💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران

صفحه نخست

ايميل ما

آرشیو مطالب

لينك آر اس اس

عناوین مطالب وبلاگ

پروفایل مدیر وبلاگ

طراح قالب

:: صفحه نخست
::
ايميل ما
::
آرشیو مطالب
::
پروفایل مدیر وبلاگ
::
لينك آر اس اس
::
عناوین مطالب وبلاگ
::
طراح قالب

::کتاب ها
::بررسی و نقد ترجمه های منظوم قرآن به فارسی
::قرآن، سیره نبوی، ائمّه اطهار و بزرگان دین در حمایت، ترویج و ترغیب
::قرآن، سیره نبوی، ائمّه اطهار و بزرگان دین در حمایت، ترویج و ترغیب
::رسالت استاد مطهّري در جنبش عدالت خواهي
::ویژگی های بارز شهید ثالث
::زن ، حقوق و جايگاه اجتماعي آن در اسلام
::« انسجام اسلامي وعدم پذيرش سلطة بيگانگان »« انسجام اسلامي وعدم پذيرش سلطة بيگانگان »
::کارکرد معارف قرآنی در امثال و حکم ایرانی
::مهدويّت در قرآن ، احاديث و ادعيّه
::« عدالت و ارزش‏هاي انساني در عصر جهاني شدن »
::سیمای پیامبر ( ص ) در کلّیّات سعدی شیرازی
::پيشگامان و مناديان وحدت در جهان اسلام ، سيّد جمال‌الدّين اسدآبادي
::رباعی
::ابوالفضل سرمشق وفاداری
::جایگاه قرآن کریم و آموزه های اهل بیت (ع) در تفکّر جهاد
::نقش تعلیم و تربیتی شادی در انسان از دیدگاه قرآ
::کرامت و عزّت انسانی، سعادت و کمال در نهج البلاغه
::نقش نماز در ارتقاء ساختار اخلاقی انسان ها
::قیام عاشورا، امر به معروف و نهی از منکر
::مضامین قرآن در دیوان صباحی بیدگلی
::نماز از نظر قرآن، پیامبر (ص) و ائمّه اطهار (ع)
::دیدگاه حضرت علی (ع) در تفسیر قرآن
::قرآن و بهداشت تن و روان
::بررسی علل شیوع ضدّ ارزش ها از دیدگاه امام علی (ع) در نهج البلاغه
::نقش نماز در ارتقاء ساختار اخلاقی انسان ها
::نماز و نیایش
::بازتاب مسایل اجتماعی در اشعار شاعر معاصر ابوتراب جل
::قیام عاشورا، امر به معروف و نهی از منکر
::جایگاه قرآن کریم و آموزه های اهل بیت (ع) در تفکّر جهادی
::امام حسين (ع) احياگر سياست پيامبر (ص
::شناخت توسعة فرهنگي از نگاه امام علي (ع) در نهج البلاغ
::نوآوری در راهکارهای تبلیغی مباحث مهدویّت در جامعه و جهان معاصر
::نقش زن در تحکیم خانواده با تکیه به رفتار حضرت فاطمه (س) در زندگی خانوادگی و نمونه ای از اشعار فارس
::مصادیق نوآوری و شکوفایی از منظر قرآن کریم
::معيارهاي تميز حق و باطل در قرآن كريم
::شیوه های الگوبرداری نسل جوان از سیره علمی و عملی عالمان دین
::تجلّی قرآن در آینه ی اشعار استاد بهزاد
::فرهنگ ايراني
::نقش اخلاق اسلامی در تعاملات اجتماع
::سوره ی بقره در نثر عرفانی ایران
::مباني فقهي ـ حقوقي مرتبط با مسايل اقتصادي، اشتغال و استقلال مالي زنان
::وحدت امّت اسلامی از نظر امام سجّاد (ع) و ارتباط آن با دیدگاه محقّقان دین در عصر حاض
::حضرت فاطمه (س) و حضرت زينب (س) بهترین الگوی زنان جهان
::جایگاه رستاخیز در اشعار شاعران ایران
::عشق و انديشه ي امين پور در « بي بال پريدن »
::نماز در آثار نثر عرفانی ایران
::قرآن و عترت (ع) و فمینیسم
::شیوه های عملی امر به معروف و نهی از منکر در رفتار ائمّه
::سیره و سلوک امام علی (ع) در برخورد با مخالفان
::سوره ی بقره در نثر عرفانی ایران
::بررسي حقوق زنان در اسلام و كشورهاي صنعت
::گزیده ی چند داستان کوتاه، خاطره، نمایش نامه و فیلم نامه از دفاع مقدّ
::زبان و ادب فارسي، سند هويّت ملّي
::زبان فارسی و وحدت ملّی و انسجام اسلامی
::مفاهيم اجتماعي در شعر معاصر و كهن
::وحدت اسلامی از دیدگاه قرآن و ﺷﺄن نزول و نقش آیات در انسجام اسلامی
::نقش زبان و ادبيات فارسي در اتّحاد ملّي و انسجام اسلامي
::مستندات قرآنی و روایی انسجام اسلامی و برائت از مشرکین
::وضعیّت اجتماعی زن ایرانی از قرن 19 تا امروز و وظیفه ی او در جامعه ی معاصر ایران
::رسالت استاد مطهّري در جنبش عدالت خواهي
::اندیشه های میرزای نائینی در کتاب تنبیه الامّه و تنزیه الملّه
::جایگاه زن در سیره و کلام پیامبر اعظم ( ص )
::ورزش از دیدگاه قرآن و احادیث و جایگاه فعلی آن در
::جهاني شدن و ظهور
::انتظار و نشانه هاي ظهور
::جايگاه مناظره و مباحثة ارزشمند در نهضت آزادانديشي
::تشويق به انديشمندي و تبيين آزادي بيان در چهار چوب قانون
::آزادگی و ساده زیستی در زندگی شهید مدرّس
::تربيت اجتماعي در سيرة معصومين ( ع )
::سیره ی فرهنگی و اجتماعی امام رضا (ع)
::عشق و محبّت از ديدگاه عرفای معاصر
::خشونت خانوادگي، زمينه، عوامل و راهكارها
::معيارهاي تميز حق و باطل در قرآن كريم
::شب عاشورا
::عوامل همگرا و واگرا در اتّحاد ملّی و انسجام اسلامی
::شیوه های عملی امر به معروف و نهی از منکر در رفتار ائمّه و استفاده از آنها در سالم سازی فضای فرهنگی، رشد آگاهی ها و فضایل اخلاقی
::تبیین توان مندیها، فرصت ها و تهدیدات آموزش عالی در توسعه ی فرهنگی ـ اجتماعی ایران و کشورهای منطقه
::انفاق و روزی حلال در قرآن و احادیث
::داستان کوتاه و روی کرد نویسندگان زن شهرستان دزفول به آن
::الگوبرداری نسل جوان از قرآن و سیرۀ معصومین
::اقدامات امیرکبیر در صنعتی کردن ایران و مبارزه با استعمار اقتصادی
::اندرزهای حکیمانه ی رودکی
::ديدگاه قرآن به نقش زن در جامعه و تاريخ
::خرافه شويي در آثار استاد مطهّری
::تأثير قرآن بر شعر تعليم
::جایگاه پیامبر اعظم (ص) در ادبیّات معاصر فارسی
::معناشناسی «فتنه» در قرآن
::ائمّۀ اطهار تجلّی بهترین الگوی مصرف
::بحر طویلی در ترغیب و ترویج فرهنگ وقف در بین اقشار جامعه
::حقوق اجتماعی زنان از منظر قرآن
::عرفان سعدی در بوستان
::تأثیر قرآن و احادیث در دیوان شهریار
::اندیشه های اجتماعی و انسانی در شعر هوشنگ ابتهاج و قیصر امین پور
::تسبیح موجودات در نهج البلاغه
::علی بن مهزیار اهوازی و ارتباط او با امامان هم عصرش
::بررسی جریان داستان کوتاه پس از انقلاب
::نوآوری قرآن کریم در موضوع عصمت پیامبران و مقایسه ی آن با تورات
::نامه ای به امام رضا (ع)
::چشم انداز زن ایرانی و پژوهش در قرن بیست و یکم
::جانبازان شیمیایی
::مدنیّت و مفهوم آن از دیدگاه پیامبر اسلام ( ص )
::نقش پیامبر ( ص ) در پیدایش نهضت آزاد اندیشی
::زنان نامدار شیعة عصر رضوی ( ع )
::اندیشه شیعی و جهانی شدن حکومت اسلامی
::امنیت پایدار و آرامش روانی جامعه در قرآن
::امام علی(ع)، دشمن شناسی و دشمن ستیزی
::الگوهاي رفتاري و اخلاقي از ديدگاه قرآن و پيامبر (ص)1
::اقتصاد سالم از دیدگاه قران و ائمه اطهار
::اصلاح الگوی مصرف در بیان شاعران
::اصطلاحات قرآنی در ارتباط با الگوی مصرف
::اسراف و تبذیر از منظر امام علی (ع)
::ابوتراب جلی
::داستان شراره های گل
::انسان در منابع اصيل اسلامي ( قرآن و حديث )
::نقش رهنمودهای امام خمینی (ره) در پیوند عاشورا و قیام 15 خرداد
::گلایه ها و شِکوه های ملّا محمّد تقی ناهیدی
::ادبیّات میراث دار ارزش های اخلاقی و اجتماعی
::سیره عملی پیامبر (ص) در اخوّت اسلامی
::پیامدهای تأسیس دانشگاه آزاد اسلامی در امور آموزشی زنان
::پیامبر ( ص ) و عدالت اجتماعی
::مسألة شرّ در نگاه فلسفي امام سجّاد ( ع )
::جايگاه مناظره و مباحثة ارزش‏مند در نهضت آزادانديشي
::جایگاه رستاخیز در اشعار شاعران ایران
::حجاب و عفاف در آثارشعرا و نویسندگان
::حمایت های حاج ملّاعلی کنی از فقرا و ایتام
::نهضت پاسخ گويي از ديدگاه قرآن
::همسر آزاري و خشونت خانواده
::سیره ی حکومتی و سیاسی پيامبر اعظم (ص)
::نقش و موقعیّت زن در سیرة نظری و عملی پیامبر اعظم ( ص )
::تأثير قرآن در سلوک فردی و اجتماعی
::نقش شاعران و نویسندگان در معرّفی و تعمیق منازعه ی مشروطه و مشروعه
::مقالات



