جایگاه پیامبر اعظم (ص) در ادبیّات معاصر فارسی
آینه ی شعر هیچ شاعر و گوینده ای نتوانسته است همچون قرآن ، جمال و کمال محمّد (ص) را بتاباند . آیه های بسیاری در سجایا و فضایل اخلاقی پیامبر (ص) هست که حکایت از علوّ مقام و سمبل رتبه ی شامخ آن انسان کامل دارد . وصف پیامبر (ص) به مقتدای نکو و اُسوه ی حسنه در قرآن این گونه بیان شده است : «لَقَدْ کانَ لَکُم فی رسولِ اللهِ اُسوة حَسَنَة لِمَن کانَ یَرجوا اللهَ والْیَومَ الاخِرَ وَ ذَکَرَ اللهَ کثیراً»
باسمه تعالی
جایگاه پیامبر اعظم (ص) در ادبیّات معاصر فارسی
آینه ی شعر هیچ شاعر و گوینده ای نتوانسته است همچون قرآن ، جمال و کمال محمّد (ص) را بتاباند . آیه های بسیاری در سجایا و فضایل اخلاقی پیامبر (ص) هست که حکایت از علوّ مقام و سمبل رتبه ی شامخ آن انسان کامل دارد . وصف پیامبر (ص) به مقتدای نکو و اُسوه ی حسنه در قرآن این گونه بیان شده است : «لَقَدْ کانَ لَکُم فی رسولِ اللهِ اُسوة حَسَنَة لِمَن کانَ یَرجوا اللهَ والْیَومَ الاخِرَ وَ ذَکَرَ اللهَ کثیراً»
هر آینه به تحقیق برای شما در (شخص) رسول الله نمونه ای نیکو و عالی برای پیروی و دنباله روی هست برای کسی که امید به خدا و روز دیگر (جزا) دارد و خدا را بسیار یاد می کند . در این آیه پیامبر (ص) الگوی کامل برای انسان های راستین و حق پرست .
کرامت و عزّت پیامبر (ص) در نزد خدا به اندازه ایست که خدا به جان او سوگند می خورد و می فرماید : «لَعَمْرُک ﺇنَّهُم لَفی سَکَرْتِهِمْ یَعْمهونَ .»
(ای محمّد) به جان تو قسم که این مردم دنیا همیشه مست شهوات نفسانی و به حیرت گمراهی خواهند بود .
قرآن کریم از اوصاف پیامبر (ص) و حسن خلق و عظمت رفتارش چنین یاد می کند : «وَانّکَ لَعَلی خُلُقٍ عَظیمٍ .»
و به درستی که تو (ای محمّد) به اخلاق و منش های عظیمی استواری
و این بزرگترین وصف و گواهی از جانب خداوند درباره ی پیامبر اکرم (ص) است . با خطاب رویاروی عظیم ترین ، والاترین ، در اوجی که بالاتر از آن روح نیست .
پیامبر (ص) به تعبیر قرآن سراج منیر است و خورشید وجودش همیشه تابنده و درخشنده چهره ی جهان را منوّر می سازد . بیان زیبای قرآن در این مورد چنین است : «یا أیُّها النّبُّی انّا اَرسَلناک شاهِداً و مُبَشِراً و نَذیراً و داعِیاً اِلَی اللهِ بِاِذْنِهِ و سِراجاً مُنیراً»
ای پیامبر به درستی که ما تو را فرستادیم ، در حالی که هم گواه و نمونه ای ، هم مژده دهنده ، هم هشدار دهنده ، هم دعوت کننده به سوی خدا و به اذن او ، هم چراغ درخشنده .
قرآن و شریعت که تو را به خصوص اند ، از وجود حضرت رسول (ع) ظاهر می شود پس در این صورت آن حضرت چراغ نورپاش است و قرآن و شریعت نور و روشنایی او می باشد . وه چه عالی تعبیری است «وَ سراجاً منیراً»
در مورد تشنه پیامبر (ص) به چراغ نورانی ، حضرت علی (ع) در بخشی از خطبه ی 93 می فرماید : «سِراجٌ لَمَعَ ضَرءُهُ ، وَ شِهابٌ سَطَحَ نُورُهُ ، و زَنَدٌ بَرَقَ لَمْعُهُ»
پیامبر (ص) ، چراغی است درخشان و ستاره ای است که نور از آن ساطح است و آتش زنه ای که شعله ی آن برق می زند .»
کدام پیامبر (ص) است که نامش در قرآن با نام های یاسین «قلب قرآن» ، امین ، ظه ، رَحْمَةٌ ، لَلعالَمین ، ناصح امین ، اوّل المسلمین ، اوّل المؤمنین ، خاتم النّبیّین ، سِراجاً منیراً ، رؤف ، رحـیم ، بشیر ، اول العابدین ، برهان ، شاهد ، شهید و . . . ذکر شده است
{در مورد لقب امین باید گفت که :} پیامبر (ص) از قبل از رسالتش به «محمّد امین » مشهور بوده و در پیمان «حِلف الفضول» که گرفتن حقّ مظلوم از ظالم است شرکت داشته و به جوانمردی معروف بوده است .»
پیامبر (ص) در مورد پیروی از فعل و رفتارش می فرماید :
«خدا رحم سازد چهره ی آن بنده ای را که سخن مرا بشنود و ضبط کند و برساند به کسانی که آن ها از من نشنیده اند .»
انسان کامل درتمامی سجایای اخلاقی کامل است و این پیامبر اسلام است که جـامع الجمع کرامت های اخلاقی است که خود می فرماید :
«بعثت لِاُتَمّمَ مَکارِمَ الْاَخْلاقِ .»
من جهت کامل کردن مکارم اخلاق بر انگیخته شدم .
پیامبر (ص) در انجام اموری که خود شخصاً می توانست اقدام کند ، حاضر نمی شد که به دیگران ولو برای آوردن سواک (خلال دندان) و یا بستن زانوی شتر فرمان دهد و عملاًنشان می داد که هر کاری را که انسان خود می تواند انجام دهد ، نیازی به امر کردن و استمراد ندارد و این رفتار پیامبر
می تواند الگوی والایی برای قدرت مندان و صاحبان مقام و درجه باشد که شلّاق اوامر خود را بر سر زیردستان فرود می آورند و بندگان حق را بنده و برده ی خویش می انگارند .
