💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران

صفحه نخست

ايميل ما

آرشیو مطالب

لينك آر اس اس

عناوین مطالب وبلاگ

پروفایل مدیر وبلاگ

طراح قالب

:: صفحه نخست
::
ايميل ما
::
آرشیو مطالب
::
پروفایل مدیر وبلاگ
::
لينك آر اس اس
::
عناوین مطالب وبلاگ
::
طراح قالب

::کتاب ها
::بررسی و نقد ترجمه های منظوم قرآن به فارسی
::قرآن، سیره نبوی، ائمّه اطهار و بزرگان دین در حمایت، ترویج و ترغیب
::قرآن، سیره نبوی، ائمّه اطهار و بزرگان دین در حمایت، ترویج و ترغیب
::رسالت استاد مطهّري در جنبش عدالت خواهي
::ویژگی های بارز شهید ثالث
::زن ، حقوق و جايگاه اجتماعي آن در اسلام
::« انسجام اسلامي وعدم پذيرش سلطة بيگانگان »« انسجام اسلامي وعدم پذيرش سلطة بيگانگان »
::کارکرد معارف قرآنی در امثال و حکم ایرانی
::مهدويّت در قرآن ، احاديث و ادعيّه
::« عدالت و ارزش‏هاي انساني در عصر جهاني شدن »
::سیمای پیامبر ( ص ) در کلّیّات سعدی شیرازی
::پيشگامان و مناديان وحدت در جهان اسلام ، سيّد جمال‌الدّين اسدآبادي
::رباعی
::ابوالفضل سرمشق وفاداری
::جایگاه قرآن کریم و آموزه های اهل بیت (ع) در تفکّر جهاد
::نقش تعلیم و تربیتی شادی در انسان از دیدگاه قرآ
::کرامت و عزّت انسانی، سعادت و کمال در نهج البلاغه
::نقش نماز در ارتقاء ساختار اخلاقی انسان ها
::قیام عاشورا، امر به معروف و نهی از منکر
::مضامین قرآن در دیوان صباحی بیدگلی
::نماز از نظر قرآن، پیامبر (ص) و ائمّه اطهار (ع)
::دیدگاه حضرت علی (ع) در تفسیر قرآن
::قرآن و بهداشت تن و روان
::بررسی علل شیوع ضدّ ارزش ها از دیدگاه امام علی (ع) در نهج البلاغه
::نقش نماز در ارتقاء ساختار اخلاقی انسان ها
::نماز و نیایش
::بازتاب مسایل اجتماعی در اشعار شاعر معاصر ابوتراب جل
::قیام عاشورا، امر به معروف و نهی از منکر
::جایگاه قرآن کریم و آموزه های اهل بیت (ع) در تفکّر جهادی
::امام حسين (ع) احياگر سياست پيامبر (ص
::شناخت توسعة فرهنگي از نگاه امام علي (ع) در نهج البلاغ
::نوآوری در راهکارهای تبلیغی مباحث مهدویّت در جامعه و جهان معاصر
::نقش زن در تحکیم خانواده با تکیه به رفتار حضرت فاطمه (س) در زندگی خانوادگی و نمونه ای از اشعار فارس
::مصادیق نوآوری و شکوفایی از منظر قرآن کریم
::معيارهاي تميز حق و باطل در قرآن كريم
::شیوه های الگوبرداری نسل جوان از سیره علمی و عملی عالمان دین
::تجلّی قرآن در آینه ی اشعار استاد بهزاد
::فرهنگ ايراني
::نقش اخلاق اسلامی در تعاملات اجتماع
::سوره ی بقره در نثر عرفانی ایران
::مباني فقهي ـ حقوقي مرتبط با مسايل اقتصادي، اشتغال و استقلال مالي زنان
::وحدت امّت اسلامی از نظر امام سجّاد (ع) و ارتباط آن با دیدگاه محقّقان دین در عصر حاض
::حضرت فاطمه (س) و حضرت زينب (س) بهترین الگوی زنان جهان
::جایگاه رستاخیز در اشعار شاعران ایران
::عشق و انديشه ي امين پور در « بي بال پريدن »
::نماز در آثار نثر عرفانی ایران
::قرآن و عترت (ع) و فمینیسم
::شیوه های عملی امر به معروف و نهی از منکر در رفتار ائمّه
::سیره و سلوک امام علی (ع) در برخورد با مخالفان
::سوره ی بقره در نثر عرفانی ایران
::بررسي حقوق زنان در اسلام و كشورهاي صنعت
::گزیده ی چند داستان کوتاه، خاطره، نمایش نامه و فیلم نامه از دفاع مقدّ
::زبان و ادب فارسي، سند هويّت ملّي
::زبان فارسی و وحدت ملّی و انسجام اسلامی
::مفاهيم اجتماعي در شعر معاصر و كهن
::وحدت اسلامی از دیدگاه قرآن و ﺷﺄن نزول و نقش آیات در انسجام اسلامی
::نقش زبان و ادبيات فارسي در اتّحاد ملّي و انسجام اسلامي
::مستندات قرآنی و روایی انسجام اسلامی و برائت از مشرکین
::وضعیّت اجتماعی زن ایرانی از قرن 19 تا امروز و وظیفه ی او در جامعه ی معاصر ایران
::رسالت استاد مطهّري در جنبش عدالت خواهي
::اندیشه های میرزای نائینی در کتاب تنبیه الامّه و تنزیه الملّه
::جایگاه زن در سیره و کلام پیامبر اعظم ( ص )
::ورزش از دیدگاه قرآن و احادیث و جایگاه فعلی آن در
::جهاني شدن و ظهور
::انتظار و نشانه هاي ظهور
::جايگاه مناظره و مباحثة ارزشمند در نهضت آزادانديشي
::تشويق به انديشمندي و تبيين آزادي بيان در چهار چوب قانون
::آزادگی و ساده زیستی در زندگی شهید مدرّس
::تربيت اجتماعي در سيرة معصومين ( ع )
::سیره ی فرهنگی و اجتماعی امام رضا (ع)
::عشق و محبّت از ديدگاه عرفای معاصر
::خشونت خانوادگي، زمينه، عوامل و راهكارها
::معيارهاي تميز حق و باطل در قرآن كريم
::شب عاشورا
::عوامل همگرا و واگرا در اتّحاد ملّی و انسجام اسلامی
::شیوه های عملی امر به معروف و نهی از منکر در رفتار ائمّه و استفاده از آنها در سالم سازی فضای فرهنگی، رشد آگاهی ها و فضایل اخلاقی
::تبیین توان مندیها، فرصت ها و تهدیدات آموزش عالی در توسعه ی فرهنگی ـ اجتماعی ایران و کشورهای منطقه
::انفاق و روزی حلال در قرآن و احادیث
::داستان کوتاه و روی کرد نویسندگان زن شهرستان دزفول به آن
::الگوبرداری نسل جوان از قرآن و سیرۀ معصومین
::اقدامات امیرکبیر در صنعتی کردن ایران و مبارزه با استعمار اقتصادی
::اندرزهای حکیمانه ی رودکی
::ديدگاه قرآن به نقش زن در جامعه و تاريخ
::خرافه شويي در آثار استاد مطهّری
::تأثير قرآن بر شعر تعليم
::جایگاه پیامبر اعظم (ص) در ادبیّات معاصر فارسی
::معناشناسی «فتنه» در قرآن
::ائمّۀ اطهار تجلّی بهترین الگوی مصرف
::بحر طویلی در ترغیب و ترویج فرهنگ وقف در بین اقشار جامعه
::حقوق اجتماعی زنان از منظر قرآن
::عرفان سعدی در بوستان
::تأثیر قرآن و احادیث در دیوان شهریار
::اندیشه های اجتماعی و انسانی در شعر هوشنگ ابتهاج و قیصر امین پور
::تسبیح موجودات در نهج البلاغه
::علی بن مهزیار اهوازی و ارتباط او با امامان هم عصرش
::بررسی جریان داستان کوتاه پس از انقلاب
::نوآوری قرآن کریم در موضوع عصمت پیامبران و مقایسه ی آن با تورات
::نامه ای به امام رضا (ع)
::چشم انداز زن ایرانی و پژوهش در قرن بیست و یکم
::جانبازان شیمیایی
::مدنیّت و مفهوم آن از دیدگاه پیامبر اسلام ( ص )
::نقش پیامبر ( ص ) در پیدایش نهضت آزاد اندیشی
::زنان نامدار شیعة عصر رضوی ( ع )
::اندیشه شیعی و جهانی شدن حکومت اسلامی
::امنیت پایدار و آرامش روانی جامعه در قرآن
::امام علی(ع)، دشمن شناسی و دشمن ستیزی
::الگوهاي رفتاري و اخلاقي از ديدگاه قرآن و پيامبر (ص)1
::اقتصاد سالم از دیدگاه قران و ائمه اطهار
::اصلاح الگوی مصرف در بیان شاعران
::اصطلاحات قرآنی در ارتباط با الگوی مصرف
::اسراف و تبذیر از منظر امام علی (ع)
::ابوتراب جلی
::داستان شراره های گل
::انسان در منابع اصيل اسلامي ( قرآن و حديث )
::نقش رهنمودهای امام خمینی (ره) در پیوند عاشورا و قیام 15 خرداد
::گلایه ها و شِکوه های ملّا محمّد تقی ناهیدی
::ادبیّات میراث دار ارزش های اخلاقی و اجتماعی
::سیره عملی پیامبر (ص) در اخوّت اسلامی
::پیامدهای تأسیس دانشگاه آزاد اسلامی در امور آموزشی زنان
::پیامبر ( ص ) و عدالت اجتماعی
::مسألة شرّ در نگاه فلسفي امام سجّاد ( ع )
::جايگاه مناظره و مباحثة ارزش‏مند در نهضت آزادانديشي
::جایگاه رستاخیز در اشعار شاعران ایران
::حجاب و عفاف در آثارشعرا و نویسندگان
::حمایت های حاج ملّاعلی کنی از فقرا و ایتام
::نهضت پاسخ گويي از ديدگاه قرآن
::همسر آزاري و خشونت خانواده
::سیره ی حکومتی و سیاسی پيامبر اعظم (ص)
::نقش و موقعیّت زن در سیرة نظری و عملی پیامبر اعظم ( ص )
::تأثير قرآن در سلوک فردی و اجتماعی
::نقش شاعران و نویسندگان در معرّفی و تعمیق منازعه ی مشروطه و مشروعه
::مقالات



نويسندگان :
:: زهرا خلفی

آمار بازديد :

:: تعداد بازديدها:
:: کاربر: Admin







پيام مديريت وبلاگ : با سلام خدمت شما بازديدكننده گرامي ، به وبلاگ من زهرا خلفی خوش آمديد .لطفا جهت ترویج هرچه بهتر دین مبین اسلام و آشنایی جوانان عزیز میهن اسلامی با قرآن و اهل بیت و همچنین کتاب و مقالات چاپ شده این وبلاگ را به دوستان خود معرفی کنید.همچنین برای هرچه بهتر شدن مطالب اين وبلاگ ، ما را از نظرات و پيشنهادات خود آگاه سازيد .


ابوتراب جلی، شاعر، نویسنده و طنزپرداز دزفول

چکیده :

بر تارک شعر و ادب فارسي انسان هايي درخشیدند که توانستند بر تاج مرصّع ادبیّات فارسی نگینی پُر بها بیفزایند و درخشش و تلألؤ آن را خیره تر سازند . آنان با ارادۀ راسخ ، همّتی نستوه و اندیشه ای روشن در بیداری و آگاهی انسانها کوشیده اند و با موشکافی و دقّت در اوضاع و احوال اجتمـاع به ذکـر ناروایی ها و کاستـی های جامعۀ خود پرداخته و تلاش کرده اند که موجی از امواج خروشان دشواری های دریای اجتماع را با پاروی بیان و شعر و سخن کنار بزنند و دردی از دردهای اجتمـاع را درمان نمایند . آنان با دردهای مشترک خلق بیگانه نیستند و با نیش قلم و زبان طنز خـود از شعـر و ادب به عنوان حربه ای جهت دفاع از رنجبران و زحمت کشان و نشان دادن محرومیّت های تودۀ مردم و اجتماع بهره می جویند . هدف آنان بالا بردن درک و بینش اجتمـاعی افراد جامعه است و حسّ مسؤولیّت اجتماعی با روح شاعر می آمیزد و او را در انجام رسالتی که نسبت به جامعه بر عهده دارد یاری می کند .

