باسمه تعالی
اندیشه های اجتماعی و انسانی در شعر هوشنگ ابتهاج و قیصر امین پور
مقدّمه :
بحث گسترش انديشههاي اجتماعي و گرايش به جامعه و مردمان معمولي و محروم را در انديشه و اشعار شاعران سنّتي و معاصر ميتوان مورد بررسي قرار داد. پيام مردمگرايي و انديشۀ توده گرايي و اعتماد به نظريّۀ تكامل اجتماعي و تمايلات انسان دوستانه از ديرگاه مورد توجّۀ شاعران ايران بوده است. موضوع اصلي اشعار اين شاعران، طرح نيازها و محروميّتهاي تودۀ مردم و دفاع از حقوق محرومان و رنجبران و مسايل اجتماعي موجود در جامعه ميباشد.
علاقه و اشتياق اين شاعران را به خواستههاي تودۀ مردم و جريانهاي اجتماعي با بررسي اشعار آنان ميتوان به خوبي احساس كرد و درك نمود. با وجود اينكه شعر و ادب در دوران گذشته، قبل از دورۀ مشروطه و عصر بيداري به گروههاي محدود حاكم متعلّق بود و ارتباط مستقيم با دربار داشت، عدّهاي از شاعران پيشين به مسايل اجتماعي و امور اجتماع توجّۀ خاص نشان داده و اين مضامين را در اشعار خود بيان نمودهاند.
اکثر شاعران معاصر نيز در اين مورد علاقه مندي وافر خود را به گرايشهاي اجتماعي نشان داده و موجب گرديدهاند كه ادبيّاتي تحت عنوان ادبيّات كارگري، شعر نو حماسي و ادبيّات ملتزم به وجود آيد.
باسمه تعالی
اندیشه های اجتماعی و انسانی در شعر هوشنگ ابتهاج و قیصر امین پور
مقدّمه :
بحث گسترش انديشههاي اجتماعي و گرايش به جامعه و مردمان معمولي و محروم را در انديشه و اشعار شاعران سنّتي و معاصر ميتوان مورد بررسي قرار داد. پيام مردمگرايي و انديشۀ توده گرايي و اعتماد به نظريّۀ تكامل اجتماعي و تمايلات انسان دوستانه از ديرگاه مورد توجّۀ شاعران ايران بوده است. موضوع اصلي اشعار اين شاعران، طرح نيازها و محروميّتهاي تودۀ مردم و دفاع از حقوق محرومان و رنجبران و مسايل اجتماعي موجود در جامعه ميباشد.
علاقه و اشتياق اين شاعران را به خواستههاي تودۀ مردم و جريانهاي اجتماعي با بررسي اشعار آنان ميتوان به خوبي احساس كرد و درك نمود. با وجود اينكه شعر و ادب در دوران گذشته، قبل از دورۀ مشروطه و عصر بيداري به گروههاي محدود حاكم متعلّق بود و ارتباط مستقيم با دربار داشت، عدّهاي از شاعران پيشين به مسايل اجتماعي و امور اجتماع توجّۀ خاص نشان داده و اين مضامين را در اشعار خود بيان نمودهاند.
اکثر شاعران معاصر نيز در اين مورد علاقه مندي وافر خود را به گرايشهاي اجتماعي نشان داده و موجب گرديدهاند كه ادبيّاتي تحت عنوان ادبيّات كارگري، شعر نو حماسي و ادبيّات ملتزم به وجود آيد.
شاعري كه مفاهيم اجتماعي را در شعر خود بيان ميكند، هدفش بالا بردن ادراك و بينش هنري و اجتماعي است. او ميخواهد شعرش پيام انساني داشته و مردم را با حوادث و رويدادهاي زمان خويش آشنا كند. روح شاعران شعر اجتماعي با احساس مسؤوليّتهاي اجتماعي سرشته شده و شاعر با مردم و در ميان مردم زندگي ميكند. او خود را تافتۀ جدا بافته از جامعه حس نميكند بلكه در درياي اجتماع غرق ميشود، حس ميكند، ميانديشد و با جريانات اجتماع ميآميزد و در ميان آن فرو ميرود. او در دشت فراخ اجتماع و به هر سوي و زاويۀ آن گام مينهد تا زمانۀ خويش را بشناسد و به ادراك و شعور اجتماعي دست يابد.
از میان شاعرانی که اندیشه های اجتماعی را در اشعارشان منعکس کرده و توده گرایی و گرایش به جامعه و تمایلات انسان دوستانه را در شعرشان نشان داده اند، در طیف گسترده تر رویکرد قیصر امین پور و در سطح کمتری توجّه هوشنگ ابتهاج به این امر قابل ذکر است. اشعار اجتماعی این دو شاعر را بدین گونه مورد توجّه قرار می دهیم.
هوشنگ ابتهاج و اشعار اجتماعی او :
ابتهاج در شعر کاروان که در اسفندماه 1331 سروده است، به صورتی آشکار انصراف خود را از تغزّل یا دست کم حوزۀ شعر غنایی به معنای متعارف آن روز اعلام می کند و بیانیه اجتماعی آن روز را صادر می کند.