پیامبر (ص) ، مبشّر و نذیر است . او پیامبری است که به فرمایش استاد مطهرّی نوید می دهد و اعلام خطر می کند ، نه اینکه می ترساند بلکه در ضمن بشارت وجود خطر را گوشزد می کند و هشدار می دهد و به تعبیر علی (ع) در یک دست پیامبر (ص) مرهم ها بود و در دست دیگرش مواسیم «ابزار جرّاحی» و او این گونه انسان ها را مداوا می کرد و به راه راست هدایت می نمود که در خطبه ی 108 در این مورد می فرماید :
وی را از شجره ی پیامبران ، سرچشمه ی نور ، از مقامی رفیع و بلند از سرزمین «بطحاء» از چراغ های برافروخته در تاریکی و از چشمه های حکمت برگزید . او طبیبی است سیّار که با طبّ خویش همواره به گردش می پردازد . مرهم هایش را به خوبی آماده ساخته حتّی برای مواقع اضطرار و داغ کردن محلّ زخم ها ابزارش گداخته است (تا در آنجا که مورد نیاز است قرار دهد) برای قلب های نابینا ، گوش های کر ، زبان های گنگ ، با داروی خود در جستجوی بیماران فراموش شده و سرگردان است .
تجویزات پیامبر (ص) که در نهج البلاغه ، پزشک روان و اجتماع مصرفی شده است ، می تواند دل های بیمار را شفا بخشد و از مرض و گمراهی برهاند . سخنان پیامبر (ص) التیام بخش دردها و جان بخش قلب های مرده و بی ایمان است و خود پیامبر (ص) در این مورد می فرماید :
«اُعطیتُ جَوامِعَ الْکَلِمِ .» خدا به من کلمات جامعه داده است .
علوّ مقام پیامبر (ص) در قرآن کریم به درجه ایست که قرآن کریم در مورد سعه ی صدر او چنین می فرماید :
«اَلَمْ نَشْرَحْ لَکَ صَدْرَک .» آیا ما به تو شرح صدر ندادیم ؟ که در دنباله ی این آیه می فرماید : بار سنگینی را از دوش تو برداشتیم . آن بار سنگینی که پشت تو را می شکست . موسی (ع) از خدا درخواست می کند که کارش را آسان کند و خدا خود به پیامبر (ص) وحی می فرستد که «بار سنگینی را از دوش تو برداشتیم . رفعت عزت پیامبر (ص) به درجه ای می رسد که در پی آیه های قبل ، این گونه مورد لطف و عنایت حق قرار می گیرد که : «وَ رَفَعنا لَکَ ذِکْرِکَ .» ما نام تو را در همه جا بلند کردیم . آری نام پیامبر امّی یتیم تا ابد بر صفحه ی روزگار مطور و منقوش است .
او پیامبری است که خدا و فرشتگان بر او درود می فرستند و به مؤمنان فرمان داده شده که بر او صلوات و درود بفرستید و با تعظیم و اجلال بر او سلام گویند .
پیامبر عدالت محور که برای بشر و بشریت دل می سوزاند و در این راه محنت ها کشید. جهت برپایی عدالت اجتماعی و رساندن توده های مستضعف و ناتوان اجتماع به سر منزل سعادت و نیل به ساحل نجات به قدری رنج و حرمان چشید که در این مورد بیان داشت که :
«ما اوذی نبیُّ قَطُّ ما اوذیتُ» هرگز هیچ پیامبری به مثل آنچه من آزرده شدم ، رنجور نشد .
و نیز قرآن از پیامبر مشتاق به تهذیب و تکامل انسان ها که از مشکلات مسلمانان رنج می برد ، این گونه یاد می کند :
«لَقَدْ جاءَکُمْ رَسولٌ مِنْ اَنْفُسِکُمْ عَزیزٌ عَلَیه ما عَنِتُّمْ حَریصٌ عَلَیکُمْ بِالْمؤمنینَ رَؤفٌ رَحیمٌ .»
هر آینه برای شما رسولی از میان خودتان آمد که برای او ناگوار است آنچه شما را زیان می رساند و بر ایمان آوردن شما و بسیار شدن مسلمانان حریص و شدید الاشتیاق است و بر مؤمنان نرم دل و مهربان است .
خداوند در قرآن کریم به قدری نسبت به رسول محبوب خود توجه دارد که او را به عنایت «فَانّکَ بِاَ عْیُنِنا» تو در دیدگان ما هستی مفتخر ساخت .
پیامبری که در قرآن مایه ی رحمتی برای جهانیان است ، «وَ ما اَرسَلناکَ الّا رَحْمَهً لِلْعالَمینَ .»
اخلاق انسانی و ملکات عالیه ی رسول اکرم در زمانی کوتاه آن چنان گسترش یافت و در دل مسلمین صدر اوّل ریشه دوانید که از هیچ ، همه چیز درست کرد ، او کبریای غرب را به تواضع ، قساوت را به رأفت ، پراکندگی را به یگانگی ، جدایی را به هم بستگی ، کفر را به ایمان ، بت پرستی را به توحید ، بی پردایی را به عفّت ، انتقام جویی را به بخشایش ، بیکارگی را به کار و کوشش ، خودخواهی را به نوع دوستی ، درشتی را به نرم خویی ، بخل را به ایثار و سفاهت را به عقل و درایت مبدّل ساخت .
{سجایای عالی و کامل پیامبر (ص)} زیور باطنی او را در چشم مردمان تکمیل کرده ، سبب شده بود همه به او محبّت ورزیدند و وی را بزرگ می داشتند و این صفت ، قلب او را با قلوب توده های انسانی ، با یک رشته به هم بربسته نزدیک کرده بود . او همه را دوست می داشت و همه نیز او را دوست می داشتند و باری هم ظاهرش در حمال بود و هم باطنش در نهایت زیبایی . نه تنها ظاهرش جمیل و محبوب و مهیب بود ، بلکه باطنش نیز آن مایه بزرگواری داشت و این سجایا چنان با سرشت و نهادش آمیخته بود که با وجود مطاع بودنش ، به ی همه ی مردم به خصوص به ضعیفان و شکستگان و به ستم دیدگان و درماندگان علاقه ای بی نظیر داشت .
چنان که ملاحظه شد ، خدا با چه سخنان زیبا ، متین و احترام آمیزی در قرآن کریم از پیامبر (ص) یاد می کند . به جانش سوگند می خورد ، او را سمبل حَسَنه و رحمتی برای عالمیان می خواند ، او را به صبر و شکیبایی دعوت می کند ، فرمان می دهد که صدای ، خود را از صدای پیامبر (ص) بلندتر نکنید ، «لاَ تَرفَعوا أصواتُکُمْ فوقَ صَوتِ النّبیِّ» ، پیامبری که از روی هوای نفسانی سخن نمی گوید ، «و ما یَنطِقُ عَنِ الهوی» ، و . . .