نويسندگان :
:: زهرا خلفی

آمار بازديد :

:: تعداد بازديدها:
:: کاربر: Admin







پيام مديريت وبلاگ : با سلام خدمت شما بازديدكننده گرامي ، به وبلاگ من زهرا خلفی خوش آمديد .لطفا جهت ترویج هرچه بهتر دین مبین اسلام و آشنایی جوانان عزیز میهن اسلامی با قرآن و اهل بیت و همچنین کتاب و مقالات چاپ شده این وبلاگ را به دوستان خود معرفی کنید.همچنین برای هرچه بهتر شدن مطالب اين وبلاگ ، ما را از نظرات و پيشنهادات خود آگاه سازيد .


خرافه شويي در آثار استاد مطهّری

حافظ، عامّه و تودة مردم را اشـاعه دهنـدة خـرافات و از بین بـردن حقایق می داند و در این مورد می گوید

خیز تا خرقه صوفی به خرابات بریم                                    شطح و طامات به بازار خرافات بریم

          حافظ »

در تداول فارسی خرافه به سخن پریشان و نامربوط و نیز به سخن بیهوده و پریشان که خوش آیند باشد گفته می شود . در منتهی الارب واژه خرافه به معنی حکایت شب آمده و در مهذّب الاسماء به معنی افسانه است . علی اکبر دهخدا خرافه را به سخن خوش که از آن خنده آید و نیز حدیث دروغ و کلام باطل که اصل ندارد معنی می کند . ناصر خسرو در مورد سخن های خرافی می گوید :

پرهیـز کـن به جــان ز خـرافـات ناکسـان                   هر چند با خسان کنی آنجا نشست و خاست

در قرآن کریم واژة اساطیر به مفهوم نوشته های باطل و حکایت دروغ و افسانه های بی مغز است . حضرت علی ( ع ) در نامه شماره 65 خطاب به معاویه می نویسد که : « در اساطیر و سخنان افسانه ایت هیچ اثری از دانش و برد باری به چشم نمی خورد . »[i]



1ـ المعجم المفهرس ، نهج البلاغه ، نامة 65 ، بخش 5


 

باسمه تعالي

خرافه شويي در آثار استاد مطهّری

 

حافظ، عامّه و تودة مردم را اشـاعه دهنـدة خـرافات و از بین بـردن حقایق می داند و در این مورد می گوید

خیز تا خرقه صوفی به خرابات بریم                                    شطح و طامات به بازار خرافات بریم

          حافظ »

در تداول فارسی خرافه به سخن پریشان و نامربوط و نیز به سخن بیهوده و پریشان که خوش آیند باشد گفته می شود . در منتهی الارب واژه خرافه به معنی حکایت شب آمده و در مهذّب الاسماء به معنی افسانه است . علی اکبر دهخدا خرافه را به سخن خوش که از آن خنده آید و نیز حدیث دروغ و کلام باطل که اصل ندارد معنی می کند . ناصر خسرو در مورد سخن های خرافی می گوید :

پرهیـز کـن به جــان ز خـرافـات ناکسـان                   هر چند با خسان کنی آنجا نشست و خاست

در قرآن کریم واژة اساطیر به مفهوم نوشته های باطل و حکایت دروغ و افسانه های بی مغز است . حضرت علی ( ع ) در نامه شماره 65 خطاب به معاویه می نویسد که : « در اساطیر و سخنان افسانه ایت هیچ اثری از دانش و برد باری به چشم نمی خورد . »[1]

 

مردم عوام یعنی تودة مردم ، منطقی در برابر خواص دارند و این منطق را اغلب به کار می برند . می گویند : ماهی از سر گنده گردد نی ز دُم . علما به منزلة سر ماهی هستند و ما دُم ماهی . ولی حقیقت این است که در این تقصیر و در این مسؤولیّت ، هم خواص مسؤولند و هم عوام . این را بدانید که عامّة مردم و تودة مردم هم در این مسـایل شـریک اند . در این جور مسـایل این تودة مردم هستند که حقـایق کُشـی می کننـد و خرافات را اشاعه می دهند .[2]

استاد مطهّری خرافات را بارهای سنگین می داند که نتیجه اش جمود و خمود و نا امیدی و بیچارگی است . او در تفسیر آیة :

« اَلّذینَ يَتّبعونَ الرّسولَ النبيَّ الاُميَّ الّذي يَجِدونَهُ مکتوباً عِندهُم فی التّوراةِ و الانجیلِ یُحِلُّ لهم الطَّیّباتِ و یُحَرِّمُ عَلَیهِمُ الخبائِثَ و یَضَعُ عَنهُم اِصرَهُم و اَلاغلالَ الّتی کانَت عَلَیهِم .   

این پیامبر امّی که در تورات و انجیل از او یاد شده است ، چیزهای خوب را بر آنها حلال می کند و پلیدیها را حرام می نماید و بار سنگینی را از دوش آنها برمی دارد و غُلها را از مردم باز می کند . »

می گوید : قرآن مجید تعبیر عجیبی راجع به پیغمبر اکرم دارد .

کدام بار سنگین و کدام غل و زنجیر ؟ بارهایی از سنگ و یا غل و زنجیرهایی از آهن ؟ از چوب ؟ نه ، بلکه بارهایی سنگین از عادات و خرافات و غل و زنجیرهای روحی که بر نیروها و به استعدادهای معنوی بشر گذاشته شده بود . همان ها که نتیجه اش جمود ، افسردگی ، یأس و بدبختی بود .

پیغمبر این نیروهای بسته را باز کرد . مدیریّت اجتماعی یعنی این . رهبری یعنی این . مجهّز کردن نیروها ، آزاد کردن نیروها ، و در عین حال کنترل نیروها و در مجرای صحیح انداختن آنها ، سامان دادن ، سازمان بخشیدن به آنها . [3]

استاد مطهّری در پیرامون نظام جمهوری اسلامی ایران این نهضت را نهضتی ضد استعمار سیاسی ، اقتصادی و فرهنگی معرفی می کند که جهت مبارزه با خرافاتی که بر اسلام در طول تاریخ بسته شده به پا خاسته است و مرام آن را با مرام سیّد جمال الدّین اسد آبادی و مرام صدر اسلام مقایسه نموده و در این مورد می گوید :

سیّد جمال را به  عنوان یک فرد در نظر می گیریم . اهداف او مشخص است و خودش مشخص کرده است . شخصیّتی بود ضدّ استبداد و ضدّ استعمار در سه شکل استعمار : استعمار سیاسی ، اقتصادی و فرهنگی که همة اینها در کلمات سیّد جمال مطرح است . مردی بود طرفدار بازگشت به اسلام نخستین ، به قرآن و سنّت و سیرة سلف صالح به قول خودش و مبارزه با خرافاتی که به اسلام در طول تاریخ بسته شده است . مردی بود طرفدار یک نهضت فرهنگی در جهان اسلام و طرفدار علم ، و بالخصوص مردی بود که همبستگی دین و سیاست را تبلیغ کرد و این را در حدودی که برای یک فرد مقدور بود به جامعة اسلامی تفهیم کرد که مسألة جدایی دین از سیاست نیرنگی است که سیاست بازان عالم ساخته اند . در دین بالخصوص دین اسلام ، سیاست یکی از عزیزترین اجزاء است و جداکردن سیاست از اسلام به معنی جدا کردن یکی از عزیزترین اعضای اسلام از پیکر اسلام است . و دیگر مسألة اتّحاد اسـلام به تعبیر خـود او . یکی از هـدفهای سیّد جمـال اتّحـاد اسـلام بود یعنی می خواست با این تفرقه هایی که استبدادها در طول حدود چهارده قرن اخیر به وجود آورده است ، چه تفرقه هایی به صورت مذهبی و چه تفرقه هایی به صورت ملّی و چه به صورت های دیگر مبارزه کند و معتقد بود که یک روح واحد بر تمام ملل اسلامی حاکم است و نیازمند به بیداری است .