هوشنگ ابتهاج جهت هم سوی با افراد فرودست جامعه که برای به دست آوردن یک لقمه نان بخور نمیری جان می کنند این گونه می سراید :
دیریست، گالیا در گوش من فسانه ی دلدادگی مخوان!
دیگر ز من ترانه ی شوریدگی مخواه دیریست گالیا! به راه افتاد کاروان
عشق من و تو؟ آه این هم حکایتی است. اما در این زمانه که درمانده هرکسی
از بهر نان شب دیگر برای عشق و حکایت مجال نیست
زیباست رقص و ناز سرانگشتهای تو بر پرده های ساز،
امّا، هزار دختر بافنده این زمان
با چرک و خون زخم سرانگشتهایشان جان می کنند در قفس تنگ کارگاه
از بهر دستمزد حقیری که بیش از آن
پرتاب می کنی تو به دامان یک گدا
وین فرش هفت رنگ که پامال رقص تست
از خون و زندگانی انسان گرفته رنگ.
در تار و پود هر خط و خالش : هزار رنج
در آب و رنگ هر گُل و برگش : هزار ننگ.
در روی من مخند!
شیرینی نگاه تو بر من حرام باد!
بر من حرام باد ازین پس شراب و عشق!
بر من حرام باد تپشهای قلب شاد!
یاران من به بند :
در دخمه های تیره و نمناک باغ شاه،
در عزلت تب آور تبعیدگاه خارک،
در هر کنار و گوشۀ این دوزخ سیاه. 1
در نگاه تحلیل کننده، این شعر «اثری است مردم گرا، که مفاهیم آن از واقعیّت های ملموس زندگی مایه گرفته است. این اثر، ساختاری برون گرایانه دارد و مسایل اجتماعی مشخّصی را در مقطع خاصی از تاریخ توصیف می کند.» پس از اشاراتی به جنبه های موسیقیایی، نمادین و محتوایی شعر، سرانجام نوشته ختم می شود به این عبارت ها : «صدای کاروان رنگی پندآموز و ملایمتی پرخاشگرانه دارد. او درد دختران بافنده را با همۀ وجودش احساس می کند و نیز یاران هم نبردی که در دخمه های سیاه محبوس مانده اند و این همه انگیزه هایی است برای راوی که فلسفۀ هستی خود را از نو مورد ارزیابی قرار دهد. اگرچه راوی، حکایتش را از مناسبات عاشقانۀ خود با گالیا آغاز می کند، امّا مضمون گفتارش به سرعت از محدودۀ روابط فردی فراتر می رود و بُعدی اجتماعی به خود می گیرد. شعر «کاروان» نشان می دهد که واقعیّت های زندگی مردم از سزاوارترین مضامین برای آفرینش هنری به شمار می آیند و هنرمند می تواند این واقعیّت های تلخ و سرسخت را به منزلۀ آن چه که هست ببیند و آن ها را به نحو مؤثّری برای مردم تصویر کند، و از آن چه که باید باشد، یعنی از حقیقت سخن بگوید. انعکاس واقعیّت ها و گفت و گو از حقیقت ـ در آثار هنری ـ می تواند در تحوّلات اجتماعی مؤثّر واقع شود. در شعر فارسی این حرکت با نیما آغاز شد و در یک دورۀ تاریخی، سایه را شدیداً تحت تأثیر قرار داد و «کاروان» یکی از نتایج آن تأثیرپذیری است. ] رنگ صدای سایه. 483-484[ مشهود است که در این بینش، وجه برانگیختگی و حتّی آموزشی شعر مطمح نظر است و تأثیر آن در روند تکامل اجتماعی، قابل تأکید و تکیه می شود.
در دهۀ بعد ]1340[، شعرهای اجتماعی سایه، گاه مطالب روز و تأثّراتِ سطحی عاطفی، شمرده می شدند که «با وزن بیان شده اند» و به این اعتقاد می رسیدند که او در این حوزه نیرومندی چندانی ندارد. مهم ترین نقص کار سایه در این زمینه این است که در دوره ای که هر چیز رنگ آتش و خون دارد، با زبان تغزّل، مسایل اجتماعی و گل بوته های عصیان را توصیف می کند. حال آن که شعر اجتماعی زبانی مستحکم، پیراسته و حماسی می خواهد.2
بیشتر غزل های سیاسی و اجتماعی سایه که در دهه های چهل و پنجاه و شصت سروده شده اند، یک مجموعه از هم سرنوشتان خود را در برشی زمانی و مکانی معیّنی در نظر دارند. یکی از زیباترین سروده های اجتماعی سایه را مثال می زنم :
دیباچه ی خون
نه، هراسی نیست.
من هزاران بار
تیرباران شده ام
و هزاران بار
دل زیبای مرا از دار آویخته اند.
و هزاران بار
با شهیدان تمام تاریخ
خون جوشان مرا
به زمین ریخته اند.
