از رادیـو

گفت این آهنگ ناهنجار ، قـاسم کـوریه

گفتمش چیزی نفهمیدم ز گفتار تو گفت

گفـتگوی بنـده و سـرکـار، قـاسم کوریه

                                                                "فلانی"

4- تضمين

صفحة 2  ، توفيق ،  28/5/1326  ، شمارة 41

پرت و پلا

بـه مجـلس كرد چون « خسرو» به پا آن قدّ رعنا را             

چـو شكّـر ساخـت شيـرين صحنـة پـر شور شورا را

چنين مي گفت چون « اورنگ» ديد آن روي زيبا را

« اگـر آن ترك شيــرازي بـه دسـت آرد دل مـا را

                            بـه خــالِ هـندويـش بخشـم سمـرقنـد و بخارا را »

                             ***

رئـيـس رفـتـگـر هـا طبـق امــر رهبــر محـبـوب

 وكـيـل پـارلمـان شـد تـا كـه ملّت را كند جاروب

گروهـي لولـه كش آورده چون خود ناقص و معيوب

« فـغان كايـن لوليـانِ شوخِ شيريـن كارِ شهـر آشوب

                          چـنان بـردنـد صبـر از دل كه تـركان خوانِ يغما را   »

 

 

 

 

 

5- قصیده

صفحه‌ي4، نامه‌ي چلنگر، سال سوّم، شماره‌ي 9،چهارم ارديبهشت 1331

رشوه خوار !

اين چنين گفتا «قمي» در پاي‌دار
من، براي آنكه آزادم كنند
يك قلم از كيسه‌ي من شد به در
نصف آن را برد آقا مصطفي
اين نه خمس است و نه ردّ‌مظلمه
مال وقفي نيست يا نذر وهبه
پول نقدي را كه از من برده اند
آن، ز پول من يكي ماشين خريد
با همان ماشين تن افشار طوس
اين يكي با رشوه اي كز من‌گرفت
الغرض خوردند مال من تمام
چون شنيدند اين‌سخن‌را‌حاضرين
جملگي گفتند با صوتي بلند

 

ايّها النّاس از صغار و از كبار
خرج كردم پول هاي بي شمار
اسكناس پنج زاري، سي هزار
نصف آن را خورد شمس خالدار!
ارث شرعي نيست يا مال صغار
يا كه بيع قطعي ساقط خيار
هست بالاكراه ، دون الاختيار
وه چه ماشين قشنگ و راهوار
حمل شد از شهر تهران تا به‌غار
كرد داير مجلس شرب و قمار
ليك، از ايشان نيامد هيچ كار
قيل و قالي شد به پا از هر كنار
تف به ريش مردمان رشوه خوار!

از : خفي

6- مسمّط ترجیعی

توفيق ، صفحة3  ،شمارة 12،29/10/1328

   از : بيانات ساعت اوغلی

اينتخابات!

ايله ای مردمان خانه به دوش

آنقدر می کشيد بانگ و خروش

بنشينيد پيـر نفس خامـوش

همچـو اشخاص عاقـل و کامـل

اينتخابات هامسی باطل

گر شما را لباس و نان يوخدور

مسکن و کار و خانمان يوخدور

شکـر لله که پارلمان يوخـدور

منقـضـی شـد اجــارة منــزل

اينتخابات هامسی باطل

شکر لله که رنج زايل شد

مُرد ايشک کرايـه باطل شـد

بـا اماله علاج رودل شـد

آی امان آی فغان از اين رودل

اينتخابات هامسی باطل

گر چه بطلان آن شده مُحرز

از ابر قو گرفتـه تا دره جـز

باز هـم چنـد عاشق بيلمـز

همچو خر مانده اند اندر گل

اينتخابات هامسی باطل

گر چه من بوده ام که از اوّل

امر کـردم به بخشـدار محـل

تا فرستد وکيل کور و کچـل

حال چون کام دل نشد حاصل

اينتخابات هامسی باطل

«خفی»

7- مسمّط مسدّس  نو

چلنگر  صفحة4، شمارة 8 ،  سال سوّم،  ارديبهشت  1332

  از : م . مزاحم

«چند کلمه عرض خصوصی»

قبله ی عالم, نمک خوردی نمکدان را شکستی

رشتة عهد مودّت را به يک لغزش گسستی

مدرک خدمت نديدی درهمه پرونده ی من؟!

کاين چنين پرونده ی عمرم ستم کارانه بستی

قبله ی عالم زبانم لال،يا گيج و خماری
قبله ی عالم دهانم خاک,يا بيهوش و مستی

کم کشيدم زحمت آن «شاخ» قلدر در جوانی

کم گرفتم ملک مردم را برايش رايگانی

پاک ناديده گرفتی,آن همه خدمت, چو ديدی

از برای پيشوا خدمت کنم در شهربانی

قصد جانم از چه کردی با طريقی وحشيانه
برتو نفرين می فرستم با زبان بی زبانی!

نان به نرخ روز می خوردم من از روز ولادت

بودمی بوجار لنجان در سياست طبق عادت

گاه می خوردم به راحت چند موش چاق و چله

گاه می رفتم به مسجد می شدم گرم عبادت!

قبله ی عالم شنيدم من , فرستادی«ابول» را
تا بگوئی خاطر خسرو کدر شد زين شهادت

8- رباعی

توفيق ، 13/11/1345، صفحه‌ي 5،  شماره‌ي 44

لايحه‌ي مبارزه با هواي آلوده به مجلس مي‌رود،

«علي ورجه»

آلوده

گـفـتـنـد: از ايـن هـواي پر از دوده

با «لايحه» مي‌شوند خلق آسوده

شد«لايحه»مسموم،چودرمجلس رفت

از بس كه در آن بود، هـوا آلوده

9- ترجیع بند نو

صفحه‌ي 2 ،  توفيق ،  20/7/1329 ،  شماره‌ي 50

                                به مناسبت يك روز كار در پارك شهر           «بازيگوش»

عاشقم پول ندارم كوزه بده آب بيارم!

زنيكه بيل مي ‌زنه مشغول آبياريه

توزمين سنگلج عـرق ز نافـش جاريه

واسه ريش من‌وتو به‌فكر ترّه‌كاريه!

ميگه‌من‌كه‌عاشقم‌كي‌مي‌تونم‌تاب‌بيارم!

عاشقم پول ندارم كوزه بده آب بيارم!

مرتيكه‌با نق‌ونق‌جون‌مي‌كنه‌زورمي‌زنه

شيكمش‌صدامي‌ده‌انگاري‌شيپور‌مي‌زنه

ميگه‌واس‌خاطر«ايران»دل من‌شورمي‌زنه

مي‌خوام‌مهمونش‌كنم‌كاسه‌وبشقاب‌بيارم

عاشقم پول ندارم كوزه بده آب بيارم!

من دراين مملكت ازاون سر دنيا اومدم

با هـزار آرزو و مـيـل و تمنـّا اومـدم

از پي ديدن اون صورت زيبا اومدم

مي‌خوام‌ابريشمي‌و‌وسمه‌و‌سرخاب‌بيارم!

عاشقم پول ندارم كوزه بده آب بيارم!

گرچه در شهر شما گروه‌بي‌شمار اومد

همچو من هزارها عاشق بي‌قرار اومد

صدنفر زباله‌كش به‌نام«مستشار»اومد

بعدازاين‌خيال‌دارم يه‌عده«تونتاب»بيارم!

عاشقم پول ندارم كوزه بده آب بيارم!

 

10- مستزاد

سال دوّم- شماره‌ي چهاردهم ،   گل‌آقا،  25/4/1370

              «مزاحم»

باور نمي‌كنم! 

من آن چـه درس مـي‌دهـي از برنمي‌كنم

بـاور نـمـي‌كـنـم
 

حرف تـو گــوش كردم و ديـگر نمـي‌كنم

بـاور نـمـي‌كـنـم
 

گفتي‌كه‌محـض‌خاطـريك مشـت ‌دربـه در

بـي‌ جــا و بـي‌مـفر

مـال الاجـاره را دو بـرابـر نـمـي‌كنـم
 

بــاور نـمـي‌كـنم
 

گفتي: بهـاي گـوجه و سـيب وانـار را

حــتّـي خـيـار را
 

از قيمـتي كه هست، گران‌تـرنمي‌كنم

باور نـمـي‌كــنـم
 

گـفـتي كه در حمـايت افـراد نـاتـوان
 

از پـيــر تـا جوان

مي‌كوشم و مـضايـقه از سـرنـمي‌كنم
ج

بــاور نـمي‌كـنـم
 

گفتي پي خـريدن نان و پنـير وماست
ج

هر‌جا صفي‌به‌پاست

آن را دراز، چـون صـف محـشر نمي‌كـنم

بـاور نـمي‌كــنـم
ج

گفتـي: اگـر مراجـعه‌اي مي‌شـود بـه مـن

از مـرد يــا كـه زن
ج

او را روان بـه ايـن در و آن در نـمـي‌كنـم

بـاور نـمي‌كـنــم

گفـتي كـه احـتكار زهـر كـاربـدتـراسـت

كـارستـمـگراست
ج

مـن رحـم بـر گـروه سـتمـگـر نـمي‌كنم

بـاور نـمي‌كـنــم

گفـتم كـه هـست بـاور تـو حرف‌هـاي تو

اي جـان فـداي‌تو
ج

گفـتي: قسم به جـان تـو بـاور نمـي‌كنـم

بـاور نـمي‌كـنــم
ج

11- قطعه

صفحه‌ي8، توفيق  27/4/1329،  بيست و هشتمين سال،  شماره‌ي 37

مزاحم

كابينه‌ي بي اقبال !

از اين كابينه حال من به هم خورد
جوانمردي ندارد چون « حكيمي»
در اين جا نامي از « گل شائيان » نيست
در اين بازي به دست خود « سپهبد »
در اين كابينه جاي « نجم » و «منصور»
ولي با رفتن « اقبال» پيداست
ج

 

كه كيف و نشئه و حالي ندارد
چو « ساعد»، عضو فعّالي ندارد
براي نفت دلّالي ندارد
به جز سرنيزه تك خالي ندارد
اگر خالي است اشكالي ندارد
كه  اين كابينه اقبالي ندارد
ج

12- ترکیب بند

صفحه‌ي4      چلنگر       سال اوّل    3/5/1330     شماره‌ي 26

ابوتراب جلي

مذاكره

چندروزي‌است‌‌كه‌خدمت‌نرسيدم، تمسار!
رنگ و رو باخته‌يك‌گوشه‌خزيدم، تمسار!

نگران بودم و در خانه لميدم، تمسار!
بعد از آن صحنه‌ي‌پيكار كه ديدم،‌تمسار!

شدم  از تانگ  و  مسلسل   نوميد

دلم    از   وحشت   آينده   طپيد

ديدي‌آن‌دسته‌ي‌چاقوكش‌لش هيچ‌نكرد؟
گاز اشك آور، با آن‌كش‌و‌فش‌هيچ نكرد؟

ديدي‌آن‌كهنه پليس‌قمه‌كش هيچ نكرد؟
بمب و نارنجك ، ارواح ننش هيچ نكرد؟

ديدي آن آمد  و  رفت شل و سفت

جلوي   حملة      ملّت      نگرفت؟

ديدي آن كارگر زنده‌ي آهن بازو؟
ديدي آن همّت  مردانه  از  آن  كدبانو؟

ديدي‌آن رنجبر، آن پيشه‌ور، آن‌دانشجو؟

ديدي  آن  دخترك  شيردل   زيبا  رو؟

ديدي آن سيل كه مي رفت ز پيش؟

سنگ ها   دور نمود  از ره  خويش؟

خاطرت هست كه‌تمسار‌به‌شهريور بيست

سخت‌در رفتي و‌يك‌نقطه نفرمودي‌ايست

با لباس عوضي تا نشناسند  كه  كيست

بودي آنطور‌كه بيننده به حال‌تو‌گريست؟

ترس  جان  بود  كه در مي رفتي

از  ره  كوه   و    كمر   مي رفتي

ولي اين قوم كه ديدم ز قماش دگرند

نه چو تو بزدل و‌كم جربزه و بي‌هنرند

همه غرّنده پلنگند و  همه  شير  نرند

جلوي توپ روند و صف دشمن بدرند

هيچ  از  مرگ   ندارند   هراس

ترس  هرگز  ننمايند   احساس

 

ج: طنز اجتماعی:

1- مسمّط

صفحه‌ي4 ،توفيق ، 1/1/1327 ، شماره‌ي 20 ، "فلاني"

هفت سين

موسوم عيد است برخيز اي بت موقع‌شناس

مجلس سوري اگر ديدي در آنجا شو پلاس

شانه بر زلف پريشان زن؛ مرتّب كن لباس
چشم بگشا گوش كمتر‌ده به‌حرف بي‌اساس

                                  هر چه مي بيني بخور هر قدر مي خواهي به لاس

چون نهي لب بر لب پيمانه مينا را ببوس
رو تو هم‌اي شيخ سوري قاب حلوا را‌ ببوس

در خيابان بي خجالت روي زيبا را ببوس
محض استحباب ريش حاجي آقا را  ببوس

                                   شايد   اندر    لاي    ريش   او   بيابي    اسكناس

موقع تحويل‌سال امسال مجلس ديدني‌است

بر سر كرسي نشين ابر  كرم  باريدني  است

هر گلي كاندر بهارستان برويد چيدني است

مجلس اندر دست دولت آلتي ماليدني است

                                  تا  كه   رأي   اعتماد   آرد   به   كف  با  التماس

2- غزل

توفيق ، صفحة3 ، شمارة 11، 15/10/1328

                       فلانی               

               ميدونه

دردمند ، ارزش دوا می دونه
ج

 

مبتلا , معنی بلا می دونه
ج

سوز عشقی که در ضمير من است

 

سوخت جان مرا خدا می دونه
ج

من و غم ترک يکديگر نکنيم
ج

 

آشنا قدر آشنا می دونه

چشم پوشيدم از زن و فرزند
ج

 

مادر آقا مصطفی می دونه
ج

کار اين مملکت گداسازی است
ج

 

شاه می دونه و گدا می دونه
ج

خان و امنيّه از کف دهقان
ج

 

آنچه بردند، کدخدا می دونه
ج

از «ره کج» کسی در اين کشور
ج

 

گر «ترقّی» کند «صبا» می دونه

 

 3- تضمین

سال دوم – شماره‌ي هفتم -  ماهنامه‌ي 14  - مهرماه 1371- گل آقا

                  «فلاني»

هنگام خزان

«خيزيدوخزآريدكه‌هنگام‌خزان‌است»

پوشيدن خز،لازمه‌اش پول كلان است

آن پالتوي پوست كه ديروز خريدي

ديشب زمُد افتاده وتوي چمدان است

آنان كه ندارند به كف ثروت يا مفت

گر جُـبّه‌ي متقال بپـوشند گران است

فرق‌من‌وارباب‌همين‌مطلب‌جزئي‌است

او را غم خز باشد و ما را غم نان است

ازبس‌كه‌به‌شلوار،زدم‌وصله‌ي‌صدرنگ

«گويي به مثل،پيرهن رنگرزان است»

برخيزكه‌سرما نخوري اي بدن ‌لخت

«بادخنك‌از جانب‌خوارزم وزان است»

اي‌رهگذران،صورت‌زردنبوي‌من ‌نيست

«اين‌برگ‌رزان‌است‌كه‌بر‌شاخ‌رزان‌است»

ازحسرت‌ديدار‌به‌و سيب‌وگلابي‌است

آبي كه مرا ازلب واز لـوچه روان است

تامن‌دوعددخربزه،كش‌رفتم‌ازاين‌باغ

«دهقان‌به‌تعجّب‌سرانگشت‌گزان است»

تخريب كلام شـعرا،كار«فلاني»است

« نه كار فلان بن فلان بن فلان است!»

4- مثنوي

 14/11/1372 ، گل آقا  ، صفحۀ 6، سال چهارم شمارۀ چهل و چهارم

خرج تحصیل !

مالداری پسر به مکتب داد

 

« لوح سیمینش در کنار نهاد »
ج

نیمی از خرج خانه را کم کرد

 

تا « ورودیّه » را فراهم کرد

ماه اوّل اثاث خانه برفت

 

بهر تأمین « ماهیانه !» برفت

زن او هرچه داشت مهریّه

 

همه را کرد صرف « شهریّه »

بس که شد خرجها بر او تحمیل
ج

 

ماه دوّم مغازه شد تعطیل

ماه سوّم برفت خانه و باغ
ج

 

ماه چارم زمین و گاو و الاغ

الغرض بینوا پس از شش ماه

 

مفلسی گشت فی امان الله

صبحگاهی ز جای خود برجست
ج

 

لوح فرزند را گرفت، به دست

« بر سر لوح او نوشت به زر »

 

خرج مکتب مرا شکست کمر !

« مزاحم »

5- قطعه

آذرماه 1371  ،   گل آقا ،ماهنامۀ 16 ، سال دوّم شمارۀ نهم

تقلّب !

هنگام امتحانات، دور از نگاه ناظر

 

می کرد یک محصّل، اندر نهان تقلّب

گفتم : مکن تقلّب وز این عمل بپرهیز

 

زشت است حیله بازی، دارد زیان تقلّب

گفتا : در این زمانه بینی ز هر کرانه

 

در کار خویش دارند پیر و جوان تقلّب

ناصح کند به محفل کاتب کند به دفتر

 

این با قلم تقلّب ، آن با زبان تقلّب

عطّار کوچة ما پیوسته می نماید
ج

 

در زردچوبه حیله، در زعفران تقلّب

خواهم اگر بدوزم از بهر خویش جامه

 

خیاط می نماید یک جامه دان تقلّب

باچشم خویش دیدم کرده است شاطر آقا

 

درجنس آرد نیرنگ، در پخت نان تقلّب

خواندم زدرس تاریخ این نکته راکه کرده

 

تیمور لنگ خدعه، چنگیز خان تقلّب

درصدروذیل فیزیک کردم چو موشکافی

 

معلوم شدکه کرده است فیزیکدان تقلّب

فرضیّۀ انشتن وقتی مرور کردم

 

دیدم که هست یکسر، بُعد زمان تقلّب

وقتی که شد تقلّب در روزگار رایج

 

ناچار می کنم من در امتحان تقلّب

«ابوتراب جلی »

6- قصيده      

صفحه‌ي3 ، توفيق، شماره‌ي 3  ،   26/8/1328

از : خفي

اي پسر

از غم خوبان بكش امروز فرياد اي پسر

 

تا شوي در عاشقي يك روز استاد اي پسر

رشته‌ي زلف بتان تا بسته شد بر گردنت

 

مي روي چون صيد از‌دنبال صيّاد ‌اي پسر

آبديده گر شوي در كوره‌ي عشق بتان

 

مي شود‌مشت تو‌محكم‌همچو‌فولاد اي‌پسر

بس‌كه‌كامت تلخ شد‌از حسرت شيرين‌لبان

 

تيشه بر سر مي زني مانند فرهاد اي پسر

در جواني دل به مهر دلبران بايست داد

 

فرصتي داري بده تا مي توان داد اي ‌پسر

اشك گرم و آه سرد و مغز خشك‌و‌چشم‌تر
گر نخواهي غرق درياي بلا گردي، مخر
كشته‌ي بدبختي و ظلمند اين ملّت، هنوز
گر‌چه‌ما خود ناخلف اولاد سيروس و‌جميم
هر طرف از زير ما جاري است سيل‌اجنبي
پاچه مي گيرند هم از آشنا هم از غريب
مرگ خر باشد براي سگ عروسي لاجرم
رأيها گر مي رود بالا و پايين غم مخور
يك‌شبي‌آحاد، ميليون‌مي شود‌با چند صفر

 

اندر اين كشور‌نظر كن جمع‌اضداد ‌اي‌پسر
ماهي آزاد از بازار آزاد اي پسر
شكر مي گويند زير تيغ جلّاد اي پسر
افتخار ما بود تنها به اجداد اي پسر
كشور ما هست گويا جسر بغداد اي پسر
الحذر از اين سگان نازي آباد اي پسر
مردن ما اجنبي را كرده داماد اي پسر
ضرب‌و‌كسري هست‌در قانون‌اعداد اي‌پسر
باز ميليون مي شود يك روز آحاد اي‌پسر

آثار منثور:

نمونه ای از نوشته های ابوتراب جلی در کتاب دوالپا ، جلد اوّل ، صفحات 1 تا 5

دوالـپا

عبّاس آقا روزنامه فروش توی رختخوابش دراز کشیده بود و از درد پا می نالید .

می گفت : من که نه پا توی کفش کسی کرده ام ، نه برای بندگان خدا پاپوش دوخته ام و نه پایم را از گلیم خودم درازتر کرده ام ، چرا باید این پا درد لعنتی به سراغ من بی دست و پا بیاید و پاپیچ من بشود ؟

پـدرش حـاجی رضا که بالای سرش نشسته بود گفت : پسرم ! تقصیر از خودت بود ؛ هی روزنامه ها را ورق می زدی ، تیترهای هیجان انگیز را می خواندی : فلان هواپیما با سیصد نفر سرنشین در هوا آتش گرفت و در دریا سقوط کرد . فلان قطار با چهارصد مسافر از خط خارج شد و دویست کشته و مجروح به جای گذاشت . جریان سیل در فلان ناحیه دهها نفررا بی خانمان کرد.زلزله درفلان جا چه خسارات و تلفاتی به بار آورد و غیره.

