💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران

صفحه نخست

ايميل ما

آرشیو مطالب

لينك آر اس اس

عناوین مطالب وبلاگ

پروفایل مدیر وبلاگ

طراح قالب

:: صفحه نخست
::
ايميل ما
::
آرشیو مطالب
::
پروفایل مدیر وبلاگ
::
لينك آر اس اس
::
عناوین مطالب وبلاگ
::
طراح قالب

::کتاب ها
::بررسی و نقد ترجمه های منظوم قرآن به فارسی
::قرآن، سیره نبوی، ائمّه اطهار و بزرگان دین در حمایت، ترویج و ترغیب
::قرآن، سیره نبوی، ائمّه اطهار و بزرگان دین در حمایت، ترویج و ترغیب
::رسالت استاد مطهّري در جنبش عدالت خواهي
::ویژگی های بارز شهید ثالث
::زن ، حقوق و جايگاه اجتماعي آن در اسلام
::« انسجام اسلامي وعدم پذيرش سلطة بيگانگان »« انسجام اسلامي وعدم پذيرش سلطة بيگانگان »
::کارکرد معارف قرآنی در امثال و حکم ایرانی
::مهدويّت در قرآن ، احاديث و ادعيّه
::« عدالت و ارزش‏هاي انساني در عصر جهاني شدن »
::سیمای پیامبر ( ص ) در کلّیّات سعدی شیرازی
::پيشگامان و مناديان وحدت در جهان اسلام ، سيّد جمال‌الدّين اسدآبادي
::رباعی
::ابوالفضل سرمشق وفاداری
::جایگاه قرآن کریم و آموزه های اهل بیت (ع) در تفکّر جهاد
::نقش تعلیم و تربیتی شادی در انسان از دیدگاه قرآ
::کرامت و عزّت انسانی، سعادت و کمال در نهج البلاغه
::نقش نماز در ارتقاء ساختار اخلاقی انسان ها
::قیام عاشورا، امر به معروف و نهی از منکر
::مضامین قرآن در دیوان صباحی بیدگلی
::نماز از نظر قرآن، پیامبر (ص) و ائمّه اطهار (ع)
::دیدگاه حضرت علی (ع) در تفسیر قرآن
::قرآن و بهداشت تن و روان
::بررسی علل شیوع ضدّ ارزش ها از دیدگاه امام علی (ع) در نهج البلاغه
::نقش نماز در ارتقاء ساختار اخلاقی انسان ها
::نماز و نیایش
::بازتاب مسایل اجتماعی در اشعار شاعر معاصر ابوتراب جل
::قیام عاشورا، امر به معروف و نهی از منکر
::جایگاه قرآن کریم و آموزه های اهل بیت (ع) در تفکّر جهادی
::امام حسين (ع) احياگر سياست پيامبر (ص
::شناخت توسعة فرهنگي از نگاه امام علي (ع) در نهج البلاغ
::نوآوری در راهکارهای تبلیغی مباحث مهدویّت در جامعه و جهان معاصر
::نقش زن در تحکیم خانواده با تکیه به رفتار حضرت فاطمه (س) در زندگی خانوادگی و نمونه ای از اشعار فارس
::مصادیق نوآوری و شکوفایی از منظر قرآن کریم
::معيارهاي تميز حق و باطل در قرآن كريم
::شیوه های الگوبرداری نسل جوان از سیره علمی و عملی عالمان دین
::تجلّی قرآن در آینه ی اشعار استاد بهزاد
::فرهنگ ايراني
::نقش اخلاق اسلامی در تعاملات اجتماع
::سوره ی بقره در نثر عرفانی ایران
::مباني فقهي ـ حقوقي مرتبط با مسايل اقتصادي، اشتغال و استقلال مالي زنان
::وحدت امّت اسلامی از نظر امام سجّاد (ع) و ارتباط آن با دیدگاه محقّقان دین در عصر حاض
::حضرت فاطمه (س) و حضرت زينب (س) بهترین الگوی زنان جهان
::جایگاه رستاخیز در اشعار شاعران ایران
::عشق و انديشه ي امين پور در « بي بال پريدن »
::نماز در آثار نثر عرفانی ایران
::قرآن و عترت (ع) و فمینیسم
::شیوه های عملی امر به معروف و نهی از منکر در رفتار ائمّه
::سیره و سلوک امام علی (ع) در برخورد با مخالفان
::سوره ی بقره در نثر عرفانی ایران
::بررسي حقوق زنان در اسلام و كشورهاي صنعت
::گزیده ی چند داستان کوتاه، خاطره، نمایش نامه و فیلم نامه از دفاع مقدّ
::زبان و ادب فارسي، سند هويّت ملّي
::زبان فارسی و وحدت ملّی و انسجام اسلامی
::مفاهيم اجتماعي در شعر معاصر و كهن
::وحدت اسلامی از دیدگاه قرآن و ﺷﺄن نزول و نقش آیات در انسجام اسلامی
::نقش زبان و ادبيات فارسي در اتّحاد ملّي و انسجام اسلامي
::مستندات قرآنی و روایی انسجام اسلامی و برائت از مشرکین
::وضعیّت اجتماعی زن ایرانی از قرن 19 تا امروز و وظیفه ی او در جامعه ی معاصر ایران
::رسالت استاد مطهّري در جنبش عدالت خواهي
::اندیشه های میرزای نائینی در کتاب تنبیه الامّه و تنزیه الملّه
::جایگاه زن در سیره و کلام پیامبر اعظم ( ص )
::ورزش از دیدگاه قرآن و احادیث و جایگاه فعلی آن در
::جهاني شدن و ظهور
::انتظار و نشانه هاي ظهور
::جايگاه مناظره و مباحثة ارزشمند در نهضت آزادانديشي
::تشويق به انديشمندي و تبيين آزادي بيان در چهار چوب قانون
::آزادگی و ساده زیستی در زندگی شهید مدرّس
::تربيت اجتماعي در سيرة معصومين ( ع )
::سیره ی فرهنگی و اجتماعی امام رضا (ع)
::عشق و محبّت از ديدگاه عرفای معاصر
::خشونت خانوادگي، زمينه، عوامل و راهكارها
::معيارهاي تميز حق و باطل در قرآن كريم
::شب عاشورا
::عوامل همگرا و واگرا در اتّحاد ملّی و انسجام اسلامی
::شیوه های عملی امر به معروف و نهی از منکر در رفتار ائمّه و استفاده از آنها در سالم سازی فضای فرهنگی، رشد آگاهی ها و فضایل اخلاقی
::تبیین توان مندیها، فرصت ها و تهدیدات آموزش عالی در توسعه ی فرهنگی ـ اجتماعی ایران و کشورهای منطقه
::انفاق و روزی حلال در قرآن و احادیث
::داستان کوتاه و روی کرد نویسندگان زن شهرستان دزفول به آن
::الگوبرداری نسل جوان از قرآن و سیرۀ معصومین
::اقدامات امیرکبیر در صنعتی کردن ایران و مبارزه با استعمار اقتصادی
::اندرزهای حکیمانه ی رودکی
::ديدگاه قرآن به نقش زن در جامعه و تاريخ
::خرافه شويي در آثار استاد مطهّری
::تأثير قرآن بر شعر تعليم
::جایگاه پیامبر اعظم (ص) در ادبیّات معاصر فارسی
::معناشناسی «فتنه» در قرآن
::ائمّۀ اطهار تجلّی بهترین الگوی مصرف
::بحر طویلی در ترغیب و ترویج فرهنگ وقف در بین اقشار جامعه
::حقوق اجتماعی زنان از منظر قرآن
::عرفان سعدی در بوستان
::تأثیر قرآن و احادیث در دیوان شهریار
::اندیشه های اجتماعی و انسانی در شعر هوشنگ ابتهاج و قیصر امین پور
::تسبیح موجودات در نهج البلاغه
::علی بن مهزیار اهوازی و ارتباط او با امامان هم عصرش
::بررسی جریان داستان کوتاه پس از انقلاب
::نوآوری قرآن کریم در موضوع عصمت پیامبران و مقایسه ی آن با تورات
::نامه ای به امام رضا (ع)
::چشم انداز زن ایرانی و پژوهش در قرن بیست و یکم
::جانبازان شیمیایی
::مدنیّت و مفهوم آن از دیدگاه پیامبر اسلام ( ص )
::نقش پیامبر ( ص ) در پیدایش نهضت آزاد اندیشی
::زنان نامدار شیعة عصر رضوی ( ع )
::اندیشه شیعی و جهانی شدن حکومت اسلامی
::امنیت پایدار و آرامش روانی جامعه در قرآن
::امام علی(ع)، دشمن شناسی و دشمن ستیزی
::الگوهاي رفتاري و اخلاقي از ديدگاه قرآن و پيامبر (ص)1
::اقتصاد سالم از دیدگاه قران و ائمه اطهار
::اصلاح الگوی مصرف در بیان شاعران
::اصطلاحات قرآنی در ارتباط با الگوی مصرف
::اسراف و تبذیر از منظر امام علی (ع)
::ابوتراب جلی
::داستان شراره های گل
::انسان در منابع اصيل اسلامي ( قرآن و حديث )
::نقش رهنمودهای امام خمینی (ره) در پیوند عاشورا و قیام 15 خرداد
::گلایه ها و شِکوه های ملّا محمّد تقی ناهیدی
::ادبیّات میراث دار ارزش های اخلاقی و اجتماعی
::سیره عملی پیامبر (ص) در اخوّت اسلامی
::پیامدهای تأسیس دانشگاه آزاد اسلامی در امور آموزشی زنان
::پیامبر ( ص ) و عدالت اجتماعی
::مسألة شرّ در نگاه فلسفي امام سجّاد ( ع )
::جايگاه مناظره و مباحثة ارزش‏مند در نهضت آزادانديشي
::جایگاه رستاخیز در اشعار شاعران ایران
::حجاب و عفاف در آثارشعرا و نویسندگان
::حمایت های حاج ملّاعلی کنی از فقرا و ایتام
::نهضت پاسخ گويي از ديدگاه قرآن
::همسر آزاري و خشونت خانواده
::سیره ی حکومتی و سیاسی پيامبر اعظم (ص)
::نقش و موقعیّت زن در سیرة نظری و عملی پیامبر اعظم ( ص )
::تأثير قرآن در سلوک فردی و اجتماعی
::نقش شاعران و نویسندگان در معرّفی و تعمیق منازعه ی مشروطه و مشروعه
::مقالات