در میان این گونه ادیبان و سخنوران ، ابوتراب جلی « اندیشمند دزفول » توانسته است با اشعار اجتماعی، نوشته های طنز آمیز و قلم تیز خود به انجام این هدف نایل گردد هر چند که جهت تحقّق این آرمان چندی زندانی کشید و زهر ساواک چشید. او با روزنامۀ چلنگر و توفیق ـ دو روزنامۀ انتقادی طنز ـ  همکاری داشته و مقالات و اشعار انتقادی در مبارزه، با ظلم و استبداد نوشته است .

در اشعار او شکایت از روزگار خود و گرایش به بیان رنج های محرومان و دردمندان منعکس شده است. زندگی مشقّت بار دهقان، کارگر، تودۀ محروم و طبقۀ زحمتکش جامعـه از زیـر ذرّه بیـن نگاه او پنهـان نمـانده و از دردهای خلق غافل نمی باشد.                       

     در پایان از همکاری جناب آقای دکتر محمّدرضا سنگری و آقای حاج محمّد حسن عرب که با اینجانب در تهیّه این مقاله دلسوزانه همکاری نموده اند و نیز مرحوم حاج سیّدحسین حجازی که از دست نوشته های ایشان استفاده شده است، کمال تشکّر را دارم.

 

                                                                                 من ا...التّوفیق

     زهرا خلفی

مدرّس دانشگاه آزاد اسلامی دزفول

                                                                                         

 

مقدّمه :

یکی از نویسندگان و شاعران طنز پرداز و شیرین بیان تاریخ مطبوعات ایران، استاد ابوتراب جلی است. وی سالیان سال با قلم سحرآمیز خود در زمینه ی شعر و نثر فارسی آثار جاودانی به وجود آورده و موجب شورآفرینی در تاریخ ادبیات طنز ایران گردیده است.

استاد جلی بارها در مقاطع حسّاس سیاسی کشور، با شاعر استوار خود زبان گویای مردم عصر خویش بوده و این هنر موجب جاودانگی او گشته است. 

در این مقاله ابتدا به شرح زندگی او از منابع مختلف و ذکر نمونه ای چند از اشعار و نوشته های او می پردازیم تا شاید بتوانیم از اندیشه این شاعر و نویسندۀ بیدار و آگاه جامعه که عمر گران بهای خود را در ستیزه با حکومت جائر و ستمگر گذراند و در روزگار خفقان در آگاهی دادن و بیداری خلق کوشید و در این راه محرومیّت کشید، تا اندازه ای مطلّع شویم.  


باسمه تعالی

ابوتراب جلی، شاعر، نویسنده و طنزپرداز دزفول

 

چکیده :

بر تارک شعر و ادب فارسي انسان هايي درخشیدند که توانستند بر تاج مرصّع ادبیّات فارسی نگینی پُر بها بیفزایند و درخشش و تلألؤ آن را خیره تر سازند . آنان با ارادۀ راسخ ، همّتی نستوه و اندیشه ای روشن در بیداری و آگاهی انسانها کوشیده اند و با موشکافی و دقّت در اوضاع و احوال اجتمـاع به ذکـر ناروایی ها و کاستـی های جامعۀ خود پرداخته و تلاش کرده اند که موجی از امواج خروشان دشواری های دریای اجتماع را با پاروی بیان و شعر و سخن کنار بزنند و دردی از دردهای اجتمـاع را درمان نمایند . آنان با دردهای مشترک خلق بیگانه نیستند و با نیش قلم و زبان طنز خـود از شعـر و ادب به عنوان حربه ای جهت دفاع از رنجبران و زحمت کشان و نشان دادن محرومیّت های تودۀ مردم و اجتماع بهره می جویند . هدف آنان بالا بردن درک و بینش اجتمـاعی افراد جامعه است و حسّ مسؤولیّت اجتماعی با روح شاعر می آمیزد و او را در انجام رسالتی که نسبت به جامعه بر عهده دارد یاری می کند .

در میان این گونه ادیبان و سخنوران ، ابوتراب جلی « اندیشمند دزفول » توانسته است با اشعار اجتماعی، نوشته های طنز آمیز و قلم تیز خود به انجام این هدف نایل گردد هر چند که جهت تحقّق این آرمان چندی زندانی کشید و زهر ساواک چشید. او با روزنامۀ چلنگر و توفیق ـ دو روزنامۀ انتقادی طنز ـ  همکاری داشته و مقالات و اشعار انتقادی در مبارزه، با ظلم و استبداد نوشته است .

در اشعار او شکایت از روزگار خود و گرایش به بیان رنج های محرومان و دردمندان منعکس شده است. زندگی مشقّت بار دهقان، کارگر، تودۀ محروم و طبقۀ زحمتکش جامعـه از زیـر ذرّه بیـن نگاه او پنهـان نمـانده و از دردهای خلق غافل نمی باشد.                       

     در پایان از همکاری جناب آقای دکتر محمّدرضا سنگری و آقای حاج محمّد حسن عرب که با اینجانب در تهیّه این مقاله دلسوزانه همکاری نموده اند و نیز مرحوم حاج سیّدحسین حجازی که از دست نوشته های ایشان استفاده شده است، کمال تشکّر را دارم.

 

                                                                                 من ا...التّوفیق

     زهرا خلفی

مدرّس دانشگاه آزاد اسلامی دزفول

                                                                                         

 

مقدّمه :

یکی از نویسندگان و شاعران طنز پرداز و شیرین بیان تاریخ مطبوعات ایران، استاد ابوتراب جلی است. وی سالیان سال با قلم سحرآمیز خود در زمینه ی شعر و نثر فارسی آثار جاودانی به وجود آورده و موجب شورآفرینی در تاریخ ادبیات طنز ایران گردیده است.

استاد جلی بارها در مقاطع حسّاس سیاسی کشور، با شاعر استوار خود زبان گویای مردم عصر خویش بوده و این هنر موجب جاودانگی او گشته است. 

در این مقاله ابتدا به شرح زندگی او از منابع مختلف و ذکر نمونه ای چند از اشعار و نوشته های او می پردازیم تا شاید بتوانیم از اندیشه این شاعر و نویسندۀ بیدار و آگاه جامعه که عمر گران بهای خود را در ستیزه با حکومت جائر و ستمگر گذراند و در روزگار خفقان در آگاهی دادن و بیداری خلق کوشید و در این راه محرومیّت کشید، تا اندازه ای مطلّع شویم.  

 

شرح زندگی ابوتراب جلی در منابع مختلف :

در کتاب سیمای شاعران در مورد ابوتراب جلی آمده است :

ابوتراب فرزند حسین متخلّص به « حقیر خوزستانی » ، در سال 1287 شمسی در دزفول دیده به جهان گشود و در تهران زندگی را سپری کرد .

او که از شاعران نامور معاصر است ، زندگانی پر تحوّلی را گذرانده و آثار ارزنده ای را به دنیای فرهنگ و هنر ارائه کرده است . عناوین این آثار عبارتند از :

منظومه های بلند « موسی »  و « ابراهیم » که چاپ آنها در سال 34-1331 بوده و در سـالهای اخیـر تجـدید چاپ شـده اسـت و کتـاب « علـی و معاویه » و منظومه ي « حسین کرد » و مجموعه اشعاری به نامهای : « ترانه » ، « عشـق و عفّت » ـ که چـاپ اوّل آن در سال 1316 در اراک بوده اسـت ـ « طوفان » ، « اسرار شیطان » ، « دوالپا » و « خروس بی محل » نیز با مقدّمۀ سیّد محمّد علی جمال زاده به چاپ رسیده است .1

مرحوم حاج سیّدحسین حجازی در مورد ابوتراب جلی می نویسد :                               

چهارمین و آخرین فرزند مرحوم ملّا حسین خلیفه ، به نام میرزا ابوتراب جلی در سال 1287 شمسی در دزفول متولّد گردید .    

از ابتدای کـودکی آثار ذکاوت و تیز هوشی و فطانت در ناصیه اش پیدا بود لذا مورد توجّه مخصـوص پـدر بزرگوارش گردید و در تعلیم و تربیت او دقیقـه ای فرو گـذار نکـرد و آنچـه خود
می دانست با کمال محبّت و صفا در اختیار فرزند عزیزش می گذاشت به طوریکه از سنین ده سالگی اشعار پر مغز و زیبایی سروده است. نگارنده به خاطر دارم در سن هشت یا نه سالگی بودم و در محضر مرحوم عموی بزرگ ملّا حسین خلیفه به اتّفاق پدرم حاضر بودم و قصیده ای ( که به تازگی میرزا ابوتراب جلی که قبلاً تراب تخلّص می نمـود ) و در آن مـوقع 14 سال بیشتر نداشت سروده بود . مرحوم عمـو برای پدرم می خواند که فقط یک بیت از آن در ذهنم باقی مانده به این مضمون :

لب گوساله ای گشود و ببست                دست موسی و ریش هارون را

که پس از گذشت 67 سال یا بیشتر هنوز به خاطرم مانده و از لحاظ سـلاست و سادگی و روانی با معنای عمیق و صنعت شعری ( لفّ و نشر مرتّب ) کم نظیر است . در ابتدای نوجوانی پدرش ، او و برادر بزرگترش را به لباس روحانیّت و عمّامه و شال کشمیری ملبّس نمود . پس از اجرای قانون لباس متّحدالشّکل او نیز از لباس روحانیّت خارج و به لباس معمولی ملبّس گردید و اقدام به تأسیس دبستان ملّی نمود . سپس به خدمت سربازی احضار و دو سال نظام وظیفه را به انجام رسانیده و وارد زندگی اجتماعی گردید. در آغاز جوانی صدایی گیرا و رسا داشت و با مقامات موسیقی که از پدر بزرگوارش فرا گرفته بود کاملاً آشنا و آهنگهای موزون می خواند. صدایش به اندازه ای جذّاب و ملیح بود که هر شنونده ای را مفتون خود می ساخت . مدّتی را در اراک ساکن بـود و با یکی از روزنامه های محلّی به نـام روزنامۀ (عراق) همکاری داشت و مقالاتی روشنفکرانه می نوشت که طرفداران زیادی داشت. چون مقالات و اشعارش به طرفداری از طبقۀ زحمتکش و بر ضدّ رفتار ظالمانۀ اولیای امور وقت بود، مورد تعقیب واقع شد و مجدداً به عتبات عالیات مسافرت نمود و پس از مدّتی توقّف در سال 1323 شمسی به ایران مراجعت و از دزفول به تهـران کـوچ نمـود و مقیم آنجـا شـد و مـدّتی عضو ارشد هیأت تحریریّه روزنامۀ چلنگر بـود و اکثـر مقـالات روزنامۀ مزبور بر ضـدّ دستگاه سلطنت و ایراد به دولتهای وقت بود . اشعاری که در این مدّت سروده تماماً انتقادی و طنز آمیز بود . بالاخره تحت تعقیب قرار گرفت و احیاناً بازداشت شد و به زندان ساواک افتاد . بالاخره پس از مدّتی زندانی از محبس آزاد و در یکی از کارخانجات پارچه بافی به شغل حسابداری و سپس در یکی از شرکتهای ساختمانی مشغول به کار گردید پس از چندی از این کار کناره گیری نموده و دوباره به مطبوعات روی آورد و در یکی از روزنامه های کثیرالانتشار استخدام و با درج مقالات و اشعار طنز آمیز به تنویر افکار اجتماع پرداخت . در سال 1330 ازدواج نمود ولی این وابستگی به خانواده و فرزند ، اندکی در افکار آزادی خواهانۀ او خلل وارد نکرد ، مخصوصـاً همـکاری مـدید او با روزنـامـه هـای هفتـگی تــوفیق کـه با اسـامی مستعـار ( رنجبر ) ، ( شرر ) ، ج ـ آراسته ، خفی ، مزاحم ، فلانی ، بازیگوش ، فیلسوف ، علی ورجه و میرزا کائنات و امثال اینها ، اشعاری در روشن شدن نقاط ضعف اجتماع و یا انتقاد از کارهای دولت وقت می سرود تا توقیف و انحلال روزنامۀ توفیق ادامه داشت . همچنین در انجمن هـای ادبی و اجتماعی شعرای معروف و آهنگسازان و هنرمندان آن دوره شرکت می نمود و با آنان همکاری نزدیک داشت .

چنـد سـال قبـل کتـابهایی تحـت عنـوان « مـوسی و فرعون » ، « ابراهیم و نمرود » و « علی ( ع ) و معاویه » چاپ و منتشر شد که اشعار آن تماماً به وسیلۀ جلی سـروده شـده و کسـانی که کتاب مزبور را خوانده اند تصدیق می نمایند که اشعار آن چقدر ساده و سلیس و روان گفته شده است. باز گفتن همین اشعار نیز در دولت سابق برای ایشان زحمت زیاد تولید نموده بود.

  میرزا ابوتراب جلی مادّه تاریخی در مورد تاریخ سال وفات پدرش نیز دارد .