ممکن است بپرسید آیا در نهضت فعلي هدف هاي روحانیّت همان هدف های سیّد جمال است ؟ جواب اینست : آری و نه . آری یعنی تمام هدف های سیّد جمال در هدف های این نهضت مندرج است . می بینیم رهبران نهضت همة این ها را طرح کرده اند و در مردم ما هم آگاهی نسبت به همة اینها پیدا شده است . امروز در همة مردم ما آگاهی ضدّ استبداد ، ضدّ استعمار ، ضدّ خرافه ، طرفداری از اتّحاد و وحدت اسلام ، طرفداری از همبستگی دین و سیاست ، طرفداری از علم و مدرسه و فرهنگ ، همة اینها هست . امّا نه ، یعنی هدفهای این نهضت محدود به هدفهای سید جمال نیست . هدفهای سید جمال به عنوان یک مصلح بزرگ اسلامی یک جزء و یک قسمت از هدفهای نهضت اسلامی بزرگ ماست .

ما هیچ نهضتی از نهضت های صد سالة اخیر و نیز قبلش را و هدفهای هیچ مصلحی و هیچ قیامی چه اسلامی و چه غیر اسلامی را نمی شناسیم که بتوانیم نهضت موجود و هدفهایش را با آن مقایسه بکنیم . تنها نهضتی که شاید بشود این نهضت را با آن مقایسه کرد و در واقع نهضت ما بچّه و خلف صالح آن نهضت است ، نهضت صدر اسلام است مادامی که در تحت رهبری رسول اکرم یا امیرالمؤمنین علی ( ع ) بود و یا در یک دوره ای که همان رهبری تا حدّ زیادی حکومت می کرد . نهضت صدر اسلام محدود به هیچ یک از این حدود نیست .[4]

استاد مطهّری راه مبارزه با بت پرستی یا خرافه پرستی را همان راه درستی می داند که پیامبران الهی چون پیغمبر اسلام ( ع ) ، حضرت ابراهیم ( ع ) و حضرت موسی ( ع ) و سایر پیامبران دنبال کرده اند و در این مورد این گونه بیان می دارد :

کار صحیح کار ابراهیم ( ع ) است که خودش تنها کسی است که یک فکر آزاد دارد و تمام مردم را در زنجیر عقاید سخیف و تقلیدی که کوچکترین مایه ای از فکر ندارد ، گرفتار می بیند . مردم به عنوان روز عید از شهر خارج می شوند و او بیمـاری را بهـانه می کند و خارج نمی شود . بعد که شهر خلوت می شود وارد بتخانة بزرگ می شود ، یک تبر برمی دارد ، تمام بت ها را خرد می کند و بعد تبر را به گردن بت بزرگ می آویزد و می آید بیرون . عمـداً این کار را کـرد برای اینکه به نصّ قرآن کریم بتواند فکر مردم را آزاد بکند . شب وقتی که مردم برمی گردند و به معبد می روند می بینند اوضاع واژگونه است مثل اینست که این بت ها خودشان با همدیگر دعوا کرده باشند و همدیگر را کشته باشند . تنها بتی که مانده است ، بت بزرگ است . چه کسی این کاررا کرده است ؟ به حکم فطـرت می فهمیدند کـه این بت هـای بی جان خودشـان نمی تواننـد به جـان همدیگر بیفتند لابد کار یک موجـود شـاعر است . اِنّا سَمِعنا فَتَیً یَذکُرُهُم یُقالُ لَهُ اِبراهیم یک جـوانی بـود به نام ابراهیم که به اینها بدگویی می کـرد ، نکند کار او باشد . ابراهیم را احضار کنیـد تا از او بازپرسـی کنیم . اَنتَ فَعَلتَ هذا بِآلِهَتِنا یا اِبراهیمُ ابراهیم ! آیا تو اینکار را کـردی ؟ قَالَ بَل فَعَلَهُ کَبیرُهُم فَاسئَلوهُم اِن کانوا یَنطِقونَ  نه ، من نکـردم . علامت جرم را شما دست کس دیگر می بینید ، می آیید یقة مرا می چسبید ؟ علامت جرم که همراه بت بزرگ است چرا به سراغ من آمده اید ؟ از خودشان بپرسید تا جواب بدهند ؟ فَرَجَعوا اِلی اَنفُسِهِم با خودشان فکر کردند که راست می گوید . با این عمل رَجَعوا اِلی اَنفُسِهِم یعنی فکرشان را از زنجیر عقیده آراد کرد . این عمل را می گویند عمل انسانی .

موسی بن عمران عملش انسانی است که وقتی می بیند قومش گوسالۀ سامری را به عنوان یک بت انتخاب کرده اند و دارند پرستش می کنند گفت : لَنُحَرِّ قَنَّهُ ثُمَّ لَنَنسِفَنَّهُ فِی الیَمِّ نَسفاً به خدا آتشش می زنم ، به خدا خاکسترش را هم بر باد می دهم . برای اینکه اگر می ماند چه می کرد ؟ غیر از اینکه مردمی را زیر زنجیر یک خرافه گرفتار می کرد مگر اثر دیگری داشت ؟ واقعاً قوم موسی که آمدند گوساله را پرستش کردند فكر آزادشان آنها را به آنجا کشـاند ؟ یا چون از دریا بیرون آمده بودند ، چشمشان افتاده بود به مردمی که بتهایی دارند و [ آنها را ] سجده می کنند ، و تا آنوقت هم بت سجده کردن را ندیده بودند ، خوششان آمده بود یا موسی اِجعَل لَنا اِلهاً کَما لَهُم آلِهةً سرگرمیهای خوبی دارند ، اینها خوب چیرهایی دارند ،برای ما هم قرار بده . یک زمینۀ خوشایند بشری .

عمل صحیح عمل خـاتم الانبیاست . سالهای ممتادی با عقیدۀ بت پرستی مبارزه کرد تا فکر مردم را آزاد کند . اگر عرب جاهـلیّت هزار سـال دیـگر هم مـی ماند همان بت را پرستش می کرد ( همانطوری که حتّی در ملّت های متمدن مثل ژاپن هنوز بت پرستی وجود دارد ) و یک قدم به سوی ترقّی و تکامل بر نمی داشت . امّا پیغمبر آمد این زنجیر اعتقادی را از دست و پای آنها باز کرد و فکرشان را آزاد نمود . وَ یَضَعُ عَنهَم اِصرَهُم وَ الاَغلالَ الَّتـی کـانَـت عَـلَیهِم . قـرآن اسم آن چیـزی را کـه اروپایی می گویـد بشـر را بایـد در آن آزاد گـذاشت ، زنجیر می گذارد . می گوید شکر این را بکنید که خدا به وسیلۀ این پیغمبر این بارهای گران یعنی خرافه ها را از دوش شما برداشت . این زنجیرهایی را که خودتان به دست و پای خودتان بسته بودید ، برداشت .

در جنـگ بدر اسـرا را آورده بودند . طبق معمول اسیر را برای اینکه فرار نکند می بندند . آوردند پیش پیغمبر . پیغمبر یک نگاهی به اینها کرد و بی اختیار تبسّم نمود . آنها گفتند ما از تو خیلی دور می دانستیم که به حال ما شماتت بکنی . فرمود : شماتت نیست ، من می بینم شما را به زور این زنجیر ها به سوی بهشت ببرم ، به زور من باید این عقاید را از شما بگیرم .