از خواندن این حوادث ناگوار ، تحت تأثیر قرار می گرفتی به فکر فرو می رفتی و سر سنگینت را روی زانوهای خشکیده ات می گذاشتی و آه ناله سر می دادی .

        پسرم!مگرنشنیده ای که گفته اند: دو صد من استخوان باید که صد من بار بردارد ؟

همین سرسنگین بودکه روی پاهای لاغرتو فشارآورد وتورا به این روز وحال انداخت.

        مگراین دوقطعه استخوان باریک چقدرتوانایی دارندکه این بارسنگین راتحمّل کنند؟

رقیه خانم مادر عبّاس آقا از گوشه ی آشپزخانه صدایش بلند شد : پناه بر خدا ! به حقّ چیزهای نشنیده ! پسر نازنینم بیست و پنج سال است همین سر سنگین را روی گردن باریکش نگه داشت، هیچ طوری هم نشده است.

حسین آقا برادر کوچک عبّاس آقا از شنیدن این حرف قاه قاه خنده را سر داد و گفت : نه ، مادر جان !

علّت پا درد برادرم چیـز دیگری اسـت . مگر یادت رفته است وقتی عبّاس آقا روزنامه هایش را می فـروخت، به خـانه می آمـد، روی صنـدلی می نشست، سیگاری آتش مـی زد و زیر لب
می گذاشت ، آن وقت پای راستش را روی پای چپش قرار می داد و تمام سنگینی تنه اش را روی پایش می انداخت و می خواست ادای سیاست مداران را در بیاورد ؟

او خیال مـی کـرد که ارباب سیاست تمام بارهای سنگین را روی پای خودشان می گذارند . اگر چنین بود می بایستی تمام سیاست مداران دنیا به مرض نقرس « یا سیاتیک » و « قانقاریا » مبتلا شده باشند !

درصـورتی کـه آنها از دیگران بار می کشند و خودشان راحت و آسوده درگوشه ی امنی
مـی خـزند و تمـاشـاچی معـرکه هستند و اگـر غیـر از این عمل می کردند و خودشان وارد گود
می شـدنـد ، حالا دنیا دچار قحط الرّجال سیاسی بود و نفس راحتی می کشید !

سیاست مداران ورزیده در واقع همان کاری را انجام می دهند که « دوالپا » در جنگل های چین و ماچین انجام می داد .

حسین آقا در این موقع رویش را به طرف حاجی رضا پدرش کرد و پرسید : تا به حال اسم دوالپا را شنیده ای ؟

جواب داد:اسم چنین موجودی درکتاب«عجایب المخلوقات»به گوشم خورده است.

حسین آقا خنده ای کرد و گفت : شنیدن کی بود مانند دیدن ؟

این مخلوق عجیب ، از سر تا کمر شبیه آدمیزاد است ، آن هم چه آدمی ! خوش صورت ، خـوش برخـورد ، شیرین زبـان ، نکتـه دان ، متواضع و مبادی آداب ؛ امّا از کمر به پایین به شکل
« مار » خلق شده است . یعنی پاهایش به طول سه چهار متر ، دراز و باریک و مثل دم مار است .

این مـوجـود عجیـب الخلقـه زیر درخـت نارگیل می نشیند ، پاهایش را چنبره می کند به طوری که پایین تنه اش پیدا نباشد . آن وقت گوش به زنگ می ایستد تا یک آدم دست و پا داری از آنجا عبور کند ، او را صدا می زند ، با زبان چرب و نرم و با احترام وتواضع از اوخواهش می کند که چون پاهای من علیل است، لطف فرموده مرا روی دوش خود بگیرید تا بتوانم از این نارگیل ها بچینم، هم به تو بدهم و هم خودم سیر بشوم .

مرد فریب خورده دلش به حال این شخص زبان باز می سوزد ، او را برمی دارد و روی دوش خود سوار می کند . در آن موقع جناب دوالپا او را با پاهای دراز و باریک خود طناب پیچ می کند ، گوش هایش را می گیرد ، به او « هی » می زند که : « حالا بزن بریم هالیوود ! » آن بیچاره ی مادر مرده هم مجبور است راکب خود را به جایی ببرد که خاطرخواه اوست !

از چیـن و مـاچین به جنوب آفریقا . از اقیانوس هند به دریای آدریاتیک . از سومالی به زولاند نو و غیره !

شما خیال می کنید مثلاً « بیسمارک » سیاست مدار آلمانی خودش « مچ پیچ » می بست و به میـدان جنـگ اتـریش مـی رفـت ؟ یا هیتلر پیشوای نازی خودش در خطّ « زیگفرید » سنگر  
می گرفت ؟

« ژرژ کلمانسو » نخست وزیر معروف فرانسه در جنگ بین الملل اوّل که به « ببر فرانسه » مشهور است ، در آن گیـرودار وحشتنـاک نـه خودش کوله پشتی روی کولش می گذاشت ، نه فانوسقه به کمرش می بست ، نه تفنگ روی دوشش می گرفت و نه مانند ببر ، چنگ و دندانش را به کار می انداخت.

اگر او چنین کاری می کرد همان روز اوّل می فهمید یک من ماست چند سیر کره دارد ؟

او مجبـور می شـد به جای حمله به سپـاه دشمـن ، پاهایش را به طرف کلیسای « نوتردام دوپاری » دراز کند و از « اب و ابن و روح القدس » بخواهد که جانش را از مهلکه نجات بدهد .

امّا او به پیروی از فلسفه ی « دوالپانیسم ! » کوله پشتی را به کول « تابین » گذاشت ، فانوسقه را به کمر « سرجوخه » بست ، تفنگ را روی دوش « گروهبان قرار داد و گفت « بزن بریم ایتالیا ! »

چـانه ی حسیـن آقـا تـازه گـرم شده بود و شمر هم جلودارش نمی شد . خوشبختانه آقای
« دکتر حاذق » با کیف دستی برای معاینه ی پاهای عبّاس آقا وارد شد و به این سخنرانی بی سر و ته پایان داد .

آقای دکتر فشار خون بیمار را اندازه گرفت ، به ضربان قلب او گوش داد ، دستی به عضلات چروکیده ی پای بیمار کشید و با خوشحالی گفت :

چیـزی نیسـت ، هیـچ اهمّیّتـی نـدارد ، ابداً نگران نباشید . این بیماری را در قدیم الایّام که علم طب به این درجه نرسیده بود « شقاقلوس » می نامیدند و چون راه معالجه ی آن هنوز کشف نشده بود ، پای بیمار را قطع می کردند . امّا حالا که علم طب ، وظایف الاعضـا و فـنّ جرّاحی پیشـرفت شـگرفی کرده است ، دیگر پای مریض را قطع نمی کنند بلکه می گذارند تا خودش بیفتد !    

نمونه ای از نوشته های ابوتراب جلی در کتاب خروس بی محل ، جلد دوّم ،

صفحات 155 تا 156

بشر دوستان

در هیـچ عصـری از اعصـار و در هیـچ قـرنی از قرون ، عالم بشریّت مثل امروز این همه خاطر خواه دو آتشه و سینه چاک نداشته است که شبانه روز در کنج لابراتوارها ، در زیر زمین ، زرّادخانه ها و در پهنه ی آسمان ها زحمت بکشند ، عرق بریزند ، فکر و هوش خود را به کار بیندازند و بی وزنی را تحمّل بکنند تا بتوانند آلات و ادواتی بسازند که عالم بشریّت را از دلهره و تشویش بیرون بیاورند و به او آرامش روحی و جسمی ببخشند .

افسوس که این عالم بشریّت قدر خدمتگزاران واقعی خود را نمی داند و زحمات بی شائبه ی
آن ها را ارج نمی نهد و علّتش هم اینست که این بیچاره ، عقلش پاره سنگ برمی دارد ، حواسش پرت است ، گوشش سنگین است ، چشم هایش خوب نمی بیند .

اگـر این زبان بسته مختصـر شعـوری هـم داشت در برخـورد با عقـاید و آرای  جور واجور ،  با « ایسم » ها ، ایدئولوژی ها ، مسلک ها و مرام ها ، فلسفه ها و تئوری های رنگارنگ ، آن مختصر شعور را هم از دست داده است و از قید عقل آزاد شده است .

پرده ی گوش او هنگام ترکیدن بمب هیروشیما ترک برداشت و حسّ بیناییش را « اشعه ی لیزر» از بین برد.اودیگرچیزی برایش باقی نمانده است تا دوستان صمیمی خود را تشخیص بدهد ، به سخنان محبّت آمیزشان گوش فرا دارد و روی ماهشان را ببوسد .

او چه می داند طرفداران عالم بشریّت برای نجات جانش از آفات زمینی و بلیّات آسمانی چه نقشه هایی طرح می کنند و چه کوشش هایی به عمل می آورند ؟

یـک روزه می آیند به خاطر گل روی او چاقو برمی دارند ، شکم اتم را مانند هندوانه ی شریف آباد پاره می کنند و از میان آن یک دانه بمب اتم تی تیش مامانی بیرون می آورند ، مثل هلوی پوست کنده که دهن آدم را آب می اندازد ، آن را توی بشقاب می گذارند و پهلویش چند دانه از آن پلاستیکی ها ، هیدروژنی ها و نوترونی ها می چینند و می گویند : بفرما !

این یکی،خانه وصاحب خانه را ازجمیع بلیّات حفظ می کند، آن یکی ، ظرف های آشپزخانه را تمیز می شوید ، دیگری یک راست می آید منزل را جاروب می کند و مزاحم صاحب خانه نمی شود ، یکی دیگر مشغول خوش و بش با اهل بیت می شود و دست به ترکیب اسباب و اثاثیه نمی زند و حالا عالم بشریّت باید چشم به راه باشد تا صدها مستخدم صدّیق و فداکار دیگر به سراغش بیایند و دست نوازش به سر و گوشش بکشند .

با وجودی که ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند تا این موجود از کار افتاده را سر پا نگهدارند ، باز هم بر اثر ضعف قوای دماغی و نقص نیروی فکری و جسمی ، قادر به شناخت دوستان فداکار و پرستاران دلسوز خود نیست .

چه می شود کرد ؟

نمونه ای از نوشته هاي ابوتراب جلی در نشریّه ی نهیب آزادی :

صفحات 1 و 4، روزنامه ي نهيب آزادي،  تاريخ 3/9/1361،شماره ي 176

از:  ابوتراب جلي

پانتوميم

كسي كه دست به دزدي مي زند بايد دستش را بريد: والسّارقُ و السّارقةُ فاقطعوا ايديَهما، امّا آن كسي كه شعر ديگران را به سرقت مي برد، چه مجازاتي دارد؟ آيا بايد زبانش را بريد؟ مگر شعر جزء اموال شخصي شاعر نيست؟

دزد اموال، مي آيد يك دانه آفتابه ي مسي بدتركيب و بي قواره را برمي دارد و مي زند به چاك. اگر دستگيرش كنند، حدّ سرقت بر او جاري مي شود، امّا دزد اشعار، مي رود ابيات ظريف و لطيف و خوشگل ديگران را به اسم خودش قالب مي كند، همه جا آنها را به عنوان ساخته هاي خود            مي خواند و راست راست راه مي رود و كسي كاري به كارش ندارد ! آيا ارزش يك شعر ماماني از يك آفتابه ي مسي كمتر است؟ نه، از شما مي پرسم؟

سليمه خاتون مدّتها زحمت مي كشد و يك تخته قاليچه ي تركمني مي بافد، نصف شب قلي آقا مي آيد قاليچه را زير بغل مي زند و مي رود،‌ چند روز بعددر « گُمُش تپّه» دستگير مي كنند و قاعدتاً بايد دستش را بريد.

ابوالحارث جندح بن حجر الكندي معروف به امرؤ القيس چندين شب دود چراغ مي خورد و قصايد غرّائي مي سازد، روز روشن احمد بن يعقوب ابوالنّجم شصت كلّه متخلّص به منوچهري مي رود مضامين آنها را به سرقت مي برد و مانند شاخ شمشاد در بازار دامغان راه مي رود و پسته مي شكند، هيچ كس هم متعرّض او نمي شود، سهل است، مورد تمجيد و تحسين نيز قرار مي گيرد! مگر قالي بافي و شعر بافي هر دو بافتني نيستند؟

شايد بگوييد: اوّلي به زبان عربي شعر گفته است و دوّمي به زبان فارسي. من اين حرف را قبول ندارم. دزدان زبردست الاغ سفيدي را مي دزدند و با مقداري موادّ شيميائي حيوان زبان بسته را به رنگ خاكستري درمي آورند كه شناخته نشود. در حقيقت، الاغ همان الاغ است، رنگش عوض شده است. چرا راه دوري برويم؟ در همين حول و حوش خودمان آدم هايي پيدا مي شوند كه مي توانند حتّي بدون استفاده از موادّ شيميائي رنگ عوض كنند. امتياز انسان بر حيوان همين است!

امّا چرا از ميان انبوهي از سخن سرايان نامي كه به همين درد مبتلا هستند، قرعه ي فال به نام منوچهري دامغاني زده شده است؟ علّتش اين است كه شاعران بزرگي از قماش سعدي و حافظ آن قدر طرفدار دو آتشه،‌ هواخواه سينه چاك، سعدي شناس و حافظ شناس و غيره دارند كه اگر به كفش آنها «كفشك» بگوئي با ضرب نعلين دمار از روزگار آدم درمي آوردند. در صورتي كه منوچهري مادرمرده اين همه قوم و خويش و اعوان و انصار ندارد و مي شود سربه سرش گذاشت. آنچه به يادم مي آيد تنها مرحوم امير الشّعراء رضا قليخان كلّه باشي متخلّص به هدايت در تعريف منوچهري گفته است:

« وي حكيمي است متبوع و اديبي است مخترع، پيرو كسي نيست و تبعيّت كسي نمي كند». حالا ببينيم اين حكيم مبتدع و اديب مخترع كه پيرو كسي نيست و از كسي تبعيّت نمي كند، مضامين اشعار خود را از كجا آورده است؟!

امرؤ القيس مي گويد: « اسبي دارم كه كفلش به آهو، ساقهايش به شترمرغ، گريزش به گرگ و جهيدنش به روباه بچّه مي ماند».

منوچهري مي گويد: اسبي دارم:

« گور ساق و شير زهره، يوز تاز و غرم تك

پيل گام وكرك سينه،رنگ تاز و گرگ خوي»

امرؤ القيس مي گويد: « آن برق را ديدي كه هنگام جستن گوئي تاجي بر فرق ابرها بود يا چون چراغ راهبانان كه هربار بر آن روغن بيفزايند! »

منوچهري مي گويد:

به جستي هر زمان از ميغ، برقي
    به كردار چراغ نيم مرده

كه كردي گيتي تاريك، روشن
    كه هر ساعت فزون گرديش روغن

امرؤ القيس مي گويد: « به ناگاه باراني سيل آسا بگرفت و سيلي دراز آهنگ و پيچان و زمين كن از اطراف سرازير شد، آن سان كه درختان كهن را از جاي بكند».

منوچهري مي گويد:

فـرو بـاريـد بـارانـي ز گـــردون
ز صحرا سيل ها برخاست هر سو

چنان چون برگ گل بارد به گلشن
دراز آهنگ و پيچان و زمين كن

اين رشته سر دراز دارد. اجازه بفرمائيد به همين مختصر اكتفا كنم و با پوزش از روان پاك منوچهري كه در انتخاب مضامين اشعار عرب سعي وافي و جهد كافي به عمل آورده است سخن را به پايان برسانم زيرا با « كش» دادن اين بحث، ممكن است كار به جاهاي باريكي بكشد و پاي بسياري از سخنوران متقدّم و متأخّر از امير معزّي گرفته تا ايرج ميرزا به ميان كشيده شود و آن وقت:

شتر بيار و شعر بار كن !

خوشبختانه هنوز قانوني وضع نشده و ان شاء الله وضع نخواهد شد كه زبان شاعر را به گناه و سرقت مضمون قطع كنند. ( اگر زبانم لال) چنين قوانيني وضع مي شد حالا بايستي بسياري از سخن سرايان ما هنگام سخن گفتن به شيوه ي «پانتوميم» متوسّل شوند تا بتوانند مقصود خود را به ديگران بفهمانند.

توضيح واضحات: پانتوميم نمايشي است كه اجراي آن احتياج به «زبان» ندارد و به ياري حركات سر و دست و اطوار چهره انجام مي گيرد. بديهي است اجراي چنين نمايشي كار آساني نيست مخصوصاً براي بنده در موقع تبيين غزلي با موضوع معاشقه!

 

 

 

نمونه اي از نوشته هاي ابوتراب جلي در نشريّه ي نامه ي اراك

نامۀ اراک،14/8/1354،شمارۀ 2430،صفحات 1و2

از : ابوتراب جلی

حملۀ گاز انبری

مأموران مبارزه با مواد مخدّر در یک حملۀ گاز انبری بیست و یک نفر از گروه " انبر به دستان" را وادار به تسلیم کردند و با تلاش پیگیر، مشغول خلع سلاح بقیه السّیف این گروه هستند. به نظر
می رسد که عن قریب، مخفی گاهها و سنگرهای این جماعت یکی پس از دیگری سقوط کند و زیر زمین های تنگ و تاریک، پستوی مغازه های خیّاطی و قسمت عقبی اتومبیل های باری به تصرّف مـأموران مـربوط درآید. بـا انجـام ایـن مـانور، محفل اهل " حال " از رونق خواهد افتاد و از چشم " وافور " اشک ندامت جاری خواهد شد و از سینۀ " منقل " آتش حسرت زبانه خواهد کشید و خمیازه جای تبسّم را خواهد گرفت .

چه می توان کرد ؟

در دنیائی که آدمهایش بار سفر می بندند و راه کهکشانها را در پیش می گیرند دیگر جایی برای سفر به عالم " هپروت " باقی نمی ماند.

در این جهان پر جوش و خروش، آتش را برای ذوب فلزاتی به کـار مـی برند کـه از آن وسـایل و ابـزار صنعتی سـاخته شـود نه آنکه " بست  تریاک" را به جوش بیاورد.

دود، بایـد از دود کش کـارخـانه ها بیـرون آیـد نه از لولۀ " وافور " دنیای پر غوغای امروز، گناه مردمی را که بیداری و هوشیاری خویش را با " چرت " و خماری معاوضه می کنند، هرگز
نمی بخشد.

در طوفان زندگی، آنهائی که قادر نیستند جلوی آب بینی خود را بگیرند، چگونه می توانند از سیل حوادث جلوگیری کنند ؟

ـ بـاری ایـن بنده برای مأمورانی که در به هم زدن "بساط اهل دود" کمرهمّت بسته اند توفیق خدمت می طلبم و ان شاء الله توفیق رفیق راهشان بـاشد که بـه واقع این جماعت " اهل حال " ، "حال " ما را گرفته اند و همان بهتر که بساطی در بساطشان باقی نماند.

نمونه هايي از نوشته هاي منثوردرنشريّه گل آقا، منطق امروز و توفيق :

سالنامۀ گل آقا، 1370، صفحۀ 108

انفجار

در نظام طبیعـت ثـابت شـده اسـت کـه هـر تراکمی سبب انفجار می شود. خواه این تراکم در یک کپسول گاز باشد ، خواه در یک رآکتور اتمی و یا در منظومۀ شمسی .

آقای بوفن دانشمند معروف فرانسوی می گوید علّت پیدایش سیّاراتی که به دور خورشید ما
می چرخند برخورد یک جسم عظیم آسمانی با این کرۀ نورانی بوده است که در آن انفجاری به وجود آورده، قطعاتی از آن جدا شده و منظومۀ شمسی ما را ساخته اند.

دانشمندان چینی هم پیدایش نواختران یا بـه اصطلاح"سوپر نوا"ها را نتیجۀ انفجاری می دانند که دربرخی ازستارگان به وقوع پیوسته است،بنده هم که به مقتضای حسّ خودخواهی حاضرنیستم حتّی یک قدم از دانشمندان فرانسوی و چینی عقب بمـانم معتقدم کـه تـراکم جمعیّت درروستـای کوچکی چون غیاث آباد با پنجاه خانوار سکنه که ناگهان به پانصد خانوار افزایش می یابد موجب انفجار می شود و هنگامـی کـه پـانصد هـزارغیـاث آبـادی به شهـری مانند تهران سرازیرمی شوند، تکلیف روشن است .

شما بیایید در یک اطاق سه چهار متری بیست نفر را بچپانید و آنها را وادار بکنید در همانجا بخورند و بخوابند. اگر در این تنگنا انفجار هولناکی روی نداد ، بنده حرفم را پس می گیرم.

امّا در این جریان یک مورد استثنایی هم وجود دارد که تراکم سبب انفجار نمی شود و آن اتوبوسهای شرکت واحد هستند که به نظر من از فلز مخصوصی ساخته شده اند و مقاومت آنها در مقابل تراکم ، هیچ انفجـاری را سبب نمـی شود. چرا که از نظر آلیاژ بر عناصر سازندۀ سفینه های فضایی طعنه می زنند. خودتان ملاحظه می فرمایید که در این فضای محدود اتوبوس آنقدر آدم نشسته، ایستاده، خوابیده و دولا و سه لا در هم می لولند که جای جنبیدن نیست آن وقت آقای رانندۀ محترم در ایستگاه بعدی از مسافرین می خواهد کمی عقب تر یا جلوتر بروند تا جا برای تازه واردها باز شود. کدام عقب و کدام جلو ؟

در میان هفت دریا تخته بندم کرده اند

                       باز گویندم که چابک باش و تردامن مباش

خاصیّت دیگر این اتوبوسها این است که اگر احیاناً انفجار کوچک یا بزرگی در آنها به وقوع بپیوندد به علّت سر و صدای زیاد کـه کمتر از بـازار مسگـرهـا نیست اصـلاً صدای انفجار شنیده نمی شود.