چنین گفته است :

فوت پــدرم که جنّتش باد مــکان            جُستم تاریخ و یافتم بی نقصان

چون دوستی پنج تنش در دل بود            کــن پنـج اضـافه بگو یاغفـران

که کلمۀ یاغفران به حساب ابجد عدد1342 می شود و با اضافه کردن پنج می شود 1347 ه.ق

(این مطالب از زبان پسر برادرش محمّد جواد بدیعی ساکن تهران ـ کارمند سابق بانک ملّی
می باشد.)2

در کتاب غزلهای شاعران امروز از مشروطه تا کنون  آمده است :

ابوتراب جلی ـ فرزند حسین متخلّص به « حقیر خوزستانی » از شاعران نامی معاصر است . وی در سال 1288 خورشیدی در دزفول دیده به جهان گشود . از جلی این مجموعه شعرها منتشر شده : ترانه ، عشق و عفّت و طوفان ، اسرار شیطان ، دوالپا و خروس بی محل .

جلی سـالهـا با روزنـامه ها همکاری می کرد و در حال حاضر در تهران زندگی می کند .3 [استاد جلی در 14 خرداد 1377 ه.ش در تهران به سرای باقی شتافت . خدا او را بیامرزد و مشمول رحمت خود قرار دهد].

اینک به بررسی آثار او می پردازیم :

آثار منظوم :

الف) آثار جدّ

 نمونه ای از اشعار اجتماعی ابوتراب جلی :

شیرۀ جان

به مالک چنین گفت دهقان پیر           که نه ماست مانده ست ما را نه شیر

هـمه روزهــا گلّـه داری کـنیم            شب تـیــره اخـتر شمـاری کــنیم 

برای تو هـر شب بدوشیـم شیـر           بســازیم سـرشیـر و کشک و پنیـر

بمـانیـم بی بهره از مال خویش            به حسـرت گـذاریم اطفـال خویش

به نزد تو آریم این شیر و ماست            حـذر کن که این شیـرة جان ماست

[ این شعر نمایشی از زندگی فلاکت بـار دهقان ایرانی روزگـار شاعـر است کـه در محـرومیّـت می زیست. ]

* * *

 

امواج زندگی

یک عمـر دیهقـان ستمــدیـده در جهــان                 زحمت کشید و بهره ز کار جـهان نداشت

فصـل بهـار طی شـد و دور خزان گذشــت                 این بینـوا خبـر ز بهـار و خـزان نـداشـت

روزی که شاخه پیرهن از برگ سبز دوخـت               او جـامـه پـاره ای به تـن نـاتـوان نـداشت                            

روزی کـه عنـدلیب بـه بـاغ آشیـانـه کـرد               او جز بـه گوشـۀ قــفسی آشیـان نـداشـت

روزی که ریخـت قطـرۀ بـاران ز چشم ابـر              او جـز دل شکستـه و اشک روان نـداشـت4

[ این شعر او نمایان گر توجّۀ شاعر به دردهای رنجبران جامعه است .]

* * *

ولگرد

در گوشـــۀ سنگلج یتیمی                                      بیمـار و ضعیف و ناتوان بود

شب خفته به دامن گلیمی                                      روز از پی لقمه ای دوان بود

پیوسته به ناله و فغان بود

تا چشم در این جهان گشوده                                        تا رخت در این سرا کشیده

جــز کــودک مفلسی نبـوده                                       جز وحشت و تیـرگی ندیده

وز رنج ، دمــی نیارمیــده

در لوح وجــود ، برده از یــاد                                  نــام پــدر و نشــان مــادر

بنیــاد امیــد رفتــه بر بـاد                                   طوفــان بلا گذشتــه از سر

نه خویش و نه آشنا ، نه یاور

آن طفـــل یتیم پا برهنــه                                 از ســرّ زمانــه بی خبــر بـود

بر دوش ، یکی پلاس کهنه                                 همچون خس و خار ، دربدر بود

چشمش به عطای رهگذر بود

سیلاب حیات ، تند و سرکش                                   چون باده به جام باده نوشان

با صخـرۀ مـرگ در کشـاکش                                 می رفت سوی ابد ، خروشان

در بستر خویش ، گرم و جوشان

آن تـازه نهـال ، انـدک اندک                                    می گشت بدل به کهنه داری

وان بوتــۀ سبز ، نـرم نرمـک                                    می کرد ذخیره برگ و باری

بشکفت گلــی ز هـر کنــاری

آن جوجـۀ سست بی پر و بال                            لرزان لرزان ، پـرنــده می شــد

سگ تولۀ بسته چشم بی حال                          کم کم ، سر مست و زنده می شد

آنگاه ، سگــی درنده می شد

بزغـــالۀ نـــاتــوان و بــی پا                               مــی تاخــت به پیشــواز گلّه

می رفت ، به جست و خیز ، بالا                             چــون کودک خیـره سر ز پلّه

از دامنـــه تــــا فـــراز قلــّه

آن خاک سیاه و سرد و مرده                                        گلــزاری شــد عبیـر آمیز

وان پهنۀ دشت شخم خورده                                       شد مزرعه ای نشاط انگیز

جــان پرور و خــرّم و دلاویز

آن جلگــة بــایــر نمکــزار                                 بستـانی شــد ، بهشت آسای

وان قطعه زمین پهن و هموار                               شد کاخ بلندی ، آسمان سای

گردون شکــن و سپهر آسـای

آن شــاخ برهنــۀ تهــی دست                            گل داد و شکوفه داد و بر داد

وان دانه چو بار خویش بر بست                            از خـــاک بر آمــد و ثمر داد

همچون صدف از درون گهر داد

بــاز آن پســر یتیــم و ولگــرد                        در گوشــۀ سنگلج مــکان داشــت

روز از پی نان شتــاب می کــرد                         شب جنگ و گریز ، با سگان داشت

فریاد ز دســت پاسبان داشــت

با محنت و درد و رنج می زیست                                  با سختی و فقر ، روبرو بود

زین بزم که جــای زندگی نیست                                  پیمــانۀ مرگش آرزو بـود

خون در دل و عقده در گلو بود

* * *

از عالم کودکی ، فکندش                                          ایّام ، بـه صحنۀ جوانی

محکمتر زد به پای بندش                                          اندر خم و پیچ زندگانی

بستش بــه طنــاب ناتــوانـی

آن روز که زیر چرخ و دنده                                           له گشت و روانۀ عـدم شـد

می گفت مسافری ، به خنده                                        ولگردی از این میانه کم شد

ولگردی از این میــانه کم شـد

[در این شعر از زندگی انسانهای بی پناه پرده برداشته و زندگی نکبت بار آنان را در اجتماع نشان
می دهد .]

مرگ گدا

ای خفته به خاک تیره نومید                                   وی رستـه ز دسـت جـور ایّام

زین دام قفس ، ندیـده راحت                                    بشکسته قفـس پـریـده از دام

وارد شده ناشنـاس و مجهول                                    بیرون شده بی نشان و بی نام

شب گرسنه خفته تا سحرگه                                    روز از پی نان دویـده تـا شـام

دایـم به جـواب عجـز و لابه                                    از سنـگدلان شنیـده دشنــام

                                    در عمــر چه رنجها کشیدی

                                    روی خوشی از جهان ندیدی

آن روز کــه با لبــاس ژنــده                                      در رهگـذری نشستـه بـودی

پا بست به قید یأس و حرمان                                      وز بنـد امیـــد رسته بــودی

در زیـر فشــار فقــر و افلاس                                     بیچــاره و دلشکستـه بـودی

بر خلق گشوده چشم حسرت                                     لب را ز حـدیـث بستـه بودی

از دیــدن عیش و سور مردم                                       افسرده و سخت خسته بودی

                                   می ســوختی اندر آتش غم

                                   وز ابر کـــرم نیـــافتی نـم

بیمـــار شــدی و پای ننهاد                                       در کــوی تــو هیـچ آشنایی

از بهــر تو دوستــان نـدادند                                      تــرتیـب ، دوایــی و غـذایی

در حــالـت احتضـار پهلــو                                        بنهــاده بــه کهنــه بوریایی

از درد و فغان تو ناله کــردی                                      شاید رسد این فغان به جایی

افســوس کــه بهـر بینوایان                                      قسمت شده مرگ بی صدایی

                                     منعــم غـــم بینـــوا ندارد

                                     مـــرگ فقـــرا صــدا ندارد

خوش باش که از سر تو بـگذشـت                             سیــلاب مهـیــب زنـــدگانـی

دوران عــدم رسیــد و طـی شـد                              ایّــام بـــلا و نـــاتــــوانـــی

دیگــر نکنـــد تــن ضعیـفــت                              بــر خـــاطـــر اغنیــــا گرانی

از درگــه خـــود تـــو را نراننـد                             با خفـّت و خشم و بــد زبــانـی

بر روی تــو ننگـرنــد از خشــم                             آنســان کـه بـه دشمنان جانـی

دیگر به تو هیچ کس نخندد

بر روی تو در کســی نبندد

[ فقر و محرومیّت در این شعر موج می زند . ]

علی و عقیل

از آن شـــد علــی جـــانشیــن پیمبـــر                 کـــه بُــد یــار مظلـوم و خصم ستمگـر

بـه پیــش علــی فقــر و ثــروت مسـاوی                 بــه پیــش علــی ، خـان و دهقان برابـر

بــه دوران فــرمــانــــروایــیــش ، روزی               بــه نـام تظلّــم عقیــل آمـــد از در

کـــه مـــن بینــوا و معیلــم ، چـه باشـد              اگـر مـزد مــن رانمایـی فزونـتر؟      

بــه نــاگــــه علــی قطعــــۀ آهنــی را                  بینــــداخــت در شعلــــۀ گـرم آذر

زمــانـی کــه شــد سرخ ، بـرداشت آن را               بــزد بـی خبــر پشــت دسـت بـرادر

کـه این اسـت پاداش آن کس کـه خـواهد               شـود از  حقـــوق ضعیفـان تــوانـگر5

[ در این شعـر با محتـوای قطعه ، رعایت حقوق مستضعفان و تساوی حقوق انسانها در  بهره مندی از درآمد بیت المال ذکر شده است. ]

نمونه هایی از قطعات او :

« چنـد خـواهـی پیــرهــن از بهــر تـن         تن رهــا کــن تـا نخـواهـی پیـرهـن »

ایـن کـت و پیـراهـن و شلــوار و کفـش           در حقیقــت خستـه می ســازد بــدن

تا به کـی پا بست خــواهش هــای نفس          حیــف نبــــود آدمــی پــا در رَسَــن

شیـــوۀ آزادگــان ســرگشتــگی اســت          یــادگیــر ایــن شیــوه از مــرغ چمن

ملک و حــال و دولــت و مکنت مخــواه          از مقـــام و جــاه و عـــزّت دم مـــزن6

[ در این شعر، ابوتراب جلی از مقام ها و رتبه های موقّتی و زودگذر دنیایی ، از جهانی ناپایدار که روزی دهد و روزی ستاند ، از جهانی که « ز یکدست بستد به دیگر بداد » سخن می راند و به قول حافظ : 

از شیوۀ آزادگی و آزاد زیستن می گوید .