سرگذشت دل من
زندگی نامه ی انسانی است
که لبش دوخته اند
زنده اش سوخته اند
و به دارش زده اند ...
در این شعر زیبا تا پایان، شاعر خود را در ایران، بولیوی، حتّی در داستان های عارفانه، در ویتنام، اندونزی، شیلی، فلسطین و لبنان می بیند که به خاک و خون کشیده شده است و برای دست یابی به آزادی چنین به خاک افتاده است. زیباترین قسمت شعر به همانند سازی و یکی انگاری شاعر با دوست صمیمی خود مرتضی کیوان اختصاص دارد و در بند آخر شعر چنین آمده :
مرگ ما سهل تر از کندن یک برگ است.
من به این باغ می اندیشم
که یکی پشت درش با تبری تیز کمین کرده است.
دوستان، گوش کنید
مرگ من مرگ شماست.
مگذارید شما را بکشند.
مگذارید که من بار دگر
در شما کشته شوم.
(راهی و آهی، 322)
در دهه چهل، کارنامه ی غزلیّات سایه چندان بلند نیست. او در این دوره به تأمّل و اندیشه اهمیّت بیشتری داده است و به نوعی شعر اجتماعی خطابی روی می آورد.
ابتهاج در شعر « کوچه سار شب » از تنهایی انسان ملول و رانده شده که دیگران رهایش کرده اند دلگیر است. همدردی، یاری و غم خوارگی از زندگی رخت بر بسته و بی تفاوتی انسانها نسبت به یکدیگر روح شاعر را
می آزارد و چنین می سراید :
در کوچه سار شب
|
درین سرای بی کسی، کسی به در نمی زند
|
|
به دشت پُر ملال ما پرنده پَر نمی زند
|
|
یکی ز شب گرفتگان، چراغ بر نمی کند
|
|
کسی به کوچه سار شب، در سحر نمی زند
|
|
نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار
|
|
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند
|
|
گذرگهی ست پر ستم که اندر او به غیر غم
|
|
یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند
|
|
دل خراب من، دگر خراب تر نمی شود
|
|
که خنجر غمت ازین خراب تر نمی زند
|
|
چه چشم پاسخ است از این دریچه های بسته ات؟
|
|
برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند!
|
|
نه سایه دارم و نه بر، بیفکنندم و سزاست
|
|
اگر نه بر درخت تر، کسی تبر نمی زند
|
(راهی و آهی، 205)
گریه ی شبانه
|
شب آمد و دل تنگم هوای خانه گرفت
|
|
دوباره گریه ی بی طاقتم بهانه گرفت
|
|
شکیب درد خموشانه ام دوباره شکست
|
|
دوباره خرمن خاکسترم زبانه گرفت
|
|
نشاط زمزمه زاری شد و به شعر نشست
|
|
صدای خنده فغان گشت و در ترانه گرفت
|
|
زهی پسند کماندار فتنه کز بُن تیر
|
|
نگاه کرد و دو چشم مرا نشانه گرفت
|
|
امید عافیتم بود، روزگار نخواست
|
|
قرار عیش و امان داشتم، زمانه گرفت
|
|
زهی بخیل ستمگر که هر چه داد به من
|
|
به تیغ بازستاند و به تازیانه گرفت
|
|
چو دود بی سر و سامان شدم که برق بلا
|
|
به خرمنم زد و آتش در آشیانه گرفت
|
|
چه جای گل که درخت کهن ز ریشه بسوخت
|
|
از این سموم نفس کُش که در جوانه گرفت
|
|
دل گرفته ی من همچو ابر بارانی
|
|
گشایشی مگر از گریه ی شبانه گرفت
|
(راهی و آهی، 213)
این غزل سراسر درد و رنج، پس از حادثه ی نابینایی فرزند سایه سروده شده است.
در این غزل ها، انتقادهای سطحی و عاشقانه ی شعرهای قبلی، جایش را به انتقادهای بنیادی و دید اجتماعی می دهد. سایه دیگر شاعری چشم وگوش بسته نیست. در ایران احزاب سیاسی روی کار آمده بودند و او هم عضو حزب توده بود. البتّه فضای باز سیاسی وجود نداشت، و سایه به دلیل اختناق حاکم بر فضای شعر، از زبان کنایه ای استفاده کرد. سایه در این دوره از زندگیش به مرگ می اندیشد. نه از روی ناامیدی بلکه برای رواج تفکّر مبارزه ی مسلّحانه، این نوع مرگ را وارد شعرش می کند. گرچه این امر بیشتر در شعرهای نوی او نمود پیدا
می کند. از این دوره به بعد معشوق غزل های قبلی سایه دیگر به چشم نمی خورد. اگر هم در غزلی معشوق وجود داشته باشد، صحبت های شاعر با او در مورد مسایل اجتماعی است.