شاید به همین دلیل است که بعضی از کشورها برای خریدن این اتوبوسهای ضد ضربه و صدا خفه کن سرو دست می شکنند.    

حق هم با آنهاست. وقتی چنین وسیلۀ مطمئنی در اختیـارشـان بـاشد چـرا جهـت خـرید اتـوبـوس بـه " نـوادا " یا " چرنوبیل " مراجعه کنند ؟

 

منطق امروز ، سال اوّل، شمارۀ 2، دوشنبه 3 آذر 1331 صفحات 1و2

                                             "رنجبر"

در انتظار معجزه !

پتو را که تا دستگاه موی سبیل بالا کشیده بود به کنار زد، روی تخت فنری جا به جا شد و گفت:

خوب ظاهراً باید این روزها منتظر خبر خوشی باشیم. از سفیر ما تازگی خبری برای شما نرسیده؟

- چرا، او مرتّباً اخبار مهم را اطّلاع می دهد.

- خوب، تصمیم به شکستن حلقۀ محاصره نگرفته اند.

- ( آهی کشیده گفت ): متأسّفانه هنوز دراین باره خبری نرسیده است گفته می شودکه موضوع را تحت مطالعه قرارداده اند.

- اینکه نشد، چقدر « تحت مطالعه » ؟

باید برای ما هم امکان اسکات مردم باشد، من تصوّر می کنم که باید با آنها وارد مذاکره جدّی تری بشویم، به آنها حالی کنیم که ملّت را بیش از این به معجزاتی که هنوز ظهور نکرده نمی توان امیدوار ساخت.

مـا نهایت کوشش خودمان را کرده ایم، ولی آنها معلوم نیست چه می خواهند بکنند. آنها مسألۀ ایران را در کادر سیاست جهانی خودشان مطرح می کنند.

- نمی دانم، امّا چطور معلوم نیست، آنها به ما قول داده اند ما که به تعهّدات خودمان عمل
کرده ایم، من عقیده دارم یکبار دیگر توجّه آنها را به حسّـاسیّت مـوضوع جلب کنیـد به آنها بگوئید که ما هرچه در قدرت داشته ایم کرده ایم. به توصیۀ سفیر شما، قانون امنیّت اجتماعی را تصویب کردیم، در همه شهرها حکومت نظامی گذاردیم، مردم را به جرم آزادی عقیده و وجدان که طبق مادّۀ 10 اعلامیۀ حقوق بشر محترم شمرده و مجلس ما هم آن را تصویب کرده تحت تعقیب قرار دادیم، صدها نفر را به اتّهام تبلیغات ضد امریکائی بازداشت کردیم. خلاصه، به خاطر حفظ نفوذ آنها، اصل چهار و کمک نظامی را پذیرفته ایم و هر ندای اعتراض ملّت را خفه ساخته ایم. در این صورت سزاوار نیست که بیش از این به کمک ما نشتابید.

- همۀ اینها را بارها گفته ایم.

- بـاز هم بگـوئید، آنهـا را تهدید کنید که سیاست ملّی اتّخاذ خواهیم کرد.

- ( با خنده ) آنها هرگز تسلیم این بلوف ما نخواهند شد، آنها بهتر از خود ما، ما را شناخته اند و مطمئن هستند که ما اهل این حرفها نیستیم.

- صحیح ! پس چه بکنیم، تا کی می شود مردم را فریفت و دروغ و دغل تحویل داد.

- چه عرض کنم، خود منم کلافه شده ام، رفته رفته مردم چهرۀ حقیقی ما را در زیر نقاب که به رخ زده ایم می بینند.

- خدا نکند، همۀ سعی ما این بوده که نقاب را از پاره شدن محفوظ داریم. بردارید همین را به آنها بنویسید،بنویسیداگراین نقاب دریده شود،آخرین اتوی پیشرفت شما ازبین رفته ودیگر مردم را با هیچ دستاویزی نمی توانید بفریبید.

- البتّه خواهیم نوشت، ولی باید منتظر بازگشت هندرسن باشیم. او قول داده که کارهائی بکند.

- امیدوارم این بار قول او درست باشد ، من که از بس وعد و وعید بیجا داده ام، خسته شدم، اگر یادت باشد من در گزارش خود چند بار غلط بودن سیاست حسن نیّت به استعمار را اعتراف کرده ام،
نمی دانم اگر این بار هم توفیقی دست ندهد، چگونه جواب بدهم. مسألۀ نفت و سیاست دو مسـئلة ما، حال پالان خر دجّال را پیدا کرده، دو سال است که به آن بخیه می زنیم و می شکافد.

- ( با خنده ) قربان تقصیر نخ های امریکائی است که استقامت ندارد!

- بله همین طور است ولی مائیم و همین نخ، با همین نخ پوسیده ما به چاه حکومت رفته ایم.

ولی در هر حال باید کاری بکنیم، مردم ساده باز هم فریب بخورند. من در این مورد نقشه ای دارم که اگر اجرا شود امید موفقیّت هست.   

- دستور بفرمائید البته اجرا می کنیم.

- نقشۀ من تخدیر اعصاب مردم ساده است، باید یک سلسله عملیات را با هم شروع کرد، در بین مردم پانیک ایجاد کرد، مردم را در بیم و امید نگه داشت ، اگر ما دست به اجرای چند عمل سر و صدا دار بزنیم، موفّق خواهیم شد که برای مدّتی دیگر، یعنی تا زمانی که نتیجۀ تصمیم واشنگتن روشن شود، اعصـاب مـردم را تخدیر کنیم، آنها را به طوری متوجّه گرفتاری های خود بکنیم که توجّهشان از مسألۀ نفت و اینکه ما آنها را داریم به کجا می بریم منحرف شود.

- این البتّه صحیح است ولی آنها را چه کنیم، آنها که دست ما را خوانده اند و پشت معرکۀ ما ورد وارو می خوانند.

- آنها را، آنها را بیش از پیش می کوبیم.

- متأسّفانه هر چه ممکن بوده کرده ایم، تمام زندان های ما پر شده است ولی آنها با این حرفها زانو به زمین نخواهند زد.

- در هر حال این تنها راه است، از بابت زندان نباید مشوّش بود با اصل چهار وارد مذاکره شوید، در اسرع وقت زندان های جدیدی برای ما خواهد ساخت !

توفیق، ماهانۀ نوروز، سال یازدهم، شمارۀ112، فروردین 1351، صفحۀ 2

" فلانی"

یک دهن آواز !

مدّتها از یک عقدۀ روحی رنج می بردم. این رنج کلافه ام کرده بود . شبها خواب به چشمم نمی رفت و اگر گاهی چرتی می زدم با صدای خـرناس خـود ازخواب می پـریدم. ساعت ها چـشمم به  نقطه ای خیره می ماند و در اقیانوس افکار بی سروته درگوشم
طنین انداز می شد که برای من مفهومی نداشت . مثل اینکه یک عدّه اشباح از عالم غیب با من صحبت می کردند.

بدتر از همه آنکه دلم نمی خواست کسی از گرفتاری من با خبر شود و به راز درون من پی ببرد .

از مـراجعه به روان پـزشکان جدّاً خودداری می کردم زیرا به خـوبی مـی دانستم که این جماعت با سر انگشت تدبیر گره از بسته های اسکناس من بگشایند نه از کار فرو بستۀ من !

و اگر حقیقتش را بخواهید احتیاجی به روان پزشک نداشتم چون خودم بهتر از اصل و ریشۀ این بیماری و عوارض آن اطّلاع داشتم و راه آن را هم می دانستم .

منتهی فرصتی به دست نمی آوردم تا اینکه فصل بهار رسید و یک روز تک و تنها برای گردش به حوالی کهریزک رفتم .

مثل اینکه زیاد معطّلتان کردم . عقده ای که سالها به قول صادق هـدایت روح مـرا در انـزوا مثـل خـوره مـی خورد عبـارت بــود از : عقدۀ " خود آواز نخوانی ! " و علاجش هم یک دهن آواز ! دلم می خواست دست بیخ گوش بگذارم و چهچهه بزنم. صدایم درکوه و دشت بپیچد. پرندگان هوا، ماهیان دریا، بهائم و حشرات الارض را به رقص و پایکوبی وا دارم. آرزو داشتم که با جاذبۀ صدای خود آب را از جریان و مرغ را از طیران باز دارم.
می خواستم با آواز دلنواز خود شوری در عالم وجود به پا کنم و انواع حیوانات وحشی از قبیل خرس، خوک، کفتار و شغال را همراه آهو و خـرگوش و غزال درکمند محبّت خود اسیـر و دستگیـر سازم با خود می گفتم:  مگر چه چیز من از این همه موجودات آوازه خوان کمتر است ؟

بلبلها، قناریها، سوسکها، ملخها و حتّی قورباغه ها هم هریک برای خودآوازی دارند که عقل وصبر و طاقت و هوش را از شوریدگان می ربایند از کنار مزرعۀ گندم می گذشتم و زیر لب می خواندم :

"اشتربه شعرعرب، درحالت است و طرب  

گرذوق نیست تو را، کژ طبع جانوری"

***

مغنی کجــائی نــوائـی بــزن            به یاران رفتـه صــلائی بــزن

***

بوی جوی مولیان آید همی               یاد یار مـهربـان آیــد همـی

***

چنـد قـدم دورتر در دامنۀ تپـّه های کم ارتفاع گلّۀ گوسفندی که تک تک در میان آنها گاو و گوساله هم دیده می شد به چرا مشغول بودند و با پای نشاط سبزه را لگد کوب
می کردند .

نسیم بهاری مانند شرابی قوی در شریانهای من جریان داشت. بـوی گلــم چنـان مسـت کـرده بـود که دامنم از دست برفت و بی اختیار در آن عالم مستی و بی خبری آواز سر دادم .

نمی دانم در چه دستگاهی بود و من در چه حالی بودم که ناگهان ضربت چماقی بازوی راست مرا از کار انداخت و از درد شدید آن به خود آمدم.دیدم گوسفندان با برّه هایشان و گاوان با گوسـاله هایشـان بـا وحشـت و اضطـراب هـر یک به طرفی فرار می کنند و در پشت سرم چوپان قوی هیکلی ایستاده و با خشم و غضب چوب دستی خود را  بالای سر برده و بازوی دیگرم را هدف قرار داده است.

ترس از چماق چنان نیروئی به من بخشید که به سرعت برق و باد پا به فرار گذاشتم و همین که از منطقۀ خطر دور شدم از زور خستگی به زمین نشستم و به فکر فرو رفتم :

   بله، حق با چوپان بود، زیرا جمع آوری چنین گلّۀ پراکنده ای در چنان صحرای وسیعی کار آسانی نبود ؛ ولی افسوس خوردم : افسوس به حال گاوان و گوسفندانی که پس از نسلها، هنوز آواز یک انسان متمدّن را از زوزۀ یک گرگ خونخوار تمیز نمی دهند ؟ ! . . . یا للعجب ! 

 

 

باسمه تعالی

یکی از نویسندگان و شاعران طنز پرداز و شیرین بیان تاریخ مطبوعات ایران، استاد ابوتراب جلی است. وی سالیان سال با قلم سحرآمیز خود در زمینه ی شعر و نثر فارسی آثار جاودانی به وجود آورده و موجب شورآفرینی در تاریخ ادبیات طنز ایران گردیده است.

استاد جلی بارها در مقاطع حسّاس سیاسی کشور، با شعر استوار خود زبان گویای مردم عصر خویش بوده و این هنر موجب جاودانگی او گشته است.  

در کتاب سخنوران نامی معاصر ایران آمده است :  ابوتراب جلی، در سال 1298 هجری شمسی در شهر دزفول دیده به جهان هستی گشود.

    پدرش میرزا حسین، متخلّص به حقیر، صاحب کتاب مخزن الدّرر و تحفه الابرار بود.

جلی تحصیلات مقدّماتی را در زادگاه خود به پایان برد و در سال 1300 شمسی برای تحصیل به بین النّهرین رفت و مدّت دو سال در آنجا بزیست و ضمن تحصیل به امور فرهنگی و ادبی و تدریس اشتغال داشت. در سال 1302 به ایران بازگشت و پس از چندی به اراک رفت و با مدیر روزنامه عراق همکاری نمود و در سال 1320 شمسی بر اثر مقالات و اشعار تند و مهیّج مدّتی مورد تعقیب قرار گرفت و چندی نیز زندانی گردید و پس از آزادی بر اثر فشار مأمورین دولت ناگزیر شد بار دیگر به عراق برود. در سال 1323 شمسی به تهران آمد و در این شهر مقیم شد و با مطبوعات همکاری خود را آغاز کرد و هنر خود را در خدمت مردم قرار داد و از این رهگذر شهرت و محبوبیّتی بسزا یافت.

جلی بیشتر آثار خـود را با امضاهای مستعار رنجبر، خفی، خوشه چین، مجید کامروا، جلیل، رقم، رمق، ندا، شرر، ج ـ آراسته، فلانی، بازیگوش، مزاحم، میرزا کاینات، فیلسوف، علی ورجه و چند نام مستعار دیگر در جراید و مجلّات منتشر کرد و نیز جزوه های چندی از قبیل «طوفان»، «اسرار شیطان»، « ترانه » و « عشق و عفّت » به چـاپ رسـانید و چنـدی هم آثارش در روزنامه فکاهی و انتقادی چلنگر انتشار یافت و «کتاب ابراهیم» که از شاهکارهای نظم فارسی معاصر به شمار می رود، از آثار اوست.

جلی از شعرای بزرگ و توانای معاصر ایران که نه تنها در اشعار فکاهی و انتقادی از قدرت و مهارت خاصی برخوردار است، بلکه در سرودن غزل استاد است. علاوه بر این در طنز نویسی چیره دست است و طنزهایی که از او در مطبوعات به چاپ می رسید، موجب توجّه و رونق و رواج
روزنامه ها بود.

مرحوم حاج سیّدحسین حجازی در مورد ابوتراب جلی می نویسد :                               

چهارمین و آخرین فرزند مرحوم ملّا حسین خلیفه ، به نام میرزا ابوتراب جلی در سال 1287 شمسی در دزفول متولّد گردید .    

از ابتدای کـودکی آثار ذکاوت و تیز هوشی و فطانت در ناصیه اش پیدا بود لذا مورد توجّه مخصـوص پـدر بزرگوارش گردید و در تعلیم و تربیت او دقیقـه ای فرو گـذار نکـرد و آنچـه خود
می دانست با کمال محبّت و صفا در اختیار فرزند عزیزش می گذاشت به طوریکه از سنین ده سالگی اشعار پر مغز و زیبایی سروده است . نگارنده به خاطر دارم در سن هشت یا نه سالگی بودم و در محضر مرحوم عموی بزرگ ملّا حسین خلیفه به اتّفاق پدرم حاضر بودم و قصیده ای ( که به تازگی میرزا ابوتراب جلی که قبلاً تراب تخلّص می نمـود ) و در آن مـوقع 14 سال بیشتر نداشت سروده بود . مرحوم عمـو برای پدرم می خواند که فقط یک بیت از آن در ذهنم باقی مانده به این مضمون :

لب گوساله ای گشود و ببست                دست موسی و ریش هارون را

که پس از گذشت 67 سال یا بیشتر هنوز به خاطرم مانده و از لحاظ سـلاست و سادگی و روانی با معنای عمیق و صنعت شعری ( لفّ و نشر مرتّب ) کم نظیر است . در ابتدای نوجوانی پدرش ، او و برادر بزرگترش را به لباس روحانیّت و عمّامه و شال کشمیری ملبّس نمود . پس از اجرای قانون لباس متّحدالشّکل او نیز از لباس روحانیّت خارج و به لباس معمولی ملبّس گردید و اقدام به تأسیس دبستان ملّی نمود . سپس به خدمت سربازی احضار و دو سال نظام وظیفه را به انجام رسانیده و وارد زندگی اجتماعی گردید . در آغاز جوانی صدایی گیرا و رسا داشت و با مقامات موسیقی که از پدر بزرگوارش فرا گرفته بود کاملاً آشنا و آهنگهای موزون می خواند . صدایش به اندازه ای جذّاب و ملیح بود که هر شنونده ای را مفتون خود می ساخت . مدّتی را در اراک ساکن بـود و با یکی از روزنامه های محلّی به نـام روزنامۀ (عراق)همکاری داشت و مقالاتی روشنفکرانه می نوشت که طرفداران زیادی داشت . چون مقالات و اشعارش به طرفداری از طبقۀ زحمتکش و بر ضدّ رفتار ظالمانۀ اولیای امور وقت بود ، مورد تعقیب واقع شد و مجدداً به عتبات عالیات مسافرت نمود و پس از مدّتی توقّف در سال 1323 شمسی به ایران مراجعت و از دزفول به تهـران کـوچ نمـود و مقیم آنجـا شـد و مـدّتی عضو ارشد هیأت تحریریّه روزنامۀ چلنگر بـود و اکثـر مقـالات روزنامۀ مزبور بر ضـدّ دستگاه سلطنت و ایراد به دولتهای وقت بود . اشعاری که در این مدّت سروده تماماً انتقادی و طنز آمیز بود . بالاخره تحت تعقیب قرار گرفت و احیاناً بازداشت شد و به زندان ساواک افتاد . بالاخره پس از مدّتی زندانی از محبس آزاد و در یکی از کارخانجات پارچه بافی به شغل حسابداری و سپس در یکی از شرکتهای ساختمانی مشغول به کار گردید پس از چندی از این کار کناره گیری نموده و دوباره به مطبوعات روی آورد و در یکی از روزنامه های کثیرالانتشار استخدام و با درج مقالات و اشعار طنز آمیز به تنویر افکار اجتماع پرداخت . در سال 1330 ازدواج نمود ولی این وابستگی به خانواده و فرزند ، اندکی در افکار آزادی خواهانۀ او خلل وارد نکرد ، مخصوصـاً همـکاری مـدید او با روزنـامـه هـای هفتـگی تــوفیق کـه با اسـامی مستعـار ( رنجبر ) ، ( شرر ) ، ج ـ آراسته ، خفی ، مزاحم ، فلانی ، بازیگوش ، فیلسوف ، علی ورجه و میرزا کائنات و امثال اینها ، اشعاری در روشن شدن نقاط ضعف اجتماع و یا انتقاد از کارهای دولت وقت می سرود تا توقیف و انحلال روزنامۀ توفیق ادامه داشت . همچنین در انجمن هـای ادبی و اجتماعی شعرای معروف و آهنگسازان و هنرمندان آن دوره شرکت می نمود و با آنان همکاری نزدیک داشت .

چنـد سـال قبـل کتـابهایی تحـت عنـوان « مـوسی و فرعون » ، « ابراهیم و نمرود » و « علی ( ع ) و معاویه » چاپ و منتشر شد که اشعار آن تماماً به وسیلۀ جلی سـروده شـده و کسـانی که کتاب مزبور را خوانده اند تصدیق می نمایند که اشعار آن چقدر ساده و سلیس و روان گفته شده است. باز گفتن همین اشعار نیز در دولت سابق برای ایشان زحمت زیاد تولید نموده بود.

  میرزا ابوتراب جلی مادّه تاریخی در مورد تاریخ سال وفات پدرش نیز دارد .

چنین گفته است :

فوت پــدرم که جنّتش باد مــکان            جُستم تاریخ و یافتم بی نقصان

چون دوستی پنج تنش در دل بود            کــن پنـج اضـافه بگو یاغفـران

که کلمۀ یاغفران به حساب ابجد عدد1342 می شود و با اضافه کردن پنج می شود 1347 ه.ق

(این مطالب از زبان پسر برادرش محمّد جواد بدیعی ساکن تهران ـ کارمند سابق بانک ملّی می باشد.)

آثار منظوم :

الف : آثار جدّ

 نمونه ای از اشعار اجتماعی او :

شیرۀ جان

به مالک چنین گفت دهقان پیر           که نه ماست مانده ست ما را نه شیر

هـمه روزهــا گلّـه داری کـنیم            شب تـیــره اخـتر شمـاری کــنیم 

برای تو هـر شب بدوشیـم شیـر           بســازیم سـرشیـر و کشک و پنیـر

بمـانیـم بی بهره از مال خویش            به حسـرت گـذاریم اطفـال خویش

به نزد تو آریم این شیر و ماست            حـذر کن که این شیـرة جان ماست

[ این شعر نمایشی از زندگی فلاکت بـار دهقان ایرانی روزگـار شاعـر است کـه در محـرومیّـت می زیست. ]

نمونه هايي از اشعار سياسي :

1-    غزل

صفحه ي 5  ،   توفيق،  21/5/1326،  شماره ي 40  ،            فلاني

دخل و تصرّف ادبي!