 آیا می دانید علّت اینکه در دنیای اروپا آزادی دین و آزادی عقیده را این طور فرض کردند که عقیدة بشر باید به طور کلّی آزاد باشد به همان معنایی که خودشان می گویند ، چیست ؟ این آزادی عقیده به این حد افراط که شما امروز در دنیای اروپا می بینید ، بخشی از آن عکس العمل یک جریان بسیار شدید و سختی است که در دنیای اروپا بوده . جریانی است که همه شنیده اند : جریان و محکمة تفتیش عقاید . اینها قرن ها در چنگال تفتیش عقاید بودند . کلیسا می آمد تجسّس و جستجو می کرد ببیند آیا کسی در مسایلی که کلیسا در بارة آن اظهار نظر کرده است ولو مثلاً راجع به فلکیّات باشد اعتقادی [ بر خلاف نظر کلیسا دارد یا نه ؟ ! ] آیا اگر مثلاًکلیسا اظهار نظر کرده است که عنـاصر چهارتاست یا خورشید به دور زمین می چرخد ، در این مسایل کسی فکری بر خلاف این دارد ؟ ولو فکر او فکر  علمی و فلسفی و منطقی بود ، تا می دیدند چنین فکری پیدا شده بر خلاف آنچه کلیسا عرضه داشته است ، فوراً آن را به عنوان یک جرم بزرگ تلقّی می کردند ، به محکمه اش می کشاندند و شدیدترین مجازات ها از نوع سوختن زنده زنده [ را در مورد او اعمال می کردند ] شما تاریخ اروپای قرون وسطی را بخوانید که در این جهت مشرق زمین نظیر ندارد . یک وقت دیگر هم عرض کردم از نظر فجیع بودن جنایت ، ما هر چه که مشرق زمین را توصیف بکنیم ، هر چند که منبری ها در منابر حتّی مبالغه بکنند راجع به بني اميّه و بنی العبّاس و حتّی حجّاج بن یوسف ثقفی ، هـرگز به پـای اروپـایی هـای قرون وسطی نمی رسد ، به پای اروپـایی امروز هـم نمی رسد . مجازات زنده زنده آتش زدن به سادگی انجام می شد . تاریخ آلبر ماله ( قرون وسطای آن ) را بخوانید . مثلاً می نویسد یک دسته زن را ( قسمت قرون وسطای آن ) را بخوانید . مثلاً می نویسد یک دسته زن را ( با اینکه زن بیشتر مورد ترحّم است ) به یک جرم خیلی کوچکی زنده زنده آتش زدند . چقدر دانشمندانی که به جرم اظهار نظر در مسایلی که کلیسا درباره ی آنها اظهار نظر علمی کرده است آنهم مسایلی که مربوط به اصول دین نیست مثل اینکه عناصر چند تاست یا زمین می گردد که مسألة مذهبی نیست [ کشته شدند . ] کلیسا در مسألة کلیّات اظهار نظر کرده است ، هیچ عالمی دیگر حق ندارد در این مسایل بر خلاف آنچه کلیسا اظهار نظر کرده است ،  بگوید . قهراً عکس العمل آن تشدیدها این خواهد بود که بگویند هر جا پای مذهب در کار بیاید ، هرجا که نام دین و مذهب باشد ، مردم آزادند هر عقیده ای را می خواهند داشته باشند ولو بخواهند گاو را پرستش کنند .

در مسایل مذهبی و دینی چون آنها نمی خواهند به واقعیّتی برای دین و نبوّت اعتراف کرده باشند و قبول کنند که واقعاً پیغمبرانی از طرف خدا آمده اند و یک راه واقعی برای بشر نشان داده اند و سعادت بشر در این است که آن راه واقعی را طی بکند ، می گویند ما نمی دانیم واقع و ریشة مذهب چیست ؟ ولی همین قدر می فهمیم که انسان بدون مذهب نمی تواند زندگی بکند ، یکی از شرایط زندگی انسان ، یکی از سرگرمی های زندگی انسان این است که انسان به یک موضوعی به عنوان مذهب سرگرمی داشته باشد ، حالا می خواهد آن چیزی که بعنوان معبود گرفته ، خدای یگانه باشد یا انسانی به نام عیسای مسیح یا گاو یا فلز و یا چوب ، فرق نمی کند . بنابراین نباید مزاحم افراد شد . هر کسی به ذوق و سلیقة خودش هر چه را انتخاب می کند ، همان خوب است .

ایراد ما همین است . ما می گوییم طرز تفکّر شما در باب دین غلط است ، آن دینی که تو می گویی عقیده به آن دین آزاد است ، اصلاً من قبولش ندارم . من دین را به عنوان یک راه واقعی برای سعادت بشر معتقدم ، در راه واقعی برای سعادت بشر نباید گفت عقیدة یک انسان ولو آن عقیده بر مبنای تفکّر نباشد آزاد است .[5]

آیت الله مطهّری از یک عدّه مـردم ماجراجو و شرور بالطّبع که اصل مقدّس امر به معروف و نهی از منکر را دستاویز قرار داده و برای خـود عبایی و ردایی و عمّامه و نعلین و ریش و هیکلی می ساختند و بعد به جان مردم می افتادند و چه جرم ها و خیانت ها که به این نام نکردند و چه منکرات شنیع که به نام نهی از منکر انجام ندادند ، انتقاد می کند . از مردمی نادان که اصل امر به معروف و نهی از منکر را به صورتی درآورده اند که مردم را بیزار کرده و این اصل را به باد فراموشی سپرده اند . او در مورد افرادی که با افکار جاهلانة خود به حقوق دیگران تعرّض روا می دارند و به خیال خود می خواهند قوانین اسلام را پیاده کنند امّا راه صحیح آن را نمی دانند داستانی نقل می کند و می گوید :

می گویند در زمان ریاست مرحوم آقا نجفی اصفهانی یک روز عدّه ای که نام طلبه روی خود گذاشته بودند ولی طلبة واقعی نبودند ( طلّاب واقعی همیشه از اینگونه اعمال و ماجراها خود را دور نگه می داشتند ) در حالی که نفس می زدند و یک دایره شکسته و یک دمبک شکسته در دست داشتند آمدند و به منزل مرحوم آقا نجفی . ایشان پرسیدند چه خبر است ؟ از کجا می آیید ؟ اینها چیست در دست شما ؟ گفتند در مدرسه بودیم که به ما اطّلاع دادند در چندین خانه آن طرف مدرسه مجلس عروسی است و در آنجا دایره و دمبک می زنند . از پشت بام مدرسه از روی بام های خانه ها از این پشت بام به آن پشت بام رفتیم تا به آن خانه رسیدیم . داخل آن خانه شدیم و مردم را زدیم و دایره و دمبک آن ها را شکستیم . یکی از آن ها جلو آمد و گفت : من خودم رفتم جلو و سیلی محکمی به صورت عروس زدم . مرحوم آقا نجفی گفت : حقیقتاً نهی از منکر هم همین است که شما کردید . چندین منکر به نام نهی از منکر مرتکب شدید : اوّلاً مجلس عروسی بوده ، ثانیاً شما حقّ تجسّس نداشته اید ، ثالثاً شما چه حق داشته اید از پشت بام های مردم بروید . رابعاً کی به شما اجازه داده که بروید زد و خورد کنید ؟[6]

استاد مطهّـري در مورد گروه اخبـاري گري كـه با افكار خـرافي خـود انحرافات و كژ روي هايي داشتند ، مي نويسد :

به هر حال اخباريگري نهضتي بود بر ضدّيّت عقل . جمود و خشكي عجيبي بر اين مسلك حكمفرما است . خوشبختانه افراد رشيدي مانند وحيد بهبهاني معروف به « آقا » كه آقايان آل آقا از نسل ايشان هستند ، و شاگردان ايشان ، و بعد مرحوم حاج شيخ مرتضي انصاري اعلي الله مقامه با اين مسلك مبارزه كردند .

وحيد بهبهاني در كربـلا بود . در آنـوقت صاحب « حدائق » هم كه اخباريِ متبحّري است ، در كربـلا بود و هر دو حـوزة درس داشتند . وحيد مسلك اجتهـاد داشت و صـاحب « حدائق » مسلك اخباري ، وقهراً مبارزة سختي بود . بالأخره وحيد بهبهاني ، صاحب حدائق را شكست داد . مي گويند شاگردهاي مبرّز وحيد بهبهاني از قبيل كاشف الغطاء و بحرالعلوم و سيّد مهدي شهرستاني ، همه ، اوّل شاگرد صاحب حدائق بودند و بعد آمدند به درس وحيد و درس صاحب حدائق را ترك كردند .

ولي البتّه صاحب حدائق يك اخباري ملايمي است ، خودش مدّعي است كه مسلك او با مسلك مرحوم مجلسي يكي است ، متوسّط بين اخباري و اصولي است ، به علاوه مردي متّقي و خدا ترس و با ايمان بوده ، با همة اينكه وحيد بهبهاني با شدّت با او مبارزه كرد و نماز جماعت خواندن با او را منع كرد ، او بر عكس مي گفت نماز جماعت با آقاي وحيد صحيح است ، و مي گويند وقت مردن وصيّت كرد كه نماز ميّت او را وحيد بهبهاني بخواند .    

 علم اصول فقه كرد كه مي گويند خودش مي گفت اگر امين استرآبادي زنده بود اصول من را مي پذيرفت .