با این گرامی داشت های خداوند نسبت به پیامبرش ، پس انسان ها چگونه می توانند با زبان ناقص خود به ستایش و بزرگداشت پیامبر(ص) بپردازند ، باید به قول حافظ گفت :
زبان ناقطه در وصف شوق مالامال است چه جای کلک برید ، زبان بیهده گوست
شاعران از ستایش محمّد ، چنان که شایسته و بایسته باشد ، عاجزند ، زیرا تقریر عظمت مقام محمّد با مدیحه حال است .
نام محمّد در قرآن با الفاظ ستایش آمیز آمده و حق تعالی ، خود بر او صلوات فرستاده است ، افراد بشر را از ستودن او ، چنان که شایسته ی او باشد ، ناتوان ساخته است . هم چنان که سخنوراسپانیایی ، سان الدین بن الخطیب ، سؤال می کند :
وقتی که ستوده ست تو را آیه ی قرآن مجید کی حمدِ بزرگیّ تواز مدیحه ی من آید ؟
با این حال ، علمای علوم الهی و شاعران ، در عین آن که بر این دوگانگی نیک واقف اند ، مکرّر در مکرّر به مدایح پیغمبر روی آورده اند ، و او را به خیال بندی های لطیف ، دل انگیز ، و پرطنطنه ستایش کرده اند ، زیرا دل آرزومند آن است که نقش و صفات شریف او را یاد کند و به این روش ، با او پیوند روحی برقرار سازد .
نقش مخصوص پیغمبر در تاریخ تحوّل روحانی بشر مقبول نظر همگان است . پیغمبر با اصل انقلاب آفرین توحید {و مکتب یگانه پرستی} شالوده ی اتّحاد بشر و تعالی عقلی انسان را پی افکنده است ؛ به جای «صورت» ، «روح» را زنده کرده است . اندیشه را آزادی بخشیده و عالم گیر ساخته است ؛ به جای حدس آوری ها و آرای تخیّلی راه و عمل و تجربه را روشن گردانیده است ؛ و استفاده از سمع و بصر و علم و عقل را منشی همگانی کرده ؛ بشارت داده است که {انسان توانایی} آن را دارد که نه تنها خورشید و ماه بلکه آسمان و زمین را به خدمت خود درآورد ؛ و برای ادراک و شناخت حقیقت ازلی ، از راه نحور در خلقت و حقایق مربوط به معرفت نفس ، الهام بخش بشر بوده است . ستودن و مدح گفتن این رهبر بزرگ و کریم بشر و یاران و عاشقان مایه ی سعادت هر فرد پاک سرشت است .
منظور از ستایش پیغمبر بسیار فراتر از ابراز احترام صرف نسبت به اوست ، بلکه به سبب قدرت منش سازی اش ، برتر از آن است ، «و آرزوی انسان کامل » را در دل برمی انگیزد .
منش پیغمبر (ص) ، به صورتی که درشعرهای نعت معیّن است ، نمونه ی کامل سرنهادن به اراده ی خداوند و الفت و موافقت با آن را بر جهانیان آشکار می سازد .
بخش اعظم اشعار نعتیّه به بیان معیارهای اخلاقی و معنوی ای اختصاص دارد که مستقیماً با تربیت خویشتن فردی و جمعی آدمی ارتباط پیدا می کند .
نخستین مدایح پیغمبر (ص) در زمان حیات خودش سروده شد ، حسّا بن ثابت در مدینه شاعری بود در خدمت پیغمبر . از نظر برخی ، وظیفه ی او وقایع نگاری بود و اتفاقات مهمی را ثبت می کرد که درامّت نوخاسته ی مسلمان رخ می داد . درمدینه دشمنان پیغمبررا هجو می گفت و از دلاوری های مسلمانان تمجدید می کرد . و از این رو ، اشعار او منبعی است مهم برای تاریخ صدر اسلام .
شعرهای او در مدح پیغمبر ، که طی آن فضایل اخلاقی و مکارم روحانی و رسالت دینی او را تمجدید کرده و الطافی را برشمرده که خداوند به پیغمبر ارزانی داشته ، رایحه ی اسلام راستین را دارد .
افزون بر حسّان ، شاعران دیگر هم بخشی از ملازمان پیغمبر بوده اند ، و اشعار آنان نیز منبع برخی مطالب مربوط به نخستین دوره ی اسلام را دربردارد . از جمله ی دیگر آنان کعب بن مالک و عبدالله بن رواحه است ؛ که نامشان در نوشته های غیر عربی روزگار پس از ایشان آمده است . امّا در آثارغیر عربی ، از یک قصیده ی مکرّر نام برده شده است ، که در واقع از شاهکارهای بزرگ اوایل شعر عربی است : این شعر « قصیده» از کعب بن زهیر است . کعب که پیغمبر را پیش از آن هجو گفته بود ، این قصیده ی بلند را ، که با کلمات «بانَت سُعاد» ، «سُعاد دور شد . . .» آغاز می شود ، در حالی که ترس بر او مستولی بود ، در پیشگاه پیغمبر برخواند .
محمّد (ص) را این شعر چنان در دل اثر کرد که ردای خود «بُرده» را بر دوش کعب افکند و به این ترتیب او را بخشید .
هنوز پاسی از شب نگذشته بود که اصحاب پیغمبر بنا به معمول خود از مسجد به سوی خانه های خود روان شدند و غالباً این افراد شعر کعب را تکرار می کردند :
«پیغمبر نوری است که از او کسب روشنایی می شود
و شمشیری است از شمشیرهای خدا که بیرون کشیده شد»
از میان شاعران ایرانی گذشته ، نظامی ، عطّار ، مولوی ، عراقی ، سعدی ، امیرخسرودهلوی ، جامی و . . . اشعاری در توصیف پیامبر (ص) سروده اند که هر یک در جای خود از اشعار زیبا و مورد توجّه ی سروده های فارسی است .
از شاعران معاصر فارسی ، شاعران بسیاری پیامبر (ص) را ستایش کرده ، به توصیف جمال و فضایل او پرداخته اند که بعضی از آنان به سبک سنّتی و عروضی قدیم با همان مضامین کهن اشعاری در وصف پیامبر (ص) سروده اند که عدّه ای از آنان با سبک سنّتی کهن امّا با مضامین نو و تازه پیامبر (ص) را ستایش کرده اند و سرانجام گروه سوّم که با سبک نیمایی ، سپید و . . . در جمال ، معجزات ، فضایل ، حَسَنات ِپیامبر (ص) و به عنوان منجی بشرّیّت اشعاری سروده اند .