چشمی کنار پنجره ی انتظار
|
ای دل، به کوی او ز که پرسم که یار کو
|
|
در باغ پر شکوفه، که پرسد که بهار کو
|
|
نقش و نگار کعبه، نه مقصود شوق ماست
|
|
نقشی بلندتر زده ایم، آن نگار کو
|
|
جانا، نوای عشق خموشانه خوش تر است
|
|
آن آشنای ره که بوَد پرده دار کو
|
|
ماندم در این نشیب و شب آمد، خدای را
|
|
آن راهبر کجا شد و آن راهوار کو
|
|
ای بس ستم که بر سر ما رفت و کس نگفت
|
|
آن پیک ره شناس حکایت گزار کو
|
|
چنگی به دل نمی زند امشب سرود ما
|
|
آن خوش ترانه چنگیِ شب زنده دار کو
|
|
ذوق نشاط را می و ساقی بهانه بود
|
|
افسوس، آن جوانیِ شادی گُسار کو
|
|
یک شب چراغ روی تو روشن شود، ولی
|
|
چشمی کنار پنجره ی انتظار کو
|
|
خون هزار سرو دلاور به خاک ریخت
|
|
ای سایه، های های لب جویبار کو3
|
(راهی و آهی، 211)
شاعر به « صلح» می اندیشد و « دل افروخته اش » را « مثل یک بوسۀ گرم، مثل یک غنچۀ سرخ، مثل یک پرچم خونین ظفر» به شاعر مبارزه جو آرمان خواهِ معروف آن سال ها، « ناظم حکمت» می بخشد. او با عشقی لبریز، از رزمندگان عدالت خواه جهان که در راه ایمانشان گام می سپرند و لاجرم، دسته ای به سوی چوبه های دار و اعدام می روند، سخن می گوید : هر چند مایه های اعتقادی شاعر در نگارش این شعرها مؤثّر بوده، امّا احساس لطیف و رقّت انسانی روحیّۀ سرایندۀ « شبگیر » را هم نباید فراموش کرد :
« آه، هنگامی که یک انسان
می کُشد انسان دیگر را،
می کُشد در خویشتن
انسان بودن را
بشنو ای جلّاد
می رسد آخر
روز دیگرگون :
روز کیفر،
روز کین خواهی،
روز بار آوردنِ این شوره زار خون »
(شبگیر، 47-48)
به رغمِ این که شاعر در انتظار نَفَس و لحظه ای است که شب، « جنگل انبوه مژگان » سیاهش را بگشاید، ]و در واقع تغزّل، آرزویی است دیرین در او[ :
« تا بلغزد بر بلور برکۀ چشم کبود تو
پیکر مهتاب گون دختری، کز دور
با نگاه خویش می جوید
بوسۀ شیرین روزی آفتابی را
از نوازش های گرم دست های من »
(شبگیر، 52)
امّا او می خواهد و می کوشد تا عشق را به فراموشی بسپارد. چون در همه چیز، رنگی از اندوه و رنج و فقر و بی سرانجامی می بیند که بی تردید دل خواه انسانی آزاده خوی نیست.4
ابتهاج در شعر « یادگار خون سرو » از آزادی که حقّ انسانهاست سخن می گوید. آزادی که انسان برای دست یابی به دامان آن زندان و زنجیر را به جان می خرد تا از نسیم روح بخش آن برخوردار گردد. و بدین گونه
می سراید :
« در مدرسه، در بازار،
در مسجد، در میدان،
در زندان، در زنجیر،
ما نام تو را زمزمه می کردیم :
آزادی!
آزادی!
آزادی! »
قیصر امین پور و اشعار اجتماعی او :
نگرش امين پور در كتاب « بي بال پريدن » نگاهي لطيف و پر احساس به جامعه و زندگي اجتماعي است . او در ميان مردم عادي سير و سفر مي كند، به روستاها و شهرها با بال عشق و عقل پرواز مي كند. از دريچه ي نگاهي كه سرچشمه اي دروني و جوششي دارد، چيزهايي مي بيند كه از ديد بسياري از انسانها پنهان مي ماند. انسانهايي كه هر روز و هر لحظه از كنار آن چيزها بي نگاهي عميق عبور مي كنند و بدون هيچ اثر پذيري، بي تفاوت و
بي خبر مي گذرند. امّا نگاه قيصر امين پور نگرشي حسّي و عميق است نه نگرشي سطحي و روساختي بلكه نگاهي با درون ساخت مايه ور از ضميري آگاه و لطيف.
|
تو مو مي بيني و من پيچش مو
|
تو ابرو من اشارتهاي ابرو
|
|
دل مجنون ز شكر خنده خون است
|
تو لب مي بيني و دندان كه چون است
|
اين كتاب شامل يازده قطعه است كه داراي رگه هايي از طنز مي باشد و نويسنده از مردم طبقه ی پايين اجتماع سخن مي راند و نگاه او بيشتر به سمت و سوي حاشيه نشينان و افرادي است كه كسي آنها را جزو آدميان حساب نمي كند. افرادي كه با تلاش و زحمت لقمه اي بخور نمير به دست مي آورند تا زنده بمانند.