البتّه مكتب اخباري در اثر اين مقاومتها شكست خورد و الآن جز در گوشه و كنارها پيرواني ندارد ، ولي همة افكار اخباريگري كه به سرعت و شدّت بعد از پيدايش ملاّ امين در مغزها نفوذ كرد و در حدود دويست سال كم و بيش سيادت كرد ، از مغزها بيرون نرفته ، الآن هم مي بينيد خيلي ها تفسير قرآن را اگر حديثي در كار نباشد جايز نمي دانند . جمود اخباريگري در بسياري از مسائل اخلاقي و اجتماعي و بلكه پاره اي مسائل فقهي هنوز هم حكومت مي كند . فعلاً مجال شرح و بسط نيست .

يك چيز كه باعث رشد و نفوذ طرز فكر اخباري در ميان مردم عوام می شود آن جنبة حق به جانب عوام پسندي است كه دارد ، زيرا صورت حرف اينست كه مي گويند ما از خودمان حرفي نداريم ، اهل تعبّد و تسلـيم هستيم ، ما جز قال الباقر ( ع ) و قال الصـادق ( ع ) سخنـي نـداريم ، از خـودمـان حـرف نمي زنيم ، حرف معصوم را مي گویيم .

شيخ انصاري در « فرائد الاصول » مبحث برائت و احتياط ، از سيّد نعمت الله جزايري كه مسلك اخباري دارد نقل مي كنـد كه مي گويـد : « آيا هيچ عاقلي احتمـال مي دهـد كه در روز قيـامت يك بنده اي از بندگان خدا را ( يعني يك اخبـاري را ) بيـاورند و از او بپرسند تو چگونه عمل مي كردي و او بگويد به فرمايش معصومين عمل مي كردم و هر جا كه كلام معصوم نبود احتياط مي كردم و آنوقت يك همچو آدمـي را ببرند به جهنم و از آن طرف يك آدم لاقيد و بي اعتنا به سخن معصوم ( يعني يك نفر اصولي و پيرو مسلك اجتهاد ) را كه هر حديثي را به يك بهانه طرد مي كند ببرند بهشت ! ! حاشا و كَلّا » .

جوابي كه مجتهدين مي دهند اينست كه اينگونه تعبّد و تسليمها ، تسليم به قول معصوم نيست ، تسليم به جهالت است . اگر واقعاً محرز بشود كه معصوم سخني گفته ما هم تسليم هستيم ولي شما مي خواهيد جاهلانه به هر چه مي شنويد تسليم شويد .

در اينجا براي نمونه كه فرق بين طرز فكر جامد اخباري و فكر اجتهادي معلوم شود مطلبي را كه اخيراً برخورده ام ذكر مي كنم .

يك نمونه از دو طرز تفكر 

در احاديث زيادي امر شده تحت الحنك هميشه در زير گلو افتاده باشد ، نه در حال نماز فقط بلكه در همة احـوال . يكي از آن احاديث اينست : اَلْفَرْقُ بَيْنَ الْمُؤمِنينَ وَالْمُشْرِكينَ التَّلحّي . يعني فرق بين مسلمان و مشرك تحت الحنك در زير گلو انداختن است .

عدّه اي اخبـاريّين به اين حديث و امثـال آن تمسّك كرده مي گويند هميشه بايد تحت الـحنك افتـاده بـاشد . ولي مرحوم ملامحسن فيـض بـا اينكه بـه اجتهـاد خوشبين نبود ، در « وافي » باب الزّيّ والتّجمل ، اجتهادي دارد ، مي فرمايد در قديم مشركين شعاري داشتند كه تحت الحنك را به بالا مي بسته اند و نام اين عمل را « اقتعاط » مي گذاشته اند . اگر كسي اين كار را مي كرد معنايش اين بود كه من جزء آنها هستم . اين حديث دستور مبارزه و عدم پيروي از آن شعار را مي دهد . ولي امروز ديگر آن شعار از بين رفته پس موضوعي براي اين حديث باقي نيست . حالا بر عكس چون همه تحت الحنك را به بالا مي بندند ، اگر كسي تحت الحنك را در زير چانه چرخ بدهد حرام است ، زيرا لباس شهرت مي شود و لباس شهرت حرام است .

در اينجـا جمـود اخباريـگري حكم مي كند كه بگوئيم در متـن اين حديث دستـور تحت الحنك انداختن رسيده و ديگر فضـولي است كه ما در اطراف آن حـرف بزنيم و نظر بدهيم و اجتـهـاد كنيم . ولي فكـر اجتهادي مي گويد ما دو دستور داريم : يكي دستور ترك لباس شهرت . در ايّامي كه آن شعار در دنيا موجود بوده و مسلمانها از آن شعار احتراز مي كرده اند ، بر همه واجب بوده كه تحت الحنك بيندازند ، ولي امروز كه آن موضوع از بين رفته و از شعار بودن خارج شده و در عمل هيچكس تحت الحنك نمي اندازد ، اگر كسي اين كار را بكند مصداق لباس شهرت است و حرام است . اين يك نمونه بود كه خواستم عرض كنم . امثال اين زياد است .

از وحيد بهبهاني نقل شده كه فرمود يكوقت هلال ماه شوّال به تواتر ثابت شد . اينقدر افرادي آمدند و گفتند ما ماه را ديديم كه براي من يقين حاصل شد . من حكم كردم كه امروز عيد فطر است . يكي از اخباريّين به من اعتراض كرد كه تو خودت نديده اي و اشخاص مسلّم العدالة هم شهادت نداده اند ، چرا حكم كردي ؟ گفتم متواتر است و از تواتر براي من يقين پيدا شد . گفت در كدام حديث وارد شده كه تواتر حجت است ؟ !

ايضاً وحيد مي گويد : جمود اخباريها به اين حد است كه اگر فرضاً مريضي رفته باشد پيش يكي از ائمّه و آن امام به او فرموده باشد آب سرد بخور ، اخباريها به همة مريضهاي دنيا خواهند گفت هر وقت مريض شديد و هر وقت مرضي پيدا كرديد علاجش آب سرد است ، فكر نمي كنند كه اين دستور مخصوص حال آن مريض بوده نه همه مريضها .

ايضاً معروف است كه بعضي اخباريها دستور مي دادند كه به كفن ميّت شهادتين بنويسند و به اين صورت بنويسند : اِسْماعيلُ يَشْهَدُ اَنْ لااِلهَ اِلاَّاللهُ . يعني اسماعيـل شهـادت مي دهد به وحدانيّت خدا . حال چرا شهادت را به نام اسماعيل بنويسند ، زيرا در حديث وارد شده كه حضرت صادق ( ع ) در كفن فرزندشان اسماعيل به اين عبارت نوشته بودند .

اخباريّين فكر نمي كردند كه در كفن اسماعيل كه اينطور مي نوشتند چون اسم او اسماعيل بود . حالا كه مثلاً حسن قلي بك مرده چرا اسم خودش را ننويسيم و اسم اسماعيل را بنويسيم ؟ ! اخباريّين مي گفتند اينها ديگر اجتهـاد و اعمـال نظـر و اتّكاء به عقـل است . ما اهل تعبّد و تسليم و قال الباقر ( ع ) و قال الصـادق ( ع ) مـي باشيم ، از پيش خود دخالت نمي كنيم .[7]   

استاد مطهّري عقيده دارد كه علما و پيشوايان دين نبايد باني و منشأ انتشار داستانها و ماجراهاي خرافي و افسانه اي و دروغ باشند . آنان نبايد از نقاط ضعف افراد عامي و بيسواد بهره برداري كنند و براي اينكه باني مجلس و يا مستمعين را راضي كنند ، مطابق ميلشان حرف بزنند و با اينكه مي دانند فلان قصّه دروغ است و سبب گمراهي و ضلالت عامّۀ مردم مي گردد ، امّا به بهانۀ اين كه نظر مستمعين را جلب مي كند ، نبايد آن را بيان نمايند . استاد مطهّري در اين مورد مي گويد : 

مثلاً با اينكه مي دانيم اين حكايت افسانه است و افسانه سازها ساخته اند نقل مي كنيم كه فلان نصراني گنهكار بود ، چنين و چنان كرده بود . اتّفاق افتاد كه در اثر حادثه اي با زوّار كربلا همراه شد و در بيرون دروازه ، زوّار پائين آمدند و رفتند به زيارت ، و نصراني چون مسلمان نبود وارد شهر نشد ، بيرون دروازه ماند و روي اثاثيه خوابيد . قافلـه هاي زوّار مي آمـدنـد و مي رفتند و غبـار قافلـه روي بدن اين نصراني مي نشست . نصراني خواب مي بيند كه روز قيـامت است و مـردم دسته دسته از حضرت سيّدالشهداء برات آزادي مي گيرند ، ملائكه مي آيند و دسته دسته معرفي مي كنند كه اينها مثلاً دستۀ سينه زنها ، اينها زنجيرزنها هستند ، اينها قهوه چي مجلس روضه خواني بوده اند ، اينها چه بوده اند و چه بوده اند و سيّدالشّهداء به اينها دسته دسته برات آزادي مي دهد تا تمام مي شوند و صورتي پيش ملائكه باقي نمي ماند . بعد حضرت مي فرمايد : يك نفر از قلم افتاده شما او را معرّفي نكرديد . عرض مي كنند : خير ، كسي باقي نمانده ، ما ملائكه هستيم اشتباه نمي كنيم ، دفترهاي ما مضبوط است . مي فرمايد : خير ، اشتباه كرده ايد ، يك نفر نصراني دم دروازه خوابيده و در وقتي كه خواب بود قافلۀ زوّار عبور كرده اند و بر روي لباسهاي او گرد و غبار زوّار من نشسته و كسي كه گرد و غبار زوّار من روي لباسش يا بدنش بنشيند نبايد به جهنّم برود . يك برات آزادي هم به نصراني مي دهند ! از اين قبيل قصّه ها .