غلام همّت آنــم کــه زیر چــرخ کبـود            ز هــرچــه رنگ تعلّق پذیرد آزاد است

صدای طبل

طبّــال نــاتــوانی ، بـا دســت رعشــه دار                 می کوفت طبل ، نیمه شبی بر مناره ای

می ساخت در سکوت شب آن بانگ دلخراش                بیــدار خفتــگان را ، از هــر کنـاره ای

طفلــی پریــد با تــن لرزان ز خــواب نـاز                بیــرون فکنـد خــود را ، از گاهـواره ای

گــریان ز فـرط بیـم در آغـوش مام خویش                با فــکر کودکانه همـی جُست چـاره ای

مامش به خنده گفت که ای در دو چشم من               رخـسار دلـکـش تــوفـروزان ستـاره ای

از این صدای شوم مشـو مضطرب که نیست              جـز پـوست پاره ای به کف زشت کاره ای

گــر انــدکی گرانتر ، کوبـد به طبل خویش              از وی بـجــا نمــاند ، جز پوسـت پاره ای

در ایـن عظیـم جثّـه بجــز بـاد هیچ نیست              با ظـاهــری کـه دارد و شکل و قـواره ای

بسیـار هایل اسـت و مهیب است و ترسناک             چون بانـگ طبل در نظر شیـر خـواره ای7

[ در این شعر ، ابوتراب جلی دست اشخاصی را که محاسن و خوبی هایی را به آنان نسبت    می دهند و غالباً مقرون به حقیقت نمی باشد ، رو می کند و آنان را به طبل تهی مانند می کند . آنان جز مترسک سر خرمن نیستند. ]

 

نمونه ای از غزلیّات او :

چــون غبـار ره گـرفتم دامن هر رهگذاری            شـاید از ره بگــذری بر دامنت افتـد غباری

گفته بودی صبر کن تا یکشب امیدت برآید            وه که در امّیـد یکشب ، صبر کردم روزگاری

زهـر جانسـوز بلا در مشـــرب امّیــدواران             شهـد باشـد گر به امّیـدی رسـد امّیـدواری

سـالهـــا دلخستـه از بـار غـم ایّـام بــودم             ای غمت نازم که از دوش دلم برداشت باری

تا توراسرسبز و خرّم بنگرم ای سرو سرکش             از سرشک دیـده در پایـت کشیدم جویباری

خسته شـد بال و پرم بس در بیابانها پریدم            کاش من هـم آشیـانـی داشتـم برشاخساری

ایمـن از باد خـزان باشـد گلستـان محبّـت            تادرآن سرمی کشد چون لاله هرسو داغداری

تا بداند سختی حال « جلی » را در فراقش            کاش یک شب مبتلامی شـد به درد انتظاری

* * *

عکس رخت بـه چشم تـر مـا فتـاده اسـت              

                                                امشـب فـــروغ ماه بـه دریـا فتاده است 

از مـعجـز لب تـو در احیــای جــان خـلـق               

                                                صـدها گـره بـه کار مسیحا فتـاده اسـت    

در جلوه گاه حُسن تو ای سرو خوش خرام                هر جا سهی قدی بود از پـا فتـاده اسـت

تـا دامـن تـو بـوسه دهـد اشک پـاک مـن               شبنـم صفـت ز عالـم بـالا فتـاده اسـت   

لب وا نـکرده غنچه و از بـانـگ عـندلـیب                در طرف باغ بین که چه غوغا فتاده است 

* * *

نخستین گام

از حـوادث لطمـه می بینـد قـویـدل بـیشتـر            موج دریا می زند پهلو به ساحـل بیشتر

 از تـهـی مغـزی کشـد گـودال در بـر آب را             بهره مند از نعمت دنیاست جاهل بیشتر

ابـر بـا چهـر عـرق آلـود مـی بـارد بـه خـاک            شرم اربـاب کـرم باشـد ز سائـل بیشتـر

در نخستین گام ای سالک گر از خـود بگـذری          یک قدم باقی نمی مـاند به منزل بیشتر

جام می در گردش آمد زاهد از مجلس گریخت         هست در هر جا نفوذ حق ز باطل بیشـتر

هر که را سوز و گدازی بیشتر باشـد « جلـی »         شمع آسا روشنی بخشد به محفل بیشتر8

 

یادگار

به هرچمن که گلی هست ،جویباری هست          مــرا بـــه یاد تــو از گریه یــادگاری هسـت

بیــا کــه بــا همـه حرمان و یأس و ناکامی        در انتــظار تــو قلــب امیــــدواری هســـت

بـــه دام زلـــف تــوام پایبنــد و ، مدّعیـان       گمــان برنـد به دست مــن اختیــاری هست

در آن میان که کند جلوه قامت و رخ دوسـت        چـه احتیـاج به ســروی و لالــه زاری هست

قـــدم به بادیــۀ عشـق نه ، که بوسۀ شـوق        زنـد به پای تو هــر جا که نیش خاری هسـت

مــدد ز بــادۀ صــافی طلــب نــه از زاهـد         اگــر به خاطــرت از رنـج و غم غباری هسـت

اگر چه عمر سـر آمــد ، ولــی هنــوز مــرا         به راه دوست « جلی » چشم انتظاری هسـت9

[ ابوتراب جلی در غزلهای زیر از غم هجران، غم شاعرانه، دل، عشق و از عواطف و احساسات و من شاعر سخن می گوید . ]

بلای منی

همیشه مــایه ی رنــج و بلا برای منی        از این قـرار ، تــو دل نیستــی ، بلای مـنی

صفــا چگــونـه پذیرد میـان ما ای دل         کـــه من اسیر تو هستم ، تو مبتلای مـنی

جــدا مشــو از پیش دیـده ام ای اشک         کــه یــادگــار مــن از یـار بی وفای منی

غـروب کرده مرا آفتـاب عمــر ، ای غم        چه شد ؟که باز تو چون سایه در قفای مـنی

چه وصف گویمت ای سرو بوستان کمال         کـــه ســرفرازتر از فــکر نارســای مـنی

« جلی » چنان به تو بیگانه وار می نگرم

کـه کس گمــان نکند هرگز آشنای منی

من و دل

مــدّتــی کشمکش افتـاد میان مــن و دل             تـا شـد از پـرده بـرون راز نهان من و دل

هــر شبی من ز بلای دل و دل از غــم تـو             تـا سحــرگاه بلنــد است فـغـان من و دل

مــن و دل مــدّتی آوارۀ گیتـــی بــودیم              آخــر افتــاد به چنـگ تو عـنان من و دل

جـز تو ای عشق که از هر دو زبان با خبـری             کســی آگـاه نبـاشــد بـه زبـان من و دل

دل بــه زلـف تو گرفتــار و من اندر پی دل              مـی کشــم نـالـه و خلقی نگران من و دل شــانه بر زلـف مزن ، دست بدار از شـوخی              که بـود بسته به این سلسله جان من و دل

جستجـــویی بــه سر کوی بتان باید کـرد             تـا بجـویـند در آن خـاک نـشـان من و دل

دلــم از دســت ببـردی و جــدایی کردی

به تو ای دوست نه این بود گمان من و دل

 

 

سر گشته !

چون نسیم صبح در دشت و دمن می جویمـت        همچو بوی گل در آغوش چمن می جـویمت

گــاه در اوراق نظــم تــازه مــی جــویم تو را        گــاه در متــن اســاطیـر کهن می جویمت

در تبسّم هــای گــل در نالــه های عنـدلیب         در فــروغ لالـه و عطــر سخـن می جویمت

در لــب لعلی که دارد صـد فسون ، خواهم تو را      در خـم زلفی که دارد صد شکن می جویمت

در دل هر قطــره ی اشکی که ریزد چشــم ابر        تا به شادی غنچه بگشایـد دهن می جویمت

از تـو بینــم در شکـر خنـد لب شیرین نشـان         گر چه در شوراب اشک کوهکن می جویمت

مــن به رُتبت کمتر از آنم که می جـویی مـرا        تو ز رفـعت بـرتـر از آنی که من می جویمت

آتشی ؟دردی ؟غمی ؟ داغی ؟ندانم چیـستی         هـرچه هستی در ضمیر خویشتن می جویمت

آشکارا نیستی اکنون که درچشم « جلی »

می روم در سـوز پنهان سخن می جویمت

کیستم من !

کیستم مـن ؟ اخـگر آهـی به قلب دردمنـدی     چیستم مـن ؟ بر لب خونابه نوشی ، زهر خندی

قطـره ی اشـکی فرو غلتیده بر رخسـار زردی     چینِ انـدوهـی دهـان بگشـوده بر چهـر نژنـدی 

دل اگر بستم به دلداری ، به جانم زد شـراری     دست اگر بردم به گیسویی ، به پایم شد کمندی

شیوه ی حسن نظر در دیده ام بنشاند تیـری      خــوی تسلیــم و رضــا برگــردنم افکند بندی

تا به روی زندگانی چشم بگشودم ، ز هر سـو      همچو مژگان پیش چشم خویشتن دیدم گزندی

آنچه می آید به چشم من در این آیینه ، الحق     صـورت زشتی است پیش دیده ی زیبـا پسندی

از « جلی » با یک نگه دل بردی ای چشم فسونگر

خود ندانم با چه نیرنگی ، فسونی ، چشم بندی ! 10

*  *  *

تا کــه با شـانه گـره واکنـد از تاری چنـد       گــره انـداختـه در کــار گرفتـاری چنـد

در بیــابان طلــب ســالـک سـرباختـه را        غم آن نیست که در پا شکند خاری چند

زلف یک سو مژه یک سو نگه از سـوی دگر        دل غــارت زده در پنجــۀ طرّاری چنـد

تـا کــه از شائبـۀ ریــو و ریـا مــانـم دور         باده پنهان خورم از چشم ریا کاری چند

خشـک مغـزان نشنـاسند ره و رسم نشاط         خنــده هرگز مجو از رخنۀ دیواری چند

بعــد از این منّـت دلـداری یــاران نـکشم        می برد شِکوۀ دل پیش دل آزاری چنـد

نخــورد بنـدۀ عشـق تـو فـریـب زر و مال        دین خــود را نفروشیم به دینـاری چند

« جلی » از رهبری مدّعیان دیده بپوش

چشم صحّت نتوان داشت ز بیماری چند

[ در این شعر ، جلی از افکار پوسیدۀ متحجّران ، فسیل مغزان و مدّعیان می نالد و آنان را بیمار و ریاکار می خواند و دین خود را در اِزای پول سیاه دنیا نمی فروشد و به قول سعدی:

"بفـروختـه ای دین خود از بی خبری          یوسف که به ده درم فروشی چه خری ؟" ]

                                                      * * *

گر نگیــرند زمـن گـوشـــۀ تنهـایـی را            بند بر پـای نهم ایـن دل هر جـایـی را

 پـای در کوزۀ افـروختــه بگـذار و منـال          ای که گفتی مـده از دست شکیبایی را

مطلبی جـز غـم و انـدوه نـدیـدم در آن            بارها خوانـده ام ایـن دفتـر دانـایی را

روزگارم به سـر خــوان غم آورد و نگفت           غـم هجر تـو خورم یـا غم رسـوایی را

خاطرم خسته از آنست که آن زلف سیاه           کرده بر دوش تو بار این همه زیبایی را

 همــه جا جلوه گه حسن پری رویانست           من به پای که نهم این سـر سودایی را

بی خبر بودم از این نکته که دارد در پی            بــاده پیمایی مـن بـادیه پیمــایی را

آفرین خواند « جلی » بر قلم صنع که ساخت

ز آب و رنـگی عجب این نقـش تمـاشـایی را

به یک پیمانه مستی های دیرین یادم آوردی          پس از عمــری خموشی باز در فریادم آوردی 

من آن مــرغم که صدها بار از دام بلا جستم         تــو با یــک تار مـو تا خــانۀ صیّـادم آوردی

* * *

من دلداده همچــون شمع حــال درهمی دارم        

                                                               برای خــود میــان شـادی و غم عالـمی دارم

زمانی اشک می ریزم که دارم شــوری اندر سر       

                                                              دمی از شوق می خندم که در خاطر غمی دارم 

سرشک دیده بگشــاید هزاران عقــده ام از دل        

                                                              چو گل بشکفته ام هر گه به دامن شبنمی دارم

دل مجــروح من با تلخی هجران نمی ســـوزد         

                                                              و زان لبهــای شیــرین انتــظار مـرهمی دارم

من اسـرار حقیقت جُستــه ام در زلف مهـرویان         

                                                               از این رو در طـریقت راه پر پیچ و خـمی دارم  

« جلی » تا بیش و کم از گردش گیتی شدم آگه   

                                                           غـم یارست تنهـا گـر غــم بیش و کـمی دارم11

این سه بیت را " حسین مکّی " در کتاب " گلزار ادب " از یک غزل جلی نقل کرده است:

نمی توان روی تو دزدیده تماشا کردن             مدّعی گر بدهد فـرصـت حـاشا کـردن

ترسـم آسـیب رسـد بر تو ز تأثیر نگاه            دیده یک بار نشایـد بـه رخـت وا کردن

وادی عشق و جـنون مـرحله هایی دارد         که از آن جمله یکی روی به صحرا کردن12

برق نگاه

 ای که گفتـی با نـگـاه نـاز خود جانت بگـیـرم          جان بدین امید پیش تیر مژگانـت بگیرم

 پای تاسرخون شوم رنگین کنم دامانـت ای گـل         بل که بتوانم بدیـن نیرنگ دامـانت بگیرم

هر سر مو دست حاجت شـد مرا ، تا شانـه آسـا          دست بگشایـم سـر زلف پریـشانت بگیرم

گوهر افشان است چشم آرزوی من که یک شب         کام دل با بوسه ای از لعل خـندانت بگیرم

فیض ایمانی که نـگرفـتـم مـن از دیـدار زاهـد         شـایـد از بـرق نـگاه نـامـسـلمانت بگیرم

شعله ی لـرزان شـمـع اشتـیـاقـم مـهلـتـی ده        رقص رقصان تا شبی راه شبستانت بگیرم

چون جلی سـر بـر نـیـارم از گریـبـان محـبّـت       تا به دست آویز خون خودگریبانت بگیرم13

 

نمونه ای از ترکیب بند امروزی ابوتراب جلی :