دل سراپرده ي محبّت اوست
هر نماينده ره به مجلس يافت
طرح برنامه هاي بي سروته
حرفهاي قلنبه، نطق دراز
صفحه ي چاي خيز لاهيجان
اين دمكراسي عجيب و غريب
حزب پرافتخار و نيرومند
صدر چون رفت، نوبت او شد
گركه آلوده دامن است چه غم

   

ديده آئينه دار طلعت اوست
گردنش زير بار منّت اوست
همه آثار حسن نيّت اوست
خود نماينده ي طلاقت اوست
جزئي از فصل مالكيّت اوست
حرفي از دفتر فضيلت اوست
تا ابد تحت (رهبريّت!) اوست
هر كسي پنج روزه نوبت اوست
همه عالـم گـواه عصمت اوست                   

2- قطعه

رنگين‌كمان، سال اوّل   شماره‌ي 1 پنجشنبه 2 تيرماه 1332 صفحه‌ي 1

از: ابوتراب جلي

يادي از روز بيست و سوّم تير

گر چـه آثار خون بي‌گـنهان

پاك شـد از كف خيابـان‌ها

گر چه اجساد كشتگان وطن

جمـع شد از كنار ميـدان‌ها

نقش ياران بيست و سوم‌تير

هست‌باقي‌به ‌صفحه‌ي‌جان‌ها

گرگ درّنـده‌اي كه خاطـر او

شـاد شـد از شكار انسـان‌ها

زود باشـد كه دوسـتان بشر

بشكنندش‌به ‌مشت، دندان‌ها

3- مستزاد

صفحه‌ي4، چلنگر، شماره‌ي 77،  آذرماه 1330

از : خفي

اي مردم بازار

از خواب گران ديده‌ي ملّت شده بيدار
ديگر نتوان زد به سر مملكت، افسار
با ضعف و غش و‌گريه و‌ با‌حقّه و بامبول
اكنون كه مصدّق شده سر دستة اشرار
ديديد كه اين پير دغل باز ريائي
در شهر نموده چه الم شنگه پديدار
ديديد كه نظميّه و مأمور مصدّق
بگرفت پر و پاچه ملّت چو سگ هار
نظميّه بود جيره خور ملّت ايران
امروز حمايت كند از جاني و طرّار
بس خانه و كاشانه كه شد يكسره غارت
در روشني روز، نه در قلب شب تار
بردند و شكستند و دريدند و بريدند
ظرف و پتو و فرش و لحاف نو و نيمدار
يك دزد جلنبر جلوي عدّه ‌ي ديگر
شد لخت و‌بپوشيد‌همانجا كت و شلوار(1)
يك دزد، كه از سستي خود بود كلافه
دزد دگري آينه را كند ز ديوار
كاري كه نمودند در اين لحظه پليسان
گفتند: از اينجا برود آدم بيكار(2)
امروز بود نوبت ارباب جرايد
شك نيست كه فردا برسد نوبت تجّار
فرداست كه يك دسته ز اشرار بقائي
ريزد ز سر پيله ور و زرگر و نجّار

 

اي مردم بازار
اي مردم بازار
ملّت‌نخورد گول
اي مردم بازار
همدست بقائي
اي مردم بازار
با اصل، مطابق
اي مردم بازار
اي مردم تهران
اي مردم بازار
با زور و شرارت
اي مردم بازار
بر‌دوش،‌كشيدند
اي مردم بازار
آمد به چلنگر
اي مردم بازار
برداشت ملافه
اي مردم بازار
همراه رئيسان
اي مردم بازار
اين‌ظلم‌ و‌شدايد
اي مردم بازار
با چوب كذائي
اي مردم بازار

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فرداست كه غارت كند اين ليدر ناجي

 

مغازه‌ي حاجي

فرداست كه تاراج شود حجره‌ي عطّار

 

اي مردم بازار

گويند كه نظميّه چيان باز، ز هر سو

 

با داد و هياهو

گويند كه «بيكار!» نماند توي بازار

 

اي مردم بازار

فرداست كه آن «فاطمي» خائن و جاني
ج

 

با چرب زباني

گويد كه بود دكتر ما ليدر احرار

 

اي مردم بازار

امروز، ز هنگامه فردا بهراسيد

 

او را بشناسيد

زيرا كه به جلد بره پنهان شده كفتار

 

اي مردم بازار

1- در موقع غارت كردن چلنگر خانه يكي از رجّاله هاي «حزب زحمتكشان» كت و شلوار چلنگرباشي را از چوب لباسي كشيد و في المجلس پوشيد آن وقت با صداي بلند گفت: «زنده باد دكتر مصدّق»

2- هنگامي كه اهالي محل با خشم و نفرت فوق العاده ناظر عمليّات وحشيانه اوباش و چاقوكشان بقائي بودند يك عدّه پاسبان براي حمايت از آنها كه مبادا مورد تعرّض اهالي قرار گيرند و نتوانند :
« وظيفه‌ي محوّله» را به خوبي انجام دهند در محل حاضر شدند و گفتند: «بيكاره ها متفرّق شوند» معلوم شد به زعم « پليس پيشوا» كساني كه در روز روشن مشغول دزدي و غارت خانه هاي مردم هستند «كاردار !» مي باشند.

 

نمونه ای از قطعات او :

« چنـد خـواهـی پیــرهــن از بهــر تـن         تن رهــا کــن تـا نخـواهـی پیـرهـن »

ایـن کـت و پیـراهـن و شلــوار و کفـش           در حقیقــت خستـه می ســازد بــدن

تا به کـی پا بست خــواهش هــای نفس          حیــف نبــــود آدمــی پــا در رَسَــن

شیـــوۀ آزادگــان ســرگشتــگی اســت          یــادگیــر ایــن شیــوه از مــرغ چمن

ملک و حــال و دولــت و مکنت مخــواه          از مقـــام و جــاه و عـــزّت دم مـــزن

[ در این شعر، ابوتراب جلی از مقام ها و رتبه های موقّتی و زودگذر دنیایی ، از جهانی ناپایدار که روزی دهد و روزی ستاند ، از جهانی که « ز یکدست بستد به دیگر بداد » سخن می راند و به قول حافظ : 

از شیوۀ آزادگی و آزاد زیستن می گوید .

غلام همّت آنــم کــه زیر چــرخ کبـود            ز هــرچــه رنگ تعلّق پذیرد آزاد است

 

 

 

 

نمونه هايی از مثنوی های او :

الف : مثنوي سياسي

صفحه‌ي 1     نامه ی چلنگر     16/3/1330       سال اوّل    شماره‌ي 14

 

 

 

 

 

 

 

ابوتراب جلي

نيمه شب

نيمه شب دستگاه ظلم و فساد
هر چه آژدان و هر چه كارآگاه
قهرمانان شيره  و  وافور
داخل صف شدند سرخوش و مست
همه در  كاميون  سوار  شدند
رنگ شد نيمه شب در و ديوار
كوچه پس كوچه نيمه شب شد‌رنگ
سرخ و سبز  و  سياه و عُنّابي
شهرباني كه هست بي چه و چون
شهرداري كه بي كياست نيست
ارتش ما كه هست بس كامل
اين زمان چشم معرفت واكن

 

طبق فرمان « خان»‌به كار افتاد
هر چه شلوار زرد و چهره سياه
عدّه اي از اراذل مشهور
كاسه هاي سريش بر سر دست
عقب يكديگر قطار شدند
از خيابان   كاخ   تا   بازار
در و ديوار شد چو شهر فرنگ
قهوه اي ، زرد ،  پسته اي ، آبي
حافظ نظم و مجري قانون
وارد عرصه‌ي سياست نيست
در سياست نمي شود داخل
هر طرف (بي طرف) تماشا كن
ج

ب : مثنوي اجتماعي

سال اول ، نامه ی چلنگر ، 12/2/1330، شماره 9

تبريك

عيد  مه  ،  پر  بهاترين   اعياد

به تو  اي  كارگر  مبارك  باد

اي كه بنموده دست همّت  تو

عالمي  را   رهين   منّت   تو

اي  ز  نيروي  تو   جهان  آباد

وي ز سعي تو روح انسان شاد

اي  مهين  پيشواي  نوع   بشر

وي  بشر  را  به  زندگي  رهبر

هر كجا بنگريم از چپ و راست

همه جا نقش قدرتت  پيداست

تويي اي  كارگر  در  اين  عالم

اصل  انسان  ،   حقيقت   آدم

ديگران ريزه خوار  خوان  تواند

بر  سر  سفره   ميهمان   تواند

هست چون در‌كف تو كار‌جهان

چون توئي صاحب اختيار‌جهان

ببر اي  كارگر  به  صد  شادي

خلق را  رو  به  صلح  و  آزادي

تا  غم  و  درد  ،‌  ناپديد   شود

روزها  جمله   روز  عيد   شود

 

 

 

 

 

 

 

 

ج : مثنوي حكمي

نامه ي اراك ،  شماره ي 750، 10/9/1319                ابوتراب جلي

دل و ديده

شنيدم روزي اندر كوره راهي
همي ناليد مسكين از سر درد
كه اي نادان ز بدو آفرينش
تو با اين چشم بينائي كه هستت
بگفتا اي پدر چشمم به جا بود
چو مرغ دل به جائي پر گشايد
مرا چاه زنخ اندر نظر بود
دلم را فكر آن چه برد از راه
چو لغزد دل بلغزاند بدن را

 

فرو افتاد درويشي به چاهي
حكيمي سر به چاه اندر فرو كرد
تو را داده است حق نيروي بينش
چرا شد رشته ي ره گم ز دستت
ولي دل جاي ديگر مبتلا  بود
ز دست ديده كاري برنيايد
از اين چه خاطر من بي خبر بود
فرو افكند چشمم اندر اين چاه
نبيني پيش پاي خويشتن را

 

نمونه ای از غزلیّات او :

روزنامۀ نهیب آزادی ، شمارۀ 204 ،  تاریخ  8/4/62

از : ابوتراب جلی

به خدای تو قسم

نشکنم عهد مودّت ، به وفای تو قسم

 

نکنم ترک محبّت ، به ولای تو قسم

پیش این طارم فیروزه نشان، خم نکنم

 

سرتعظیم ، به خاک کف پای تو قسم

تا که شد جلوه گر حسن تو، آیینه ی دل

 

رنگ اندوه نگیرد ، به صفای تو قسم

شهره ی عشق توام، گرچه ضعیفم چو هلال

 

به خم ابروی انگشت نمای تو قسم
ج

با لب لعل تو، هرگز هوس آب بقا

 

نکنم من، به دم روح فزای تو قسم

جزبه خاک سرکویت«جلی» ای قبله ی جان

 

ننهد روی عبادت ، به خدای تو قسم

 

نمونه ای از تک بیت های او :

« جلی »چو یار به محمل نشست در پی او         چنان بنال که بانگ جرس شکسته شود

نمونه ای از ترکیب بند و ترکیب بند نو :

                                                     مرگ گدا

ای خفته به خاک تیره نومید                                   وی رستـه ز دسـت جـور ایّام

زین دام قفس ، ندیـده راحت                                  بشکستـه قفـس پـریـده از دام

وارد شده ناشنـاس و مجهول                                   بیرون شده بـی نشان و بی نام

شب گرسنـه خفته تا سحرگه                                   روز از پی نان دویـده تـا شـام

دایـم به جـواب عجـز و لابـه                                    از سنـگدلان شنیـده دشنــام

                                    در عمــر چه رنجها کشیدی

                                    روی خوشی از جهان ندیدی

آن روز کــه با لبــاس ژنــده                                      در رهگـذری نشستـه بـودی

پا بست به قید یأس و حرمان                                      وز بنـد امیـــد رسته بــودی

در زیـر فشــار فقــر و افلاس                                     بیچــاره و دلشکستـه بـودی

بر خلق گشوده چشم حسرت                                     لب را ز حـدیـث بستـه بودی

از دیــدن عیش و سور مردم                                       افسرده و سخت خسته بودی

                                   می ســوختی اندر آتش غم

                                   وز ابر کـــرم نیـــافتی نـم

بیمـــار شــدی و پای ننهاد                                       در کــوی تــو هیـچ آشنایی

از بهــر تو دوستــان نـدادند                                      تــرتیـب ، دوایــی و غـذایی

در حــالـت احتضـار پهلــو                                        بنهــاده بــه کهنــه بوریایی

از درد و فغان تو ناله کــردی                                      شاید رسد این فغان به جایی

افســوس کــه بهـر بینوایان                                      قسمت شده مرگ بی صدایی

                                     منعــم غـــم بینـــوا ندارد

                                     مـــرگ فقـــرا صــدا ندارد

خوش باش که از سر تو بـگذشـت                             سیــلاب مهـیــب زنـــدگانـی

دوران عــدم رسیــد و طـی شـد                              ایّــام بـــلا و نـــاتــــوانـــی

دیگــر نکنـــد تــن ضعیـفــت                              بــر خـــاطـــر اغنیــــا گرانی

از درگــه خـــود تـــو را نراننـد                             با خفـّت و خشم و بــد زبــانـی

بر روی تــو ننگـرنــد از خشــم                             آنســان کـه بـه دشمنان جانـی

دیگر به تو هیچ کس نخندد

بر روی تو در کســی نبندد

[ فقر و محرومیّت در این شعر موج می زند . ]

 

نمونه اي از قصيده ها

الف- سياسي

صفحة 1، نامه‌ي چلنگر ، سال اوّل، شماره‌ي 45، 28/6/1330

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

علي و خصم ستمگر

از آن شد علي جانشين پيمبر
علي بود با مفتخورها مخالف
علي را نه كاخي نه تختي نه تاجي
علي را نه باغ و نه ملك و نه قريه
علي را نه انديشه‌ي ظلم در دل
علي را نه رخت گرانمايه بر تن
به نزد علي فقر و ثروت مساوي
علي بود شاهنشه دين و هرگز
نمي برد اموال ملّت به يغما
علي بود سالار اسلام و او را
نه در سفره اش برّه و مرغ بريان
ز بار غم ناتوان قامتش خم
علي كارگر بود و از رنج بازو
نظر داشت بر توده هاي ستمكش
به دوران فرمانروائيش روزي
كه من بينوا و معيلم چه باشد
علي قطعه‌ي آهني را نهاني
زماني كه شد سرخ، برداشت آن را
كه اين است پاداش آن كس كه خواهد
گر اموال ملّت به اقوام بخشم
چنين بود رسم علي در عدالت
نه چون اين رجال ستمگر خائن
نه مانند اين مالكين جفاجو
نه مانند اين كارفرماي ظالم
نه مانند دزدان گردن كلفتي
الا ايكه گفتي منم در زمانه
چرا نيستي چون علي خصم ظالم
چرا مي بري مال ملّت به يغما
چرا مي زني حرف ناحق هميشه
چرا مي كني قوم و خويشان خود را
چرا از غم بينوايان عاجز
چرا نيست در چشم تو نور ايمان

 

كه بُد يار مظلوم و خصم ستمگر
علي بود با رنجبرها برادر
علي را نه مال و نه زيب و نه زيور
علي را نه ماشين نه شوفر نه نوكر
علي را نه سوداي بيداد در سر
علي را نه ديباي زرتار در بر
به چشم علي خان و دهقان برابر
تصرّف نمي كرد ديناري از زر
نمي كرد ويرانه از فقر، كشور
نبودي بجز نان جو قوت ديگر
نه در مطبخ او خوراك مزعفر
ز سوز دل بينوا ديده اش تر
همي كرد تحصيل مزدي محقّر
بري بود از مردم نفس پرور
به نام تظلّم عقيل آمد از در
اگر سهميم را نمائي فزونتر
بينداخت در شعله‌ي گرم آذر
بزد بي خبر پشت دست برادر
شود از حقوق ضعيفان توانگر
مرا باشد اين آهن سرخ، كيفر
چنين بود رفتار آن پاك گوهر
كه درس خيانت نمودند از بر
كه اموال دهقان ببردند يكسر
كه زد بر دل كارگر نوك نشتر
كه هستند بر ملّت امروز سرور
به قول و عمل پيرو حكم حيدر
چرا نيستي چون علي دافع شر
چرا مي كشي بي گنه را به خنجر
چه در صحن مجلس چه بالاي منبر
وكيل و وزير و سناتور و افسر
نگردد دلت هيچ وقتي مكدّر
چرا هست گوش تو از حرف حق كر
                               از : خفي

ب – حکمی

صفحة 2، نامة اراک، شماره 847  ، 3/10/1320

ابوتراب جلی

فال من

لعنت به دانش من و فـضل و کـمال مـن

 

کاین هرسه بود مـایة وزر و وبـال مـن

زین کلک تیره روی فراهم شد ای دریـغ

 

اسباب تیره بختـی و فـقـر و زوال مـن
ج

ای کـاش پـاره گشـتی دیـوان معـرفـت

 

تا این غزل نیامـده بـودی به فـال مـن

گفـتـم کـه در پـنـاه ادب زندگـی کنـم

 

سودای خام بین و خیـال مـحـال مـن

عیش زمانه را همـه بـر مـن حـرام کـرد
ج

 

این طبع همچو آتش و سحر حلال من
 

جاهل مگر به اوج ترقّـی رسد کـه عـقل

 

هـمـواره بـوده در ره عـزّت عـقال من
 ج

بشکن به نان دانش و بر در کتـاب فـضل

 

تـا در جـهان دچار نگردی به حـال من

بـا شـهـپــر خیـال بگـشـتـم زمـانـه را

 

آسـودگی نیـافـت زمـانـی خـیـال من
ج

چون پیرشصت ساله زمین گیر گشته ام
ج

 

با آن که خود به سی نرسیده است سال من
ج

تا هم نشین فضل شـدم از سـمـوم غـم

 

خشـکید در بـهـار جـوانـی نـهـال مـن

دریــاب بــی عــدالــتــی روزگــار را

 

از روی زرد و قـامـت بـی اعـتـدال مـن

با اشک سیم گـون و زر چـهـره روزگــار

 

حسـرت بـرد به ثروت و مال و منال من
ج

باشد ز کوی و دامن این سفله مـردمـان

 

کـوتاه پـای خـواهـش و دست سؤال من

لـب تـشـنـگـان بـادیه جهل و کینه را

 

قـانـع نـکـرد طـبـع چــو آب زلال مـن

بشکسته باد دست کسانی که بـی گنـاه
ج

 

بـا نــاوک جـفـا بـشـکسـتـند بـال مـن

 

 

ج – مدح و نعت

صفحه ی 3 ،  شماره ی 728 ، 10/6/1319 ، روزنامه ی اراک

ابوتراب جلی   

بعثت

دوش از لب سروش شنیدم به گوش جان

 

کای داده دل به دولت ده روزه ی جـهان

بگـذشت کـاروان ز تـو بردار سر ز خواب

 

زان پیـشـتـر کـه نـشـنـوی آواز کـاروان

بی صرفه دست قـدرت ننـمـوده مختفـی

 

در کیسـه ی وجـود تـو نقـد نفیس جان

این گوهری که هست به دست تو زینـهار

 

تــا از سـر هـوس نفـروشـی بـه رایـگان

جـای تـو در حـوالی عـرش معظّـم است

 

نبـود قـرارگـاه تـو ایـن تیــره خـاکـدان

یـک چنـد در طلسـم طبیعت ز راه عمد

 

بستند دسـت و پـای تـو را بهـر امتحـان

سلطان ملـک امـری،ای در لبـاس خـلق

 

مـوسـای طـور قـربـی، ای در نظر شبان

کی شاید از تو ماندن در قید حـرص و آز

 

کـی زیبـد از تـو بـودن پابست آب و نان

ای جـوهر بسیـط از ایـن قـالـب کثیـف

 

وارسته شو که قوت سگان است استخوان

عنقـای قـاف معـرفتـی دل منه به خاک

 

چـون بـوم در خـرابه مـکن هرگز آشیان

 

چشـم و سـر تـو حـامل عقـل و بصیرتند

 

تـا بنگـری بـه ایـن و تأمّل کنـی بـه آن

دانـی کـه بتی قـرار بـود پـرتـو سـحــر

 

بینـی کـه بـی دوام بـود ظلـمـت شبـان

هـر صبـح را عـلامـت ایّـام رفـتـه گیــر

 

شـب را نشـان تیـرگـی کـار خویش دان

دست از خطا بدار و سر از بندگی مـتـاب

 

تـا پـا نهـی ز رفـعـت بـر فـرق فـرقـدان

محکـوم خویش سازی اگر دیو نفس شوم

 

فرمـان روا شوی به دد و دیو و انسو جان

با قـید شـرع اسـب هـوس را ببنـد پـای

 

مـگذار هـر طـرف بـدود مطلـق العـنـان

راه خدا بجـوی کـه هـر چشمـه عـاقبـت

 

رو آورد بــه جــانـب دريـای بـی کـران

خـواهـی دلیـل راه بــزن دسـت التـجـا

 

بـر دامــن حبـیـب خـدا مـفـخـر زمـان

آن کشتـی نـجـات که از چـار موج جهل

 

آورده عـالـمــی را در ســاحــل امـــان

آن سیّـد کـریم که از شـرق تـا به غـرب

 

بهـر بشـر ز فضـل و کرامت گشوده خوان

آن مظـهــر جـلال کـه او را نمـی رسـد

 

دسـت خیـال و وهـم به دامان عزّ و شان

در صفحـه ای کـه رایت توحید برفراشت

 

رایــات کفـر و شـرک بـرافتـاد از میــان

نـام خـدای خواند و برانداخت بیخ شرک

 

جــز او کسـی نـزد به یکی تیر صد نشان

دانــی چـگونه بـود محیطـی که کردگار

 

می‌خواست زان میانه شود روی حق عیان

خلقـی چـو گرگ گرسنه از خون یکدیگر

 

آلـوده کـرده ناخن و چنگ و لب و دهان

قومـی غـریـق نکبـت از خَُـرد تـا درشت

 

 

جمـعـی اسیـر ذلّـت از پیــر تـا جــوان

بگشـوده از طـریـق جفـا دسـت زورمنـد

 