اختلافات طبقاتي كه در جامعه غوغا مي كند از نگاه عميق امين پور مخفي نمانده و اختلاف زندگي شهري و روستايي به خوبي در اين اثر نمايان است. اين اثر كه تلفيقي از نثر و شعر است بدين گونه مورد بررسي قرار
مي گيرد :
زندگي در حاشيه
از زندگي افراد فرو دست و طبقه ي پايين اجتماع پرده بر مي دارد. انسانهايي كه همراه با سگ ها و گربه ها و سگ ها در حاشيه ي زبا له ها مي گردند تا چيز به درد بخوري پيدا كنند. از حاشيه نشيناني كه در حاشيه هاي پياده روها مي خوابند و تمام روز هاي سال را بايد جان بكنند تا لقمه اي نان بخورنمیر به دست آورند.
تقسيم عادلانه
اختلاف زندگي بين دو طبقه دارا و ندار را در اين نوشته به خوبي نشان مي دهد از پسر خانواده اي فقير سخن به ميان مي آورد كه كار مي كند و درس نمي خواند و پدرش نه كار دارد و نه خانه، در حالي كه پسر ديگر از خانواده ي ثروتمند درس مي خواند و كار نمي كند و پدرش كارخانه دارد. سود كارخانه عايد آنان مي شود و دود كارخانه عايد خانواده ي فقير. خانواده ي ثروتمند احتكار مي كنند، ايثار مي كنند و گنج مي برند اما خانواده ي فقير كار مي كنند، بار مي برند و رنج مي كشند. خستگي و بيماري از آنِ خانواده ي فقيراست، استراحت در شمال و سفرهاي خارج از آنِ خانواده ي ثروتمند.
امین پور پس از آنكه تفاوت زندگي دو خانواده را نشان مي دهد، از كارخانه ي خدايي مي گويد كه همه چيز را عادلانه تقسيم مي كند و در آن كارخانه همه كار مي كنند حتّي خدا.
خدا در همسايگي ما
امين پور در اين قسمت هم باز از دنياي تفاوت ها و از زندگي كاخ نشين و كوخ نشين با يك دنيا اختلاف سخن به ميان مي آورد. زندگي در شمال شهر را با زندگي در جنوب شهر مقايسه مي كند و با زبان طنز به بيان تضادها مي پردازد. سگ هاي شمال شهر زباله هاي بهداشتي و بسته بندي شده مي خورند و اگر از
زباله هاي جنوب شهر بخورند مسموم مي شوند. گربه هاي شمال شهر شير پاستوريزه مي خورند. دنياي بچّه هاي شمال شهر رنگي است. سفره ها، خوابها، لباس ها و فيلم هاي آنان رنگي است.
سپس امين پور سؤال مي كند كه اگر شمال بهتر است چرا قبله و خانه ي خدا سمت جنوب است؟
او اين نقشه ها و خطوطي كه شمال و جنوب را از هم جدا مي كند، نمي پذيرد.
او به جاهايي بالاتر از مرزها و جهت ها مي انديشد. او به باران بهاري يا به كسي كه مثل باران بهاري است،
مي انديشد كه اگر او بيايد همه ي اين نقشه ها را نقش بر آب مي كند و اين تفاوت ها را از ميان مي برد.
مثل كوچه هاي روستا
از زندگي يك خانواده ي روستايي سخن مي گويد كه يك روز به سبب نبودن دوا و دكتر در روستا دخترشان مي ميرد و تصميم مي گيرند به شهر بيايند. پسر خانواده حسّ عجيبي دارد . دلش مي خواهد كه آسمان صاف روستا، بوي پشت بام خنك تابستان، صداي خروس ها، صداي زنگوله هاي بره ها، سايه هاي ديواره هاي كوتاه روستا، بوي كاهگل و بوي قصيل، چشمه، علف هاي شبنم زده، سنگهايي كه از مخمل سبز و مرطوب پوشيده
شده اند، گل با بونه ها، كوچه هاي روستا و همه ي اينها را با خود به شهر ببرند امّا افسوس كه اين آرزو محال است.
مثل جادّه هاي شهر
اين نوشته ها كه دنباله ي نوشته ی پيش است. احساسات لطيف پسر خانواده را باز گو مي كند كه دلش براي كوچه هاي تنگ روستا تنگ شده بود. از خستگي و ملالت اين پسر كه بايد در برابر شهری هاي پر مدّعا زانو بزند و كفش آنها را واكس بزند، سخن مي گويد اين پسر، بچه هاي لوس شهري را مي بينند كه آب را هم با چنگال
مي خورند و پول را با دستمال كاغذي مي گيرند. مي بيند كه مادرش بايد در شهر رخت هاي ديگران را بشويد و پدرش در شهر زباله ها را جمع آوري كند. در شهر همه چيز دود مي كند. شهر و روستا در تضادند. آب ها در روستا سر به زيرند اما در شهر فواره ها آب را سر بالا مي برند. در روستا مردم چراغ ها را خاموش و روشن مي كنند، در شهر چراغ ها، مردم را خاموش و روشن مي كنند. در شهر همه چيز از هم مي گريزند. در آخر اين پسر روستايي آرزو مي كند كه اي كاش همراه يكي از جادّه ها از شهر بيرون مي رفت تا به روستا ي خود مي رسيد.