نويسندگان :
:: زهرا خلفی

آمار بازديد :

:: تعداد بازديدها:
:: کاربر: Admin







پيام مديريت وبلاگ : با سلام خدمت شما بازديدكننده گرامي ، به وبلاگ من زهرا خلفی خوش آمديد .لطفا جهت ترویج هرچه بهتر دین مبین اسلام و آشنایی جوانان عزیز میهن اسلامی با قرآن و اهل بیت و همچنین کتاب و مقالات چاپ شده این وبلاگ را به دوستان خود معرفی کنید.همچنین برای هرچه بهتر شدن مطالب اين وبلاگ ، ما را از نظرات و پيشنهادات خود آگاه سازيد .


کتاب لنگه کفشی بر آوار

چاپ : اسفند76


 

زدم تیشه یک روز بر تلّ خاک

به گوش آمدم ناله ای دردناک

که زنهار اگر مردی آهسته تر

که چشم و بناگوش و روی است و سر

                                            سعدی

 

به نام احکم الحاکمین

در لابلای بیشۀ اندیشه ام درختانی است که داس زمانه با بی رحمی تمام، میوه و شاخه هایش را درو کرده و درهم شکسته. درختانی که روزی پر از شکوفه بود و اینک تنها بوی مظلومیّت و صفا از آنان می شنوم. درختانی که بر ساقه های سبز آنان سرخی خون گلهائیست که روزگار به آنان وفا نکرد و چهرۀ بی مهری به آنان نمود. درختان تبرخورده ای که «وُجُوهٌ يَومئِذٍ ناضِرَةٌ اِلی رَبِّها ناظِرَةٌ» است و «حُورٌ مَقصُوراتٌ» التیام بخش جراحات آنان.