بـربستـه بـا کمنـد ستـم کتـف نـاتـوان

در ایـن چنـیـن دیـاری نـاگاه بـردمـیـد

 

خــورشیـد تـابنـاک نبّــوت ز آسـمــان

مبعوث شد که آیت حـق را کنـد پـدیـد

 

مبعوث شد که تیغ خـدا را دهـد فسـان

 

رفت از میانه تیرگی کفر و ظلـم و جهـل

 

خورشید سرکشید و شب تیـره شـد نهان

ای ابـر رحـمتی کـه ز فیـض وجـود تـو

 

شد شوره زار هستـی یـک بـاره گلستـان

بـی پرتـو جمـال تـو تصـویــر کـائنـات

 

نقشی است بی حقیقت و جسمی است بی روان

گـر بـرجهـد ز شـعله ی قهرت شراره ای

 

با گیتی آن کند کـه بـه گـلزار مهـرگـان
ج

گـر قطـره ای فـرو چـکد از ابـر خشم تو

 

طـوفان نـوح را ببـرد سیــل بــی امــان

هرچنـد در ثنـای تـو ای بحـر مکـرمـت

 

هم چون صدف پر است ز گوهر مرا دهان

بـا این همه جلی سر خجلت فکنده پیش

 

زین طبع نارسـا و از ایـن سـسـتی بیـان

کـوتـاه فـکـری مـن و وصـف جـلال تـو
 

 

بـر عـرش کـس چـگونه بـرآید ز نـردبان

تـا بـاغ را لـبـاس پــر اســت در بــهـار

 

تا بـوستان هماره بـرهنه اسـت در خـزان

بر تـن محـبّ جـاه تـو را کسـوت شـرف

 

عـاری وجـود خصـم تو از حـليه ی امان

 

د ـ اجتماعی

صفحه‌ي5 ، توفيق ،6/11/1328 ، شماره‌ي 13

مزاحم

    تحـوّل

گرفت كشور ما جا در آستان تحوّل
اگر ز جور زمان‌گشته‌حال و بال تو در هم
تو از كسادي بازار غم مدار، كه اينك
به پشت بام فلك مي رسي ز عالم پستي
به روي تخم تحوّل براي جوجه‌ي سالم
مزاج ملك ضعيف است اي گروه اطبّا
خدا كند كه نيفتد به دست‌سارق و رهزن
ز ترس‌كشته‌شدن سر به‌كوه‌و دشت‌گذارد
تحوّلي كه كبابش نصيب مفت‌خوران شد
رسد‌چگونه به مقصد كسي‌كه از سر‌غفلت
ز فنّ‌جوجه‌كشي آگهي‌نداشت‌هر آن كس
اگر به دست خطا پيشگان كور دل افتد
ز پشت اين‌مه و ابري كه تيره كرده فضا‌را

 

ز هر كنار پديدار شد نشان تحوّل
بيا بيا كه فرا مي رسد زمان تحوّل
گشوده اند تحوّلچيان دكان تحوّل
اگر كه پاي گذاري به نردبان تحوّل
نشسته مرغ تحوّل در آشيان تحوّل
كنيد تقويت او را به زعفران تحوّل
كه نيمه شب حركت‌كرده كاروان تحوّل
گر اين شتر بگريزد ز ساربان تحوّل
به جاي مانده براي تو استخوان تحوّل
به دست مردم خائن دهد عنان تحوّل
نهاد بيضه‌ي لق زير ماكيان تحوّل
نمي رسد به هدف تيري از كمان تحوّل
ستاره اي ندرخشد در آسمان تحوّل

 

 

 

 

 

نمونه ای از مراثی او :         

صفحه ي 4  نامه ي اراك  شماره ي 2284  10/8/1351  سال سي و نهم

                                                              از: ابوتراب جلي

ادبيات و هنر

شهادت علي (ع)

اي شب تيره، سايه گستر شو
مكش اي مه، سر از افق بيرون
جمع كن اي ستاره ي سحري
مكن اي  كهكشا ن نوراني
وا مكن اي سيه شب ديجور
بال بر يكدگر بكوب اي بوم
ديگر اي مرغ حق، دهان بربند
كفه خالي كن اي ترازوي عدل
دم  مزن اي مؤذّن خسته
لال شو اي منادي انصاف
چشمه ي معرفت فتاد از جوش
ديده ي حق شناس شد تيره
پهن شد در جهان بساط فساد
ني، غلط گفتم! اين چه گفتار است؟
در مسير زمان، علي زنده است
كفّه ي ظلم اگر چه سنگين است
نشود خشك، چشمه ي خورشيد
وانگه اين قطره ها  شود  طوفان
ج

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

وي سياهي، حجاب اختر شو
مكن اي زهره، چهره را گلگون
از كنارت بساط عشوه گري
طارم چرخ را چراغاني
برزخ آسمان دريچه ي نور
وز ته دل برآر ناله ي شوم
مكن امشب صداي خويش بلند
كه ز كار اوفتاد بازوي عدل
از خدا، بر فراز گلدسته
كه جهان پر شد از نداي خلاف
مشعل عدل و داد شد خاموش
جهل مطلق به عقل شد چيره
كار در دست ابلهان افتاد
ديده ي حق هميشه بيدار است
همچنان رهنماي آينده است
وزنه ي عدل، برتر از اين است
مي چكد قطره از سحاب اميد
نتوان بست راه جبر زمان
ج

نمونه اي از ترجيع بند نو

شماره‌ي 2 ،  چلنگر،  سال سوّم،  شماره‌ي 3، 28/12/1331

اي ملّت رشيدا- تبريككم به عيدا- ايّامكم سعيدا- داريم همه اميدا- در سالكم جديدا- بر، يانكي پليدا- برثاني يزيدا- بر دشمن عديدا- اردنگتان مزيدا- بر حق خود رسيدا

چهارشنبه سوري

در حياط خـانه، بتـه هاي روشـن

مي پرد ز رويش مصطفي و ميهن

بر سياهي شب گشته پرتو افكن

احمد و ربابه مرتضي و سـوسن

زردي من از تو- سرخي تو از من

كودكان در اين شب شادمان و خندان

همچو دود سركش، همچو شعله رقصان

چهره ها شكفته، زلف ها پريشان

آن پريده از جا، اين گرفته دامن

زردي من از تو- سرخي تو از من

نوبت ميهن است، احمد آن طرف تر!

مـرتضي بپـر زود ، آي ربابـه از سـر!

خاله جان برو پيش! عمقزي از اين ور

محسن‌اين‌چه‌بازي‌است، هل‌نده‌به ميهن

زردي من از تو- سرخي تو از من

آتشي كه امشب، روشن است اينجا

آتشـي كه دودش، مي رود به بالا

نيست آتش جنگ، نيست دود دعوا

اي خجسته آتش، اي چراغ روشن

زردي من از تو- سرخي تو از من

آتشي تو ليـكن، دلفروز مـايي

خنده رويي امّا، خشمگين نمايي

تو نشان صلحي، مظهر صفايي

از قتـال، بيزار، با جدال، دشمن

زردي من از تو- سرخي تو از من

در جهان نسوزد، هيچ خانه از تو

زير و رو نگردد آشيانه از تو

نالـه اي نخيـزد، در زمانه از تـو

آشنا نباشي بافغان و شيون

زردي من از تو- سرخي تو از من

از تو كي شود رم، اي خجسته آذر

لـولـه‌ي مسـلسـل، در پنـاه سنگر

بمب خـانمـانسوز، گـاز اشـك آور

توپ هاي سنگين تانك هاي شرمن

زردي من از تو- سرخي تو از من

آتـش نشـاطي ، شعـله اميــدي

رهنماي عيشي، پيشتاز عيدي

همچو روي دلدار، سرخي و سفيدي

بزم دوستداران، از تو شد مزيّن

زردي من از تو- سرخي تو از من

از: خفي

نمونه اي از رباعيّات

صفحه ي 2 ،  نامه ي اراك ،   شماره ي 753 ، 24/9/1319

از ديوان جلي              

مي

دانا ز مي ناب از آن پرهيزد
زنهار مبر دست به پيمانه كه مي

 

كز باده هزار گونه علّت خيزد
آبي است كه آبروي مردان ريزد
­

 

نمونه اي از مسمّط ها

 صفحه ي 2، روزنامه ي اراك، شماره ي 688 ، 11/1/1319، سال هفتم

 ابوتراب جلي

بهار

بهار  آمد  كه  ما  بساط  سور  افكنيم

عقيق گون باده در جام بلور افكنيم

خرقه ز سر بركشيم سبحه به دور افكنيم
ج

اين خرد خام را باز به شور افكنيم

 

به بي خودي وارهيم ز رنج و غم يكسره

 

چيست جز اندوه و غم حاصل فرزانگي

به درد همداستان به رنج همخانگي

چند به غفلت كنيم ز عيش بيگانگي

دلا در اين فصل خوش كوش به ديوانگي

 

كه عقل را در بهار عشق كند مسخره

 

در چمني با صفا با دو سه تن شوخ و شنگ

شراب ياقوت گون به جام پيروزه رنگ

ز دست سيمين تني مليح و خوب و قشنگ

چشم به رخسار يار گوش به آهنگ چنگ

 

چرخ نياورد پديد خوشتر از اين منظره

 

زمين شد از سبزه فرش به ديبه شوشتري

يافته سنگ از صفا طبيعت گوهري

گرفته هر مرغكي شيوه ي خنيانگري

صلصل و درّاج و بط قمري و كبك دري

 

سار و تذرو و هزار چكاوك و قُنبره

 

چنين تقاضا نمود رأي جهان آفرين

كه خاك را با سپهر كند شبيه و قرين

قدرت او لاجرم به موسم فرودين

لاله ي اختر مثال پديد كرد از زمين

 

كه شد چو سطح فلك مماس خاكي كره

 

سبزه برآورد سر از پس برف  سپيد
ج

كهنه جهان را ز نو فرّ جواني رسيد

غنچه ز يك جا شكفت لاله ز يك سو دميد
ج

شير سوار فلك جاي اقامت نديد

 

ز كوي ماهي فكند رخت به كاخ بره

 

       

نمونه اي از مستزادها

صفحه‌ي5 ، توفيق ، 31/1/1329 ، شماره‌ي 25

از : خفي

اي رئيس الوزرا

گر چه امروز خطرناك بود چون و چرا

 

اي رئيس الوزرا

ولي از رنج به لب آمده جان فقرا
ج

 

اي رئيس الوزرا

گويي اين ها ز بد و نيك جهان بي خبرند

 

گلّه‌ي بي خطرند

دارد اين گلّه به هر حال نيازي به چرا

 

اي رئيس الوزرا

وقتي اين فتنه‌ي خوابيده شود كشور گير

 

نشود چاره به زير
ج

نه به شلّاق و نه سرنيزه و نه دادسرا

 

اي رئيس الوزرا
ج

وقتي اين سيل زمان از سر ديوار گذشت
ج

 

كار از كار گذشت

فرصت چاره نباشد نه شما را نه مرا

 

اي رئيس الوزرا
ج

نظم اين خانه ز كج طبعي ارباب ستم

 

سخت پاشيده ز هم
ج

گوش كن، قافيه تنگ است به قول شعرا
ج

 

اي رئيس الوزرا

بايد امروز به بدبختي تجّار گريست

 

اين همه وارده چيست

در بساطي كه نباشد اثر از بيع و شرا
ج

 

اي رئيس الوزرا

از كجا مي كني اي مرد هنرمند امين!

 

نان ملّت تأمين؟

زانكه يكباره تهي گشت دهستان و قرا

 

اي رئيس الوزرا

 

هيأت حاكمه با مردم بي جامه و نان
كه چنين دشمنِ غالب نكند با اسرا
ج

 

كرده كاري به جهان
اي رئيس الوزرا

 

نمونه اي از بحر طويل ها

صفحه‌ي1و9، جاجرود،14 بار بر چلنگر آزار لعنت ، سال اوّل ، شماره‌ي 2

21/3/1332

من ندانستم ...

من ندانستم از اوّل كه تو بي مهر و وفايي-

پسري سر به هوايي

بد و بدطينت و بي شرم و حيايي-

به سرت افسر و در پاي تو مهميز نهادند

ولي بي سر و پايي

نه به فكر وطني بلكه به دنبال طلايي-

كه كني جمع و نهي در چمدان نيمه شبان مخفي و

پنهان ز وطن بار به بندي ز ره شوق بخندي و

 همان بار گران را ببري لندن و قفلش بگشايي

تو مگر عهد نبستيّ و قسم ياد نكردي كه

خيانت نكني دخل و تصرّف به امانت نكني

جيب بر و ارقه و چاقوكش و بدكاره ولش

را ز همين پول اعانت نكني پس چه شد

امروز كه عهد و قسم خويش فراموش

نمودي و در فتنه گشودي و به جز دزدي و

غارت به جز آشوب و شرارت ننمايي

عهد نابسته از آن به كه به بندي و نپايي-

 

نمونه اي از دوبيتي ها

صفحه ي 23،   توفيق، 4/4/1349،چهل و نهمين سال- شماره ي 14

دوزخ

غذائي غير آب يخ ندارم
ز بس ديدم در اين دنيا حرارت

   

از اين رو كار با مطبخ ندارم
به محشر باكي از دوزخ ندارم
« علي ورجه»

 

 

 

نمونه اي از چهار پاره

صفحه‌ي 4، چلنگر، سال اوّل، دوشنبه  4/6/1330 ، شماره‌‌ي 35

       پرچم سعادت ماست

شعلة شمع بيست و سوم تير

 

ندهد  تن  به  باد خاموشي

نشود هرگز اين  شراره  نهان

 

زير خاكستر  فراموشي

هدف  تير  شد  تني  كاو  را

 

جز  وطن  دوستي  گناه  نبود

خون ما بود آنچه  در  ميدان

 

ريخت ،  آب  قنات  شاه  نبود

ابوتُراب جلي

نمونه اي از تضمين ها

صفحه ی 8 ، توفیق ، 13/7/1329 ،  شماره ی 39

شرکت سهامی سعدی- مزاحم لیمیتد!

نفتیِّه!

این چنین گفت "شفی زاده "چو بگشود سـنا را

"پیش مـا رسـم شکستن نبود عهد و وفا را"

در همان روز که تقسیم کنی لـیـره به یـاران

"الله الله تو فراموش مکن قسمت مـا را"

شود از محضر ارباب خجالت زده بـیرون

"سست عهـدی که تحمّل نکند بـار جـفا را"

نکنم امر تو را هیـچ فراموش که گفتی :
ج

"نفت مارا همه نعمت فـردوس شـما را"

دایم از تربت مـن رایـحة نفـت بـر آیـد

"تابگویند پس از من که به سر بـرد وفـا را"

در دلم درد وطن باشد و جـز لیـره ی احـمر

"درد مندان به چنین درد نخواهـنـد دوا را"

به هیاهوی بقائی نـگر و نطـق مـصـدّق

"تا بدانی که چه بوده اسـت گرفـتار بـلا را "

می گذارند در این معرکه یـاران تـرومن
 

"که سرا پای بسـوزند مـن بی سرو پا را"

سر پرونده ی نفت آبروی بنده بـریزد
ج 

هرکه امضای مرا بیند و دسـتور شـما را
ج

 

آئينه ي آفرينش،                                           صفحات 168 و 169.

سروده ای از هوشنگ ترابی (شهراز ) به مناسبت درگذشت استاد جلی

كاخ والاي ادب ركن دگر از كف داد
موج زن اشك به چشم دل دريا جوشيد
عجبي نيست اگر راز دل ابراز كنم
جاي دارد شكند خامه ز ارباب قلم
حيف زان نخل برومند كه با دست اجل

شاخ پربار شجر زبده ثمر از كف داد
تا كه اين مايه صدف درج گهر از كف داد
كه « گل آقاي» سخن سنج پدر از كف داد
زانكه با رفتن او سايه ي سر از كف داد
راستين قامت و سرسبزي و فر از كف داد

 

به خداوند كه « شهراز» عزيزان امروز

 

 

« جلي» آن راهبر نيك سير از كف داد

 

       

 

 

منظومه های او :

1 ـ کتاب های « سه منظومه » [ ابراهیم (ع) ، موسی ( ع ) ، علی ( ع ) ] در سال های گذشته چاپ شده اند .

2 ـ منظومه ي حسین کرد شبستری

  سال هشتم، شمارة دهم، گل آقا، صفحة 15

کتاب مستطاب حسین کُرد

مقدّمه

کتاب مستطاب حسین کرد منظوم به طور متناوب در هفته نامه‌ی فکاهی توفیق به صورت پاورقی با نام مستعار « فلانی» چاپ می شد و به عللی از آن جمله مشکلات سانسور و حسّاسیّت دستگاه حاکمه، از ادامه ی چاپ آن خودداری به عمل آمد. از قسمت 1 تا 35 که از شماره های مختلف روزنامه ی گل آقا جمع آوری گردیده است در کتاب شرنگ شیرین چاپ شده است.

 

آثار طنز

الف: طنز

دریغ از روزگار خر سواری                         « فلانی »

خـوش آن روزی که در شـهر و بـیابان

 

نـه ماشیـن سـواری بـود و باری

نــه حــرف از راه آهـن بـود و واگـن

 

نه صحبت از درشکـه بود و گاری
 ج

به پشت خر سفر می کردی ای دوست

 

بـه هـر جـا بـا کـمـال کامکاری
 

خـر بـیـچـاره بـا تـعـظـیـم و تکریم
 

 

تــو را مـی کـرد در این راه یاری

سـوارش مـی شـدی بـا کـبر و نخوت
ج

 

نه چون امروز با صد رنج و خواری
 

تـو را مـی بـرد تـنـد و تـیز و چالاک

 

بـه ره بـا مـنـتـهـای بـردبـاری

نه شوفر داشت این حیوان ، نه شاگرد
 

 

نه می کرد از  کسالت آه و زاری
 

نه جوشی داشت در دل چون سماور

 

نه دودی داشت بر سر چون بخاری
ج

نـه در پـیـش جـل او زنـگ اخبار
  

 

نـه در پـشتـش نـشان خر شماری
 

نـه گـاهـی کـلّه پا می شد زمستی

 

نـه گـاهـی چرت می زد از خماری

سـوارش را نـبـود از سـوز گــرمـا
ج 

 

عـرق از پـاچـه ی شـلـوار جـاری
ج

بـه یـک دیـوار مـردان و زنــان را
ج  

 

نـمـی چـیـدنـد چون آجر فشاری
 

نمی شد بسته در یک رشته زنجیر

 

مـسـافـر چـون اسـیـران تـتـاری
 

نـمـی غـلـتـیتد آقـا روی بـانــو
   

 

نـمی جـنـگـیـد کـاسـب با اداری

نـه هـل مـی داد اقدس را منوچهر
ج  

 

نه چشمک می زد ایرج خان به ماری
ج

به تن از مشت و نیش و گاز و نیشگون

 

نـمـی خـوردی هـزاران زخم کاری
ج 

خـیـابـانــهـا سـراسر دسـت انـداز
 

 

نــبــود از الــتـفـات شـهـر داری

غـرض بـایـد بـه یاد آن زمان گفت
 

 

دریـــغ از روزگــار خــر ســواری
 

ب: طنز سياسي :

1- مثنوي

سال دوّم، چلنگر            صفحة 1،1331، شمارة          از : خفی

تصويب شد

هان ای وکلای بی غل و غش
هستيد شما وکيل ملّت
آرای شما در انتخابات
نه پول و نه زور بود در کار
نه چاقوکش کشيده چاقو
نه صندوقی عوض بدل شد
آرای شماست «بی تقلّب»
موقوف کنيد شور و شر را
عنوان مخالفت قبيح است
من ديگ و تو ديگ بدخميره!
هشدار به من مگو سياهی!
تا اين جوری است کار کشور
نان قرض به من بده تو الان
تو رأی بده به نفع احقر
گر باخته ايم و گر برنده
آخر من و تو زيک قماشيم
«گر حکم شود که مست گيرند
امروز ، نه روز قيل و قالست
ما منتخبان کوی ياريم
بعد از نطق رئيس سنّی
يکهو زکلاه تا عمامه

 

يک رأی نرفته از کسی کش!
هم قيّم و هم کفيل ملّت!
بوده است مصون ز شرّ و آفات!
نه تحميلی ز خان و تمسار!
نه آدمکش دريده پهلو!
نه طرز مخالفی عمل شد!
تو کيسه , علامت تعجّب!
تصويب کنيد يکدگر را!
آرای شما همه صحيح است!
هر دو سيهيم و هر دو تيره!
ای ديگ مگر تو مثل ماهی؟!
باشد بيله ديگ بيله چغندر!
تا من فردا تو را دهم نان
منهم به تو , اين يکی به آن در
من مثل توأم تو مثل بنده
حيف است که يار هم نباشيم
در شهر هر آنچه هست گيرند»
روز تلکه است و کسب مالست
با ملّت ، بستگی نداريم
در موقع رأی، با تأنّی
تصويب شد اعتبار نامه
ج

 

2- دو بيتي هاي به هم پيوسته

صحبت از حق و حقیقت ممنوع            تهمت و هرزه درایــــی آزاد

دهن مــردم ایــران بـســــته          حــزب منفور بقـــــایی آزاد

ـــــــــــ

هست چاقو کشـی آزاد ولــی              سخن از ایده ی ملّت قدغـن

جز برای دو سـه مزدور کثیف                 بـردن نـام وکالـت قــدغـن

 

 

3- غزل

صفحه ی8 ، بیست و ششمین سال، شماره ی30 ،توفیق

26 خردادماه1327

قاسم کوریه

داد از این دنیای لاکـردار، قاسم کـوریـه

هرکه می آید به روی کار، قـاسم کـوریه

حـال و احـوال وطن پرسیدم از آقا جواد
ج

گفت کشور از در و دیـوار، قـاسم کـوریه

گفتـمـش بـازار را بستند بهـر اعتــراض

گـفـت آری بسـتـن بـازار، قـاسم کوریه

گفتمش ارباب دین سوی فلسطین می روند

گفت قصد حمله بـر کفّـار، قـاسم کوریه

گفتمش طغیان نمود امسال آب هیرمند

گفت این موضوع از پیـرار، قـاسم کوریه

گفتمش شد امتیاز نفت ملغی در جنوب

گفت اگر ملغی شود صد بار،قاسم کوریه

گفتمش بحرین اندر کفّه ی ایـران فتـاد
ج

گفت اگر افتد نود خروار، قـاسـم کـوریه

گفتمش بشنـو نـدای معـدلـت از رادیـو

گفت این آهنگ ناهنجار ، قـاسم کـوریه

گفتمش چیزی نفهمیدم ز گفتار تو گفت

گفـتگوی بنـده و سـرکـار، قـاسم کوریه

                                                                "فلانی"

4- تضمين

صفحة 2  ، توفيق ،  28/5/1326  ، شمارة 41

پرت و پلا

بـه مجـلس كرد چون « خسرو» به پا آن قدّ رعنا را             

چـو شكّـر ساخـت شيـرين صحنـة پـر شور شورا را

چنين مي گفت چون « اورنگ» ديد آن روي زيبا را

« اگـر آن ترك شيــرازي بـه دسـت آرد دل مـا را

                            بـه خــالِ هـندويـش بخشـم سمـرقنـد و بخارا را »

                             ***

رئـيـس رفـتـگـر هـا طبـق امــر رهبــر محـبـوب

 وكـيـل پـارلمـان شـد تـا كـه ملّت را كند جاروب

گروهـي لولـه كش آورده چون خود ناقص و معيوب

« فـغان كايـن لوليـانِ شوخِ شيريـن كارِ شهـر آشوب

                          چـنان بـردنـد صبـر از دل كه تـركان خوانِ يغما را   »

 

 

 

 

 

5- قصیده

صفحه‌ي4، نامه‌ي چلنگر، سال سوّم، شماره‌ي 9،چهارم ارديبهشت 1331

رشوه خوار !