در اين اثر قيصر امين پور بالهاي عقل و عشق را سبب صعود و كمال انسان و رسيدن به بلوغ و كمال انسانيّت مي داند. او در قسمت هاي ديگر از سرقت هاي ادبي و نوشته هاي تكراري كه جز علامت و ركود حاصل ديگري براي خوانندگان ندارد، مي گويد و با زبان طنز از افراد مقلّد و ميمون صفت انتقاد مي كند زيرا مي داند كه :
خلق را تقليدشان بر باد داد اي دو صد لعنت بر اين تقليد باد
در جاي ديگر، طبقه ي محروم و مظلوم جامعه و حاشيه نشينان را مورد بحث قرار مي دهد و با تأكيد بر تضاد دو طبقه دارا و نادار و يا به تعبير ديگر سرمايه دار و زحمتكش، به طرف داري از كارگران و زحمت كشان برمي خيزد و با خصلت ضد بورژوايي مسائل و مشكلات جامعه را مطرح مي كند. از نيازها و تمايلات عامّه ي مردم و طبقات محروم جامعه سخن مي راند.
خانواده هاي مرفّه و اشرافي و يا به تعبيري گروه خاص را در برابر عوام و طبقه ی فرودست جامعه قرار
مي دهد. آرزو مي كند كسي بيابد و مثل خدا همه چيز را عادلانه تقسيم كند.
در قطعه ي ديگر زندگي ساده و صميمي و پاك روستا را بر زندگي ماشيني و پر دود و ساختمانهاي
آسمان خراش شهر ترجيح مي دهد. به قول سهراب سپهري :
«بي گمان در ده بالا دست، چينه ها كوتاه است. غنچه اي مي شكفد، اهل ده با خبرند
چه دهي بايد باشد ؟ كوچه باغش پر موسيقي باد! »
در اين اثر، امين پور با دردهاي مشترك خلق آشناست. او درد و اميد مردم را به تمام وجودش پيوند مي زند. او از رفتگر جامعه مي گويد. انساني كه از نظر ديگران پنهان مانده و مورد توجّه كسي نيست، در حالي كه اگر او نباشد زندگي مردم در زیر زباله ها دفن مي شود. به طور كلّي امين پور در اين اثر با زبان طنز، مسايل اجتماعي را مطرح و با نگاهي ورای نگاه ديگران به زندگي و جامعه مي نگرد و نكات ظريف را با نگرشي دقيق و احساسي لطيف مورد توجّه قرار مي دهد.5
در اشعار امین پور، روح اعتراض موج می زند. شاعری اجتماعی بانگاهی تیزبین، که همه چیز را خوب
می نگرد و در ذهن خود می پرورد و سپس با کلماتی ساده و متین و با الفاظی عامه پسند و ملموس در قالب شعر می ریزد. شاعری روستا زاده که در اشعارش از کلمات محلّی نیز سود می جوید «کل» زدن ـ و گاه از روستا، از کودکی خود سخن می راند.
جوانی اش هم زمان با دفاع مقدّس و بمباران های پی در پی شهرش می باشد که این نکته، بیشتر روح حسّاس او را تحت تأثیر قرار داده، او شعرهای زیادی در رابطه با دفاع مقدّس، جنگ، بمباران ها و اثرات ناشی از آن در شهرش سروده است و در این راستا دیگر به زیبایی های شاعرانه توجّهی نمی کند و می خواهد شعرش نیز مانند شهرش خاکی و خونین باشد، این است که به سراغ الفاظ خشنی هم چون فشنگ، تفنگ و ... می رود :
باید برای جنگ
از لولۀ تفنگ بخوانم
ـ با واژۀ فشنگ ـ
...
بگذار شعر من هم
چون خانه های خاکی مردم
خرد و خراب باشد و خون آلود.
(نفس صبح، ص 10-9)
امّا کم کم و با کم رنگ شدن مسأله ی جنگ و دفاع مقدّس بخصوص بعد از آتش بس، به میان اجتماع برمی گردد، امّا از گل و بلبل نمی گوید، بلکه روح اعتراضی و انتقادی او در شعرش حضور یافته و شعرش را تحت تأثیر قرار می دهد. از مرگ می گوید و فراموشی آن، و این که بالاخره به سراغ همه خواهد آمد :
ما
در تمام عمر تو را در نمی یابیم
امّا
تو
ناگهان
همه را در می یابی!
(گلها همه آفتابگردانند، ص 58)
از عدم اعتماد افراد به هم، از ریاکاری ها و تظاهر به احترام و اعتماد :
صف
انتظار
صف
امضا
شماره
...
ای کاش باد ...
ای کاش باد این همه کاغذ را
می برد!
ای کاش باد
یا یک ذرّه اعتماد ...