اينها همـان طـوري كه عـرض كردم بهره برداري از نقطۀ ضعف و از جهالت و عوامي مردم است ، كمك كردن به گمراهي مردم و غرور هاي بيجاي مردم است . پيغمبران اينطور نمي كردند ، سخت با نقاط ضعف مردم مي جنگيدند ؛ مصلحت مردم را رعايت مي كردند نه ميل و رضاي آنها را . اين بود كه در زمان خودشان كمتر مريد پيدا مي كردند .

خلاصۀ اين قسمت اين شد كه مصلحت گوئي مردم به حكم وَ تَوقيفِهِمْ عَلي ما اَرادَ مِنْ مَصْلََحَۀِ  دينِهِمْ وَ دُنْياهُمْ دو چيز مي خواهد : يكي علم و اطّلاع ، و ديگري اخلاص . علم و اطّلاع هم در دو قسمت بايد باشد يكي علم و اطّلاع كامل از خود دين ، ديگر علم و اطّلاع از اوضاع جهان و جريانهاي اجتماعي . در باب اخلاص هم دو مطلب ذكر كردم كه مورد احتياج روز ما است : يكي اين که منبر ، كرسي دلّالي براي شخصيّتها قرار نگيرد ؛ ديگر اين كه وسيلۀ مبارزه با نقاط ضعف اجتماع باشد نه وسيلۀ بهره برداري از نقاط ضعف آن .[8]

استاد مطهّري در مورد روحانيّت عوام زده عقيده دارند كه متأسّفانه به علّت جوّ عوام زدگي ، شخصيّتهاي برجستۀ ما همين كه روي كار مي آيند از انجام  معنويّات خود عاجزند و با اينكه خون دل مي خورند و انديشۀ اصلاح را همواره در دل مي پرورانند ، در عمل قدرت اجرا ندارند . ايشان در مورد عوام زدگي جامعه مي گويند :

آفتي كه جامعـۀ روحانيّت مـا را فلج كرده و از پا در آورده اسـت « عـوام زدگـي » اسـت . عوام زدگي از سيل زدگي ، زلزله زدگي ، مار و عقرب زدگي بالاتر است . اين آفت عظيم معلول نظام مالي ما است .       

روحانيّت ما در اثر آفت عوام زدگي نمي تواند چنانچه بايد ، پيشرو باشد و از جلو قافله حركت كند و به معني صحيح كلمه ، هادي قافله باشد ، مجبور است در عقب قافله حركت كند . خاصيّت عوام اينست كه هميشه با گذشته و آنچه به آن خو گرفته پيمان بسته است ، حق و باطل را تميز نمي دهد . عوام هر تازه اي را بدعت يا هوا و هوس مي خواند ، ناموس خلقت و مقتضاي فطرت و طبيعت را نمي شناسد ، از اين رو با هر نُوي مخالفت مي كند و هميشه طرفدار حفظ وضع موجود است .

ما هم اكنون مي بينيم كه عوام النّاس به مسائلي جدّي از نوع توزيع عادلانه ثروت ، عدالت اجتماعي ، تعليمات عمومي ، حاكميّت ملّي و امثال اين مسائل كه پيوند ناگسستني با اسلام دارند و اسلام است كه عنوان كنندۀ اين حقايق و مدافع آنها است ، به آن چشم نگاه مي كنند كه به يك هوس كودكانه .

روحانيّت عوام زدۀ ما چاره اي ندارد از اينكه آنگاه كه مسأله اي اجتماعي مي خواهد عنوان كند ، به دنبال مسایل سطحي و غير اصولي برود و از مسایل اصولي صرف نظر كند ، و يا طوري نسبت به اين مسایل اظهار نظر كند كه با كمال تأسّف علامت تأخّر و منسوخيّت اسلام به شمار رود و وسيله به دست دشمنان اسلام بدهد .

روحانيّت عوام زدۀ ما چاره اي ندارد از اينكه همواره سكوت را بر منطق ، سكون را بر تحرّك ، نفي را بر اثبات ترجيح دهد ، زيرا موافق طبيعت عوام است .

حكومت عوام ، منشأ رواج فراوان ريا و مجامله و تظاهر و كتمان حقايق و آرايش قيافه و پرداختن به هيكل و شيوع عناوين والقاب بالا بلند در جامعة روحانيّت ما شده كه در دنيا بي نظير است . حكومت عوام است كه آزادمردان و اصلاح طلبان روحانيّت ما را دلخون كرده است و مي كند .

در سالهاي اقامتم در حوزه علميّه قم كه افتخار شركت در محضر درس پر فيض مرحوم آيه الله آقاي بروجردي اعلي الله مقامه را داشتم ، يك روز ، در درس فقه ، حديثي به ميان آمد به اين مضمون كه از حضرت صادق عليه السّلام سؤالي كرده اند و ايشان جوابي داده اند . شخصي به آن حضرت مي گويد قبلاً همين مسأله از پدر شما امام باقر ( ع ) سؤال شده ايشان طور ديگر جواب داده اند ، كداميك درست است ؟ حضرت صادق ( ع ) در جواب فرمود : آنچه پدرم گفته درست است . بعد اضافه كردند :

شيعيان ، آنوقت كه سراغ پدرم مي آمدند با خلوص نيّت مي آمدند و قصدشان اين بود كه ببينند حقيقت چيست و بروند عمل كنند ، او هم عين حقيقت را به آنها مي گفت ، ولي اينها كه مي آيند از من سؤال مي كنند قصـدشان هدايت يافتن و عمـل نيست ، مي خواهنـد ببينند از مـن چه مي شنوند و بسا هست كه هر چه از من مي شنوند به اين طرف و آن طرف بازگو مي كنند و فتنه بپا مي كنند . من ناچارم كه با تقيّه به آنها جواب بدهم .

چون اين حديث متضمّن تقيّه از خود شيعه بود نه از مخالفين شيعه ، فرصتي به دست آن مرحوم داد كه درد دل خودشان را بگويند . گفتند : « تعجّب ندارد تقيّه از خودماني مهمتر و بالاتر است . من خودم در اوّل مرجعيّت عامّه گمان مي كردم از من استنباط و از مردم عمل ، هر چه من فتوا بدهم مردم عمل مي كنند ، ولي در جريان بعضي فتواها ( كه بر خلاف ذوق و سليقۀ عوام بود ) ديدم مطلب اينطور نيست » .

البتّه نوع تقيّه اي كه در متن حديث است با نوع تقيّه اي كه ايشان فرمودند يكي نيست ، دو نوع است . آن نوع تقيّه كه در حديث است به محيط روحاني ما اختصاص ندارد ، در همه جاي دنيا معمول است و چاره اي از آن نيست ، ولي نوع تقيّه اي كه در محيط روحاني ما معمول است از اختصاصات طرز تشكيلات ما است كه اخيراً پيدا شده . ايشان هم به يك مناسبت كوچكي خواستند درد دل خود را اظهار كنند .