اين چنين گفتا «قمي» در پاي‌دار
من، براي آنكه آزادم كنند
يك قلم از كيسه‌ي من شد به در
نصف آن را برد آقا مصطفي
اين نه خمس است و نه ردّ‌مظلمه
مال وقفي نيست يا نذر وهبه
پول نقدي را كه از من برده اند
آن، ز پول من يكي ماشين خريد
با همان ماشين تن افشار طوس
اين يكي با رشوه اي كز من‌گرفت
الغرض خوردند مال من تمام
چون شنيدند اين‌سخن‌را‌حاضرين
جملگي گفتند با صوتي بلند

 

ايّها النّاس از صغار و از كبار
خرج كردم پول هاي بي شمار
اسكناس پنج زاري، سي هزار
نصف آن را خورد شمس خالدار!
ارث شرعي نيست يا مال صغار
يا كه بيع قطعي ساقط خيار
هست بالاكراه ، دون الاختيار
وه چه ماشين قشنگ و راهوار
حمل شد از شهر تهران تا به‌غار
كرد داير مجلس شرب و قمار
ليك، از ايشان نيامد هيچ كار
قيل و قالي شد به پا از هر كنار
تف به ريش مردمان رشوه خوار!

از : خفي

6- مسمّط ترجیعی

توفيق ، صفحة3  ،شمارة 12،29/10/1328

   از : بيانات ساعت اوغلی

اينتخابات!

ايله ای مردمان خانه به دوش

آنقدر می کشيد بانگ و خروش

بنشينيد پيـر نفس خامـوش

همچـو اشخاص عاقـل و کامـل

اينتخابات هامسی باطل

گر شما را لباس و نان يوخدور

مسکن و کار و خانمان يوخدور

شکـر لله که پارلمان يوخـدور

منقـضـی شـد اجــارة منــزل

اينتخابات هامسی باطل

شکر لله که رنج زايل شد

مُرد ايشک کرايـه باطل شـد

بـا اماله علاج رودل شـد

آی امان آی فغان از اين رودل

اينتخابات هامسی باطل

گر چه بطلان آن شده مُحرز

از ابر قو گرفتـه تا دره جـز

باز هـم چنـد عاشق بيلمـز

همچو خر مانده اند اندر گل

اينتخابات هامسی باطل

گر چه من بوده ام که از اوّل

امر کـردم به بخشـدار محـل

تا فرستد وکيل کور و کچـل

حال چون کام دل نشد حاصل

اينتخابات هامسی باطل

«خفی»

7- مسمّط مسدّس  نو

چلنگر  صفحة4، شمارة 8 ،  سال سوّم،  ارديبهشت  1332

  از : م . مزاحم

«چند کلمه عرض خصوصی»

قبله ی عالم, نمک خوردی نمکدان را شکستی

رشتة عهد مودّت را به يک لغزش گسستی

مدرک خدمت نديدی درهمه پرونده ی من؟!

کاين چنين پرونده ی عمرم ستم کارانه بستی

قبله ی عالم زبانم لال،يا گيج و خماری
قبله ی عالم دهانم خاک,يا بيهوش و مستی

کم کشيدم زحمت آن «شاخ» قلدر در جوانی

کم گرفتم ملک مردم را برايش رايگانی

پاک ناديده گرفتی,آن همه خدمت, چو ديدی

از برای پيشوا خدمت کنم در شهربانی

قصد جانم از چه کردی با طريقی وحشيانه
برتو نفرين می فرستم با زبان بی زبانی!

نان به نرخ روز می خوردم من از روز ولادت

بودمی بوجار لنجان در سياست طبق عادت

گاه می خوردم به راحت چند موش چاق و چله

گاه می رفتم به مسجد می شدم گرم عبادت!

قبله ی عالم شنيدم من , فرستادی«ابول» را
تا بگوئی خاطر خسرو کدر شد زين شهادت

8- رباعی

توفيق ، 13/11/1345، صفحه‌ي 5،  شماره‌ي 44

لايحه‌ي مبارزه با هواي آلوده به مجلس مي‌رود،

«علي ورجه»

آلوده

گـفـتـنـد: از ايـن هـواي پر از دوده

با «لايحه» مي‌شوند خلق آسوده

شد«لايحه»مسموم،چودرمجلس رفت

از بس كه در آن بود، هـوا آلوده

9- ترجیع بند نو

صفحه‌ي 2 ،  توفيق ،  20/7/1329 ،  شماره‌ي 50

                                به مناسبت يك روز كار در پارك شهر           «بازيگوش»

عاشقم پول ندارم كوزه بده آب بيارم!

زنيكه بيل مي ‌زنه مشغول آبياريه

توزمين سنگلج عـرق ز نافـش جاريه

واسه ريش من‌وتو به‌فكر ترّه‌كاريه!

ميگه‌من‌كه‌عاشقم‌كي‌مي‌تونم‌تاب‌بيارم!

عاشقم پول ندارم كوزه بده آب بيارم!

مرتيكه‌با نق‌ونق‌جون‌مي‌كنه‌زورمي‌زنه

شيكمش‌صدامي‌ده‌انگاري‌شيپور‌مي‌زنه

ميگه‌واس‌خاطر«ايران»دل من‌شورمي‌زنه

مي‌خوام‌مهمونش‌كنم‌كاسه‌وبشقاب‌بيارم

عاشقم پول ندارم كوزه بده آب بيارم!

من دراين مملكت ازاون سر دنيا اومدم

با هـزار آرزو و مـيـل و تمنـّا اومـدم

از پي ديدن اون صورت زيبا اومدم

مي‌خوام‌ابريشمي‌و‌وسمه‌و‌سرخاب‌بيارم!

عاشقم پول ندارم كوزه بده آب بيارم!

گرچه در شهر شما گروه‌بي‌شمار اومد

همچو من هزارها عاشق بي‌قرار اومد

صدنفر زباله‌كش به‌نام«مستشار»اومد

بعدازاين‌خيال‌دارم يه‌عده«تونتاب»بيارم!

عاشقم پول ندارم كوزه بده آب بيارم!

 

10- مستزاد

سال دوّم- شماره‌ي چهاردهم ،   گل‌آقا،  25/4/1370

              «مزاحم»

باور نمي‌كنم! 

من آن چـه درس مـي‌دهـي از برنمي‌كنم

بـاور نـمـي‌كـنـم
 

حرف تـو گــوش كردم و ديـگر نمـي‌كنم

بـاور نـمـي‌كـنـم
 

گفتي‌كه‌محـض‌خاطـريك مشـت ‌دربـه در

بـي‌ جــا و بـي‌مـفر

مـال الاجـاره را دو بـرابـر نـمـي‌كنـم
 

بــاور نـمـي‌كـنم
 

گفتي: بهـاي گـوجه و سـيب وانـار را

حــتّـي خـيـار را
 

از قيمـتي كه هست، گران‌تـرنمي‌كنم

باور نـمـي‌كــنـم
 

گـفـتي كه در حمـايت افـراد نـاتـوان
 

از پـيــر تـا جوان

مي‌كوشم و مـضايـقه از سـرنـمي‌كنم
ج

بــاور نـمي‌كـنـم
 

گفتي پي خـريدن نان و پنـير وماست
ج

هر‌جا صفي‌به‌پاست

آن را دراز، چـون صـف محـشر نمي‌كـنم

بـاور نـمي‌كــنـم
ج

گفتـي: اگـر مراجـعه‌اي مي‌شـود بـه مـن

از مـرد يــا كـه زن
ج

او را روان بـه ايـن در و آن در نـمـي‌كنـم

بـاور نـمي‌كـنــم

گفـتي كـه احـتكار زهـر كـاربـدتـراسـت

كـارستـمـگراست
ج

مـن رحـم بـر گـروه سـتمـگـر نـمي‌كنم

بـاور نـمي‌كـنــم

گفـتم كـه هـست بـاور تـو حرف‌هـاي تو

اي جـان فـداي‌تو
ج

گفـتي: قسم به جـان تـو بـاور نمـي‌كنـم

بـاور نـمي‌كـنــم
ج

11- قطعه

صفحه‌ي8، توفيق  27/4/1329،  بيست و هشتمين سال،  شماره‌ي 37

مزاحم

كابينه‌ي بي اقبال !

از اين كابينه حال من به هم خورد
جوانمردي ندارد چون « حكيمي»
در اين جا نامي از « گل شائيان » نيست
در اين بازي به دست خود « سپهبد »
در اين كابينه جاي « نجم » و «منصور»
ولي با رفتن « اقبال» پيداست
ج

 

كه كيف و نشئه و حالي ندارد
چو « ساعد»، عضو فعّالي ندارد
براي نفت دلّالي ندارد
به جز سرنيزه تك خالي ندارد
اگر خالي است اشكالي ندارد
كه  اين كابينه اقبالي ندارد
ج

12- ترکیب بند

صفحه‌ي4      چلنگر       سال اوّل    3/5/1330     شماره‌ي 26

ابوتراب جلي

مذاكره

چندروزي‌است‌‌كه‌خدمت‌نرسيدم، تمسار!
رنگ و رو باخته‌يك‌گوشه‌خزيدم، تمسار!

نگران بودم و در خانه لميدم، تمسار!
بعد از آن صحنه‌ي‌پيكار كه ديدم،‌تمسار!

شدم  از تانگ  و  مسلسل   نوميد

دلم    از   وحشت   آينده   طپيد

ديدي‌آن‌دسته‌ي‌چاقوكش‌لش هيچ‌نكرد؟
گاز اشك آور، با آن‌كش‌و‌فش‌هيچ نكرد؟

ديدي‌آن‌كهنه پليس‌قمه‌كش هيچ نكرد؟
بمب و نارنجك ، ارواح ننش هيچ نكرد؟

ديدي آن آمد  و  رفت شل و سفت

جلوي   حملة      ملّت      نگرفت؟

ديدي آن كارگر زنده‌ي آهن بازو؟
ديدي آن همّت  مردانه  از  آن  كدبانو؟

ديدي‌آن رنجبر، آن پيشه‌ور، آن‌دانشجو؟

ديدي  آن  دخترك  شيردل   زيبا  رو؟

ديدي آن سيل كه مي رفت ز پيش؟

سنگ ها   دور نمود  از ره  خويش؟

خاطرت هست كه‌تمسار‌به‌شهريور بيست

سخت‌در رفتي و‌يك‌نقطه نفرمودي‌ايست

با لباس عوضي تا نشناسند  كه  كيست

بودي آنطور‌كه بيننده به حال‌تو‌گريست؟

ترس  جان  بود  كه در مي رفتي

از  ره  كوه   و    كمر   مي رفتي

ولي اين قوم كه ديدم ز قماش دگرند

نه چو تو بزدل و‌كم جربزه و بي‌هنرند

همه غرّنده پلنگند و  همه  شير  نرند

جلوي توپ روند و صف دشمن بدرند

هيچ  از  مرگ   ندارند   هراس

ترس  هرگز  ننمايند   احساس

 

ج: طنز اجتماعی:

1- مسمّط

صفحه‌ي4 ،توفيق ، 1/1/1327 ، شماره‌ي 20 ، "فلاني"

هفت سين

موسوم عيد است برخيز اي بت موقع‌شناس

مجلس سوري اگر ديدي در آنجا شو پلاس

شانه بر زلف پريشان زن؛ مرتّب كن لباس
چشم بگشا گوش كمتر‌ده به‌حرف بي‌اساس

                                  هر چه مي بيني بخور هر قدر مي خواهي به لاس

چون نهي لب بر لب پيمانه مينا را ببوس
رو تو هم‌اي شيخ سوري قاب حلوا را‌ ببوس

در خيابان بي خجالت روي زيبا را ببوس
محض استحباب ريش حاجي آقا را  ببوس

                                   شايد   اندر    لاي    ريش   او   بيابي    اسكناس

موقع تحويل‌سال امسال مجلس ديدني‌است

بر سر كرسي نشين ابر  كرم  باريدني  است

هر گلي كاندر بهارستان برويد چيدني است

مجلس اندر دست دولت آلتي ماليدني است

                                  تا  كه   رأي   اعتماد   آرد   به   كف  با  التماس

2- غزل

توفيق ، صفحة3 ، شمارة 11، 15/10/1328

                       فلانی               

               ميدونه

دردمند ، ارزش دوا می دونه
ج

 

مبتلا , معنی بلا می دونه
ج

سوز عشقی که در ضمير من است

 

سوخت جان مرا خدا می دونه
ج

من و غم ترک يکديگر نکنيم
ج

 

آشنا قدر آشنا می دونه

چشم پوشيدم از زن و فرزند
ج

 

مادر آقا مصطفی می دونه
ج

کار اين مملکت گداسازی است
ج

 

شاه می دونه و گدا می دونه
ج

خان و امنيّه از کف دهقان
ج

 

آنچه بردند، کدخدا می دونه
ج

از «ره کج» کسی در اين کشور
ج

 

گر «ترقّی» کند «صبا» می دونه

 

 3- تضمین

سال دوم – شماره‌ي هفتم -  ماهنامه‌ي 14  - مهرماه 1371- گل آقا

                  «فلاني»

هنگام خزان

«خيزيدوخزآريدكه‌هنگام‌خزان‌است»

پوشيدن خز،لازمه‌اش پول كلان است

آن پالتوي پوست كه ديروز خريدي

ديشب زمُد افتاده وتوي چمدان است

آنان كه ندارند به كف ثروت يا مفت

گر جُـبّه‌ي متقال بپـوشند گران است

فرق‌من‌وارباب‌همين‌مطلب‌جزئي‌است

او را غم خز باشد و ما را غم نان است

ازبس‌كه‌به‌شلوار،زدم‌وصله‌ي‌صدرنگ

«گويي به مثل،پيرهن رنگرزان است»

برخيزكه‌سرما نخوري اي بدن ‌لخت

«بادخنك‌از جانب‌خوارزم وزان است»

اي‌رهگذران،صورت‌زردنبوي‌من ‌نيست

«اين‌برگ‌رزان‌است‌كه‌بر‌شاخ‌رزان‌است»

ازحسرت‌ديدار‌به‌و سيب‌وگلابي‌است

آبي كه مرا ازلب واز لـوچه روان است

تامن‌دوعددخربزه،كش‌رفتم‌ازاين‌باغ

«دهقان‌به‌تعجّب‌سرانگشت‌گزان است»

تخريب كلام شـعرا،كار«فلاني»است

« نه كار فلان بن فلان بن فلان است!»

4- مثنوي

 14/11/1372 ، گل آقا  ، صفحۀ 6، سال چهارم شمارۀ چهل و چهارم

خرج تحصیل !

مالداری پسر به مکتب داد

 

« لوح سیمینش در کنار نهاد »
ج

نیمی از خرج خانه را کم کرد

 

تا « ورودیّه » را فراهم کرد

ماه اوّل اثاث خانه برفت

 

بهر تأمین « ماهیانه !» برفت

زن او هرچه داشت مهریّه

 

همه را کرد صرف « شهریّه »

بس که شد خرجها بر او تحمیل
ج

 

ماه دوّم مغازه شد تعطیل

ماه سوّم برفت خانه و باغ
ج

 

ماه چارم زمین و گاو و الاغ

الغرض بینوا پس از شش ماه

 

مفلسی گشت فی امان الله

صبحگاهی ز جای خود برجست
ج

 

لوح فرزند را گرفت، به دست

« بر سر لوح او نوشت به زر »

 

خرج مکتب مرا شکست کمر !

« مزاحم »

5- قطعه

آذرماه 1371  ،   گل آقا ،ماهنامۀ 16 ، سال دوّم شمارۀ نهم

تقلّب !

هنگام امتحانات، دور از نگاه ناظر

 

می کرد یک محصّل، اندر نهان تقلّب

گفتم : مکن تقلّب وز این عمل بپرهیز

 

زشت است حیله بازی، دارد زیان تقلّب

گفتا : در این زمانه بینی ز هر کرانه

 

در کار خویش دارند پیر و جوان تقلّب

ناصح کند به محفل کاتب کند به دفتر

 

این با قلم تقلّب ، آن با زبان تقلّب

عطّار کوچة ما پیوسته می نماید
ج

 

در زردچوبه حیله، در زعفران تقلّب

خواهم اگر بدوزم از بهر خویش جامه

 

خیاط می نماید یک جامه دان تقلّب

باچشم خویش دیدم کرده است شاطر آقا

 

درجنس آرد نیرنگ، در پخت نان تقلّب

خواندم زدرس تاریخ این نکته راکه کرده

 

تیمور لنگ خدعه، چنگیز خان تقلّب

درصدروذیل فیزیک کردم چو موشکافی

 

معلوم شدکه کرده است فیزیکدان تقلّب

فرضیّۀ انشتن وقتی مرور کردم

 

دیدم که هست یکسر، بُعد زمان تقلّب

وقتی که شد تقلّب در روزگار رایج

 

ناچار می کنم من در امتحان تقلّب

«ابوتراب جلی »

6- قصيده      

صفحه‌ي3 ، توفيق، شماره‌ي 3  ،   26/8/1328

از : خفي

اي پسر

از غم خوبان بكش امروز فرياد اي پسر

 

تا شوي در عاشقي يك روز استاد اي پسر

رشته‌ي زلف بتان تا بسته شد بر گردنت

 

مي روي چون صيد از‌دنبال صيّاد ‌اي پسر

آبديده گر شوي در كوره‌ي عشق بتان

 

مي شود‌مشت تو‌محكم‌همچو‌فولاد اي‌پسر

بس‌كه‌كامت تلخ شد‌از حسرت شيرين‌لبان

 

تيشه بر سر مي زني مانند فرهاد اي پسر

در جواني دل به مهر دلبران بايست داد

 

فرصتي داري بده تا مي توان داد اي ‌پسر

اشك گرم و آه سرد و مغز خشك‌و‌چشم‌تر
گر نخواهي غرق درياي بلا گردي، مخر
كشته‌ي بدبختي و ظلمند اين ملّت، هنوز
گر‌چه‌ما خود ناخلف اولاد سيروس و‌جميم
هر طرف از زير ما جاري است سيل‌اجنبي
پاچه مي گيرند هم از آشنا هم از غريب
مرگ خر باشد براي سگ عروسي لاجرم
رأيها گر مي رود بالا و پايين غم مخور
يك‌شبي‌آحاد، ميليون‌مي شود‌با چند صفر

 

اندر اين كشور‌نظر كن جمع‌اضداد ‌اي‌پسر
ماهي آزاد از بازار آزاد اي پسر
شكر مي گويند زير تيغ جلّاد اي پسر
افتخار ما بود تنها به اجداد اي پسر
كشور ما هست گويا جسر بغداد اي پسر
الحذر از اين سگان نازي آباد اي پسر
مردن ما اجنبي را كرده داماد اي پسر
ضرب‌و‌كسري هست‌در قانون‌اعداد اي‌پسر
باز ميليون مي شود يك روز آحاد اي‌پسر

آثار منثور:

نمونه ای از نوشته های ابوتراب جلی در کتاب دوالپا ، جلد اوّل ، صفحات 1 تا 5

دوالـپا

عبّاس آقا روزنامه فروش توی رختخوابش دراز کشیده بود و از درد پا می نالید .