پاره ای از این شاعران عبارتند از :
نام شاعر عنوان شعر
1ـ محمّد حسین اصفهانی مشهور به کمیانی فی مبعث سیّد المرسلین (ص)
2ـ محمّد حسین شهریار آفتاب نبوّت
3ـ ابوالقاسم حالت به مناسبت عید مبعث
4ـ مهدی سهیلی طلوع محمّد (ص)
5ـ جواد محدّثی محمّد می آید، از غار حرا، از سوی خدا، می آید
6ـ رهی معیّری در بزرگداشتِ پیامبر اکرم (ص)
7ـ علی معلّم باور کنیم سکّه به نام محمّد (ص) است
8ـ سیّد علی کمالی دزفولی ثنای محمّد (ص)
9ـ قیصر امین پور بعثت در میلاد
10ـ علی موسوی گرمارودی خاستگاه نور
11ـ امیری فیروز کوهی بانگ توحید
12ـ عبّاس براتی پور خورشید عشق، آئینه و ماه، میلاد نور
13ـ حبیب چایچیان (احسان) مقایسه، درخت انگور، ستارگان چشم به راهند، یادگار محمّد (ص)، حبیب دارو، نخستین پیام، مقام سخن، خزان امسال
14ـ قاسم استادی «ثابت» میلاد پیغمبر (ص)، پیام آور توحید، ولادت پیامبر (ص) و امام صادق (ع)، بعثت، رحلت پیامبر (ص)
15ـ مهری کیانوش راد نام تو ، ای ستایش سرشار
طلوع محمّد
زمین و آسمان «مکّه» آن شب نور باران بود و موج عطر گل در پرنیان باد می پیچید ـ
امید زندگی در جان موجودات می جوشید ـ هوا آغشته با عطر شفابخش بهاران بود
شبی مرموز و رویایی ـ به شهر مکّه مهد پاکجانان دختر مهتاب می خندید
شبانگه ساحت «ام القری» در خواب می خندید زباغ آسمان نیلگون صاف و مهتابی ـ
دمادم بس ستاره می شکفت و آسمان پولک نشان می شد
صدای حمد و تهلیل شباویزان خوش آهنگ ـ به سوی کهکشان می شد .
دل سیاره ها در آسمان حال تپیدن داشت ـ و دست باغبان آفرینش در چنان حالت ـ
سر «گل آفریدن» داشت .
شگفتی خانه ی «امّ القری» در انتظار رویدادی بود شب جهل و ستمکاری ـ
سراسر دستگاه آفرینش اضطرابی داشت و نبض کائنات از انتظاری دم به دم می زد
همه سیاره ها در گوش هم آهسته می گفتند که : امشب نیمه شب خورشید می تابد
ز شرق آفرینش اختر امّید می تابد
در آن حال «آمنه» در عالم سرگشتگی می دید : به بام خانه اش بس آبشار نور می بارد
و هر دم یک ستاره در سرایش می چکد رنگین و نورانی و زین قدرت نمایی ها نصیب او ـ
شگفتی بود و حیرانی
در آن دم مرغکی را دید با پرهای یاقوتی و منقاری زمرّد فام که سویش پر کشید از بام ـ
و در صحن سرا پر زد و پرهای پرندین را به پهلوی زن دردآشنا سایید
بناگه درد او آرام شد ، آرام به کوته لحظه ای گرداند سر را «آمنه» با هاله ی امّید
تنش نیرو گرفت و در دلش نور خدا تابید چو دید آن حاصل کون و مکان و لطف سرمد را ـ
دو چشمش برق زد تا دید رخشان چهر «احمد» را ـ شنید از هر کران عطر دلاویز محمد را
سپس بشنید این گفتار وحی آمیز : ـ الا ، ای «آمنه» ای مادر پیغمبر خاتم !
سرایت خانه ی توحید ما باد و مشیّد باد سعادت همره جان تو و جان «محمّد» باد
بدو بخشیده ایم ای «آمنه» ای مادر تقوا ! صدای دلکش «داود» و حبّ «دانیال» و عصمت «یحیا»
به فرزند تو بخشیدیم : کردا «خلیل» و قول «اسماعیل» و حسن چهره ی «یوسف»
شکیب «موسی عمران» و زهد و عفت «عیسا»
بدو دادیم : خلق «آدم» و نیروی «نوح» و طاعت «یونس»
وقار و صولت «الیاس» و صبر بی حد «ایوب» بود فرزند تو یکتا بود دلبند تو محبوب ـ
سراسر پاک ـ سراپا خوب دو گوش « آمنه » بر وحی ذات پاک سرمد بود
دو چشم «آمنه» در چشم رخشان «محمّد» بود ـ که ناگه دید روی دخترانی آسمانی را ـ
به دست این یکی ابریق سیمین در کف آن دیگری طشت زمرّد بود
دگر حوری ، پرندی چون گل مهتاب در کف داشت
«محمّد» را چو مروارید غلتان شستشو دادند به نام پاک یزدان بوسه ها بر روی او دادند
سپس از آستین کردند بیرون «دست قدرت» را ـ زدند از سوی درگاه خداوندی ـ
میان شانه های حضرتش «مهر نبوّت» را سپس در پرنیانی نقره گون ، آرام پیچیدند
وزآنجا «آسمان دختران» بر «عرش» کوچیدند همان شب قصّه پردازان ایرانی خبر دادند :
که آمد تکسواری در «مدائن» سوی «نوشروان» و گفت : ای پادشه «آتشکده ی آذرگشسب» ما ـ
که صدها سال روشن بود ـ هم امشب ناگهان خاموش شد ، خاموش
به «یثرب» یک «یهودی» بر فراز قلعه ای فریاد را سر داد :
که امشب اختری تابنده پیدا شد و این نجم درخشان اختر فرزند «عبدالله» ـ
نوین پیغمبر پاک خداوند است و انسانی کرامند است
یکی مرد عرب اما بیابانگرد و صحرایی قدم بگذاشت در «ام القری» وین شعر را برخواند :
«که ای یاران مگر دیشب به خواب مرگ پیوستید ؟ چه کس دید از شما آن روشنان آسمانی را ؟
که دید از «مکیان» آن ماهتاب پرنیانی را ؟ زمین و آسمان «مکّه» دیشب نور باران بود
بیابان بود و تنهایی و من دیدم ـ که از هر سو ستاره در زمین فرود آمد
به چشم خویش دیدم ماه را از جای خود کندند ـ ز هر سو در بیابان عطر مشگ و بوی عود آمد . بیابان بود و من ، اما چه مهتاب دلارایی ! بیابان بود و من ، اما چه اخترهای زیبایی !