سپر بلا

ای گرانمایه گوهری کـه نـزاد                           مام دهر از تو خوبتر مولود

تو هنوز از ورای پرده ی غیب                           نرسیده به جلو گاه شـهود

یوسف آسا زتـیـره چـاه عدم                           نـنهاده قدم به مصر وجود

که دل از دست داد و مهر و قرار

مـادر از شـوق تـو زلـیـخـا وار

تو چنین بودی و ز بـیـم گزند                          در طپش بود قلب مادر تو

که مـبـادا بـه هـم زنـد رنجی                          راحـت جـسـم ناز پرور تو

گوهر افشاند از صدف چون دید                             خطری در کمیـن گوهر تو

پی حـفـظ تـو با تنی خسته

پــا بــه ره مـی نهاد آهسته

* *

بـوم شـوم اجل به گِرد سرش                                   مـوقـع زا دن تـو پـَر مـی زد

شـبـح مـرگ در نـقاب سیاه                                     با سر انگشت خود به درمی زد

بــر رگ جـان آرزو مـنـدش                                      مـلـک المـوت نیـشتر می زد

تـا تـو ای پـاک گوهر محزون

آمـدی پـاک از صـدف بیرون

پـیـش گـهواره ی تو در دل شب                        مشعلی ز آه سـیـنه مـی افـروخت

گـرچــه پروانـه وار پــر مـی زد                          لیک چون شمع تا سحر می سوخت

او بـه هـم اشک و آه می آمیخت                         تـا تـو را خـواب نـاز مـی آمـوخـت

بـهر قـوت تو شیره ی جانش

جمع می شد به نوک پستانش

***

ایستـادی بـه روی پـا هـر چنـد                                  سخـت نااستـوار پـای تو بود

رو نـهادی به راه و چـون سـایـه                                    مـادر از مهر در قفای تو بود

تا نلغزی به دست دست تو داشت                                  تا نیفتی ز پـا عصـای تو بود

چون تنت رنجه شد زبیماری

کردت از جان و دل پرستاری

***

سیـنـه در راه پــاســداری تـو                                  پـیـش تـیر بـلا سپـر می کرد

تا نـریـزد به گونـه ات اشـکـی                                 دامـن از آب دیـده تـر می کرد

گر خراشی به پای تـو می دیـد                                می خروشید و نـاله سر می کرد

سالها خون دل ز دیده فشاند

تا نهالی چو تو به باغ نشاند

* * *

ای که در شام غـم انـیس تـو بـود                         پـرتـــو قــلـب روشـن مــادر

ای که چون گل نصیب گشته تو را                          رنــگ و بـویـی ز گـلشن مادر

هان و هان جهد کـن که تا نکشی                          دســت هـرگـز ز دامــن مـادر

بـنده ی خانه زاد مادر باش

هر کجایی به یاد مادر باش14

 

نمونه ای از مراثی ابوتراب جلی :

عرفات محبّت

عاشق چون رو به کعبه ی صدق و صفا کند         احـرام خـود زکسوت صبر و رضا کنـد

در پیش  ، راه بـادیـه گیـرد ،  غریــب وار            تـرک عشیـره و بـلـد و اقـربـا کنــد

نـگـریــزد از شـدائـد و رنــج مســافـرت           در طـیّ ره تــحـمّـل خـار جفـا کنـد

بـگشـایـد آن زمـان که لـب از بـهر تلبیه            گوش سپـهر کـر ، ز صـدای بـلی کنـد

از صدق چون قـدم بنـهد در فنـای عشـق           اوّل به پای دوست ، سر و جان فدا کنـد

آنجـا کـه موقـف عـرفـات مـحبّـت اسـت            بر جای سنگ ریزه ، سر از کف رها کند

از اسـتـلام حـجـر حـرم چـون کـند نزول            تن را نشان ناوک سنـگ و عصـا کنـد

بر گـرد خـیـمـه گـاه ، بـگـردد پـی وداع          با چشم اشک بـار ، طـواف النّـسا کنـد

از مـروه ی خـیـام ، شـتابـان بـه قتل گاه          روی آورد به هروله ، قصـد صـفـا کنـد

از رکن تـا مقـام شـهـادت بـه پـای شـوق          طـیّ طـریـق ، از سـر مـهر و وفا کنـد

پـس در کـنـار زمـزم اخـلاص ، تشنه لب           بنشینـد و بـه زمـزمـه یـاد خـدا کنـد

قربان عاشقـی کـه حـدیـث مـصیـبـتـش           کـاخ وجـود را هـمـه مـاتـم سرا کنـد

گسـتـرده شـد بـسـاط عـزایـش به روزگار         تـا عـیـش روزگـار بـدل بر عزا کنـد15

 

نمونه هایی از تک بیت های او :

« جلی »چو یار به محمل نشست در پی او         چنان بنال که بانگ جرس شکسته شود

* * *

چشمت دل من ربود و  بگریخت               دزد نـگـرفـتـه پـادشا هست

( نقل از مهندس سیّد محمّد رضا فاطمی دزفولی )

 

ب) آثار طنز

کاه و کاهدان

گـر بـر سرت کلاه نبود آسمـان کـه بود              گر بر تن تو گوشت نبود ، استخوان که بود

سـاقی اگـر به دست تو رطـل گـران نداد              بـر دوش نـاتـوان تـو بـار گـران کـه بـود

غمنـاک از چه روی نشستی کنـار جـوی               نـانـی اگـر نـداشـتـی آب روان کـه بـود

رنـگ تـو زرد شـد اگـر از حسـرت پـلـو               در خـاطـر تـو یـاد پلـو زعفـران کـه بود

پـای بـرهنـه ی تـو اگـر سوخت بر زمین             از آفتـاب بـر سـر تـو ســایـبان کـه بـود

در هر نفس وظیفة تـو شـکر نعمت است             گـر نان نبـود بهـر تو سـودای نـان که بود

محروم مانده ای ز چه از علـم و مـعـرفـت             در خـانه ات کتـاب امیر ارسـلان که بود

سهمـی اگـر نـداشتی از سیـب اصفـهـان              در سفره ی تو شلغم گلپایـگـان که بود

در خـوردن گــرسنــگی افـراط کـرده ای            کـاه از خودت نبود پسر کـاهدان که بود

* * *

با همکاری شیخ اجلّ سعدی

مشتی عبّاس مکن شکـوه که ارزانی نیست             شیخ فرموده جهان جای تن آسانی نیست

بهر سیب ار دل تو لک زده  ای دوست مرنج           زنخ یـار کـم از سـیـب سپـاهانـی نیست

گر نبـاتـی اسـت مـکـن اخم که از بهر کبد           هیـچ چربـی بتر از روغـن حیـوانی نیست

در عـوض راحـتـی از سـرفه ی بی جا کردن          گر که در دیـزی تـو لیموی عمّانی نیست

غم مخور موی سر و ریـش تـو گشتست بلند         زانـکـه بـر گـردن تـو منّت سلمانی نیست

نیست در خاطر تو دغدغه ی وصـله و واکس          شکـرکن شکر گرت کفش زمستانی نیست

چـون بلـرزد تنـت از شـدّت سرمـا ، جـایی           بهتـر از زاویـه ی مسـجـد سلطانی نیست

صـاحـب خـانـه ز در آمـد و در دل گـفـتی          مردم افـکـن تـر از این غول بیابانی نیست

گر ز من می شنوی نسیه بـبـر حـاشـا کـن          کاندرین داد و سـتـد هیچ پشیمانی نیست

طلب محتکری گر که شود سـوخت چه باک         محتکر ، با خـبـر از شیوه ی انسانی نیست

گر که پیشانیت از سنـگ تـرازو بـشکسـت           صدق پیش آرکه اخلاص به پیشانی نیست

تو بخور مـال مـسـلمـان بـگـذر از هـر سو           بانگ و فریاد بـرآید کـه مـسلـمانی نیست

مـال و انـدوخـتـه مـحـتـاج نـگهبان باشد            چون چـپو گشت نیازی به نگهبانی نیست

جان من مرد خدا بـاش نـه غـمـخوار شکم           شکم مـرد خـدا را غـم بـی نـانی نیست16   

* * *

دریغ از روزگار خر سواری                         « فلانی »

خـوش آن روزی که در شـهر و بـیابان

 

نـه ماشیـن سـواری بـود و باری

نــه حــرف از راه آهـن بـود و واگـن

 

نه صحبت از درشکـه بود و گاری
 

به پشت خر سفر می کردی ای دوست

 

بـه هـر جـا بـا کـمـال کامکاری
 

خـر بـیـچـاره بـا تـعـظـیـم و تکریم
 

 

تــو را مـی کـرد در این راه یاری

سـوارش مـی شـدی بـا کـبر و نخوت

 

نه چون امروز با صد رنج و خواری
 

تـو را مـی بـرد تـنـد و تـیز و چالاک

 

بـه ره بـا مـنـتـهـای بـردبـاری

نه شوفر داشت این حیوان ، نه شاگرد
 

 

نه می کرد از  کسالت آه و زاری
 

نه جوشی داشت در دل چون سماور

 

نه دودی داشت بر سر چون بخاری

نـه در پـیـش جـل او زنـگ اخبار
  

 

نـه در پـشتـش نـشان خر شماری
 

نـه گـاهـی کـلّه پا می شد زمستی

 

نـه گـاهـی چرت می زد از خماری

سـوارش را نـبـود از سـوز گــرمـا
 

 

عـرق از پـاچـه ی شـلـوار جـاری
 

بـه یـک دیـوار مـردان و زنــان را

 

نـمـی چـیـدنـد چون آجر فشاری
 

نمی شد بسته در یک رشته زنجیر

 

مـسـافـر چـون اسـیـران تـتـاری
 

نـمـی غـلـتـیتد آقـا روی بـانــو
   

 

نـمی جـنـگـیـد کـاسـب با اداری

نـه هـل مـی داد اقدس را منوچهر
  

 

نه چشمک می زد ایرج خان به ماری
 

به تن از مشت و نیش و گاز و نیشگون

 

نـمـی خـوردی هـزاران زخم کاری

خـیـابـانــهـا سـراسر دسـت انـداز
 

 

نــبــود از الــتـفـات شـهـر داری

غـرض بـایـد بـه یاد آن زمان گفت
 

 

دریـــغ از روزگــار خــر ســواری
 

 

کاکا توفیق                 « مزاحم » ـ ابو تراب جلی

در عصر اتم جنگ سفید است و سیاه است         هـر کـس که سیاه است ، سرا پاش گناه است !

بـيـچاره سـيـه،رانـده ی درگـاه الاه اسـت !       در گـلـشـن ايـّام ، کـم از خـار و گـيـاه است !

بالاتر ازيــن رنـگ ، نـبـودسـت در الـوان

پايين تر ازين رنگ ، کنون نيست به دوران

احوال هر آن کس که سياه است ، خراب است     مستوجـب قـتـل اسـت و سـزاوار عـذاب اسـت

کنگوی سيه بنده و بلژيـک ، جنـاب اسـت !        نـيـش پشـه تـيـز و جـگر فـيـل کباب است !

هر چند که رخشنده چو مـاهی کاکا توفيق

بــر خيز و نهان شو که سياهی کاکا توفيق

بـايـد بـت مـن زلـف سـيـه را بـتـراشـد           خــال ســيـهـی بــر رخ دلــدار ، نــبــاشــد 

بـا تـيـغ ، تـمـام بــدنــش را بـخـراشـد            بــر ابــروی خـود پودر و سـفيـداب بـپـاشـد

تا محو کـنـد رنـگ سيـه را کـاکـا توفيـق

شـويـد هـمـه آثـار گنـه را کـاکـا توفيـق

بايـد نکنـد « وسمه » به شوخـی و به  بازی       بــر ريــش عـمـاد الــفــضـلا دســت درازی!

اسـقــاط شــود از کـتـب تـرکـی و تــازی       هـنـگـامـه ی مـحـمــودی و غــوغـای ايـازی

از هـيـچ سيـاهـی نـزنـی دم کاکا تـوفيق

حـتـّی زبـلال حـبـشـی هـم کاکا تـوفيق

گر طفل نمايد هـوس مـشق بـه مکـتـب             آلــوده نــســازد قــلــم خــود بـه مـرکّـب

عاشق سوی مـعشوق نيـايـد بـه دل شب             شب زشت و سياه است و قناس است و مورّب

در دايــره ی شـب احـدی پــا نــگـذارد

هر چــنـد شـب قدر بـود ، قـدر نداند !...