می گفت : من که نه پا توی کفش کسی کرده ام ، نه برای بندگان خدا پاپوش دوخته ام و نه پایم را از گلیم خودم درازتر کرده ام ، چرا باید این پا درد لعنتی به سراغ من بی دست و پا بیاید و پاپیچ من بشود ؟

پـدرش حـاجی رضا که بالای سرش نشسته بود گفت : پسرم ! تقصیر از خودت بود ؛ هی روزنامه ها را ورق می زدی ، تیترهای هیجان انگیز را می خواندی : فلان هواپیما با سیصد نفر سرنشین در هوا آتش گرفت و در دریا سقوط کرد . فلان قطار با چهارصد مسافر از خط خارج شد و دویست کشته و مجروح به جای گذاشت . جریان سیل در فلان ناحیه دهها نفررا بی خانمان کرد.زلزله درفلان جا چه خسارات و تلفاتی به بار آورد و غیره.

از خواندن این حوادث ناگوار ، تحت تأثیر قرار می گرفتی به فکر فرو می رفتی و سر سنگینت را روی زانوهای خشکیده ات می گذاشتی و آه ناله سر می دادی .

        پسرم!مگرنشنیده ای که گفته اند: دو صد من استخوان باید که صد من بار بردارد ؟

همین سرسنگین بودکه روی پاهای لاغرتو فشارآورد وتورا به این روز وحال انداخت.

        مگراین دوقطعه استخوان باریک چقدرتوانایی دارندکه این بارسنگین راتحمّل کنند؟

رقیه خانم مادر عبّاس آقا از گوشه ی آشپزخانه صدایش بلند شد : پناه بر خدا ! به حقّ چیزهای نشنیده ! پسر نازنینم بیست و پنج سال است همین سر سنگین را روی گردن باریکش نگه داشت، هیچ طوری هم نشده است.

حسین آقا برادر کوچک عبّاس آقا از شنیدن این حرف قاه قاه خنده را سر داد و گفت : نه ، مادر جان !

علّت پا درد برادرم چیـز دیگری اسـت . مگر یادت رفته است وقتی عبّاس آقا روزنامه هایش را می فـروخت، به خـانه می آمـد، روی صنـدلی می نشست، سیگاری آتش مـی زد و زیر لب
می گذاشت ، آن وقت پای راستش را روی پای چپش قرار می داد و تمام سنگینی تنه اش را روی پایش می انداخت و می خواست ادای سیاست مداران را در بیاورد ؟

او خیال مـی کـرد که ارباب سیاست تمام بارهای سنگین را روی پای خودشان می گذارند . اگر چنین بود می بایستی تمام سیاست مداران دنیا به مرض نقرس « یا سیاتیک » و « قانقاریا » مبتلا شده باشند !

درصـورتی کـه آنها از دیگران بار می کشند و خودشان راحت و آسوده درگوشه ی امنی
مـی خـزند و تمـاشـاچی معـرکه هستند و اگـر غیـر از این عمل می کردند و خودشان وارد گود
می شـدنـد ، حالا دنیا دچار قحط الرّجال سیاسی بود و نفس راحتی می کشید !

سیاست مداران ورزیده در واقع همان کاری را انجام می دهند که « دوالپا » در جنگل های چین و ماچین انجام می داد .

حسین آقا در این موقع رویش را به طرف حاجی رضا پدرش کرد و پرسید : تا به حال اسم دوالپا را شنیده ای ؟

جواب داد:اسم چنین موجودی درکتاب«عجایب المخلوقات»به گوشم خورده است.

حسین آقا خنده ای کرد و گفت : شنیدن کی بود مانند دیدن ؟

این مخلوق عجیب ، از سر تا کمر شبیه آدمیزاد است ، آن هم چه آدمی ! خوش صورت ، خـوش برخـورد ، شیرین زبـان ، نکتـه دان ، متواضع و مبادی آداب ؛ امّا از کمر به پایین به شکل
« مار » خلق شده است . یعنی پاهایش به طول سه چهار متر ، دراز و باریک و مثل دم مار است .

این مـوجـود عجیـب الخلقـه زیر درخـت نارگیل می نشیند ، پاهایش را چنبره می کند به طوری که پایین تنه اش پیدا نباشد . آن وقت گوش به زنگ می ایستد تا یک آدم دست و پا داری از آنجا عبور کند ، او را صدا می زند ، با زبان چرب و نرم و با احترام وتواضع از اوخواهش می کند که چون پاهای من علیل است، لطف فرموده مرا روی دوش خود بگیرید تا بتوانم از این نارگیل ها بچینم، هم به تو بدهم و هم خودم سیر بشوم .

مرد فریب خورده دلش به حال این شخص زبان باز می سوزد ، او را برمی دارد و روی دوش خود سوار می کند . در آن موقع جناب دوالپا او را با پاهای دراز و باریک خود طناب پیچ می کند ، گوش هایش را می گیرد ، به او « هی » می زند که : « حالا بزن بریم هالیوود ! » آن بیچاره ی مادر مرده هم مجبور است راکب خود را به جایی ببرد که خاطرخواه اوست !

از چیـن و مـاچین به جنوب آفریقا . از اقیانوس هند به دریای آدریاتیک . از سومالی به زولاند نو و غیره !

شما خیال می کنید مثلاً « بیسمارک » سیاست مدار آلمانی خودش « مچ پیچ » می بست و به میـدان جنـگ اتـریش مـی رفـت ؟ یا هیتلر پیشوای نازی خودش در خطّ « زیگفرید » سنگر  
می گرفت ؟

« ژرژ کلمانسو » نخست وزیر معروف فرانسه در جنگ بین الملل اوّل که به « ببر فرانسه » مشهور است ، در آن گیـرودار وحشتنـاک نـه خودش کوله پشتی روی کولش می گذاشت ، نه فانوسقه به کمرش می بست ، نه تفنگ روی دوشش می گرفت و نه مانند ببر ، چنگ و دندانش را به کار می انداخت.

اگر او چنین کاری می کرد همان روز اوّل می فهمید یک من ماست چند سیر کره دارد ؟

او مجبـور می شـد به جای حمله به سپـاه دشمـن ، پاهایش را به طرف کلیسای « نوتردام دوپاری » دراز کند و از « اب و ابن و روح القدس » بخواهد که جانش را از مهلکه نجات بدهد .

امّا او به پیروی از فلسفه ی « دوالپانیسم ! » کوله پشتی را به کول « تابین » گذاشت ، فانوسقه را به کمر « سرجوخه » بست ، تفنگ را روی دوش « گروهبان قرار داد و گفت « بزن بریم ایتالیا ! »

چـانه ی حسیـن آقـا تـازه گـرم شده بود و شمر هم جلودارش نمی شد . خوشبختانه آقای
« دکتر حاذق » با کیف دستی برای معاینه ی پاهای عبّاس آقا وارد شد و به این سخنرانی بی سر و ته پایان داد .

آقای دکتر فشار خون بیمار را اندازه گرفت ، به ضربان قلب او گوش داد ، دستی به عضلات چروکیده ی پای بیمار کشید و با خوشحالی گفت :

چیـزی نیسـت ، هیـچ اهمّیّتـی نـدارد ، ابداً نگران نباشید . این بیماری را در قدیم الایّام که علم طب به این درجه نرسیده بود « شقاقلوس » می نامیدند و چون راه معالجه ی آن هنوز کشف نشده بود ، پای بیمار را قطع می کردند . امّا حالا که علم طب ، وظایف الاعضـا و فـنّ جرّاحی پیشـرفت شـگرفی کرده است ، دیگر پای مریض را قطع نمی کنند بلکه می گذارند تا خودش بیفتد !    

نمونه ای از نوشته های ابوتراب جلی در کتاب خروس بی محل ، جلد دوّم ،

صفحات 155 تا 156

بشر دوستان

در هیـچ عصـری از اعصـار و در هیـچ قـرنی از قرون ، عالم بشریّت مثل امروز این همه خاطر خواه دو آتشه و سینه چاک نداشته است که شبانه روز در کنج لابراتوارها ، در زیر زمین ، زرّادخانه ها و در پهنه ی آسمان ها زحمت بکشند ، عرق بریزند ، فکر و هوش خود را به کار بیندازند و بی وزنی را تحمّل بکنند تا بتوانند آلات و ادواتی بسازند که عالم بشریّت را از دلهره و تشویش بیرون بیاورند و به او آرامش روحی و جسمی ببخشند .

افسوس که این عالم بشریّت قدر خدمتگزاران واقعی خود را نمی داند و زحمات بی شائبه ی
آن ها را ارج نمی نهد و علّتش هم اینست که این بیچاره ، عقلش پاره سنگ برمی دارد ، حواسش پرت است ، گوشش سنگین است ، چشم هایش خوب نمی بیند .

اگـر این زبان بسته مختصـر شعـوری هـم داشت در برخـورد با عقـاید و آرای  جور واجور ،  با « ایسم » ها ، ایدئولوژی ها ، مسلک ها و مرام ها ، فلسفه ها و تئوری های رنگارنگ ، آن مختصر شعور را هم از دست داده است و از قید عقل آزاد شده است .

پرده ی گوش او هنگام ترکیدن بمب هیروشیما ترک برداشت و حسّ بیناییش را « اشعه ی لیزر» از بین برد.اودیگرچیزی برایش باقی نمانده است تا دوستان صمیمی خود را تشخیص بدهد ، به سخنان محبّت آمیزشان گوش فرا دارد و روی ماهشان را ببوسد .

او چه می داند طرفداران عالم بشریّت برای نجات جانش از آفات زمینی و بلیّات آسمانی چه نقشه هایی طرح می کنند و چه کوشش هایی به عمل می آورند ؟

یـک روزه می آیند به خاطر گل روی او چاقو برمی دارند ، شکم اتم را مانند هندوانه ی شریف آباد پاره می کنند و از میان آن یک دانه بمب اتم تی تیش مامانی بیرون می آورند ، مثل هلوی پوست کنده که دهن آدم را آب می اندازد ، آن را توی بشقاب می گذارند و پهلویش چند دانه از آن پلاستیکی ها ، هیدروژنی ها و نوترونی ها می چینند و می گویند : بفرما !

این یکی،خانه وصاحب خانه را ازجمیع بلیّات حفظ می کند، آن یکی ، ظرف های آشپزخانه را تمیز می شوید ، دیگری یک راست می آید منزل را جاروب می کند و مزاحم صاحب خانه نمی شود ، یکی دیگر مشغول خوش و بش با اهل بیت می شود و دست به ترکیب اسباب و اثاثیه نمی زند و حالا عالم بشریّت باید چشم به راه باشد تا صدها مستخدم صدّیق و فداکار دیگر به سراغش بیایند و دست نوازش به سر و گوشش بکشند .

با وجودی که ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند تا این موجود از کار افتاده را سر پا نگهدارند ، باز هم بر اثر ضعف قوای دماغی و نقص نیروی فکری و جسمی ، قادر به شناخت دوستان فداکار و پرستاران دلسوز خود نیست .

چه می شود کرد ؟

نمونه ای از نوشته هاي ابوتراب جلی در نشریّه ی نهیب آزادی :

صفحات 1 و 4، روزنامه ي نهيب آزادي،  تاريخ 3/9/1361،شماره ي 176

از:  ابوتراب جلي

پانتوميم

كسي كه دست به دزدي مي زند بايد دستش را بريد: والسّارقُ و السّارقةُ فاقطعوا ايديَهما، امّا آن كسي كه شعر ديگران را به سرقت مي برد، چه مجازاتي دارد؟ آيا بايد زبانش را بريد؟ مگر شعر جزء اموال شخصي شاعر نيست؟

دزد اموال، مي آيد يك دانه آفتابه ي مسي بدتركيب و بي قواره را برمي دارد و مي زند به چاك. اگر دستگيرش كنند، حدّ سرقت بر او جاري مي شود، امّا دزد اشعار، مي رود ابيات ظريف و لطيف و خوشگل ديگران را به اسم خودش قالب مي كند، همه جا آنها را به عنوان ساخته هاي خود            مي خواند و راست راست راه مي رود و كسي كاري به كارش ندارد ! آيا ارزش يك شعر ماماني از يك آفتابه ي مسي كمتر است؟ نه، از شما مي پرسم؟

سليمه خاتون مدّتها زحمت مي كشد و يك تخته قاليچه ي تركمني مي بافد، نصف شب قلي آقا مي آيد قاليچه را زير بغل مي زند و مي رود،‌ چند روز بعددر « گُمُش تپّه» دستگير مي كنند و قاعدتاً بايد دستش را بريد.

ابوالحارث جندح بن حجر الكندي معروف به امرؤ القيس چندين شب دود چراغ مي خورد و قصايد غرّائي مي سازد، روز روشن احمد بن يعقوب ابوالنّجم شصت كلّه متخلّص به منوچهري مي رود مضامين آنها را به سرقت مي برد و مانند شاخ شمشاد در بازار دامغان راه مي رود و پسته مي شكند، هيچ كس هم متعرّض او نمي شود، سهل است، مورد تمجيد و تحسين نيز قرار مي گيرد! مگر قالي بافي و شعر بافي هر دو بافتني نيستند؟

شايد بگوييد: اوّلي به زبان عربي شعر گفته است و دوّمي به زبان فارسي. من اين حرف را قبول ندارم. دزدان زبردست الاغ سفيدي را مي دزدند و با مقداري موادّ شيميائي حيوان زبان بسته را به رنگ خاكستري درمي آورند كه شناخته نشود. در حقيقت، الاغ همان الاغ است، رنگش عوض شده است. چرا راه دوري برويم؟ در همين حول و حوش خودمان آدم هايي پيدا مي شوند كه مي توانند حتّي بدون استفاده از موادّ شيميائي رنگ عوض كنند. امتياز انسان بر حيوان همين است!

امّا چرا از ميان انبوهي از سخن سرايان نامي كه به همين درد مبتلا هستند، قرعه ي فال به نام منوچهري دامغاني زده شده است؟ علّتش اين است كه شاعران بزرگي از قماش سعدي و حافظ آن قدر طرفدار دو آتشه،‌ هواخواه سينه چاك، سعدي شناس و حافظ شناس و غيره دارند كه اگر به كفش آنها «كفشك» بگوئي با ضرب نعلين دمار از روزگار آدم درمي آوردند. در صورتي كه منوچهري مادرمرده اين همه قوم و خويش و اعوان و انصار ندارد و مي شود سربه سرش گذاشت. آنچه به يادم مي آيد تنها مرحوم امير الشّعراء رضا قليخان كلّه باشي متخلّص به هدايت در تعريف منوچهري گفته است:

« وي حكيمي است متبوع و اديبي است مخترع، پيرو كسي نيست و تبعيّت كسي نمي كند». حالا ببينيم اين حكيم مبتدع و اديب مخترع كه پيرو كسي نيست و از كسي تبعيّت نمي كند، مضامين اشعار خود را از كجا آورده است؟!

امرؤ القيس مي گويد: « اسبي دارم كه كفلش به آهو، ساقهايش به شترمرغ، گريزش به گرگ و جهيدنش به روباه بچّه مي ماند».

منوچهري مي گويد: اسبي دارم:

« گور ساق و شير زهره، يوز تاز و غرم تك

پيل گام وكرك سينه،رنگ تاز و گرگ خوي»

امرؤ القيس مي گويد: « آن برق را ديدي كه هنگام جستن گوئي تاجي بر فرق ابرها بود يا چون چراغ راهبانان كه هربار بر آن روغن بيفزايند! »

منوچهري مي گويد:

به جستي هر زمان از ميغ، برقي
    به كردار چراغ نيم مرده

كه كردي گيتي تاريك، روشن
    كه هر ساعت فزون گرديش روغن

امرؤ القيس مي گويد: « به ناگاه باراني سيل آسا بگرفت و سيلي دراز آهنگ و پيچان و زمين كن از اطراف سرازير شد، آن سان كه درختان كهن را از جاي بكند».

منوچهري مي گويد:

فـرو بـاريـد بـارانـي ز گـــردون
ز صحرا سيل ها برخاست هر سو

چنان چون برگ گل بارد به گلشن
دراز آهنگ و پيچان و زمين كن

اين رشته سر دراز دارد. اجازه بفرمائيد به همين مختصر اكتفا كنم و با پوزش از روان پاك منوچهري كه در انتخاب مضامين اشعار عرب سعي وافي و جهد كافي به عمل آورده است سخن را به پايان برسانم زيرا با « كش» دادن اين بحث، ممكن است كار به جاهاي باريكي بكشد و پاي بسياري از سخنوران متقدّم و متأخّر از امير معزّي گرفته تا ايرج ميرزا به ميان كشيده شود و آن وقت:

شتر بيار و شعر بار كن !

خوشبختانه هنوز قانوني وضع نشده و ان شاء الله وضع نخواهد شد كه زبان شاعر را به گناه و سرقت مضمون قطع كنند. ( اگر زبانم لال) چنين قوانيني وضع مي شد حالا بايستي بسياري از سخن سرايان ما هنگام سخن گفتن به شيوه ي «پانتوميم» متوسّل شوند تا بتوانند مقصود خود را به ديگران بفهمانند.

توضيح واضحات: پانتوميم نمايشي است كه اجراي آن احتياج به «زبان» ندارد و به ياري حركات سر و دست و اطوار چهره انجام مي گيرد. بديهي است اجراي چنين نمايشي كار آساني نيست مخصوصاً براي بنده در موقع تبيين غزلي با موضوع معاشقه!

 

 

 

نمونه اي از نوشته هاي ابوتراب جلي در نشريّه ي نامه ي اراك

نامۀ اراک،14/8/1354،شمارۀ 2430،صفحات 1و2

از : ابوتراب جلی

حملۀ گاز انبری

مأموران مبارزه با مواد مخدّر در یک حملۀ گاز انبری بیست و یک نفر از گروه " انبر به دستان" را وادار به تسلیم کردند و با تلاش پیگیر، مشغول خلع سلاح بقیه السّیف این گروه هستند. به نظر
می رسد که عن قریب، مخفی گاهها و سنگرهای این جماعت یکی پس از دیگری سقوط کند و زیر زمین های تنگ و تاریک، پستوی مغازه های خیّاطی و قسمت عقبی اتومبیل های باری به تصرّف مـأموران مـربوط درآید. بـا انجـام ایـن مـانور، محفل اهل " حال " از رونق خواهد افتاد و از چشم " وافور " اشک ندامت جاری خواهد شد و از سینۀ " منقل " آتش حسرت زبانه خواهد کشید و خمیازه جای تبسّم را خواهد گرفت .

چه می توان کرد ؟

در دنیائی که آدمهایش بار سفر می بندند و راه کهکشانها را در پیش می گیرند دیگر جایی برای سفر به عالم " هپروت " باقی نمی ماند.

در این جهان پر جوش و خروش، آتش را برای ذوب فلزاتی به کـار مـی برند کـه از آن وسـایل و ابـزار صنعتی سـاخته شـود نه آنکه " بست  تریاک" را به جوش بیاورد.

دود، بایـد از دود کش کـارخـانه ها بیـرون آیـد نه از لولۀ " وافور " دنیای پر غوغای امروز، گناه مردمی را که بیداری و هوشیاری خویش را با " چرت " و خماری معاوضه می کنند، هرگز
نمی بخشد.

در طوفان زندگی، آنهائی که قادر نیستند جلوی آب بینی خود را بگیرند، چگونه می توانند از سیل حوادث جلوگیری کنند ؟

ـ بـاری ایـن بنده برای مأمورانی که در به هم زدن "بساط اهل دود" کمرهمّت بسته اند توفیق خدمت می طلبم و ان شاء الله توفیق رفیق راهشان بـاشد که بـه واقع این جماعت " اهل حال " ، "حال " ما را گرفته اند و همان بهتر که بساطی در بساطشان باقی نماند.

نمونه هايي از نوشته هاي منثوردرنشريّه گل آقا، منطق امروز و توفيق :

سالنامۀ گل آقا، 1370، صفحۀ 108

انفجار

در نظام طبیعـت ثـابت شـده اسـت کـه هـر تراکمی سبب انفجار می شود. خواه این تراکم در یک کپسول گاز باشد ، خواه در یک رآکتور اتمی و یا در منظومۀ شمسی .

آقای بوفن دانشمند معروف فرانسوی می گوید علّت پیدایش سیّاراتی که به دور خورشید ما
می چرخند برخورد یک جسم عظیم آسمانی با این کرۀ نورانی بوده است که در آن انفجاری به وجود آورده، قطعاتی از آن جدا شده و منظومۀ شمسی ما را ساخته اند.

دانشمندان چینی هم پیدایش نواختران یا بـه اصطلاح"سوپر نوا"ها را نتیجۀ انفجاری می دانند که دربرخی ازستارگان به وقوع پیوسته است،بنده هم که به مقتضای حسّ خودخواهی حاضرنیستم حتّی یک قدم از دانشمندان فرانسوی و چینی عقب بمـانم معتقدم کـه تـراکم جمعیّت درروستـای کوچکی چون غیاث آباد با پنجاه خانوار سکنه که ناگهان به پانصد خانوار افزایش می یابد موجب انفجار می شود و هنگامـی کـه پـانصد هـزارغیـاث آبـادی به شهـری مانند تهران سرازیرمی شوند، تکلیف روشن است .

شما بیایید در یک اطاق سه چهار متری بیست نفر را بچپانید و آنها را وادار بکنید در همانجا بخورند و بخوابند. اگر در این تنگنا انفجار هولناکی روی نداد ، بنده حرفم را پس می گیرم.