بیابان ، رازها دارد ولی در شهر ، آن اسرار ، پیدا نیست
بیابان ، نقش ها دارد که در شهر آشکارا نیست کجا بودیید ای یاران ؟
که دیشب آسمانی ها زمین «مکّه» را کردند گلباران ولی گل نه ، ستاره بود جای گل
زمین و آسمان «مکّه» دیشب نور باران بود هوا آغشته با عطر شفابخش بهاران بود . »
به شعر آن عرب ، مردم همه حالی عجب دیدند به آهنگ عرب این شعر را خواندند و رقصیدند :
که ای یاران مگر دیشب به خواب مرگ پیوستید ؟ چه کس دید از شما آن روشنان آسمانی را ؟
که دید از «مکیان» آن ماهتاب پرنیانی را ؟ بیابان بود و تنهایی و من دیدم ـ
که از هر سو ستاره در زمین ما فرود آمد به چشم خویش دیدم ماه را از جای خود کندند ـ
ز هر سو در بیابان عطر مشگ و بوی عود آمد بیابان بود و من ، اما چه مهتاب دلارایی !
بیابان بود و من ، اما چه اخترهای زیبایی !
بیابان رازها دارد ولی در شهر ، آن اسرار ، پیدا نیست
بیابان ، نقش ها دارد که در شهر آشکارا نیست کجا بودیید ای یاران ؟
که دیشب آسمانی ها زمین «مکّه» را کردند گلباران ولی گل نه ، ستاره بود جای گل
زمین و آسمان «مکّه» دیشب نور باران بود هوا آغشته با عطر شفابخش بهاران بود
روانت شادمان بادا ! کجایی ای عرب ای ساربان پیر صحرایی ؟ !
کجایی ای بیابانگرد روشن رای بطحایی ؟ !
که اینک بر فراز چرخ ، یابی نام «احمد» را و در هر موج بینی اوج گلبانگ «محمّد» را
«محمّد» زنده و جاوید خواهد ماند «محمّد» تا ابد تابنده چون خورشید خواهد ماند
جهانی نیک می داند ـ که نامی هم چو نام پاک «پیغمبر» مؤیّد نیست
و مردی زیر این سبز آسمان همتای «احمد» نیست
زمین ویرانه باد و سرنگون باد آسمان پیر ـ
اگر بینیم روزی در جهان نام «محمّد» نیست .
محمد می آید از غار حرا . . . از سوی خدا . . . می آید
از نسل ابراهیم بت شکن از سلاله ی پاکان از دامن «آمنه» ی عفیف
از مکه ی معظمه . . . از غار «حرا» از سوی خداوند ، مردی به نجات بشریت می آید ،
امین و پاک با مشعلی از «حق» فرا دست با شعار «توحید» بر لب
با ندای «لا اله الا الله» بر زبان . . . و تکیه بر «کعبه» دارد .
این سکوی آزادی و بنای یاد بود عدالت و برابری و توحید و رمز خضوع در برابر فقط
«الله» نه «جم» ها و . . . «کی» ها و . . . «کسری» ها . . .
در 27 رجب ، مردی به رسالت ، مبعوث می شود ، از تبار پاک ابراهیم
آخرین حلقه از سلسله ی نورانی رسولان ، که همواره مبشران داد و آزادی
و معلّمان اخلاق بودند و رابط میان «خالق» و «خلق» و واسطه ی فیض خدا بر مردم .
محمّد (ص) می آید . . . تبر ابراهیم بر دوش عصای موسی در دست
قلب مسیح در سینه عزم نوح در اراده صبر ایوب ، در دل
زیبایی یوسف ، در رخسار حکمت لقمان بر زبان . . .
محمدّ (ص) می آید . . . از غار حرا . . . از سوی خدا . . . می آید
با «فرقان» ، با «آیات» ، با «بینات» ، با «نور» ، با «ذکر» با «کتاب» ، با «هدایت» ، با «قرآن» ، با «بشارت» ، با «انذار» ، با «وعده» ، با «وعید» . . .
می آید . . .
تا خنجر خونین کینه توزی ها و تعصب ها را از دست جاهلان
جاهلیت زده برگیرد و «کتاب» و «حکمت» را ، و . . . «لوح فلاح» را
و . . . «سلاح صلاح» را . . . به دستشان دهد .
می آید . . . تا دشمنی ها را به دوستی تبدیل کند .
تا دل ها را به هم نزدیک نماید . تا پراکندگی ها را به «وحدت» برساند
تا از «دیو» ، «فرشته» بسازد و . . . از حیوان انسان و از بیگانه ، دوست
و از رها ، بنده و از «بنده» ، «آزاده» !. . .
عید مبعث است . . . 27 رجب .
و . . . محمّد (ص) می آید از عمق تاریخ و زمان . نوری تابنده در ظلمت . . .
امیدی برآمده از یاس پاسخی برای نیازها . . . و آبی زلال ، برای جان های تشنه
می آید . . . با اخلاقی جذب کننده و برگیرنده و برکشنده و رشددهنده .
با رفتاری سرشار از تواضع و فروتنی و خاکساری با نگاهی لبریز از شرم و عفاف
با زبانی حقگوی و خداخوان و صادق و فصیح با بیانی گرم و گیرا و سحار . . .
با قلبی نورانی ، که چشمه ی زلال «معرفت» است
با دستی که دوست نواز و دشمن کوب است با پایی پویاتر از باد . . .
نستوه تر از کوه با چهره ای به خندانی صبح و درخشش خورشید
و زیبایی ماه ، و عصمت عشق
مبعث مقدس و مبارک است .
و محمّد ، می آید . . .
پنجره های گشوده به روی «شب» و «شک» و «شیطان» را ببندد
و درهایی را فرا روی مردم بگشاید . به روی «روز»
و . . . «یقین»و . . . «رحمان» . می آید . . . می آید . . .
تا دست های بسته را باز کند تا گام های خسته را به آسایش برساند
تا پاهای دربند را برهاند تا گردن های گرفتاران را از زنجیرهای گران آزاد کند
تا محرومان موحد را علیه مترفین «شرک مدار» بشوراند
تا شیطان را بر ضد «قبطیان» برانگیزد و از آنان موسی . . . هایی فرعون ستیز بسازد
می آید ، با آیات قرآن ، با بینات هدایت ، با معجزه ای جاودانه . . .
می آید . . . تا دیده های کور را بینا سازد تا خفتگان را بیدار کند
تا بندگان دنیا را ، سروان آخرت نماید تا افق های دور دست تری را
در چشم انداز کوته نظران «نزدیک بین» و «نقد اندیش» به تماشا بگذارد
محمّد (ص) می آید .