برای نشستن هما بر شاخسار درختستان اسلام وجود این چنین درختان زخم خورده و مجروح موردنیاز است تا سعادت جاودانی را برای پیروان راستین خود به ارمغان آورد. برای آن امّت ظلم ستیزی که در مقابل جور ابرقدرتها قد علم می کنند و تا پای جان سر می بازند. برای آن پیروان صادقی که جان باختن و دلدادگی را از سالاری آموخته اند که جز حق نیندیشید و جز حق ندید. برای آن رهروانِ صراطی که از نور علی نور روشن است و در آن چراغی پرتوافشانی می کند که به نفس خویش می درخشد و از هر قدرت شرق و غرب بی نیاز است. برای آن سالکانی که هرگز پیمان بندگی خویش را با حق نمی گسلند و تسلیمان آیات حقیقت اند.

 

من الله التّوفیق

زهرا خلفی- دزفول- اسفند 76

   مدتها بود که شبها خواب آوار آزارم می داد، مثل آنکه قیامتی به پا شده و آسمان و زمین درهم فرو می ریزند و می پیچند و کوه ها چون اژدهای خروشان شروع به جنبش و حرکت می نمایند و با ریختن دیوارها از خواب می پریدم و این کابوس مدّتها بود که تکرار می شد؛ در هر بار که با این خوابهای هراسناک از خواب می جهیدم، هما هم از التهاب و اضطراب من از خواب می پرید و می گفت : «باز هم خوابِ آوار!» و من دیگر هیچ نمی گفتم و با دلم کلنجار می رفتم که دست از افکار پریشان بشویم و به خود دلداری می دادم.

شب بیستم دی سال 65 باز هم این کابوس وحشتناک به سراغم آمد و وجود مرا در اندوه و نگرانی عجیبی غرق کرد. صبح شنبه هما طبق معمول باید بچّه ها را آماده می کرد تا آنها را به خانۀ پدرش ببریم و خودش هم باید به کلاس عقیدتی که از طرف آموزش و پرورش تشکیل شده بود، می رفت و بعدازظهر آن روز هم در مدرسه ای نزدیک دزفول کلاس داشت. امّا برخلاف همیشه که کارها را مرتّب و به موقع انجام می داد، آن روز خیلی آهسته و با کندی این کار را کرد، گویا دلش نمی خواست از خانه پا به بیرون بگذارد. نگاهش خسته و کارهایش با تأنّی صورت می گرفت؛ فکر می کردم کسل است.

بیست دقیقه دیرتر از وقت معمول، وحید و الهه را به منزل پدربزرگشان رساندم و خود به بانک رفتم. هما هم به دبستان انصاری می رود امّا به علّت وضع آشفتۀ شهر، کلاس تشکیل نمی شود و چون وسیلۀ نقلیّه هم در شهر به زحمت پیدا می شود فاصلۀ طولانی را پیاده می پیماید و به خانۀ پدرش می رود.

مادرش با دیدن او خوشحال می شود. این مادر و دختر علاقۀ عجیبی به هم داشتند و با اینکه هما چندین خواهر و برادر دیگر داشت، امّا مادرش با دیدن هما برق شادی در چشمانش موج می زد. البتّه هرگز طوری وانمود نمی کرد که باعث رنجش کسی گردد. هما هم به قدری به مادرش علاقه داشت که وقتی مشکلی پیش می آمد حاضر نبود که آن جریان به گوش مادرش برسد، مبادا که ناراحت شود.

تقریباً می توانم بگویم او هر شب به مادرش سر می زد و می گفت : «نمی توانم هرگز دوری مادرم را تحمّل کنم». برخورد هما با مادرش همچون برخورد دوستی صمیمی بود. با مادرش به گفتگو می نشست، آنها با هم درد دل می کردند. هیچ مادر و دختری را تا این حد صمیمی ندیده بودم. هما بارها از دلسوزیهای مادرش تعریف می کرد، که چه زجرهایی را برای به سامان رساندن فرزندانش تحمّل می کند! مادرش تا آنجایی که نیرو و توان داشت به خواسته های فرزندانش توجّه می کرد.

هما می گفت : «یک روز به مادرم گفتم : دامن دختر همسایه مان چقدر قشنگ است! و او حرفی نزد. همان روز که از مدرسه برگشتم، دیدم مادرم دامنی شبیه آن دامن برایم تهیّه کرده است».

رفتار هما با خواهران و برادرانش هم بی اندازه صمیمی و خالصانه بود، می گفت : «حاضرم برای رفع مشکل آنان اگر چیزی دارم بفروشم و به آنها بدهم».

یکی از خواهرانش می گفت : «یک روز که من نیاز به مقداری پول داشتم، هما هفتصد تومان موجودی خود را به من داد و در این مورد اصرار ورزید و گفت : «هر وقت داشتی پس بده». و این کار او هرگز از نظرم نمی رود». اصولاً هما علاقه چندانی به پول یا طلا از خود نشان نمی داد. در کیف او پولی جز به مقدار کم برای رفع نیاز نبود. و مقدار اندکی طلا را هم تنها به عنوان پس انداز نگاه داشته بود.

به هر حال هما پس از رسیدن به خانه، الهه را بغل می کند که به او شیر بدهد و در آن حال که به پهلو دراز کشیده، به خواب می رود. ساعت حدود دوازده و بیست دقیقه است وحید در حال پوشیدن شلوار مدرسه اش است و در حالی است که یک پایش را در شلوار قرار داده، که ناگهان اژدهای موشک حمله می آورد ... .

من در بانک در حال نوشتن دفتر حساب بودم که صدای موشک را شنیدم. قلبم فرو ریخت. دستم لرزید. دیگر نمی توانستم کلمه ای بنویسم، مثل اینکه کابوس شب گذشته در مقابلم رژه
می رفت و دیوارها فرو می ریخت. به هر چه می نگریستم آوار بود، آوار!

به شتاب از بانک بیرون آمدم. محلّ اصابت موشک را از رهگذرانِ هراسانی که با عجله حرکت می کردند، می پرسیدم و اشاره ها همه به سوی خانۀ پدر هما بود. نمی دانم چگونه به آنجا رسیدم. امّا خانه ای نبود مثل آن بود که قرنها از عمر این خانه گذشته است. خرابه ای بیش نبود و باز هم آوار! همه چیز که در قبل به صورت کابوس بود، زنده شد، رقصید، جنبید و در برابرم نمودار شد. قبل از من عدّه ای از مردم شهر به محلّ آوار آمده بودند.