 

مهربان تر

هـرچـه ايـن بـاد زمـسـتـانی وزان تر می شود           جوی آب از بينی مخلص روان تر می شود  

هر چه ارزان می شود در مـاه دی بـرف سـفيد          اين ذغال رو سـيه هر دم گران تر می شود

هر چه سرما تنگ مي گيرد ضعيفـان را بـه بـر          با عيال خويش حاجـی مهربان تر می شود

هر چه برگ زرد می ريزد فـرو از شــاخـه هـا           رنـگم از ترس زمستان زعفران تر می شود

هر چه سرما می خورد چون تير بر پهـلوی مـن         قـدّ و بـالای من مفلـس کمان تر می شود

هر چـه دنـيـای جـوان از بـرف گـردد پـيـرتـر         حاجی پير از حنا بستن جوان تر می شود...

پهلوان پنبه است برف امّا در اين سرمای سـخـت        در زمين کوبيدن مـا پهلوان تر می شود17

 

طنز سیاسی :

صفحه‌ي1 و 9، نامه‌ي چلنگر، شماره‌ي 8،10/2/1332، سال سوّم

از : خفي

گربه شد عابد و مسلمانا !

خان طرفدار نهضت ملّي است!
حافظ اصل و فرع و قانون است
بس كه داغ است از غم قانون
ريخته از غم وطن پشمش!
كشته‌ي خاك پاك ايران است
ترك كرده عيش و مستي را!
بله، اين خان واجب التّعظيم!
باش تا ضربتي دگر بخورد
تا كند ادّعا ز شيّادي
اين كه رو نيست بلكه روئين است
ورنه ديدي كشنده‌ي احرار
مصدر هر چه فاعل و مفعول
ناگهان وضع خود دهد تغيير
بكند ادّعا كه در ميهن
اين كه يكروز با سپاه و قشون
اينكه روزي به دست رزم آرا
اينكه يك روز با جناب قوام!
اينكه يك روز با عذاب وگزند
حال دم مي زند ز ايرانا !
نهضت خلق كرده مرعوبش
شده از ترس، خان نهضت خواه!

 

خواستار سعادت ملّي است!
دلش از درد مملكت خون است
شده از داغ دل، رخش گلگلون!
خواب راحت بريده از چشمش!
عاشق سينه چاك ايران است!
خط زده اجنبي پرستي را!
درس «حبّ الوطن» دهد تعليم!
لگدي تازه اين پسر بخورد
كه منم پاس دار آزادي!
پدر سنگ پاي قزوين است!
مركز فتنه، حامي اشرار
نحو «شعبان»‌و صرف‌«ايران غول»!
گرگ گردد بدل به ميش فقير؟!
خواستار رفاه خلقم من؟!
آذر آبادگان كشيد به خون
غرق خون كرد نهضت ما را
دست زد از ستم به كشتن عام
پاي آزادگان كشيد به بند
« گربه شد عابد و مسلمانا!»
كه تكان خورده مغز معيوبش
وحده    لا      اله      الا      الله!

طنز اجتماعی :

23/10/1372  ،  گل آقا  ،صفحۀ 6 ،  سال چهارم  شمارة، چهل و یک ، مزاحم

دیزی !

ز ضعف تن شده آنقدر ناتوان دیزی

 

که داده تکیه به دوش کُماجدان دیزی

نه قُلقُلی، نه بخاری، نه جوششی، نه کفی

 

خموش و سرد نشسته به یک مکان دیزی

گرش نه بهره ای از روغن نباتی هست

 

چرا نمی خورد از جای خود تکان دیزی ؟

ز نرخ گوشت که در حکم کیمیا باشد

 

شده ست واقعاً این روزها گران دیزی

خوش آن زمان که نهادی به سفرۀ اخلاص

 

هر آنچه داشت درون شکم نهان دیزی

ز ران و سینه حکایت مکن که از حسرت

 

روان به سینه شود آبش از دهان دیزی

بگو به گربه که دیگر منه به مطبخ پای

 

که می شود خجل از روی میهمان دیزی

اگرچه غرق در آب است، لیک اینش بس

 

که احتیاج ندارد به بادبان دیزی !

 

آثار منثور :

نمونه ای از نوشته های ابوتراب جلی در کتاب دوالپا ، جلد اوّل ، صفحات 1 تا 5

دوالـپا

عبّاس آقا روزنامه فروش توی رختخوابش دراز کشیده بود و از درد پا می نالید .

می گفت : من که نه پا توی کفش کسی کرده ام ، نه برای بندگان خدا پاپوش دوخته ام و نه پایم را از گلیم خودم درازتر کرده ام ، چرا باید این پا درد لعنتی به سراغ من بی دست و پا بیاید و پاپیچ من بشود ؟

پـدرش حـاجی رضا که بالای سرش نشسته بود گفت : پسرم ! تقصیر از خودت بود ؛ هی روزنامه ها را ورق می زدی ، تیترهای هیجان انگیز را می خواندی : فلان هواپیما با سیصد نفر سرنشین در هوا آتش گرفت و در دریا سقوط کرد . فلان قطار با چهارصد مسافر از خط خارج شد و دویست کشته و مجروح به جای گذاشت . جریان سیل در فلان ناحیه دهها نفررا بی خانمان کرد.زلزله درفلان جا چه خسارات و تلفاتی به بار آورد و غیره.

از خواندن این حوادث ناگوار ، تحت تأثیر قرار می گرفتی به فکر فرو می رفتی و سر سنگینت را روی زانوهای خشکیده ات می گذاشتی و آه ناله سر می دادی .

        پسرم! مگرنشنیده ای که گفته اند: دو صد من استخوان باید که صد من بار بردارد ؟

همین سرسنگین بودکه روی پاهای لاغرتو فشارآورد وتورا به این روز وحال انداخت.

        مگراین دوقطعه استخوان باریک چقدرتوانایی دارندکه این بارسنگین راتحمّل کنند؟

رقیه خانم مادر عبّاس آقا از گوشه ی آشپزخانه صدایش بلند شد : پناه بر خدا ! به حقّ چیزهای نشنیده ! پسر نازنینم بیست و پنج سال است همین سر سنگین را روی گردن باریکش نگه داشت، هیچ طوری هم نشده است.

حسین آقا برادر کوچک عبّاس آقا از شنیدن این حرف قاه قاه خنده را سر داد و گفت : نه ، مادر جان !

علّت پا درد برادرم چیـز دیگری اسـت . مگر یادت رفته است وقتی عبّاس آقا روزنامه هایش را می فـروخت، به خـانه می آمـد، روی صنـدلی می نشست، سیگاری آتش مـی زد و زیر لب
می گذاشت ، آن وقت پای راستش را روی پای چپش قرار می داد و تمام سنگینی تنه اش را روی پایش می انداخت و می خواست ادای سیاست مداران را در بیاورد ؟

او خیال مـی کـرد که ارباب سیاست تمام بارهای سنگین را روی پای خودشان می گذارند . اگر چنین بود می بایستی تمام سیاست مداران دنیا به مرض نقرس « یا سیاتیک » و « قانقاریا » مبتلا شده باشند !

درصـورتی کـه آنها از دیگران بار می کشند و خودشان راحت و آسوده درگوشه ی امنی
مـی خـزند و تمـاشـاچی معـرکه هستند و اگـر غیـر از این عمل می کردند و خودشان وارد گود
می شـدنـد ، حالا دنیا دچار قحط الرّجال سیاسی بود و نفس راحتی می کشید !

سیاست مداران ورزیده در واقع همان کاری را انجام می دهند که « دوالپا » در جنگل های چین و ماچین انجام می داد .

حسین آقا در این موقع رویش را به طرف حاجی رضا پدرش کرد و پرسید : تا به حال اسم دوالپا را شنیده ای ؟

جواب داد:اسم چنین موجودی درکتاب«عجایب المخلوقات»به گوشم خورده است.

حسین آقا خنده ای کرد و گفت : شنیدن کی بود مانند دیدن ؟

این مخلوق عجیب ، از سر تا کمر شبیه آدمیزاد است ، آن هم چه آدمی ! خوش صورت ، خـوش برخـورد ، شیرین زبـان ، نکتـه دان ، متواضع و مبادی آداب ؛ امّا از کمر به پایین به شکل
« مار » خلق شده است . یعنی پاهایش به طول سه چهار متر ، دراز و باریک و مثل دم مار است .

این مـوجـود عجیـب الخلقـه زیر درخـت نارگیل می نشیند ، پاهایش را چنبره می کند به طوری که پایین تنه اش پیدا نباشد . آن وقت گوش به زنگ می ایستد تا یک آدم دست و پا داری از آنجا عبور کند ، او را صدا می زند ، با زبان چرب و نرم و با احترام وتواضع از اوخواهش می کند که چون پاهای من علیل است، لطف فرموده مرا روی دوش خود بگیرید تا بتوانم از این نارگیل ها بچینم، هم به تو بدهم و هم خودم سیر بشوم .

مرد فریب خورده دلش به حال این شخص زبان باز می سوزد ، او را برمی دارد و روی دوش خود سوار می کند . در آن موقع جناب دوالپا او را با پاهای دراز و باریک خود طناب پیچ می کند ، گوش هایش را می گیرد ، به او « هی » می زند که : « حالا بزن بریم هالیوود ! » آن بیچاره ی مادر مرده هم مجبور است راکب خود را به جایی ببرد که خاطرخواه اوست !

از چیـن و مـاچین به جنوب آفریقا . از اقیانوس هند به دریای آدریاتیک . از سومالی به زولاند نو و غیره !

شما خیال می کنید مثلاً « بیسمارک » سیاست مدار آلمانی خودش « مچ پیچ » می بست و به میـدان جنـگ اتـریش مـی رفـت ؟ یا هیتلر پیشوای نازی خودش در خطّ « زیگفرید » سنگر  
می گرفت ؟

« ژرژ کلمانسو » نخست وزیر معروف فرانسه در جنگ بین الملل اوّل که به « ببر فرانسه » مشهور است ، در آن گیـرودار وحشتنـاک نـه خودش کوله پشتی روی کولش می گذاشت ، نه فانوسقه به کمرش می بست ، نه تفنگ روی دوشش می گرفت و نه مانند ببر ، چنگ و دندانش را به کار می انداخت.

اگر او چنین کاری می کرد همان روز اوّل می فهمید یک من ماست چند سیر کره دارد ؟

او مجبـور می شـد به جای حمله به سپـاه دشمـن ، پاهایش را به طرف کلیسای « نوتردام دوپاری » دراز کند و از « اب و ابن و روح القدس » بخواهد که جانش را از مهلکه نجات بدهد .

امّا او به پیروی از فلسفه ی « دوالپانیسم ! » کوله پشتی را به کول « تابین » گذاشت ، فانوسقه را به کمر « سرجوخه » بست ، تفنگ را روی دوش « گروهبان قرار داد و گفت « بزن بریم ایتالیا ! »

چـانه ی حسیـن آقـا تـازه گـرم شده بود و شمر هم جلودارش نمی شد . خوشبختانه آقای
« دکتر حاذق » با کیف دستی برای معاینه ی پاهای عبّاس آقا وارد شد و به این سخنرانی بی سر و ته پایان داد .

آقای دکتر فشار خون بیمار را اندازه گرفت ، به ضربان قلب او گوش داد ، دستی به عضلات چروکیده ی پای بیمار کشید و با خوشحالی گفت :

چیـزی نیسـت ، هیـچ اهمّیّتـی نـدارد ، ابداً نگران نباشید . این بیماری را در قدیم الایّام که علم طب به این درجه نرسیده بود « شقاقلوس » می نامیدند و چون راه معالجه ی آن هنوز کشف نشده بود ، پای بیمار را قطع می کردند . امّا حالا که علم طب ، وظایف الاعضـا و فـنّ جرّاحی پیشـرفت شـگرفی کرده است ، دیگر پای مریض را قطع نمی کنند بلکه می گذارند تا خودش بیفتد!18    

 

 

 

نمونه ای از نوشته های ابوتراب جلی در کتاب خروس بی محل، جلد دوّم، صفحات 155 تا 156

بشر دوستان

در هیـچ عصـری از اعصـار و در هیـچ قـرنی از قرون ، عالم بشریّت مثل امروز این همه خاطر خواه دو آتشه و سینه چاک نداشته است که شبانه روز در کنج لابراتوارها ، در زیر زمین ، زرّادخانه ها و در پهنه ی آسمان ها زحمت بکشند ، عرق بریزند ، فکر و هوش خود را به کار بیندازند و بی وزنی را تحمّل بکنند تا بتوانند آلات و ادواتی بسازند که عالم بشریّت را از دلهره و تشویش بیرون بیاورند و به او آرامش روحی و جسمی ببخشند .

افسوس که این عالم بشریّت قدر خدمتگزاران واقعی خود را نمی داند و زحمات بی شائبه ی
آن ها را ارج نمی نهد و علّتش هم اینست که این بیچاره ، عقلش پاره سنگ برمی دارد ، حواسش پرت است ، گوشش سنگین است ، چشم هایش خوب نمی بیند .