از دیار یار ، و کوه وحی می آید . از سوی خدا می آید .
و مبعوث پروردگار است و منجی انسان ها و مکمل اخلاق و معلّم فضیلت است
می آید . . . با دُرّواره هایی از علم و عرفان
و . . . مرجان هایی از «آیه و سنت» .
می آید . . . تا درد جهل را با داروی حکمت درمان کند
تا مردم را از «ستم ادیان» و «عدل اسلام» بکشاند .
تا از «اطاعت مخلوق» به «طاعت خالق» دعوت کند .
تا بذر «فضیلت» را در مزرعه ی جان ها بکارد .
تا انسان ها را به «فلاح» برساند ،
در سایه شعار توحید چرا که وقتی از «حرا» پایین می آید
سخنش با مردم اینست : قولوا : لا اله الا الله تفلحوا
محمّد (ص) می آید و با آمدنش ، برای ملت ها «حیات» می آورد ،
و برای مشتاقان ارمغانی از معنویت و اخلاق .
آری . . . می آید . . . می آید . . .
محمّد (ص) می آید . . .
تا قلب های خسته را بجوشند تا دست های بسته بکوشند
تا نسل های تشنه و محتاج از زمزم حیات ، بنوشند
تا چشمه های اشک بخشکد از چشم و چهره های یتیمان
تا غنچه های خنده بوید بر ساحل لبان اسیران
باور کنیم سکّه به نام محمًّد (ص) است
باور کنیم رجعت سرخ ستاره را میعاد دستبرد شگفتی دوباره را
باور کنیم رویش سبز جوانه را ابهام مرد خیز غبار کرانه را
باور کنیم ملک خدا را که سر مداست باور کنیم سکّه به نام محمّد (ص) است
از سفر فطرت از صحف از مصحف از زبور را وی بخوان به نام تجلّی به نام نور
آفت نبود و موت نبود و نفس نبود او بود و بود او و جز او هیچکس نبود
«قال الست ربکم» ی را «بلی» زدند فالی زدند و قرعه ی تکوین ما زدند
سالار «کنت کنز» در آئینه نطفه راند برقی جهید و خرمن آدم نشانه ماند
ویرانه گرد خانه ی زنجیر او شدیم ز افلاکیان خلیفه ی تقدیر او شدیم
گردید چرخ و خاک فلک کو به کو نشست آدم رهید و نوح به جودی فرو نشست
ایّوب ها به سفره ی کرمان کرم شدند یعقوب ها به حوصله پامال غم شدند
موسی بسی ز نیل حوادث امان گرفت تا هم چو نیل دامن فرعونیان گرفت
بسیار بت شکست که از سیم کرده بود تهمت به بت زدند ، ابراهیم کرده بود
از رشک لطف جان ملائک ملول ماند هیهات بر زمانه که انسان جهول ماند
باور کنیم رجعت سرخ ستاره را میعاد دستبرد شگفتی دوباره را
باور کنیم رویش سبز جوانه را ابهام مرد خیز غبار کرانه را
باور کنیم ملک خدا را که سرمد است باور کنیم سکّه به نام محمّد (ص) است
را وی به شب حجاب نکوئی حجاب قبح را وی به صبح صبح شکافنده صبح صبح
را وی به فتح ، فتح نمایان به آسمان را وی به تین وزیت به افسانه ی زمان
را وی را بخوان بخواندن احمد در اعتلا بر بام آسمان شب معنی شب «حرا»
شب ها شبند و قدر شب عاشقانه هاست عالم فسانه ، عشق فسانه ی فسانه هاست
را وی بخوان که رستم افسانه می رسد جوهر فروش همت مردانه می رسد
را وی بخوان که افسر سیارگان مه است را وی بخوان که مهدی موعود در ره است
باور کنیم رجعت سرخ ستاره را میعاد دستبرد شگفتی دوباره را
باور کنیم ملک خدا را که سر مد است باور کنیم سکّه به نام محمّد (ص) است
خونین به راه دادرسی ایستاده ایم چون لاله داغدار کسی ایستاده ایم
ای دوست ای عزیز مجاهد رفیق راه مقداد روز مالک شب میثم پگاه
ای در صفا به همت مردانه استوار ای مرد مرد، مرد خدا ، مرد روزگار
مرغی چنین بلا زده جان در قفس نداد حقا که داد عشق تو دادی و کس نداد
رفتی که باز گردی و تا ما خبر شدیم ای پیشتاز قافله بی همسفر شدیم
گیتی به اهل عشق بدستان چه می کند حالی به ما شقاوت پستان چه می کند
با ما چه می کنند به رندی در آشیان این نابکار خانه به دوشان ، حرامیان
ای دوست ای عزیز رهائی مبارکت از همرهان خسته جدائی مبارکت
اینجا خوشست ضجه ی زنجیریان هنوز مردم کشست دشنه ی تقدیریان هنوز
این جا هنوز عرصه ی گیر و کشاکش است این جا هنوز خواب اسارت مشوش است .
این جا جهان شب است ولی بی کرانه نیست فردای روشنائی ره بی بهانه نیست
شب ها شبند و قدر شب عاشقانه هاست عالم فسانه عشق فسانه ی فسانه هاست
باور کنیم رجعت سرخ ستاره را میعاد دستبرد شگفتی دوباره را
باور کنیم ملک خدا را که سر مد است باور کنیم سکّه به نام محمّد (ص) است
بعثت در میلاد
با ریگ های رهگذر باد با بوته های خار در خیمه های خسته بخوانید
در دشت های تشنه با اهل هر قبیله بگویید : لات و منات و عزنی را
دیگر عزیز و پاک مدارید این مهر و ماه را مپرستید اینک
ماهی دگر برآمد و خورشید دیگری آه ای امین آمنه ، ای ایمان !
باری اگر دوباره در آیی روی تو را خورشیدها چنان که ببینند گل های آفتاب پرست تر می شوند
ای آتش هزاره ی زردتشت از معبد دهان تو خاموش ! ای امی امین !
میلاد تو ولادت انسان است ـ انسان راستین ـ
آن شب چه رفت با تو ، نمی دانم
شاید
خود نیز این حدیث ندانی با تو خدا به راز چه می گفت ؟
باری تو خود دگر نه خدا گونه بوده ای یارایی کلام خدا را نداشتی !