امّا در این جریان یک مورد استثنایی هم وجود دارد که تراکم سبب انفجار نمی شود و آن اتوبوسهای شرکت واحد هستند که به نظر من از فلز مخصوصی ساخته شده اند و مقاومت آنها در مقابل تراکم ، هیچ انفجـاری را سبب نمـی شود. چرا که از نظر آلیاژ بر عناصر سازندۀ سفینه های فضایی طعنه می زنند. خودتان ملاحظه می فرمایید که در این فضای محدود اتوبوس آنقدر آدم نشسته، ایستاده، خوابیده و دولا و سه لا در هم می لولند که جای جنبیدن نیست آن وقت آقای رانندۀ محترم در ایستگاه بعدی از مسافرین می خواهد کمی عقب تر یا جلوتر بروند تا جا برای تازه واردها باز شود. کدام عقب و کدام جلو ؟

در میان هفت دریا تخته بندم کرده اند

                       باز گویندم که چابک باش و تردامن مباش

خاصیّت دیگر این اتوبوسها این است که اگر احیاناً انفجار کوچک یا بزرگی در آنها به وقوع بپیوندد به علّت سر و صدای زیاد کـه کمتر از بـازار مسگـرهـا نیست اصـلاً صدای انفجار شنیده نمی شود.

شاید به همین دلیل است که بعضی از کشورها برای خریدن این اتوبوسهای ضد ضربه و صدا خفه کن سرو دست می شکنند.    

حق هم با آنهاست. وقتی چنین وسیلۀ مطمئنی در اختیـارشـان بـاشد چـرا جهـت خـرید اتـوبـوس بـه " نـوادا " یا " چرنوبیل " مراجعه کنند ؟

 

منطق امروز ، سال اوّل، شمارۀ 2، دوشنبه 3 آذر 1331 صفحات 1و2

                                             "رنجبر"

در انتظار معجزه !

پتو را که تا دستگاه موی سبیل بالا کشیده بود به کنار زد، روی تخت فنری جا به جا شد و گفت:

خوب ظاهراً باید این روزها منتظر خبر خوشی باشیم. از سفیر ما تازگی خبری برای شما نرسیده؟

- چرا، او مرتّباً اخبار مهم را اطّلاع می دهد.

- خوب، تصمیم به شکستن حلقۀ محاصره نگرفته اند.

- ( آهی کشیده گفت ): متأسّفانه هنوز دراین باره خبری نرسیده است گفته می شودکه موضوع را تحت مطالعه قرارداده اند.

- اینکه نشد، چقدر « تحت مطالعه » ؟

باید برای ما هم امکان اسکات مردم باشد، من تصوّر می کنم که باید با آنها وارد مذاکره جدّی تری بشویم، به آنها حالی کنیم که ملّت را بیش از این به معجزاتی که هنوز ظهور نکرده نمی توان امیدوار ساخت.

مـا نهایت کوشش خودمان را کرده ایم، ولی آنها معلوم نیست چه می خواهند بکنند. آنها مسألۀ ایران را در کادر سیاست جهانی خودشان مطرح می کنند.

- نمی دانم، امّا چطور معلوم نیست، آنها به ما قول داده اند ما که به تعهّدات خودمان عمل
کرده ایم، من عقیده دارم یکبار دیگر توجّه آنها را به حسّـاسیّت مـوضوع جلب کنیـد به آنها بگوئید که ما هرچه در قدرت داشته ایم کرده ایم. به توصیۀ سفیر شما، قانون امنیّت اجتماعی را تصویب کردیم، در همه شهرها حکومت نظامی گذاردیم، مردم را به جرم آزادی عقیده و وجدان که طبق مادّۀ 10 اعلامیۀ حقوق بشر محترم شمرده و مجلس ما هم آن را تصویب کرده تحت تعقیب قرار دادیم، صدها نفر را به اتّهام تبلیغات ضد امریکائی بازداشت کردیم. خلاصه، به خاطر حفظ نفوذ آنها، اصل چهار و کمک نظامی را پذیرفته ایم و هر ندای اعتراض ملّت را خفه ساخته ایم. در این صورت سزاوار نیست که بیش از این به کمک ما نشتابید.

- همۀ اینها را بارها گفته ایم.

- بـاز هم بگـوئید، آنهـا را تهدید کنید که سیاست ملّی اتّخاذ خواهیم کرد.

- ( با خنده ) آنها هرگز تسلیم این بلوف ما نخواهند شد، آنها بهتر از خود ما، ما را شناخته اند و مطمئن هستند که ما اهل این حرفها نیستیم.

- صحیح ! پس چه بکنیم، تا کی می شود مردم را فریفت و دروغ و دغل تحویل داد.

- چه عرض کنم، خود منم کلافه شده ام، رفته رفته مردم چهرۀ حقیقی ما را در زیر نقاب که به رخ زده ایم می بینند.

- خدا نکند، همۀ سعی ما این بوده که نقاب را از پاره شدن محفوظ داریم. بردارید همین را به آنها بنویسید،بنویسیداگراین نقاب دریده شود،آخرین اتوی پیشرفت شما ازبین رفته ودیگر مردم را با هیچ دستاویزی نمی توانید بفریبید.

- البتّه خواهیم نوشت، ولی باید منتظر بازگشت هندرسن باشیم. او قول داده که کارهائی بکند.

- امیدوارم این بار قول او درست باشد ، من که از بس وعد و وعید بیجا داده ام، خسته شدم، اگر یادت باشد من در گزارش خود چند بار غلط بودن سیاست حسن نیّت به استعمار را اعتراف کرده ام،
نمی دانم اگر این بار هم توفیقی دست ندهد، چگونه جواب بدهم. مسألۀ نفت و سیاست دو مسـئلة ما، حال پالان خر دجّال را پیدا کرده، دو سال است که به آن بخیه می زنیم و می شکافد.

- ( با خنده ) قربان تقصیر نخ های امریکائی است که استقامت ندارد!

- بله همین طور است ولی مائیم و همین نخ، با همین نخ پوسیده ما به چاه حکومت رفته ایم.

ولی در هر حال باید کاری بکنیم، مردم ساده باز هم فریب بخورند. من در این مورد نقشه ای دارم که اگر اجرا شود امید موفقیّت هست.   

- دستور بفرمائید البته اجرا می کنیم.

- نقشۀ من تخدیر اعصاب مردم ساده است، باید یک سلسله عملیات را با هم شروع کرد، در بین مردم پانیک ایجاد کرد، مردم را در بیم و امید نگه داشت ، اگر ما دست به اجرای چند عمل سر و صدا دار بزنیم، موفّق خواهیم شد که برای مدّتی دیگر، یعنی تا زمانی که نتیجۀ تصمیم واشنگتن روشن شود، اعصـاب مـردم را تخدیر کنیم، آنها را به طوری متوجّه گرفتاری های خود بکنیم که توجّهشان از مسألۀ نفت و اینکه ما آنها را داریم به کجا می بریم منحرف شود.

- این البتّه صحیح است ولی آنها را چه کنیم، آنها که دست ما را خوانده اند و پشت معرکۀ ما ورد وارو می خوانند.

- آنها را، آنها را بیش از پیش می کوبیم.

- متأسّفانه هر چه ممکن بوده کرده ایم، تمام زندان های ما پر شده است ولی آنها با این حرفها زانو به زمین نخواهند زد.

- در هر حال این تنها راه است، از بابت زندان نباید مشوّش بود با اصل چهار وارد مذاکره شوید، در اسرع وقت زندان های جدیدی برای ما خواهد ساخت !

توفیق، ماهانۀ نوروز، سال یازدهم، شمارۀ112، فروردین 1351، صفحۀ 2

" فلانی"

یک دهن آواز !

مدّتها از یک عقدۀ روحی رنج می بردم. این رنج کلافه ام کرده بود . شبها خواب به چشمم نمی رفت و اگر گاهی چرتی می زدم با صدای خـرناس خـود ازخواب می پـریدم. ساعت ها چـشمم به  نقطه ای خیره می ماند و در اقیانوس افکار بی سروته درگوشم
طنین انداز می شد که برای من مفهومی نداشت . مثل اینکه یک عدّه اشباح از عالم غیب با من صحبت می کردند.

بدتر از همه آنکه دلم نمی خواست کسی از گرفتاری من با خبر شود و به راز درون من پی ببرد .

از مـراجعه به روان پـزشکان جدّاً خودداری می کردم زیرا به خـوبی مـی دانستم که این جماعت با سر انگشت تدبیر گره از بسته های اسکناس من بگشایند نه از کار فرو بستۀ من !

و اگر حقیقتش را بخواهید احتیاجی به روان پزشک نداشتم چون خودم بهتر از اصل و ریشۀ این بیماری و عوارض آن اطّلاع داشتم و راه آن را هم می دانستم .

منتهی فرصتی به دست نمی آوردم تا اینکه فصل بهار رسید و یک روز تک و تنها برای گردش به حوالی کهریزک رفتم .

مثل اینکه زیاد معطّلتان کردم . عقده ای که سالها به قول صادق هـدایت روح مـرا در انـزوا مثـل خـوره مـی خورد عبـارت بــود از : عقدۀ " خود آواز نخوانی ! " و علاجش هم یک دهن آواز ! دلم می خواست دست بیخ گوش بگذارم و چهچهه بزنم. صدایم درکوه و دشت بپیچد. پرندگان هوا، ماهیان دریا، بهائم و حشرات الارض را به رقص و پایکوبی وا دارم. آرزو داشتم که با جاذبۀ صدای خود آب را از جریان و مرغ را از طیران باز دارم.
می خواستم با آواز دلنواز خود شوری در عالم وجود به پا کنم و انواع حیوانات وحشی از قبیل خرس، خوک، کفتار و شغال را همراه آهو و خـرگوش و غزال درکمند محبّت خود اسیـر و دستگیـر سازم با خود می گفتم:  مگر چه چیز من از این همه موجودات آوازه خوان کمتر است ؟

بلبلها، قناریها، سوسکها، ملخها و حتّی قورباغه ها هم هریک برای خودآوازی دارند که عقل وصبر و طاقت و هوش را از شوریدگان می ربایند از کنار مزرعۀ گندم می گذشتم و زیر لب می خواندم :

"اشتربه شعرعرب، درحالت است و طرب  

گرذوق نیست تو را، کژ طبع جانوری"

***

مغنی کجــائی نــوائـی بــزن            به یاران رفتـه صــلائی بــزن

***

بوی جوی مولیان آید همی               یاد یار مـهربـان آیــد همـی

***

چنـد قـدم دورتر در دامنۀ تپـّه های کم ارتفاع گلّۀ گوسفندی که تک تک در میان آنها گاو و گوساله هم دیده می شد به چرا مشغول بودند و با پای نشاط سبزه را لگد کوب
می کردند .

نسیم بهاری مانند شرابی قوی در شریانهای من جریان داشت. بـوی گلــم چنـان مسـت کـرده بـود که دامنم از دست برفت و بی اختیار در آن عالم مستی و بی خبری آواز سر دادم .

نمی دانم در چه دستگاهی بود و من در چه حالی بودم که ناگهان ضربت چماقی بازوی راست مرا از کار انداخت و از درد شدید آن به خود آمدم.دیدم گوسفندان با برّه هایشان و گاوان با گوسـاله هایشـان بـا وحشـت و اضطـراب هـر یک به طرفی فرار می کنند و در پشت سرم چوپان قوی هیکلی ایستاده و با خشم و غضب چوب دستی خود را  بالای سر برده و بازوی دیگرم را هدف قرار داده است.

ترس از چماق چنان نیروئی به من بخشید که به سرعت برق و باد پا به فرار گذاشتم و همین که از منطقۀ خطر دور شدم از زور خستگی به زمین نشستم و به فکر فرو رفتم :

   بله، حق با چوپان بود، زیرا جمع آوری چنین گلّۀ پراکنده ای در چنان صحرای وسیعی کار آسانی نبود ؛ ولی افسوس خوردم : افسوس به حال گاوان و گوسفندانی که پس از نسلها، هنوز آواز یک انسان متمدّن را از زوزۀ یک گرگ خونخوار تمیز نمی دهند ؟ ! . . . یا للعجب ! 

 

تحلیل کلّی :

با بررسي و تدبّر در آثار ابوتراب جلي ، مي توان او را استادي مسلّم در شعر و ادب شمـرد كـه همگام با سرودن اشعار جدّ در قالب هاي غزل ، قصيده ، مثنوي ، تركيب بند و . . . در زمينه ي طنز و فكاهي نيز يكي از پيش كسوتان و طنزپردازان صاحب نام ايران است. آثار جاودان او از جمله
داستان هاي مذهبي  موسي (ع) ، ابراهيم (ع) و علي (ع) كه در قالب مثنوي سروده شده اند، نشانگر مبارزات، جان فشاني ها و ايثار ابرمردانيست كه در جانب داري از افراد دردمند اجتماع كه يوغ زورمندان و سردمداران جور گردن آنها را مي شكند، برخاسته و قيام مي كنند. آنان به ياري افرادي كه در زير چرخ استبداد و ستم خرد و فرسوده مي شوند، مي شتابند، تا رسالت انساني خود را در حدّ كمال ايفا نمايند.

     داستان حسين كرد شبستري (تهمتن ثاني ) در قالب مثنوي نيز از منظومه هايي است كه با زبان طنز سروده شده و حسين كرد در برابر سركشان و مستبدان زمانه قد علم مي كند و به دفاع از حقوق اجتماعي انسانهاي ستمديده برمي خيزد.

     استاد ابوتراب جلي از همان اوان نوجواني و حتّي درسنين كهولت هميشه دركار شاعري، طنزپردازي و نويسندگي، پويا و پرتلاش بود و با نوشته هاي استوارخود زبان گوياي مردم عصر خويش شد و اشعار شيرين و نثر دلنشين او مورد علاقه ي مردم ايران واقع شده است. سوژه هايش دلپذير وازميان جامعه ومردم نشأت مي گرفت که نمونه های بارز آن را در نشریّه های نهیب آزادی، نامة اراک و نیز درکتاب های« دوالپا » و « خروس بی محل»  می توان مشاهده نمود. زبان طنز او که در بسیاری از موارد زبانی سیاسی و اجتماعی است از اشعاری که در این زمینه در نشریّات چلنگر، توفیق، گل آقا و . . . سروده شده است ، مشخّص می گردد.

    اين استاد گرانقدر قريب هفتاد و پنج سال از عمر ارزشمند خود را در خدمت به شعر و ادب فارسي گذرانده و با زبان طنز خود با خداوندان زر و زور  و تزوير به مقابله برخاسته و از مردم رنجديده و مظلوم اجتماع خود طرفداري نموده است و به گفته ي خودش « زبان طنز به منزله ي لعاب شيريني است كه تلخي حقيقت را خنثي مي كند» . خدايش بيامرزد و او را رهين رحمت خود قرار دهد .  

                                                                                          من ا... التّوفيق

                                                              زهرا خلفي –  بهار 1386

 

 

 

 

 

 

منابع و مآخذ

  1. برقعی، سیّد محمّد باقر، سخنوران نامی معاصر ایران، جلد دوّم، نشر خرّم، چاپ اوّل، 1373
  2. ترابی ( شهـراز ) ، هوشنگ ، آیینة آفرینش ، انتشارات ماه ، چاپ اوّل ، سال 1379
  3. جلي ، ابوتراب ، خروس بی محل ، انتشارات مير(گوتنبرگ ) ، چاپ اوّل ، پاییز 1365  
  4. جلي ، ابوتراب ، دوالپا ، جلد اوّل ، انتشارات مير(گوتنبرگ )  ، چاپ اوّل ، زمستان 1364
  5. جلي ، ابوتراب ، سه منظومه ( كتاب ابراهيم ـ كتاب موسي ـ كتاب علي ) ، نشر دانش پايه ، تجديد چاپ ، 1361  

6.   دست نوشته هاي مرحوم حاج آقا سيّد حسین حجازی

7.  شماره های مختلف نشريّات چلنگر ، توفيق ، مستحكم ، منطق امروز ، به سوي صلح ، نيروي صلح ، جاجرود ، شب چراغ ، رنگين كمان ، ارزش كار ، همراه ، نهيب آزادي ، گل آقا و روزنامة اراک

 

 

 

 

 

 

 

 

تحلیل کلّی :

با بررسي و تدبّر در آثار ابوتراب جلي ، مي توان او را استادي مسلّم در شعر و ادب شمـرد كـه همگام با سرودن اشعار جدّ در قالب هاي غزل ، قصيده ، مثنوي ، تركيب بند و . . . در زمينه ي طنز و فكاهي نيز يكي از پيش كسوتان و طنزپردازان صاحب نام ايران است. آثار جاودان او از جمله
داستان هاي مذهبي  موسي (ع) ، ابراهيم (ع) و علي (ع) كه در قالب مثنوي سروده شده اند، نشانگر مبارزات، جان فشاني ها و ايثار ابرمردانيست كه در جانب داري از افراد دردمند اجتماع كه يوغ زورمندان و سردمداران جور گردن آنها را مي شكند، برخاسته و قيام مي كنند. آنان به ياري افرادي كه در زير چرخ استبداد و ستم خرد و فرسوده مي شوند، مي شتابند، تا رسالت انساني خود را در حدّ كمال ايفا نمايند.

     داستان حسين كرد شبستري (تهمتن ثاني ) در قالب مثنوي نيز از منظومه هايي است كه با زبان طنز سروده شده و حسين كرد در برابر سركشان و مستبدان زمانه قد علم مي كند و به دفاع از حقوق اجتماعي انسانهاي ستمديده برمي خيزد.

     استاد ابوتراب جلي از همان اوان نوجواني و حتّي درسنين كهولت هميشه دركار شاعري، طنزپردازي و نويسندگي، پويا و پرتلاش بود و با نوشته هاي استوارخود زبان گوياي مردم عصر خويش شد و اشعار شيرين و نثر دلنشين او مورد علاقه ي مردم ايران واقع شده است. سوژه هايش دلپذير وازميان جامعه ومردم نشأت مي گرفت که نمونه های بارز آن را در نشریّه های نهیب آزادی، نامة اراک و نیز درکتاب های« دوالپا » و « خروس بی محل»  می توان مشاهده نمود. زبان طنز او که در بسیاری از موارد زبانی سیاسی و اجتماعی است از اشعاری که در این زمینه در نشریّات چلنگر، توفیق، گل آقا و . . . سروده شده است ، مشخّص می گردد.

    اين استاد گرانقدر قريب هفتاد و پنج سال از عمر ارزشمند خود را در خدمت به شعر و ادب فارسي گذرانده و با زبان طنز خود با خداوندان زر و زور  و تزوير به مقابله برخاسته و از مردم رنجديده و مظلوم اجتماع خود طرفداري نموده است و به گفته ي خودش « زبان طنز به منزله ي لعاب شيريني است كه تلخي حقيقت را خنثي مي كند» . خدايش بيامرزد و او را رهين رحمت خود قرار دهد .  

                                                                                          من ا... التّوفيق

                                                              زهرا خلفي –  بهار 1386

 

 

 

 

 

 

منابع و مآخذ

  1. برقعی، سیّد محمّد باقر، سخنوران نامی معاصر ایران، جلد دوّم، نشر خرّم، چاپ اوّل، 1373
  2. ترابی ( شهـراز ) ، هوشنگ ، آیینة آفرینش ، انتشارات ماه ، چاپ اوّل ، سال 1379
  3. جلي ، ابوتراب ، خروس بی محل ، انتشارات مير(گوتنبرگ ) ، چاپ اوّل ، پاییز 1365  
  4. جلي ، ابوتراب ، دوالپا ، جلد اوّل ، انتشارات مير(گوتنبرگ )  ، چاپ اوّل ، زمستان 1364
  5. جلي ، ابوتراب ، سه منظومه ( كتاب ابراهيم ـ كتاب موسي ـ كتاب علي ) ، نشر دانش پايه ، تجديد چاپ ، 1361  

6.   دست نوشته هاي مرحوم حاج آقا سيّد حسین حجازی

7.  شماره های مختلف نشريّات چلنگر ، توفيق ، مستحكم ، منطق امروز ، به سوي صلح ، نيروي صلح ، جاجرود ، شب چراغ ، رنگين كمان ، ارزش كار ، همراه ، نهيب آزادي ، گل آقا و روزنامة اراک

 

 

 

 



نوشته شده توسط زهرا خلفی در دوشنبه 02 شهریور 1394

ارسال نظر(0)

:: پنجمین کتاب منتشر شده از اینجانب:
:: post
:: post
:: post
:: اهم فعالیتها
:: زندگینامه
:: زن در قرآن (انگلیسی)
:: به مناسبت پایان تحصیلی پیش دبستانی
:: به مناسبت پایان تحصیلی پیش دبستانی
:: بررسی و نقد ترجمه های منظوم قرآن به فارسی





به وبلاگ من خوش آمدید
drszhejazi1347@yahoo.com




:: فروردین 1403;
:: تیر 1402;
:: فروردین 1399;
:: خرداد 1396;
:: مهر 1394;
:: شهریور 1394;
:: مرداد 1394;

آبر برچسب ها

[Post_Tags_Title] ,

صفحه نخست | ايميل ما | آرشیو مطالب | لينك آر اس اس | عناوین مطالب وبلاگ |پروفایل مدیر وبلاگ | طراح قالب

Powered By LOXBLOG.COM Copyright © 2009 by 55588