اگـر این زبان بسته مختصـر شعـوری هـم داشت در برخـورد با عقـاید و آرای  جور واجور ،  با « ایسم » ها ، ایدئولوژی ها ، مسلک ها و مرام ها ، فلسفه ها و تئوری های رنگارنگ ، آن مختصر شعور را هم از دست داده است و از قید عقل آزاد شده است .

پرده ی گوش او هنگام ترکیدن بمب هیروشیما ترک برداشت و حسّ بیناییش را « اشعه ی لیزر» از بین برد.اودیگرچیزی برایش باقی نمانده است تا دوستان صمیمی خود را تشخیص بدهد ، به سخنان محبّت آمیزشان گوش فرا دارد و روی ماهشان را ببوسد .

او چه می داند طرفداران عالم بشریّت برای نجات جانش از آفات زمینی و بلیّات آسمانی چه نقشه هایی طرح می کنند و چه کوشش هایی به عمل می آورند ؟

یـک روزه می آیند به خاطر گل روی او چاقو برمی دارند ، شکم اتم را مانند هندوانه ی شریف آباد پاره می کنند و از میان آن یک دانه بمب اتم تی تیش مامانی بیرون می آورند ، مثل هلوی پوست کنده که دهن آدم را آب می اندازد ، آن را توی بشقاب می گذارند و پهلویش چند دانه از آن پلاستیکی ها ، هیدروژنی ها و نوترونی ها می چینند و می گویند : بفرما !

این یکی،خانه وصاحب خانه را ازجمیع بلیّات حفظ می کند، آن یکی ، ظرف های آشپزخانه را تمیز می شوید ، دیگری یک راست می آید منزل را جاروب می کند و مزاحم صاحب خانه نمی شود ، یکی دیگر مشغول خوش و بش با اهل بیت می شود و دست به ترکیب اسباب و اثاثیه نمی زند و حالا عالم بشریّت باید چشم به راه باشد تا صدها مستخدم صدّیق و فداکار دیگر به سراغش بیایند و دست نوازش به سر و گوشش بکشند .

با وجودی که ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند تا این موجود از کار افتاده را سر پا نگهدارند ، باز هم بر اثر ضعف قوای دماغی و نقص نیروی فکری و جسمی ، قادر به شناخت دوستان فداکار و پرستاران دلسوز خود نیست .

چه می شود کرد؟

 

صفحات 31 تا 33              یکی بود ، یکی نبود

اگر چـه مسـابقه ی تسلیحاتی به خودی خود یک مسابقه است ، ولی هیچ شباهتی به مسابقه ی فوتبال ندارد که وقتی یک تیم بیشتر گل زد برنده اعلام شود .

این مسابقه نه پایانی دارد و نه برنده ای و جایزه ای هم به آن تعلّق نمی گیرد .

کمیسیون خلع سلاح نیزازنظر ترکیب به شکل کمیسیون « نرخ گذاری » نیست که گاهی وقتی چند نفر دور هم بنشینند و روی کالاها برچسب قیمت بزنند و پی کارشان بروند .

این کمیسیونی است که باید سال ها ، قرن ها و نسل ها تشکیل جلسه بدهد و اعضای کمیسیون صندلی هایشان را به فرزندان ، نوه ها و نتیجه هایشان بسپارند تا در جلسات آن شرکت کنند و حقوق دریافت بدارند و دعاگو باشند . 

در مسابقه ی تسلیحاتی « توپ » نقشی ندارد ، بلکه در این مسابقه با اقمار مصنوعی ، موشک های قاره پیما و بمب های اتمی و هیدروژنی و بالاخره با سرنوشت بشـر بازی می کنند ،  بشـری که به عنوان تماشاچی به این بازی وحشتناک می نگرد  بر خود می لرزد .

در کمیسیون خلع سلاح هم مسأله ی قیمت گذاری کالا مطرح نیست .

در اینجا ارزش هر سلاحی بسته به میزان تلفاتی است که به دنیا وارد می آورد و از سلاحی خلع ید می شود که قوّه ی تخریبی آن به حدّ نصاب نرسیده باشد .

تا دنیا دنیاست و تا چرخ فلک در گردش است نه مسابقه ی تسلیحاتی به پایان می رسد و نه کمیسیون خلع سلاح تعطیل می شود .

این دو تا لازم و ملـزوم یکـدیگـرند و ماننـد دو خط موازی در یک جهت پیش می روند و هرگز به نقطه ی « تقاطع » نمی رسند . مگر وقتی که دنیا دنیا نباشد و چرخ فلک از حرکت باز ایستد . معلّم ما هم همین حرف را می زد و می گفت :

دو خط موازی هیچ وقت همدیگر را قطع نمی کنند ، مثل دو رشته راه آهن که به موازات هم از صحراها ، درّه ها ، کوه ها ، تونل ها و پل ها می گذرند و صدها واگن و لکـومـوتیـو را با میلیـاردها آدم و میلیون ها تن کالا روی دوش خود حمل می کنند و می برند .

این دو خط موازی ( خلع سلاح و مسابقه ی تسلیحاتی ) هم به همین طریق ، دنیا را با همـه عظمتش مـاننـد یک محموله ی سبک برمی دارند و از صحراهای خوف ، درّه های وحشت ، کـوه هـای خطـر ، تونل های تاریک و پل های لغزان می گذرانند و می برند تا کجا ؟

معلّم ما از قول انیشتین عالم و ریاضیدان معروف می گفت :

دو خطّ موازی در « الی غیر النّهایه » یکدیگر را قطع می کنند . ما آن روزها معنای این فرضیّه را نمی دانستیم و امروز می توانیم حدس بزنیم که مقصود از « الی غیر النّهایه » چیست ؟

نقطه ای است که ما آن را « ابدیّت » گذاشته ایم ، یعنی نقطه ای که در آنجا نه زمینی هست نه آسمانی ، نه منظومه ای و نه کهکشانی ، نه آدمی و نه آدمیزادی ، نه شرقی و نه غربی ، نه صحرای نوادایی و نه شهر هیروشیمایی .

یکی بود یکی نبود ، غیر از خدا هیچکس نبود :

و آن وقت هر دقیقه ای یک میلیون دلار در عالم خرج تسلیحات نمی شد و هر سالی چهار صد میلیارد دلار به مسابقه ی تسلیحاتی اختصاص نمی یافت .19

 

نمونه هایی از نوشته ی ابوتراب جلی در نشریّه ی گل آقا

خروس بی محل

فتح الله خان خودمان دارای حافظه ی عجیبی است ، اگر بگویم صد هزار بیت شعر از حفظ دارد ، اغراق نگفته ام ، این آقا در هر مورد و به هر مناسبتی، شعری تحویل می دهد و هیچ جا در نمی ماند . منتها هیچ کدام از این شعرها نه به مورد است و نه مناسب حال و نه در جای خود قرار گرفته است. حال چند نمونه خدمتتان عرض می کنم و بقیّه را به قضاوت خودتان وا می گذارم .

سه چهار سال پیش ، به یک مجلس عروسی دعوت داشتیم و خانواده های داماد و عروس بزن و بکوبی راه انداخته بودند ، فتح الله خان که از مشاهده ی این جشن و سرور به هیجان آمده بود ، به آواز بلند گفت : به به ! واقعاً چه وصلت فرخنده ای ؟ تبریک عرض می کنم . به قول شاعر :

باز این چه شورش است که در خلق عالم است !

                              باز این چه نوحـه و چـه عـزا و چـه ماتم است ؟

سـرم را بیخ گوشش گذاشتـم و آهسته گفتم : فتح الله خان ! دستم به دامنت، مواظب حرف هایت باش ، آبروی ما را نریز ، جای این شعر این جا نبود ، فتح الله خان که سخت تحت تأثیر مجلس جشن قرار گرفته بود، بدون توجّه به حرف های من راهش را کشید و رفت جلوی عروس و داماد که پهلوی هم نشسته بودند ، گفت : ای زوح خوشبخت ، امیدوارم به پای هم پیر شوید ، چنان که شاعر
می گوید :

مجو درستی عهد از جهان سست نهاد 

که این عجوزه عــروس هزار داماد است

چند وقت پیش ، شب هفت مرحوم میرزا نصرالله بود ، پس از قرائت فاتحه ، فتح الله خان رویش را به طرف میرزا عبدالله پسر بزرگ آن مرحوم کرد و گفت :

خداوند تازه گذشته را رحمت کند ، واقعاً مرد نازنینی بود ، شریک غم شما هستیم و از خداوند برای بازماندگان صبر جمیل و اجر جزیل مسألت می نمایم . دنیا دار فناست ، چنان که شاعر در این باره می فرماید :

یک امشبـی در آغـوش شـاهـد شـکرم                

گـرم چو عــود بر آتش نهند ، غـم نخورم !

به دیدن آقا مصطفی رفته بودیم که قصد زیارت مشهد مقدّس را داشت. هنگام خداحافظی ، فتح الله خـان دستش را به گردن آقا مصطفی حلقه کرد،  دو تا ماچ آبدار از صورتش برداشت و گفت : خوشا به سعادتت ، التماس دعا دارم، امیدوارم به سلامت برگردی و سوغاتی ما را هم فراموش نکنی ، به قول شاعر:

یاران و بـرادران مـرا یــاد کنیــد                             

 رفـتم سفری که آمدن نیست مرا !

پریروز به عیادت حاج غلامرضارفته بودیم که در بیمارستان بستری است. فتح الله خان زبان به دلداری گشود و گفت : حاج آقا ! هیچ جای نگرانی نیست ، حالتان خوب خوب است ، رنگ و رویتان هم ماشاءالله نشان سلامتی مزاجتان است ، ان شاءالله همین دو سه روزه به سلامتی از بیمارستان مرخّص می شوی ، شاعر می گوید :

ای که بر ما بگذری دامن کشـان                                

 از سـر اخلاص ، الحمدی بخوان !

پریروز به اتّفاق هم راه افتادیم تا سری به خانه ی نوساز میرزا عبّاس بزنیم ، پس از گردشی که در اتاق ها ، سالن ها ، آشپزخانه و حمّام کردیم ، فتح الله خان زبان به تحسین و آفرین صاحب خانه گشود و گفت : الحق ساختمان زیبا و بی نقصی است ، همه چیزش متناسب است ، نرده ها ، کمدها و مخصوصاً گچ بری روی بخاری معرکه است ، ان شاءالله مبارک  است ، به قول شاعر بزرگوار:

هـر کـه آمـد عمارتی نو سـاخت         رفت و منزل به دیگری برداخت !

ميرزا عبّاس كه آدم فهميده اي است، حرف رفيقمان را نشنيده گرفت و پرسيد: رنگ كاريهاي اينجا را مي پسنديد؟ فتح الله خان بلا تأمّل جواب داد:        آقا ! اين چه فرمايشي است؟ به جان عزيزت قسم از اين بهتر نمي شود. واقعاً در انتخاب رنگ هنگامه كرده اي، بنازم به آن ذوق و
سليقه ات. شاعر نكته سنج در اين مورد، چه نيكو گفته است:

خانه از پاي بست، ويران است

 

                                                خواجه در بند نقش ايوان است

آستینش را گرفتم و به کناری کشیدم ، گفتم: فتح الله خان ! ترا به جان یکی یک دانه ات ، دست از این مهمل بافی ها بردار و این قدر نسنجیده حرف نزن ، با یک تکان آستینش را از دستم کشید و بالحن اعتراض آمیزی گفت: آقا جان بگذار حرفمان را بزنیم ، چرا این قدر موی دماغ ما می شوی ؟        خدا رحمت کند شاعر را که می فرماید :

ابلیس کی گذاشـت کـه ما بندگی کنیم ؟           

یک دم نشد که بی سر خر زندگی کنیم !

خوشبختانه در این موقع پسر ده دوازده ساله ای با ظرف پر از سیب وارد شدوسخنان رفیقمان را قطع کرد ، و الّا معلوم نبود کار به کجاها می کشید ؟

میـرزا عبّاس او را معـرفّی کرد ، بنده زاده محسن ، فتح الله خان نگاهی به پسرک کرد و گفت : ماشاءالله ، چشم بد به دور ، خدا حفظش کند ، اصلاً احتیاجی به معرفّی شما نبود ، هر کس چشمش به آقا زاده می افتد ، فوری از شباهت کاملی که به شما دارد ، متوجّه می شود که :

عاقبت گرگ زاده گرگ شود                                            

 

                                           گـر چه، با آدمی بزرگ شود !