با کمک مردم اوّل حمیدرضای سیزده ساله، برادر هما، را از زیر آوار بیرون کشیدیم. ظاهرش سالم بود مثل آن که هیچ اتّفاقی نیفتاده، امّا ضربه ای به سرش خورده و همان دم پرندۀ روحش به آسمان عروج کرده بود. صدای چند نفر را شنیدم که می گفتند آهسته و آرام او را بیرون آورید. به طرف آنها دویدم. مادر هما روی آوار افتاده و موج انفجار سراسر وجودش را فرا گرفته و باعث شکافته شدن پهلویش گردیده بود. و آه چه منظره ای می بینم. این زن زحمتکش و فهمیده که همیشه او را در حال کار و فعّالیّت می دیدم، علاوه بر انجام وظایف خود در خانه، کار دیگرش رنگ کردن پشم بود که به همسر خود در این کار کمک می کرد. ناگهان حس کردم پشم ها با قرمزی خونش رنگین گشته و از بینی و گوش و پهلویش خون جاری است. چند لحظه گیج و مبهوت به او نگریستم. دیگر گریه نمی کردم بلکه خون دلم بود که بر خاک فرو می ریخت و آوار را رنگی می نمود.

محمّدحسین 21 ساله، برادر هما، سومین شهید حملۀ موشکی عراق به دزفول بود که از زیر آوار بیرون آروده شد. ولی باید گفت محمّدحسین چهارمین شهید از خانوادۀ هما است چون علیرضا، برادر دیگر او، در عملیّات محرّم چندی پیش، قبل از این حادیه به شهادت رسیده بود. محمّدحسین آن گونه که ناظرین می گفتند؛ گویا در حال خواندن نماز بوده است که شهید می شود. یکی از خواهرانش می گفت که من خود روز بعد از روز حادثه جانماز او را در حالی که پهن بود روی آوار دیدم و یکی از همسایگان که از زیر آوار زنده بیرون آورده شده بود، می گفت : «من صدای محمّدحسین را که کمک می خواست شنیدم ولی بعد از مدّتی صدای او خاموش شد».

خواهرش می گفت : «محمّدحسین واقعاً برادر دلسوز و مهربانی بود. حتی یک روز که شنیده بود دخترم بیمار شده است و باید او را برای معالجه به تهران ببرم به من گفت : خواهرم نگران مباش، من یک موتورسیکلت دارم، آن را می فروشم و پولش را برای معالجۀ دخترت می دهم».

در این هنگام ناگهان لنگه کفشی از هما روی آوار دیدم. صیحه ای کشیدم مثل اینکه صدای هما را هم شنیدم که به آوار اشاره می کرد و تکرار می کرد : «باز هم آوار!» نمی دانستم چه بلایی به سر هما و فرزندانم آمده، به یکی از خویشان نزدیک گفتم : «این لنگه کفش هما است». او برای تسلّی خاطرم گفت : «مگه یادت نیست که مادر هما چهار جفت کفش برای چهار دخترش خریده، از کجا معلوم که این کفش او باشد؟»، البتّه خودش هم می دانست که این سخنش دردی از دردهای دلم را دوا نخواهد کرد.

حدود ساعت دو بعدازظهر بود و ما همچنان در جستجو. به خاطرم رسید به شهرک مهاجرین که مدرسۀ هما آنجا بود بروم شاید هما آنجا رفته باشد- هر چند می دانستم که این تصوّری بیش نیست- ولی باید به هر طرف برای جستجو بروم شاید سرِ سوزنی امید باشد. با شتاب به آنجا می روم، امّا پاسخی که به من دادند، از پیش می دانستم هرچند لحظه ای دلم را به آن خوش کرده بودم. دوباره به محلّ آوار برگشتم. در این فاصله ای که من نبودم، پیکرهای بی جان هما و الهه را از زیر آوار بیرون کشیده و به بیمارستان برده بودند. وقتی رسیدم، داشتند پدر هما را از زیر خاکها بیرون می کشیدند. بیچاره پیرمرد! به چه خواب عمیقی فرو رفته بود.

مغازه داری که دکانش نزدیک دکان این پیرمرد بود، می گفت : «آن روز حاجی خیلی زودتر از همیشه مغازه را تعطیل کرد». و من به او گفتم : «چرا اینقدر زود می خواهی بروی؟» و پیرمرد جواب داد : «دلم شور می زند، می خواهم به بچّه هایم برسم». به او گفتم : «مگر بچّه هایت در بیابان گیر کرده اند؟» حاجی گفت : «نه، امّا اینجا بمانم برای چه؟ دلم می خواهم زودتر به خانه برسم».

این پیرمرد که سراسر زندگیش در خانه و مسجد و مغازه می گذشت همیشه شاکر حق بود. هرگز ندیدم از ناملایمات زندگی شِکوه کند. به خاطر می آورم که یک روز به منزلمان آمده بود و وقتی صفا و صمیمیتی که بر زندگی مشترک من و هما سایه افکنده بود، دید، سرش را به سوی آسمان بلند کرد و در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، اَلحَمدُلله گفت و شکر خدا را به جای آورد.

حس کردم دلم دو پاره شده؛ یک پارۀ آن در اینجا بر سر آوار و در پی جستجوی وحید هفت ساله ام به این طرف و آن طرف می نگرد و یک پارۀ دلم در بیمارستان به دیدن پیکرهای متلاشی شدۀ هما و الهه. دیگر پاهایم نبود که حرکت می کرد بلکه پاره های دلم بود. حدود ساعت 3 بعدازظهر بود فکر می کردم قرنهاست که اینجا ایستاده ام و هر لحظه عضوی از وجودم را قطعه قطعه کرده و در گوشه ای دفن می کنند.