گر بعثت تو خود سیب عصمت تو بود آنک چگونه کودک عصمت را
تا موسم بلوغ ، نبوت رساندی ؟ میلاد تو اگر نه همان بعثت تو بود
همان ای پرنده های مهاجر آنک پرنده ای که به هجرت رفت
بی آنکه آشیانه تهی ماند آن شب مشام خالی بستر
از بوی هجرت تن او پر بود اما به جای او ایثار
زیر عبای خوف و خطر خوابید
تا چشم های خویش فرو بست گفتی آیینه ی تمام نمای خدا شکست !
آه ای یتیم آمنه ، ای ایمان ! دنیا یتیم آمدنت بود دنیا یتیم رفتنت آمد !
خیل فرشتگان
با حسرتی ز پاکی جبر آلود در اختیار پاک تو حیرانند
تو
اسطوره ای ز نسل خدایانی ؟ یا از تبار آدمیانی ؟
تردید در تو نیست در خویش بنگریم وببینیم آیا خود از قبیله ی انسانیم ؟
در وقت هر نماز من با خدا سخن ز تو بسیار گفته ام
بس می کنم دگر که تو را باید تنها همان خدا بسراید !
غروبی سخت دیگر است و من ، بنشسته ام اینجا کنار غار پرت و ساکتی ، تنها
که می گویند : روزی روزگاری محیط وحی خدا بوده است ،
و نام آن «حرا» بوده است . و این جا سرزمین کعبه و بت هاست . . .
و روز ، از روزهای حج پاک ما مسلمان هاست .
برون از غار : ز پیش روی و زیر پای من ، تا هر کجا ، سنگ و بیابانست
هوا گرم است و تبدار است امّا ، می گراید سردی ، سوی خاموشی
و خورشید از پس یک روز تب ، در بستر غرب افق آهسته می میرد . . .
و در اطراف من از هیچ سویی ، ردّ پایی نیست و دور من صدایی نیست .
فضا خالی است و ذهن خسته و تنهای من ، چون مرغ نوبالی که هر دم شوق پروازی به دل دارد
کنار غار ، از هر سنگ ، هر صخره پرد بر صخره ای دیگر . . .
و می جوید به کاوش های پی گیری ، نشانی های مردی را
نشانی ها که شاید مانده بر جا ، دیر دیر از سالیانی پیش
و من همراه مرغ ذهن خود ، در غار می گردم .
و پیدا می کنم گویی نشانی ها که می جویم : همانست ، اوست
کنار غار ، این جا ، جای پای اوست ، می بینم و می بویم تو گویی بوی او را نیز
همانست ، اوست : یتیم مکّه ، چوپانک ، جوانک ، نوجوانی از بنی هاشم
و بازرگان راه مکّه و شامات امین ، آن راستین ، آن پاکدل ، آن مرد ، و شوی برترین بانو : خدیجه ، نیز ، آن کس کو سخن جز حق نمی گوید و غیر از حق نمی جوید
و بت ها را ستایشگر نمی باشد و اینک : این همان مرد ابر مرد است محمّد (ص) اوست .
پلاسی بر تن است او را و می بینیم که بنشسته است ، چونان چون همان ایّام
همان ایّام کاین راه را بسا بسیار می پیمود و شاید نازنین پایش ز سنگ راه می فرسود
ولی او هم چنان هر روز می آمد و می آمد . . . و می آمد . . .
و تنها می نشست این جا غمان مکّه ی مشؤوم آن ایّام را با غار می نالید
غم بی همزبانی های خود را نیز . . . و من ، اکنون ، به هر سنگی که در این غار می بینم ،
به روشن تر خطی می خوانم آن فریادهای خامش او را و اکنون نیز گویی آمده است
او آمده ست این جا و می گوید غم آن روزگاران را : عجب شب های سنگینی همه بی نور
نه از بام فلک ، قندیل اخترها بود آویز نه این جا وادی گسترده ی دشت حجاز
از شعله ی نوری سراغی هست .
زمین ، تاریک تاریک است و برج آسمان ها نیز نه حتّی در همه ی «ام القری» یک روزن روشن
تمام شهر بی نور است . . .
نه تنها شب ،
که این جا روز هم بسیار شبرنگ است . فروغی هست اگر ، از آتش جنگ است
فروزان مه ، این جا سخت بی نور است ، بی رنگ است
تو گویی راه خود را هرزه می پوید و نهر نور آن ، زان سوی این دنیا بود جاری ،
مه ، اندر گرد شب خفته است و ناپیداست . . . پیدا نیست .
سیه رگ های شهر ، این کوچه ها از خون مه خالیست .
در آن ها می رود چرکاب تند ننگ و بدنامی ، بد اندیشی ، و در رگ های مردم هم
سیه بازارهای «روسپی نامردمان» گرم است . تمام شهر گردابی است پر گنداب
تمام سرزمین ها نیز دنیا هم و گویی قرن ، ننگ و بدنامی است .
فضیلت ها لجن آلوده ، انسان ها سیه فکر و سیه کارند . . .
و «انسان» نام اشرافی زیبایی است از معنی تهی مانده . . .
محمّد (ص) گرم گفتا ای غم آلود است . و خور ، دیریست مرده ، غار تاریک است . و من چیزی نمی بینم ولی گوشم به گفتا راست . . .
و می بینم تو گویی رنگ غمگین کلامش را : «خدای کعبه ای یکتا» در و دم را پذیرا باش ، ای برتر و بشنو آن چه می گویم : پیام درد انسان های قرنم را از من بشنو
پیام تلخ ددختر بچگان خفته اندر گور پیام رنج انسان های زیر بار ،
و از آلودگی مهجور پیام آن که افتاده است در گرداب و فریادش بلند است : «آی آدم ها . . .»
پیام من ، پیام او ، پیام ما . . .
محمّد (ص) غمنامه ی ناله ای سر می دهد ، آن گاه می گوید
«خدای کعبه ، ای یکتا» درون سینه ها یاد و متروک است و از بی دانشی و از بزهکاری :
مقام برترین مخلوق تو انسان ، بی پایین تر از حدّ سگ و خوک است
خدای کعبه ، ای یکتا فروغی جاودان بفرست ، کاین شب ها بسی تار است . . .