(گلها همه آفتابگردانند، ص 78-77)
قیصر امین پور، ریای سیاست مداران و سردمداران حکومتی و ستم آن ها به محرومان را این گونه بیان کرده و به باد انتقاد گرفته است :
در سال صرفه جویی لبخند
پروانه های رنگ پریده
روی لبان ما
پرپر زدند
لبخند ما
به زخم بدل شد
و زخم هایمان
تا استخوان رسید
و بوسه هایمان
پوسید
ما لبخند استخوانی خود را
در لابلای زخم نهان کردیم
صد سال آزگار
ماندیم
و زخم های خشک ترک خورده را
در متن لایه های نمک
خواباندیم
امّا
در روزهای ریخت و پاش لبخند
قصّابکان پروار
و کاسبان رسمی پروانه دار
لبخندهای یخ زده خویش را
بر پیشخوان خود
به تماشا گذاشتند!
(آینه های ناگهان، ص 26-25)
و گاه این انتقادها از مشغول شدن به زندگی روزمرّه است که خود امین پور، در یکی از سروده هایش، شکایتش را از زندگی روزمرّه و درگیر شدن با کاغذها و پست ها و بخش نامه های بی خودی و تعارفات بیان داشته و با اعلام خستگی از آن ها، به دنبال یادداشت های درد جاودانگی می گردد :
پس کجاست
چند بار
خرت و پرت های کیف باد کرده را
زیر و رو کنم :
پوشۀ مدارک اداری وگزارش اضافه کار و کسر کار
کارت های اعتبار
کارت های دعوت عروسی و عزا
قبض های آب و برق و غیره و کذا
برگۀ حقوق و بیمه و جریمه و مساعده
رونوشت بخشنامه های طبق قاعده
نامه های مستقیم و محرمانۀ معرفی
برگۀ رسید قسط های وام
قسط های تا همیشه ناتمام ...
پس کجاست؟
چند بار
جیب های پاره پوره را
پشت و رو کنم :
چند تا بلیت تا شده
چند اسکناس کهنه و مچاله
چند سکّۀ سیاه
صورت خرید خوار و بار
صورت خرید جنس های خانگی
پس کجاست؟
یادداشت های درد جاودانگی؟6
(گلها همه آفتابگردانند، ص 52-51)
در شعر «روز ناگزیر» امین پور در آرزوی رسیدن انسان به روزی است که از محرومیّت های زندگی خبری نیست. روزی که انسان زندگی را با تمام رنجها و محنت هایش رها ساخته و دیگر برای دست یابی به لقمه ای بخور نمیر زجر التماس را به خود راه ندهد. او چنین می سراید :
.... روزی که دست خواهش، کوتاه
روزی که التماس گناه است
و فطرت خدا
در زیر پای رهگذران پیاده رو
بر روی روزنامه نخوابد
و خواب نان تازه نبیند ... 7
امین پور در « شعری برای جنگ » با مردم جنگ زده همدرد می شود. از کودکان بی سر، جیغ مادران، خون، انفجار مغزها، بدنهای قطعه قطعه شده، دستهای بریده و انسانهای زیر آوار مانده می گوید. داغ داغداران را حس می کند. با دلی تنگ و سینه ای ترک خورده، ملول و محنت زده از این همه قساوت و قهرها و سنگ دلیها می سراید :
… اینجا
هر شام خامشانه به خود گفته ایم :
شاید
این شام، شام آخر ما باشد
اینجا
هر شام خامشانه به خود گفته ایم :
امشب
در خانه های خاکی خواب آلود
جیغ کدام مادر بیدار است
که در گلو نیامده می خشکد؟
اینجا
گاهی سر بریدۀ مردی را
تنها
باید ز بام دور بیاریم
تا در میان گور بخوابانیم
یا سنگ و خاک و آهن خونین را
وقتی به چنگ و ناخن خود می کنیم
در زیر خاکِ گل شده می بینیم :
زن روی چرخ کوچک خیاطی
خاموش مانده است
اینجا سپور هر صبح
خاکستر عزیز کسی را
همراه می برد
اینجا برای ماندن
حتّی هوا کم است
اینجا خبر همیشه فراوان است
اخبار بارهای گل و سنگ
بر قلبهای کوچک
در گورهای تنگ
امّا
من از درون سینه خبر دارم
از خانه های خونین
از قصّۀ عروسک خون آلود
از انفجار مغز سری کوچک
بر بالشی که مملو رؤیاهاست
ـ رؤیای کودکانۀ شیرین ـ
از آن شب سیاه
آن شب که در غبار
مردی به روی جوی خیابان
خم بود
با چشمهای سرخ و هراسان
دنبال دست دیگر خود می گشت
باور کنید
من با دو چشم مات خودم دیدم
که کودکی ز ترس خطر تند می دوید
اما سری نداشت
لختی دگر به روی زمین غلتید
و ساعتی دگر
مردی خمیده پشت و شتابان
سر را به ترک بند دوچرخه
سوی مزار کودک خود می برد
چیزی درون سینۀ او کم بود …8
در شعر « نشانه ی پرسش » سخن از انسان و روزگاران سخت زمانه ی اوست. انسانی که کمرش در زیر چرخ آسیاب مصایب می شکند و ساغر بلورینش خرد و خمیر می گردد. او چنین می سراید :
... حدیث آدمی و چرخ و آسیاب زمان
حدیث جام بلور است و صخرۀ سنگین ...