به کمک لودِر همه جای آوار را گشتند و میله سبزی را دیدند که از زیر آوار بیرون آمده بود و محلّی را یافتند که اطاقی در آنجا قرار داشت و در آن اطاق کمدی و گهواره ای بود، کمد بر گهواره افتاده و سپری ساخته بود. فاطمۀ 5 ساله، خواهر هما، در زیر آن سپر جای گرفته بود. او را زنده در حالی که در یک چادر مشکی پیچیده شده بود از آنجا خارج کردند. ضربه ای به طرف راست پیشانی او خورده و زخمی عمیق ایجاد کرده بود و به شدّت از آن خون می آمد- که هنوز هم جای آن زخم در گوشه راست پیشانی او است- دخترک معصوم گیج و بیهوش بود. پسر عمه اش او را به بیمارستان رساند. بعدها می گفت :

«وقتی چشم گشودم اوّل سراغ مامان را گرفتم. به من گفتند به زودی می آید ولی هر چه انتظار کشیدم نیامد. دلم خیلی گرفت. خواهرانم مرا دلداری می دادند و حس می کردم بدنم خشک شده است و قدرت حرکت ندارم. خواهر بزرگم مرا به خانه اش برد. به او گفتم چرا به خانۀ خودمان نمی رویم پیش مامان، بابا و داداش هایم؟ خواهرم بغض گلویش را فرو می برد و سعی می کرد اشکهایش را از من پنهان سازد و نمی دانستم خانه ای که سراغش را می گیرم تلّ خاکی بیش نیست. دلم کوه غم بود دیگر از مامان و بابا و داداش ها و آبجی هما و فرزندانش خبری نشد و هرگز از آن روز به بعد هم آنها را ندیدم. و امروز که قریب 10 سال از این ماجرا می گذرد گاهی اوقات با خاطرات دوران کودکی خود را سرگرم می کنم و به یادِ آغوش گرم مادر و دست نوازشگر پدر و شوخی های دادش محمّدحسین و بازی با داداش حمیدرضا و وحید و مِهر و محبت آبجی هما و شیرین کاری الهۀ کوچک می افتم، دلم می گیرد و آرزو می کنم ای کاش همگی پیش هم بودیم و یک بار دیگر آنها را می دیدم. یادم می آید که در آن روز من و وحید پیش هم بودیم و هر دو پس از این حادثه وحشتناک مامان های خود را صدا می کردیم. پای من به گهواره گیر کرده بود و دیگر نمی دانم چه شد ...».

آن شب که تو را بدیدم ای فاطمه جان

 

خیزان که شوم مرهم زخمت به گمان

زخمِ دل خستۀ تو می گفت چنان

 

من به نشوم تا که نبینم یاران

* * *

حدود نیم ساعت گذشت و من هنوز گمشدۀ خود را نیافته بودم. چشمانم از بس به بیل لودر و خاکهای آوار دوخته شده بود، می خواست که از حدقۀ چشم بیرون بزند. در این هنگام باز هم رژیم بعث عراق، دزفول را مورد حملۀ موشکی قرار داد. مردمی که در آنجا بودند، متفرّق شدند. لودر می خواست برود. من با اشارۀ دست به او التماس کردم که وحیدم را پیدا کن و لحظه ای دیگر بمان. شاید گمشده ام هنوز نفس می کشد و به او اشاره کردم بیل را آهسته فرو برد مبادا پارۀ تنم با ضربۀ بیل مجروح شود.

ای که در آوار می جویی تن پاک شهید

                                    تیشه را آهسته تر زن، دل در آن پیچیده است

او بیل را آهسته فرو می برد و در این هنگام کیف وحید با ضربۀ بیل لودر به روی سنگها افتاد قلبم تند تند می زد. به خاطر آوردم وحید مشق هایش را نوشته است. چون هر شب پهلویم می نشست و درس فارسی را برایم می خواند و مشق هایش را که بسیار مرتّب و خوش خط نوشته بود، به من نشان می داد و مامان همایش هم در این مدّت دائم مراقبش بود که تکالیف خود را انجام دهد. قسمتی از کیف سوخته شده بود و هنوز کتاب و دفتر مشق وحید در آن قرار داشت. دلم آتش گرفت مثل اینکه هیزم فراوانی در درونم گذاشته و آنها را کبریت زده اند و لهیب آن تمام وجودم را می سوزاند.

حدود ساعت 4 بود که وحید را دیدم که با بیل لودر از خاک بیرون آورده شد. بیل، دستِ طفلک معصومم را شکسته بود. خاک سر و صورتش را نپوشانده بود فقط کمی روی لبش نشسته بود. بغلش کردم. نفس بسیار عمیقی کشید، که نمی دانم دم بود یا بازدم. مظلومم را بوسیدم و بوییدم. بدنش هنوز گرم بود. به سرعت به طرف خیابان دویدم. یک موتوری که نمی دانم که بود، وحید را از بغلم ربود و به شتاب به سوی بیمارستان رفت.

اینک پاره های تنم در بیمارستان افتاده بودند. نمی دانم چطور و چگونه به بیمارستان رسیدم. سراغ وحیدم را گرفتم. برانکاری به من نشان دادند و گفتند متأسفانه تمام کرده است. دنیا بر سرم خراب شد. آوارها مقابل چشمم درهم فرو می ریختند. مثل اینکه چند لحظه حالت فراموشی به من دست داد. پاهایم سست شده و قدرت حرکت را از من گرفته بودند. در این لحظه وقایع آینده مثل فیلم از مقابل چشمانم گذشت.

نمی دانم چه شد که مقاومتِ از دست رفته را باز یافتم. حس کردم می توانم مشکلات بعد از شهادت پاره های وجودم را تحمّل کنم. دمِ درِ بیمارستان ایستادم. نمی دانستم کجا بروم.
نمی دانستم خانه ام کجاست؟ یادم آمد ماشین خود را در جلوی خانه ام پارک کرده ام. در این موقع آقای ناشناسی مرا سوار ماشین نمود که به خانه برساند. آدرس را از من پرسید. گفتم
نمی دانم. گفت : آنقدر در شهر می گردیم تا خانه ات را بیابی. بالاخره با چند بار دور زدن، ماشینم را که مقابل خانه بود یافتم. داشتم فکر می کردم امشب را چگونه بگذرانم. در این خانه تک و تنها هستم. اما نه! تنهایی را دوست دارم که با دلم خلوت کنم.

یکی دو همسایه در کوچه بودند. مرا دیدند به طرفم دویدند و از من خواستند که آنجا نمانم. به آنها گفتم نزد خویشانم به شهرک های اطراف دزفول می روم. چون اکثر آنان هنوز از حادثه خبر ندارند. سوار ماشین شدم در حالی که چند ماشین در پیِ من مراقبم بودند و من از این موضوع اطّلاعی نداشتم. ابتدا نزد عمویم در یکی از شهرک ها رفتم. عمویم سر و وضع مرا آشفته دید و وقتی سراغ بچّه ها را از من گرفت، به او گفتم آنها را به فلان شهرک برده ام. پس از آن به شهرک سلمان فارسی نزد خواهر و خویشانم رفتم. نزدیک اذان مغرب بود. خواهرم به سویم دوید و سراغ بچّه ها را از من گرفت. از پاسخ دادن طفره رفتم و بالاخره جریان را فهمیدند. ناگهان محشری به پا شد. دیگر از حال رفتم ... .