مرحوم آيه الله حاج شيخ عبدالكريم حائري يزدي ـ اعلي الله مقامه ـ مؤسّس حوزۀ علميّه قم ، به فكر افتادند يك عدّه از طلاّب را به زبان خارجي و بعضي علوم مقدّماتي مجهّز كنند تا بتوانند اسلام را در محيطهاي تحصيل كرده جديد بلكه در كشورهاي خارج تبليغ نمايند . وقتي كه اين خبر منتشر شد ، گروهي از عوام و شبه عوام تهران رفتند به قم و اولتيماتوم دادند كه اين پولي كه مردم به عنوان سهم امام مي دهند براي اين نيست كه طلاّب زبان كفّار را ياد بگيرند ، اگر اين وضع ادامه پيدا كند ما چنين و چنان خواهيم كرد ! ! ! آن مرحوم هم ديد كه ادامۀ اين كار موجب انحلال حوزۀ علميّه و خراب شدن اساس كار است ، موقّتاً از منظور عالي خود صرف نظر كرد .[9]                                    

استاد مطهّري در مورد فردي زاهد مسلك و افراطي كه با افكار جاهلانه و متحجّر خود از ديدن حقيت نابينا است و با عبادت هاي طاقت فرسا و تند روي هاي ناشي از ناداني و بي خبري چشم حقيت بين او بسته گرديده ، سخن مي راند . عقيده استاد مطهّري در مورد اين فرد كه اصلاً كاري به دنيا ندارد ، كاري به زندگي ندارد ، كاري به مقرّرات اجتماعي اسلام ندارد ، كاري به اصول و اركان اسلام ندارد ، كاري به تربيت اسلام ندارد ، به هيچ چيز اساساً كاري ندارد و در مدّت بيست سال از شهادت اميرالمؤمنين ( ع ) تا شهادت امام حسين ( ع ) كارش عبادت بود . و يك كلمه هم به اصطلاح حرف دنيا نزده است ، اينست كه اسلام براي او عبارت است از ذكر و دعا و نافله خواندن و زيارت رفتن و زيارت عاشورا را خواندن . اسلام براي او يعني كتاب مفاتيح و زادالمعاد . همۀ اسلام براي او در كتاب مفاتيح خلاصه شده است و غير از اين چيزي اساساً وجود ندارد . و در اين مورد مي گويد :

از همان وقت هايي كه تصوّف هم در دنياي اسلام پيدا شد ، ما مي بينيم افرادي پيدا شدند كه تمام نيروي خودشان را صرف عبادت و نماز كردند و ساير وظائف اسلامي را فراموش نمودند مثلاً در ميان اصحاب اميرالمؤمنين مردي را داريم بنام ربيع بن خثيم همين خواجه ربيع معروف كه قبري منسوب به او در مشهد است . حالا اين ، قبر او هست يا نه من يقين ندارم و اطّلاعم در اين زمينه كافي نيست ولي در اينكه او را يكي از زهّاد ثمانيه يعني يكي از هشت زاهد معروف دنياي اسلام مي شمارند ، شكّي نيست . ربيع بن خثيم اينقدر كارش به زهد و عبادت كشيده بود كه در دوران آخر عمرش قبر خودش را كنده بود و گاهي ميرفت در قبر و لحدي كه خودش براي خودش كنده بود مي خوابيد ، و خود را نصيحت و موعظه مي كرد ، مي گفت « يادت نرود عاقبت بايد بيائي اينجا . تنها جمله اي كه غير از ذكر و دعا از او شنيدند آنوقتي بود كه اطّلاع پيدا كرد كه مردم حسين بن علي فرزند عزيز پيغمبر را شهيد كرده اند ، چند كلمه گفت در اظهار تأثّر و تأسّف از چنين حادثه اي : « واي بر اين امّت كه فرزند پيغمبرشان را شهيد كردند » . مي گويند بعدها استغفار مي كرد كه چرا من اين چند كلمه را كه غير ذكر خدا بود به زبان آوردم .

همين آدم در دوران اميرالمؤمنين عرض ( ع ) كرد : يا اَميراَلْمُؤمِنينَ اِنّا شَكَكْنا في هذَا الْقِتال . « اِنّا » راهم كه مي گويد معلوم مي شود كه او نمايندۀ عدّه اي بوده است . يا اميرالمؤمنين ! ما دربارۀ اين جنگ شک و تردید داریم ، می ترسیم این جنگ ، جنگ شرعی نباشد . چرا ؟ چون ما داریم با اهل قبله می جنگیم ، ما داریم با مردمی می جنگیم که آنها مثل ما شهادتین می گویند ، مثل ما نماز می خوانند ، مثل ما رو به قبله می ایستند . و از طرفی شیعه امیرالمؤمنین بود نمی خواست کناره گیری کند گفت یا امیر المؤمنین ! خواهش می کنم به من کاری را واگذار کنید که در آن شک وجود نداشته باشد ، من را به جایی و دنبال مأموریّتی بفرست که در آن شک نباشد . امیر المؤمنین هم فرمود بسیار خوب اگر تو شک می کنی پس من تو را به جای دیگری می فرستم . نمی دانم خودش تقاضا کرد یا ابتداءً حضرت او را به یکی از سرحدّات فرستادند که در آن جا هم باز سرباز بود . کار سربازی می خواست انجام بدهد امّا در سرحدّ کشور اسلامی که اگر احیاناً پای جنگ و خونریزی به میان آمد طرفش کفّار یا بت پرستان باشند ، غیر مسلمانها باشند . خوب این نمونه ای بود از زهّاد و عبّادی که در آن زمان بودند .

این زهد و عبادت چقدر ارزش دارد ؟ این ، ارزش ندارد که آدم در رکاب مردی مانند علی باشد امّا در راهی که علی دارد راهنمایی می کند و در آنجایی که علی فرمان جهاد می دهد شک کند که آیا این درست است یا نادرست ، و عمل به احتیاط کند ، بنا را بر احتیاط بگذارد . مثل این که می گویند : چرا ما روزة شک دار بگیریم ؟ می بینید که در میان مردم هم این حرف خیلی زیاد است : چرا ما روزة شک دار بگیریم ، این چه کاری است ؟ چرا جایی بجنگیم که شـک داریم ؟ می رویم جایی که روزه ای که می گیریم روزة شک دار نباشد . این چه ارزشی دارد ؟ اسلام بصیرت می خواهد ، هم عمل می خواهد هم بصیرت . این آدم ( خواجه ربیع ) بصیرت ندارد . در دوران ستمگری مانند معاویه و ستمگری مانند یزید بن معاویه زندگی می کند ، معاویه ای که دین خدا را دارد زیر و رو می کند ، یزیدی که بزرگ ترین جنایت ها را در تاریخ اسلام مرتکب می شود و تمام زحمات پیغمبر دارد هدر می رود ، آقا رفته یک گوشه ای را انتخاب کرده شب و روز دائماً مشغول نماز خواندن است و جز ذکر خدا کلمة دیگری به زبانش نمی آید ، یک جمله ای هم که به عنوان اظهار تأسّف از شهادت حسین بن علی ( ع ) می گوید ، بعد پشیمان می شود که این ، حرف دنیا شد ، چرا به جای آن سُبحانَ الله ، اَلحَمدُلله نگفتم ؟ چرا به جای آن یا حیُّ یا قیّوم نگفتم ، لا حَولَ وَ لا قُوَّهَ اِلّا بِالله نگفتم ؟ این با تعلیمات اسلامی جور در نمی آید .[10]

مسایل سعد و نحس ایّام از مسایلی است که طالبان حقیقت و توکّل به حق هرگز به آن نپرداخته اند . پیامبر اکرم و ائمّة اطهـار ، هـرگز در روش خـود اینگونه مسایل را مورد توجّه قرار نداده اند و در این باره استاد مطهّری می گویند :

در نهج البلاغه است كه علي عليه السّلام وقتي تصميم گرفتند بجنگ خوارج بروند ، اشعث بن قيس كه آن وقت از اصحاب بود ، با عجله و شتابان جلو آمد و گفت يا اميرالمؤمنين صبر كنيد . عجله نكنيد ، براي آنكه يكي از خويشاوندان من مطلبي دارد و مي خواهد به عرض شما برساند . حضرت فرمودند بيايد : آمد ، عرض كرد : يا اميرالمؤمنين من منجّم هستم و متخصّص شناختن سعد و نحس ايّام . من در حسابهاي خودم به اين جا رسيدم كه شما اگر الان حركت كنيد و به جنگ برويد قطعاً شكست خواهيد خورد و با اكثريّت اصحابتان كشته خواهيد شد . حضرت در جواب فرمودند : هر كس كه تو را تصديق كند پيغمبر را تكذّيب كرده است . اين مزخرفات چيست كه شما مي گوئيد ؟ ! . سپس به اصحاب فرمود : بگویيد به نام خدا و به خدا اعتماد و توكّل كنيد و حركت كنيد و عليرغم نظر اين منجّم ، الان حركت كنيد و برويد . رفتند و بعد معلوم شد كه در هيچ جنگي به اندازۀ اين جنگ ، علي عليه السّلام فاتح نشده است .

عبدالملك بن اعين برادر زراره ، از راويان بزرگ و مردي عالم بود . نجوم خوانده بود و چون نجوم خوانده بود به اين چيزها هم عمل مي كرد . بعد كم كم احساس كرد كه براي خودش مصيبت درست كرده است . مثلاً صبح از منزل مي آيد بيرون ، مي بيند قمر در عقرب است و اگر برود چنين خواهد شد روز ديگر فلان ستاره آمد ، پس چنان خواهد شد . كم كم خودش احساس كرد كه دست و پايش بسته شده است . خدمت امام صادق عليه السّلام رسيد و عرض كرد : يابن رسول الله ! من مبتلا شده ام به نجوم . البته نجوم احكامي ، كه مربوط به سعد و نحس ايّام و امثال اينها است كه اين قسم از نظر اسلام بي اعتبار است . و قسم ديگر ديگر هم نجوم رياضي است . حساب خسوف و كسوف و ماه گرفتگي و خورشيد گرفتگي كه اين از نظر اسلام اشكالي ندارد . به حضرت عرض كرد : يك سلسله كتابهايي دارم و كم كم احساس مي كنم كه مبتلا شده ام . در هيچ كاري نمي توانم تصميم بگيرم ، مگر اينكه به اين كتابها مراجعه كنم .