شاید این بیت یادآور این شعر خاقانی است که می گوید :
شکسته دل تر از آن ساغر بلورینم که در میانه ی خارا کنی ز دست رها
امین پور در شعر « داد دل » از درد دل انسانها و فریادی که به گوش کس نمی رسد، سخن می راند :
در زلف تو بند بود داد دل ما دربند کمند بود داد دل ما
ای داد به داد ما کس نرسید از بس که بلند بود داد دل ما9
او در شعرهای « احوال پرسی2 » و « ای سال » از حال انسانهای گرفتار در کشمکش های زندگی،
رنج های درونیش را چنین بیرون می ریزد :
احوال پرسی 2
گفت : احوالت چطور است؟
گفتمش : عالی است
مثل حال گل!
حال گل در چنگ چنگیز مغول
ای سال
هر دم دردی از پی دردی ای سال!
با این تن ناتوان چه کردی ای سال؟
رفتی و گذشتن تو یک عمر گذشت
صد سال سیاه برنگردی ای سال! 10
نتیجه :
شاعري كه مفاهيم اجتماعي را در شعر خود بيان ميكند، هدفش بالا بردن ادراك و بينش هنري و اجتماعي است. او ميخواهد شعرش پيام انساني داشته و مردم را با حوادث و رويدادهاي زمان خويش آشنا كند. روح شاعران شعر اجتماعي با احساس مسؤوليّتهاي اجتماعي سرشته شده و شاعر با مردم و در ميان مردم زندگي ميكند. او خود را تافتۀ جدا بافته از جامعه حس نميكند بلكه در درياي اجتماع غرق ميشود، حس ميكند، ميانديشد و با جريانات اجتماع ميآميزد و در ميان آن فرو ميرود. او در دشت فراخ اجتماع و به هر سوي و زاويۀ آن گام مينهد تا زمانۀ خويش را بشناسد و به ادراك و شعور اجتماعي دست يابد.
روح حسّاس و شاعرانه ابتهاج و امین پور نیز در برخورد با جفای جامعه، مرارتهای زندگی و تلخ کامی های زمانه به درد می آید، لب به شِکوه می گشاید و زخم های درون را به زبان شکایت و اعتراض و انتقاد می شکافد. دردمندیهای انسان گرفتار در زندان زندگی را به زبان شعر می نمایاند. با رنجدیدگان و محرومان اجتماع همدرد و هم نوا قصّه ی تلخ روزگار نامراد سر می دهد که شاید بدین گونه زخم ها و زجرهای درونی را التیام بخشد.
من ا... التّوفیق
زهرا خلفی ـ عضو هیأت علمی
دانشگاه آزاد اسلامی واحد دزفول
پانوشت ها
1- جویبار لحظه ها، صص 72 و 73
2- در زلال شعر، صص 135، 136، 130
3- تحلیل و بررسی غزلیات هوشنگ ابتهاج (سایه)، صص 83، 84، 181 تا 183
4- در زلال شعر، صص 135، 136، 130
5- در زلال شعر، صص 122 تا 124
6- بی بال پریدن، صص 19، 25، 29، 35، 41
7- تحلیل و بررسی درون مایه شعر سپید و نیمایی عصر انقلاب اسلامی ایران، صص 41 تا 42، 131 تا 134
8- آینه های ناگهان، ص 11
9- گزینه ی اشعار قیصر امین پور، صص 142 تا 145
10- دستور زبان عشق، صص 53، 94
11- گلها همه آفتابگردانند، صص 69، 129
منابع و مآخذ
1- آینه های ناگهان، قیصر امین پور، نشر افق، تهران، چاپ نهم، 1386
2- بی بال پریدن، قیصر امین پور، نشر افق، چاپ هفتم
3- تحلیل و بررسی درون مایه شعر سپید و نیمایی عصر انقلاب اسلامی ایران (امین پور، حسینی، قزوه و هراتی)، پایان نامه، صغری یوسفی اروند، زمستان 1384
4- تحلیل و بررسی غزلیات هوشنگ ابتهاج (سایه)، پایان نامه، پریسا رجبی، تابستان 1383، دانشگاه آزاد اسلامی واحد دزفول
5- جویبار لحظه ها، دکتر محمّد جعفر یاحقی، انتشارات جامی، چاپ سوّم، 1380
6- در زلال شعر، زندگی و شعر امیرهوشنگ ابتهاج، کامیار عابدی، نشر ثالث، چاپ اوّل، تهران، 1377
7- دستور زبان عشق، قیصر امین پور، انتشارات مروارید، چاپ سوّم، 1386
8- گزینه ی اشعار، قیصر امین پور، انتشارات مروارید، چاپ پنجم، 1381
9- گلها همه آفتابگردانند، قیصر امین پور، انتشارات مروارید، چاپ پنجم، 1384
10-