دست و پایم را گم کرده بودم و نمی دانستم چه جور ، قضیه را ماست مالی کنم ؟ بالاخره گفتـم کـه آمیرزا عبّاس ، مقصود فتح الله خان این بود که مثلاً ... یعنی . . . هان . . . چه عرض کنم ؟ !

  میرزا عبّاس با خنده ی تلخی ما را تا در منزل بدرقه کرد و در را پشت سر ما بست. ...20

 

نمونه ای از آثار ابوتراب جلی در روزنامه ی نهیب آزادی

شماره 202 ، تاریخ 28 / 3 / 62

مهستی گنجوی

بعـد از یک فصـل کتک کاری ، جنـگ و گـریز و حمله و دفاع بالاخـره نتوانستیـم بفهمیـم «مهستی » گنجوی از طبقه ی نسوان بوده است ، یا از جمله ی رجال ادب ! ؟

آقا رضا معتقد است که : مهستی به تمام معنی مرد است و هیچ سنخیتی با نسوان ندارد ، دلیلش هم شعر خودش :

هم مستم و هم « غلام » سرمستانم     بیــزار ز کفــر و بنـده ی ایمـانم

می گوید:درست است که با طهمورث زادگان دیوبند ، در میدان مداهنه، گوی سبقت را از سایر ملل و نحل ربوده ایم و در مقام فروتنی و                         « خود کم بینی» شهرت جهانی کسب کرده ایم ، درسـت اسـت که ما فرزندان خلف سام نریمان در بوستان آفرینش همیشه آن « شاخ پر میوه » بوده ایم که سر تواضع به زمین می گذارد و پایش را به هوا بلند می کند . در این هم شکّی نیست که ما از نسل بزرگانی هستیم که نه کرسی فلک را اندیشه شان روی هم می چیند ، تا بتوانند از این نردبان بالا بروند و رکاب قلتشن دیـوان را ببوسنـد، درسـت است که دسـت طبیعت گل ما را چنـان سرشتـه است که هرجاخاک پای جـواهـرآسـایی پیداکردیم ، فوراً خودمان را به خاک
می اندازیم و قربان صدقه اش می رویم ، امّا با این همه هرگز اتّفاق نیفتاده است که : مثلاً کربلایی رمضان ، پیش آقا بالا خان بیاید و بگوید :

« قربانت گردم ، این کمینه کلفت در خانه ی سرکار هستم ! » هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد . او باید زمین ادب را بوسه بدهد و نوکرتم ، چاکرتم، عبد عبیدتم ، عرض کند : قربان ! بنده غلام زرخریدتم ! از طرف دیگر در هیچ تاریخی نوشته نشده است که « منیژه » دخت افراسیاب در هنگام راز و نیاز به بیژن فرزند گیو گودرز گفته باشد : حضرت آقا ! این بنده ی شرمنده غلام حلقه به گوش آن عالیجناب هستم ! منیژه در چنین موقعی باید به عرض برساند که این کمینه ی نحیفه را از راه لطف و مرحمت به کنیزی قبول فرمایید . از شیر حمله خوش بود و از غزال ، رم . راستش را بخواهید از چرت و پرت های آقا رضا به قدری عصبانی شدم که بی اختیار دستم به طرف دیوان اشعار مهستی گنجوی دراز شد ، آن را برداشتم و محکم به کلّه ی آقا رضا کوبیدم و گفتم : آدم بی سواد ! هیچ مردی را در دنیا سراغ داری که اسم خودش را گذاشته باشد مهستی ؟

آقا رضا در حالی که تذکره ی دولتشاه سمرقندی را به طرف من پرتاب من کرد گفت : اولاً بی سواد خودتی ! ثانیاً همه ی اسم ها باید « مسمّی » داشته باشند ؟ مشهدی غضنفر با این یال و کوپال به قدری ترسو است که اگر زیر پایش « پخ » کنی ، جان به جان آفرین تسلیم می کند ، عزّت خانم با آن اهن و تلپ از راه کلفتی و رختشویی نان بخور و نمیری به دست می آورد ، بصیرالدّوله کور مادرزاد بود و امینه خانم را به جرم دزدی زندانی کرده بودند. اسم چه ربطی با شخصیّت دارد ؟

از حرف های آقا رضا شعله ی خشمم تیزتر شد تذکره ی مجمع الفصحا را برداشتم گونه ی راستش را نشانه گرفتم و تیرم به هدف خورد . او هم نامردی نکرد ، کتاب قطور تحفة الاحرار را از قفسه برداشت و روی پیشانی من کوبید و دنیا در نظرم تیره و تار شد . تذکره ی ریاض الشّعرا را بر سر دست بلند کردم ، او هم کتاب راحة الصّدور را سپر بلا قرار داد . جنگ مغلوبه شد ، تذکره ی لطفعلی بیگ آذر ، توی سطل زباله افتاد و کتاب ریاض الشّعرا در حوض خالی ، دیوان منوچهری دامغانی به صورتم خورد و زیر چشمم را کبود کرد ، کلیّات جمال الدّین عبدالرّزاق به بنا گوش آقا رضا اصابت کرد و خون جاری شد در همین حال صدای آقا رضا به گوشم رسید که می گفت : اگر به «المعجم فی معاییر اشعار العجم » دست بزنی ، حساب بی حساب ! ساعتی بعد ، بنده روی نیمکت درمـانگاه منتظر پانسمـان نشسته بـودم . آقـای دکتـر پرسیـد : « با اتومبیـل تصـادف کرده ای ؟ » گفتم : « نه با آقا رضا تصادف کرده ام . وقتی جریان را برای دکتر نقل کردم خندید و گفت :  « حالا آقا رضا کجاست ؟ » گفتم : « او را باید با آمبولانس خدمت شما بیاورند . » آقای دکتر سرش را تکان داد گفت : « بالاخره معلوم شد که مهستی گنجوی زن بوده است یا مرد ؟ »

 

 

تحلیل کلّی :

با بررسي و تدبّر در آثار ابوتراب جلي ، مي توان او را استادي مسلّم در شعر و ادب شمـرد كـه همگام با سرودن اشعار جدّ در قالب هاي غزل ، قصيده ، مثنوي ، تركيب بند و . . . در زمينه ي طنز و فكاهي نيز يكي از پيش كسوتان و طنزپردازان صاحب نام ايران است. آثار جاودان او از جمله
داستان هاي مذهبي  موسي (ع) ، ابراهيم (ع) و علي (ع) كه در قالب مثنوي سروده شده اند، نشانگر مبارزات، جان فشاني ها و ايثار ابرمردانيست كه در جانب داري از افراد دردمند اجتماع كه يوغ زورمندان و سردمداران جور گردن آنها را مي شكند، برخاسته و قيام مي كنند. آنان به ياري افرادي كه در زير چرخ استبداد و ستم خرد و فرسوده مي شوند، مي شتابند، تا رسالت انساني خود را در حدّ كمال ايفا نمايند.

     داستان حسين كرد شبستري (تهمتن ثاني ) در قالب مثنوي نيز از منظومه هايي است كه با زبان طنز سروده شده و حسين كرد در برابر سركشان و مستبدان زمانه قد علم مي كند و به دفاع از حقوق اجتماعي انسانهاي ستمديده برمي خيزد.

     استاد ابوتراب جلي از همان اوان نوجواني و حتّي در سنين كهولت هميشه دركار شاعري، طنزپردازي و نويسندگي، پويا و پرتلاش بود و با نوشته هاي استوارخود زبان گوياي مردم عصر خويش شد و اشعار شيرين و نثر دلنشين او مورد علاقه ي مردم ايران واقع شده است. سوژه هايش دلپذير و از ميان جامعه ومردم نشأت مي گرفت که نمونه های بارز آن را در نشریّه های نهیب آزادی، نامة اراک و نیز درکتاب های« دوالپا » و « خروس بی محل»  می توان مشاهده نمود. زبان طنز او که در بسیاری از موارد زبانی سیاسی و اجتماعی است از اشعاری که در این زمینه در نشریّات چلنگر، توفیق، گل آقا و . . . سروده شده است ، مشخّص می گردد.

    اين استاد گرانقدر قريب هفتاد و پنج سال از عمر ارزشمند خود را در خدمت به شعر و ادب فارسي گذرانده و با زبان طنز خود با خداوندان زر و زور  و تزوير به مقابله برخاسته و از مردم رنجديده و مظلوم اجتماع خود طرفداري نموده است و به گفته ي خودش « زبان طنز به منزله ي لعاب شيريني است كه تلخي حقيقت را خنثي مي كند» . خدايش بيامرزد و او را رهين رحمت خود قرار دهد .  

 

                                                                                     من ا... التّوفيق

                                                                                          عضو هیأت علمی دانشگاه آزاد اسلامی دزفول

 

پانوشت ها

  1. سیمای شاعران، ص 116
  2. دست نوشته های مرحوم حاج آقا سیّدحسین حجازی، صص 1 تا 3
  3. غزلهای شاعران امروز از صدر مشروطه تاکنون، ص 265
  4. سیمای شاعران، صص 116، 118
  5. سخنوران نامی معاصر ایران، ص 1000
  6. سیمای شاعران، ص 120
  7. سخنوران نامی معاصر ایران، ص 999
  8. سیمای شاعران، صص 117 تا 119
  9. سخنوران نامی معاصر ایران، ص 1003
  10.  غزلهای شاعران امروز از صدر مشروطه تاکنون، صص 265 تا 268
  11.  تذکره ی سخنوران خوزستان، صص 37 تا 42
  12.  گلزار ادب، ص 157
  13.  نشریّه ی دنیای سخن، ص 61
  14.  اشک شفق، جلد دوّم، ص 77
  15.  همان کتاب، ص 411
  16.  نشریّه ی دنیای سخن، ص 62
  17.  طنزسرایان ایران از مشروطه تا انقلاب، صص 186، 185 و 189
  18.  دوالپا، صص 1 تا 5
  19.  خروس بی محل، صص 155 تا 156 و 31 تا 33
  20.  گل آقا، ص 10

 

منابع و مآخذ

  1. برقعی، سیّد محمّد باقر، سخنوران نامی معاصر ایران، جلد دوّم، نشر خرّم، چاپ اوّل، 1373
  2. بهزاد منش، عبدالرّحمن، «گشی»، تذکره ی سخنوران خوزستان، جلد اوّل، دزفول، شوشتر، انتشارات مردمک، چاپ اوّل
  3. جلي، ابوتراب، خروس بی محل، انتشارات مير(گوتنبرگ)، چاپ اوّل، پاییز 1365
  4. جلي، ابوتراب، منتخبی از آثار، دوالپا، جلد اوّل، انتشارات میر (گوتنبرگ)، چاپ اوّل، زمستان 1364
  5. دست نوشته هاي مرحوم حاج آقا سيّد حسین حجازی
  6. شفق، مجید، غزلهای شاعران امروز، از صدر مشروطه تا کنون، انتشارات سنایی، چاپ اوّل، سال 1377
  7. فرجیان، مرتضی، نجف زادۀ بارفروش، محمّدباقر، طنز سرایان ایران از مشروطه تا انقلاب، جلد اوّل، چاپ و نشر بنیاد، تهران، چاپ اوّل 1370
  8. کرمانی، صابر، سیمای شاعران، چاپ و انتشار اقبال، چاپ سوّم، 1380
  9. معصومی، رضا، اشک شفق، جلد دوّم، انتشارات رشیدی، چاپ اوّل، تابستان 1373
  10.  مکّی، حسین، گلزار ادب، مؤسّسه ی انتشارات امیرکبیر، تهران، چاپ دوّم، 1369
  11.  نشریّه ی دنیای سخن، شماره ی 80، مرداد 1377
  12.  نشریّه ی گل آقا، سال دوّم، شماره ی هفتم، اردیبهشت 1370

 

 

 

 



نوشته شده توسط زهرا خلفی در دوشنبه 09 شهریور 1394

ارسال نظر(0)

:: پنجمین کتاب منتشر شده از اینجانب:
:: post
:: post
:: post
:: اهم فعالیتها
:: زندگینامه
:: زن در قرآن (انگلیسی)
:: به مناسبت پایان تحصیلی پیش دبستانی
:: به مناسبت پایان تحصیلی پیش دبستانی
:: بررسی و نقد ترجمه های منظوم قرآن به فارسی





به وبلاگ من خوش آمدید
drszhejazi1347@yahoo.com




:: فروردین 1403;
:: تیر 1402;
:: فروردین 1399;
:: خرداد 1396;
:: مهر 1394;
:: شهریور 1394;
:: مرداد 1394;

آبر برچسب ها

[Post_Tags_Title] ,

صفحه نخست | ايميل ما | آرشیو مطالب | لينك آر اس اس | عناوین مطالب وبلاگ |پروفایل مدیر وبلاگ | طراح قالب

Powered By LOXBLOG.COM Copyright © 2009 by 55588