صبح برای وداع و آخرین دیدار با عزیزانم مجدداً به بیمارستان رفتم. الهۀ معصوم مثل فرشته ای بود که به خواب عمیقی فرو رفته امّا پس سرش له شده بود. هما چشمانش باز و رگه ای خون از بالای سرش روی بینی او سرازیر شده بود. مثل اینکه با آرامش و متانت همیشگی خود با من حرف می زد. مادر هما که پهلویش شکافته شده و با مقدار زیادی گچ هم نتوانسته بودند جلوی خون ریزی او را بگیرند. خدا تو را رحمت کند این زن صبور و زحمتکش! با اینکه فرزندت شهید شده بود، امّا سعی تو بر آن بود که کسی اشکهایت را نبیند و تو خود افراد خانواده را تسلّی
می دادی. روز 22 دی ماه عزیزانم را به خاک سپردند. آن روز بانویی به من مراجعه کرد و گفت دو شب قبل خواب دیدم که پدرِ مادر هما در جایی بسیار سرسبز ایستاده است. آن پیرمرد در حالی که دمِ درِ اطاقی را جارو می کرد، می گفت، دخترم و نوه هایم و پسرانم مهمانم هستند.

اهالی شهرک شمس آباد که از مدّتی قبل هما را می شناختند و شیفتۀ حُسن خلق و رفتار خوش او شده بودند پس از شنیدن خبر شهادتش، شهرک را سیاه پوش کرده و در غم او چهل روز لباس عزا پوشیدند.

یک روز به نیّت بچّه ها مقداری تیرآهن برای تعمیر حسینیّۀ عبّاسیّه اهدا کردم. ولی این موضوع را به کسی نگفتم. همان شب خواهرم خواب دید که : یک جعبۀ آهنی مثل جعبۀ جواهرات در دست هما است. جعبه از مخمل سبز پوشیده شده بود و وقتی هما آن را گشود، روی یک تکّۀ مخمل سبز نوشته بود :

«آهن را رنگ می زنند تا زنگ نزند، اما دل اگر زنگ زد چه باید کرد؟»

و هما این جملات را بلند می خواند.

من بعد از شهادت عزیزانم گاهی اوقات بعدازظهرها به محل آوار می رفتم و با خود خلوت
می کردم و با عزیزانم که آخرین لحظۀ عمر را در آنجا گذرانده بودند، درد دل می کردم. امّا یک شب یکی از نزدیکان خواب می بیند که آن منطقه بسیار روشن و چراغانی است و هما در آنجا ایستاده و با ناراحتی به من اشاره می کند که : با آمدن به اینجا غصّه می خوری دیگر خود را اندوهگین مساز. من پس از آن تصمیم گرفتم به آنجا نروم.

یک شب در خانه تنها بودم. پریشان و با دلی غم زده در گوشه  ای خوابیدم. خواب دیدم به خانه ام حمله شده و همه چیز را درهم ریخته اند. در این هنگام هما با دو فرزندم به خانه وارد
می شود و به مرتّب کردن خانه می پردازد و سپس به همراه بچّه ها قصد رفتن می نماید. من به دامنشان می آویزم تا مانع رفتنشان شوم و هما با نگاهی آرام مرا به سکون و آرامش دعوت می کند.

یک روز به پیشنهاد نزدیکان تعداد 20 جلد کلام الله مجید به مسجد بقيّة الله برای جلسات قرآن به نیّت شهدای این واقعه اهدا کردم. بلافاصله همشیره بزرگم خواب می بیند که هر کدام از شهدا قرآنی در دست گرفته اند و وحید می گوید : «عمه جان بیا تا کتابخانه ای بسیار جالب را که دارای چندین جلد قرآن است نشانت دهم».

یک روز هم تابلویی به حسینیّۀ فاطمیّه شهرک شهید میثمی در نزدیکی اهواز که طرح آن را یکی از افراد سپاه داده بود به نیّت فرزندان شهیدم اهدا کردم. این تابلو را به یکی از خطّاطان دزفول دادم تا روی آن را بنویسد. روزی که برای گرفتن تابلو نزد او رفتم، گفت : «تابلوی شما قبلاً در محلّ مخصوص خود نصب شده است». من با تعجّب موضوع را از او پرسیدم. او گفت : «همسرم خواب دیده است که به اتّفاق خانواده به بقعه غیرمعروفی رفته ایم و از تابلویی که در این بقعه است نور شدیدی منشعب می شود و من دیدم که تابلو کارِ من است اما اسمم روی تابلو نیست و همسرم به شعاعهای نورانی تابلو می نگرد و از کرامتهای آن تابلو حرف می زند. فردا صبح تصمیم گرفتم که اسمم را گوشۀ تابلو بنویسم».

یکی از دوستان در سال 64 پیراهن سفید و سبزی از مکّه برای الهه آورده بود. یک شب که من تنها بودم یکی از چمدانها را باز کردم. چشمم به آن لباس افتاد. آهی کشیدم و نمی دانم کی به خواب رفتم. دمدمه های صبح از خواب پریدم و متوجّه شدم که شب گذشته همان طور روی چمدان به خواب رفته ام. وقتی به بانک رفتم یکی  از همکاران گفت : دیشب همسرم خواب دیده که همگی ما و شما عازم مشهد هستیم و شما الهه را که لباس سبز و سفید به تن دارد در بغل گرفته اید.

یک شب مرحوم مادر هما را با همان حالت خندۀ همیشگی خواب دیدم که متر خیاطی و
پارچه ای در دست دارد. فردا صبح جریان را به خواهر هما گفتم. او گفت : دیروز که «روز مادر» بود به یاد مادرم پارچه ای را به نیازمندی دادم.

هفتۀ دوم پس از شهادت عزیزانم چند متر پارچۀ مخمل سبز برای روی مزار آنها به قیمت هزار و پانصد تومان خریدم و روز بعد که درِ کمد اطاق را گشودم کیسه ای یافتم که محتوی هزار و پانصد تومان بود و درست یک اسکناس هزار تومانی و یک پانصد تومانی که من به بزّاز داده بودم در آن بود و من قبلاً از وجود این کیسه اطّلاعی نداشتم.