و دست اهرمن ها سخت در کار است و دستی را به مهر از آستین باز بیرون کن
که : بر دارد به نیروی خدایی شاید ، این افتاده پرچم های انسان را
فرو شوید نفاق و کینه های کهنه از دل ها در اندازد به بام کهنه ی گیتی بلند آواز
برآرد نغمه ای هم ساز فرو پیچد به هم طومار و قانون های جنگل را
و گوید : آی انسان ها فرا گرد هم آیید و فراز آیید باز آیید
صدا بر دارد انسان را : و گوید : های ای انسان برابر آفریدنت ، برابر باش
صدا بردارد اندر پارس ، در ایران و با آن کفشگر گوید :
پسر را رو به هر مکتب که خواهی نه ، سپاهی زاده را با کفشگر
تفاوت های دیگر ، خونی نیست . . . سیاهی و سپیدی نیز ، حتّی موجب نقص و فزونی نیست ،
خدای کعبه . . . ای . . . یکتا . . . بدین هنگام ،
کسی آهسته ، گویی چون نسیمی می خزد در غار محمّد را صدا آهسته می آید فرود از اوج
و نجوا گونه می گردد پس آن که می شود خاموش سکوتی زرف و وهم آلود ناگه چون
درخت جادو اندر غار می روید . . .
و شاخ و برگ خود را در فضای قیرگون غار می شوید
و من در فکر آنم کاین چه کس بود ، از کجا آمد ؟
که ناگه این صدا آمد : «بخوان» . . . . . . . امّا جوابی بر نمی خیزد
محمّد سخت مبهوت است گویا ، کاش می دیدم
صدا با گرم تر آوا و شیرین تر بیانی باز می گوید :
«بخوان» . . . . . . . . امّا محمّد هم چنان خاموش .
دل اندر سینه ی من باز می ماند ز کار خویش ، گفتی می روم از هوش
زمان ، در اضطراب و انتظار پاسخش گویی فرو می ماند از رفتار «هستی» می سپارد گوش
پس از لختی سکوت امّا که عمری بود گویی ، گفت : من خواندن نمی دانم
همان کس باز پاسخ داد : «بخوان ، به نام پرورنده ایزدت ، کو آفریننده است . . .»
و او می خواند ، اما لحن آوایش به دیگر گونه آهنگ است
صدا گویی خدا رنگ است و می خواند :
«بخوان ، به نام پرورنده ی ایزدت ، کو آفریننده است . . .»
درودی می تراود از لبم بر او درودی گرم
غروب است و افق گلگون و خوش رنگ است و من بنشسته ام این جا ،
کنار غار پرت و ساکتی تنها که می گویند روزی روزگاری محیط وحی خدا بوده است
ونام آن «حرا» بوده است و در اطراف من ، از هیچ سویی ردّپایی نیست
و دور من ، صدایی نیست
«علی موسوی گرمارودی»
آئینه و ماه
ای محو نگاه گرمت آئینه و ماه رخسار تو جلوه ی خدا راست گواه
هر کس که بدید طلعت روی تو گفت : لا حول و لا قوّه الّا بالله
میلاد نور
یتیمی زد قدم بر عرصه ی خاک که از نورش منوّر گشته افلاک
امیر کاروان آفرینش که در شأنش خدا فرموده : لولاک
بیرون ز صدف شد آن دُر پاک خورشید سپهر ما عرفناک
این بس که خدا به شأن او گفت «لولاک لما خَلَقْتُ الافلاک»
منابع و ماخذ
1ـ قرشی ، سیّد علی اکبر ، قاموس قرآن ، جلد سوم ، انتشارات دارالکتب الاسلامیّه ، تهران ، چاپ ششم ، بهار 1372
2ـ استاد کمالی دزفولی ، سیّد علی ، قرآن و شعارها ، مؤسّسه ی فرهنگی ، انتشاراتی نور معرفت ، چاپ اوّل ، 1375
3ـ فیض الاسلام ، حاج سیّد علینقی ، مجلّه 6ـ1 ، جلد دوّم ، فروردین 1351 ه.ش
4ـ اسرار ، مصطفی ، دانستنی های قرآن ، چاپ دوّم ، انتشارات محیّا ، 1373
5ـ استاد شهید مجد زاده ی طباطبایی ، سیّد مهرداد ، درس هایی از سیره ی نبوی ، جلد اوّل ، چاپ اوّل ، چاپ فرشید ، بهمن 1363
6ـ محمّدی ، سیّد کاظم ، دشتی ، محمّد ، المعجمالمفهری لالفاظ نهج البلاغه ، نشر امام علی (ع) ، چاپ چهارم ، آذر 74
7ـ استاد شهید مطهّری ، مرتضی ، سیری در سیره ی نبوی ، چاپ هفتم ، انتشارات صدرا ، 1368
8ـ میبدی ، رشیدالدّین ، نواخوان بزم صاحبدلان ، گزینش و گزارش از دکتر رضا انزابی نژاد ، انتشارات جامی ، چاپ سوّم ، زمستان 1375
9ـ بعثت نامه ، مقالاتی درباره ی بعثت پیامبر اکرم (ص) ، انتشارات صبح صادق ، چاپ اوّل ، 1383
10ـ العقّاد ، عبّاس محمود ، راه محمّد (ص) ، ترجمه ی دکتر اسدالله مبشّری ، مؤسّسه ی انتشارات امیرکبیر ، تهران ، چاپ چهارم ، 1358
11ـ شیمل ، آنه ماری ، محمّد رسول خدا ، مترجم حسن لاهوتی ، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی تهران ، بهار 1383
پانوشت ها
1ـ سوره ی احزاب ، آیه ی 21
2ـ سوره ی حجر ، آیه ی 72
3ـ سوره ی قلم ، آیه ی 4
4ـ قرآن و شعارها ، بخشی از ص 49
5ـ سوره ی احزاب ، آیات 45و 46
6ـ قاموس قرآن ، جلد 3 ، بخشی از ص 250
7ـ نهج البلاغه ، بخشی از ص 279
8ـ دانستنی های قرآن ، بخشی از ص 127
9ـ درس هایی از سیره ی نبوی ، بخشی از ص 38
10ـ سیری در سیره ی نبوی ، بخشی از ص 42
11ـ المعجم المفهرس لالفاظ نهج البلاغه ، بخش خطبه ها ، ص 53
12ـ سیری در سیره ی نبوی ، بخشی از ص 41
13ـ سوره ی انشراح ، آیه ی 1
14ـ سوره ی احزاب آیه ی 56
15ـ نواخوان بزم صاحبدلان ، بخشی از ص 34
16ـ سوره ی توبه ، آیه ی 128
17ـ سوره ی طور ، بخشی از آیه ی 48
18ـ سوره ی انبیاء ، آیه ی 107
19ـ بعثت نامه ، بخشی از ص 79
20ـ راه محمّد ، بخشی از ص 100
21ـ بخشی از آیه ی 2 سوره ی حجرات
22ـ سوره ی نجم ، آیه ی 3
23ـ محمّد رسول خدا ، بخشی از صص 306 تا 311