یک روز یکی از همکاران به من گفت که همسرش خواب دیده است که یک لنگه گوشواره در لای پتوی کوچکی در خانه ام پیدا شده است و من به خاطر آوردم که قبلاً یک لنگه گوشواره الهه کوچکم گم شده بود. من به سراغ پتوی الهه رفتم و پس از باز کردن ملافۀ آن با نهایت تعجّب لنگه گوشواره را یافتم و فوری پتو و گوشواره را به نیازمندی بخشیدم.

چندی پیش در سفری که به سوریّه داشتم در صحن مطهّر حضرت رقیه مقداری خرما و پنیر به جای ماست بین زائران توزیع کردم. بعد از مدّتی خواب دیدم که هما دانه ای خرما به من داد که کمی شور مزّه بود و من به یاد سفرۀ حضرت رقیّه افتادم که در سوریه نذر کرده بودم.

اصولاً هما زنی سازگار و خوش خو بود و هرگز ندیدم که از کسی گله و شکایتی کند. مدّت هفت سال با صداقت و کوشایی بسیار در آموزش و پرورش خدمت نمود و همیشه سعی می کرد وظیفه و مسئولیّت خود را چه در خانه و چه در کارِ معلّمی به نحو مطلوبی ادا نماید.

* * *

این سخنان را آقای خورشیدزاده، همسر هما و دوست و همسایۀ ما، در حالی که پهنۀ چهره اش از اشک خیس شده بود برایم بازگو نمود. وقتی او در مورد هما حرف می زد بار دیگر خاطراتی را که در گذشته با هما داشتم به یاد آوردم. من از زمانی که هما نوجوانی بیش نبود، او را می شناختم چون او مدّتی شاگرد، دوست و همسایه ام بود و با حُسن خلقش مرا مجذوب خود نمود. به خاطرم آمد که ... .

چشمهایش را به من دوخته و سر تا پا گوش بود. ردیف جلو می نشست و جملات انگلیسی را مرتّب، هم صدا با سایر شاگردان پس از من تکرار می نمود. پس از اتمام کلاس به سرعت به سویم دوید و در حالی که از خجالت سرخ شده بود گفت : «خانم! از زحماتت ممنونیم».

روزهای دیگر که به این مدرسه راهنمایی می رفتم اغلب اوقات هما در حالی که گل سرخی در دست گرفته بود، به سویم می دوید و با همان شرم خاص که همیشه به چهره اش گل می انداخت آن را به دستم می داد. او دختری مؤدّب، درس خوان و محجوب و متین بود، برخوردش با هر کسی به جا و متناسب بود. با دوستان خود رفتار خالصانه داشت. بسیار باهوش بود و آن گونه که دوستان دورۀ دانش سرایش تعریف می کردند، سحرخیز بود همیشه با صدای اذان صبح بیدار بود. نماز و قرآن را به موقع می خواند. ظاهری مرتّب و آرام داشت، امّا در برابر کوچکترین ناحقّی و ستم ایستادگی می کرد. برای گفتن حقیقت بسیار شجاع بود و از کسی و چیزی واهمه نداشت. زیر بار زور نمی رفت. در درسهایش همیشه موفّق بود.

وقتی در کلاس اول راهنمایی بود خیاطی را به خوبی فرا گرفت. خانمی که به او خیاطی یاد داده بود همیشه از مهارت و فرزی او تعریف می کرد که با وجود سن کم خیاطی را به خوبی
می آموزد. رفتارش با خانوادۀ همسرش محترمانه بود. اگر می خواست به خانۀ یکی از دوستان خود برود از مادر شوهر خود اجازه می گرفت. مسألۀ حجاب را به خوبی رعایت می کرد.

خواهر هما برایم تعریف می کرد که : دو روز قبل از شهادتِ هما صبح ساعت 5/7 من به خانۀ پدرم آمدم و دیدم که هما با دو فرزند خود دمِ در ایستاده است. به او گفتم : چرا در نمی زنی؟ هما گفت خجالت می کشم از صبح زود درِ خانۀ پدرم را بزنم و بچّه ها را به مادرم بسپارم تا خود به مدرسه بروم و با نهایت شرم فرزندانش را به من سپرد و خود رفت.

وقتی کلاس سوم راهنمایی را به اتمام رساند به دانش سرای مقدّماتی رفت و گاهی اوقات به مدرسه ای که من در آنجا تدریس می کردم، می آمد و در حالی که طبق گذشته گل سرخی به دستم می داد از کار و درسهای خود برایم حرف می زد. تا اینکه دو سال دانش سرا را به پایان رساند و در یکی از مدارس روستای اطراف دزفول به تدریس مشغول شد. بعدها شنیدم ازدواج کرده است. روزی با وحید کوچولویش به منزل ما آمد و من که پس از مدّتها او را می دیدم، خوشحال شدم. با شعف بسیار در حالی که خنده در چشمانش موج می زد، گفت : «خوش شانسی را ببین! ما از فردا همسایۀ شما می شویم. چون خانۀ بغلی شما را خریده ایم».

و می گفت وقتی که شنیده است، همسایۀ معلّمش می شود، در خریدن این خانه به همسرش اصرار ورزیده. من برایش خوشبختی و سعادت آرزو کردم. امّا نمی دانستم سرنوشت برای او چه در نظر گرفته است، و چه آینده ای در پیش دارد؟

چینی گِرد هر کاسه ای می سازد

 

چندی به فریب نرد عشقش بازد

بس نقش نگارین و لطیفش بخشد

 

ناگاه بگیرد به زمین اندازد

 

به هر حال پس از آمدن هما به آن خانه برایش گل بردم چون گل خیلی دوست داشت. بعد از چندی هما صاحب دختری به نام الهه شد. وحید هم کم کم داشت بزرگ می شد و باید به مدرسه می رفت. یک روز که با مادرش به مدرسه رفته بود، وقتی دید که مادرش سر کلاس چقدر زحمت می کشد و در امر تعلیم و تربیت بچّه های شهرک می کوشد و گاهی اوقات صدایش می گیرد و رنج زیادی را تحمّل می کند، ناراحت می شد و می گفت : «این بچّه ها جگر مادرم را خون
می کنند».

یک روز وحید را در کوچه دیدم که به پسر همسایه که از خودش کوچکتر بود و او را اذیّت کرده، می گفت : «من به روی کسی که از خودم کوچکتر است و زورش کمتر، دست بلند
نمی کنم، هر چند مرا اذیّت کند».

وحید وقتی کسی از آشنایان یا همسایگان را در کوچه می دید، مؤدّبانه به سویش می دوید
و سلام می کرد. یک روز تفنگی مخصوص بازی بچّه ها را در دست گرفته بود و می گفت :
«می خواهم با این تفنگ صدام را بکشم».

در بین بچّه های محلّۀ ما تربیت و محبّت وحید واقعاً گل کرده بود و مشخص بود. بچّه های همسایه می گفتند وقتی با وحید برای بازی به خانه شان می رفتیم، مادر وحید با خوش رویی از ما پذیرایی می کرد. وحید یک روز قبل از شهادتش به خانۀ یکی از همسایگان می رود و می گوید : «خداحافظ! مرا ببخشید اگر شما را زحمت داده ام». وحید بچّه بسیار باهوش و فهمیده ای بود. این بچّه با وجود سن کم خوب درک و صحبت می کرد.

یک روز هما، الهه را تازه حمام کرده بود. صورت این دختر معصوم مثل مخمل صورتی به نظر می رسید. هما گفت : «الهه این دنیایی نیست».

روزی هما با خوشحالی به نزدم آمد و گفت : «فردا جشن تولّد الهه و وحید است حتماً با
بچّه ها بیایید». فردای آن روز به جشن تولّد رفتیم. آن روز هما خیلی خوشحال بود و مرتّب از ما پذیرایی می کرد و چند عکس با هم گرفتیم. هما به زندگی سادۀ خود خشنود بود و به آن عشق می ورزید.

وقتی هما و همسرش را می دیدم، برق سعادت را در چشمان آنان مشاهده می کردم. خانوادۀ خوب و خوشبختی بودند. در ایّام جنگ که موشکهای وحشتناک دوازده متری عراق، دزفول را مورد تهاجم قرار می داد و بسیاری از مردم بی گناه را به خاک و خون می کشید، اهالی شهر یا از زیرزمین خانه به عنوان پناهگاه استفاده می کردند یا از شهر خارج شده، به روستاهای اطراف
می رفتند. هما گاهی اوقات در موقع بمباران یا موشک باران شهر به سرعت در حالی که الهه را در بغل و دست وحید را گرفته بود، به منزل ما برای استفاده از زیرزمین می آمد. چون خانه اش زیرزمین نداشت و مدّتی را در زیرزمین خانۀ ما بود تا وضع شهر کمی عادی می شد. یک روز با شنیدن صدای موشک در حالی که هاله ای از غم چهره اش را پوشانده بود، گفت : «وقتی صدای موشک را می شنوم دلهره و شور عجیبی در دلم حس می کنم. نکند که یک روز من ...».

جمله ای را که هما چندین بار برای یکی از دوستان خود تکرار می نمود، در اینجا بیان می کنم. هما می گفت :

«من حاضرم وحیدم با توپ و موشک شهید شود امّا بیش از این جوانان اسلام شهید نشوند»

و یکی از خواهران هما می گفت که : «هما از یک سال قبل از شهادتش دائم به همه می گفت من به زودی از دنیا می روم و یکی از موشک ها را برای ما گذاشته اند؛ و من او را دلداری
می دادم و امیدوار می ساختم». در زمستان سال 65 هفته ای چند روز را به دانشگاه اهواز می رفتم. یک روز ظهر که در اهواز بودم، شنیدم دزفول مورد حملۀ موشکی قرار گرفته است. عجیب دلم گرفت. در بیم و اضطراب و نگران خانواده و مردم شهر بودم. و امتحان بعدازظهر را دادم و با شتاب به دزفول آمدم. از همان لحظۀ ورود به گاراژ از مردم می پرسیدم که کجای دزفول را موشک زده اند؟ امّا جواب درستی نمی شنیدم. به سرعت به طرف خانه آمدم. به محلّه مان که رسیدم آثار خرابی مشاهده نکردم امّا کوچه را غرق دریای غم دیدم. با یکی دو همسایه روبرو شدم. هاله ای از غم در چهره شان مشاهده کردم. نمی دانستم کجای دزفول موشک باران شده به خانه رسیدم. دخترم به آغوشم پرید و هق هق کنان گفت : «مامان! وحید شهید شده، مامانش هم و الهه». سرم گیج رفت و سیاهی جلوی چشمم را گرفت. گفتم : «کِی، کجا و چطور؟» و بعد همه چیز را فهمیدم.

شاخۀ طوفان زده خونین دهن

 

از گل پرپر شده گوید سخن

با چه جرمی تیغ جلّاد زمان

 

خون گُل را ریخت بر روی چمن

 

هما جان! اگر چه مرغ وجودت به همراه جوجه های نازت دنیای ما را ترک گفته و از قفس تن رها گشته ای، اینک با بهار سبز خاطره ات دل زرد خزان زده ام را تسلّی می بخشم و شبنم یاد شیرینت را بر گلبرگ اندیشه ام می نشانم و با اجازه ات به یاد الهۀ معصومت، دخترم را الهه نامیدم.

گردباد حادثه پنجه گشود

 

هفت گُل با غنچه را آسان ربود

این هما را با عزیزان از چه رو

 

از درخت زندگی چاپید زود

 



نوشته شده توسط زهرا خلفی در دوشنبه 02 شهریور 1394

ارسال نظر(0)

:: پنجمین کتاب منتشر شده از اینجانب:
:: post
:: post
:: post
:: اهم فعالیتها
:: زندگینامه
:: زن در قرآن (انگلیسی)
:: به مناسبت پایان تحصیلی پیش دبستانی
:: به مناسبت پایان تحصیلی پیش دبستانی
:: بررسی و نقد ترجمه های منظوم قرآن به فارسی





به وبلاگ من خوش آمدید
drszhejazi1347@yahoo.com




:: فروردین 1403;
:: تیر 1402;
:: فروردین 1399;
:: خرداد 1396;
:: مهر 1394;
:: شهریور 1394;
:: مرداد 1394;

آبر برچسب ها

[Post_Tags_Title] ,

صفحه نخست | ايميل ما | آرشیو مطالب | لينك آر اس اس | عناوین مطالب وبلاگ |پروفایل مدیر وبلاگ | طراح قالب

Powered By LOXBLOG.COM Copyright © 2009 by 55588