امام صادق عليه السّلام با تعجّب سؤال كردند كه تو به اينها عمل مي كني ؟ عرض كرد : بله يابن رسول الله ! فرمود الان برگرد به منزل و به محض رسيدن ، تمام كتابها را بسوزان و از اين پس به هيچ وجه به اين حرفها عمل نكن .

عليـرغم يك سلسله روايـات كه در اين زمينـه هست ، ما يك سلسله روايـات ديگر داريم كـه در آيۀ شريفۀ ( سورۀ فصّلت آيۀ 16 ) ايّام نحسات آمده است و از مجموع رواياتي كه از اهل بيت اطهار رسيده است ، اين مطلب استنباط مي شود كه اين امور يا اساساً از ريشه اثر ندارد و يا اگر هم اثر دارد ، توكّل به خدا و توسّل به پيامبر و اهل بيت پيغمبر عليهم السّلام اثر اينها را از بين مي برد .

بنابراين ، يك مسلمان و يك شيعه واقعي در عمل اعتناء نمي كند و اگر مي خواهد مسافرت برود ، يك صدقه مي دهد و بر خدا توكّل مي كند و به اولياء خدا توسّل مي جويد و حركت مي كند . از همه بالاتر اين است كه براي نمونه يك مرتبه هم اتّفاق نيفتاده كه خود آنها به اين مطالب عمل كنند و آيا سيرۀ آنها يك چنين چيزهايي است و آيا آنها در منطق عملي خودشان از اينگونه امور استفاده كرده اند ؟ خير .

در خراسان يك چيزي معروف است كه من در بعضي از شهرستانهاي ايران هم ديده ام و بعد هم استاد بزرگوار ما مرحوم ميرزا علي آقا شيرازي ، ريشه آن را بدست داده اند كه اين چه بوده و از كجا پيدا شده است . در فريمان ما خيلي شايع بود كه مي گفتند اگر مسافري بخواهد مسافرت برود ، اول كسي كه با او برخورد مي كند ، اگر سيّد باشد اين سفر نحس است و اگر اين مسافرت را انجام بدهد قطعاً بر نمي گردد ، و اگر غريبي به او برخورد كند اين سفر ، سفر ميموني است مرحوم ميرزا علي آقا شيرازي مي فرمود : اين مطلب ريشه اي دارد و آن اين است از زماني كه دورۀ بني العباس شروع كردند به كشتن سادات و سادات را هر جا كه بودند مي كشتند و در خانۀ هر كسي آنها را پيدا مي كردند نه تنها خود صاحب خانه را از بين مي بردند كه تمام آن خاندان را از بين مي بردند . در اثر اين جنايات و اين تهديدها و فشارها كم كم اين فكر براي مردم پيدا شد كه سيّد نحس است نحس به معناي سياسي ، نه نحس فلكي ، يعني يك بچّۀ علي در خانۀ هر كسي كه باشد آن خانه خراب است و اين نحس سياسي كم كم در ذهن مردم تبديل شد به يك نحس تكويني و نحس فلكي .

در يكي از سفرها همين داستان براي خود من اتّفاق افتاد . در فريمان سفر دوّم يا سوّم بود كه من خواستم به قم بروم از منزلمان كه بيرون آمديم سوار اسب شديم تا فريمان . چون در دو فرسخي فريمان بوديم ، با اسب تا فريمان مي رفتيم تا از آنجا سوار ماشين بشويم . عدّه اي از دوستان هم آمده بودند براي بدرقه ، ما هم از منزل با مرحوم والده و زن ها و همشيره ها خداحافظي كرديم . خيلي علاقه هم داشتم كه زودتر بيايم ، سوار اسب كه شدم يك وقت ديدم يك سيّدي از جلو مي آيد گفتم خدا نكند كه زن ها بفهمند ، اگر بفهمند نخواهند گذاشت كه من بروم . ايستادم سيّد جلو آمد و مي خواست از من سؤال كند كه شما از فريمان يكسره مي رويد قم يا بر مي گرديد اينجا و دومرتبه از اينجا مي رويد .گفت آقا انشاءالله ديگر بر نمي گرديد گفتم ، نه انشاءالله ديگر بر نمي گردم . گفتم پس اگر اين بگوش زنها برسد كه سيّد جلو آمده و بعد هم گفته انشاءالله برنمي گرديد ، ديگر زندگي براي ما نمي گذارند در حالتي كه ما رفتيم و بر گشتيم هيچ طوري هم نشديم .

يك فرد مسلمان نبايد فكر خودش را به اين موهومات مشغول بكند پس توكّل به خدا براي چيست ؟ ما هم اسم توكّل و هم اسم توسّل را مي بريم و هم از گربۀ سياه مي ترسيم . انساني كه مي گويد توكّل و توسّل و ولايت ، ديگر به اين موهومات نبايد اعتناء كند .[11]

استاد مطهّري داستاني را از ابو هريره نقل مي كند كه با سوء استفاده از جهل مردم و انتشار سخنان خرافي از زبان پيامبر چگونه از ساده لوحي مردم بهره وري مي كند و در اين مورد مي گويد :

در زماني كه ابو هريره از جانب معاويه ، حاكم مكّه بود ، مردي پياز آورده بود در مكّه بفروشد . كسي نخريد با خـود گفت چه كنم ؟ رفت پيش ابوهره و گفت اي ابوهريره يك ثواب مي تواني بكني ؟ گفت چه ثوابي ؟ گفت من يك آدم مسلمـان هستم به من گفتـه اند كه در مكّه پيـاز پيـدا نمي شود و ناياب است و مردم مكّه هم پياز مي خواهنـد و مـن هر چـه مال التّجاره داشتم همه را پياز خريدم و به مكّه آوردم . هيچكس نمي خرد و از بين مي رود . شما اموال يك مسلماني را از تلف شدن نجات بده . گفت بسيار خوب . روز جمعه كه مي شود ، موقّع نماز جمعه پيازها را در يك جاي معيّني حاضر كن روز جمعه كه مردم همه جمع شدند ، ابوهريره گفت :

اَيُّهَا النّاسُ سَمِعْتُ مِنْ حَبيبي رَسُولِ اللهِ مَنْ اَكَلَ بَصَلَ عَكَّةٍ في مَكَّهٍ وَ جَبَتْ لَهُ الْجَنَّةُُ .

 اي مردم : من از حبيب خودم پيغمبر خدا شنيدم : هر كه پياز مكّه را بخورد ، بهشت بر او واجب مي شود . در ظرف يك ساعت ، مردم تمام پيازها را خريدند و خيلي هم آقاي ابوهريره در وجدانش راضي بود كه من يك مؤمني را نجات دادم .

داستان ديگري در مورد مبارزه پيامبر اكرم ( ص ) عليه خرافه گويي مردم در مورد مرگ اسماعيل پسر رسول الله مي باشد كه استاد مطهّري در اين مورد مي گويد :

ابراهيم پسر هيجده ماهۀ رسول الله كه از ماريۀ قبطیّه شديداً مورد علاقه رسول اكرم بود ، در 18 ماهگي از دنيا رفت . رسول اكرم كه كانون عاطفه بودند ، متأثّر شدند و اشك ريختند ، و فرمودند اي ابراهيم دل مي سوزد و اشك مي ريزد و ما محزونيم بخاطر تو ، ولي هرگز چيزي نمي گوئيم بر خلاف رضاي پروردگار و تمام مسلمين متأثّر بودند ، براي آنكه غباري از حزن بر دل پيغمبر اكرم ( ص ) نشسته است . همان روز تصادفاً خورشيد گرفت . مسلمين همه گفتند گرفتن خورشيد هم آهنگي عالم بالا بوده است با عالم پائين و با رسول الله . خورشيد گرفت براي آنكه فرزند پيغمبر خدا از دنيا رفته است . 

البتّه اين مطلب ، في حد ذاته ، مانعي ندارد بلكه بخاطر پيغمبر اكرم ممكن است دنيا زيرو و رو شود . در بين مردم مدينه شايع شد زن و مرد يك زبان گفتند خورشيد بخاطر حزني كه بر پيغمبر اكرم وارد شده است ، منكسف شد . در نتيجه اين سبب شد كه عقيده و ايمان مردم به پيامبر بيشتر شود ، ولي پيغمبر كه نمي خواستند از نقاط ضعف و جهالت مردم براي هدايت مردم و بنفع اسلام استفاده كنند ، بلكه مي خواستند از نقاط قوّت و علم و معرفت و بيداري مردم استفاده كنند . چون قرآن در ( آيۀ 125 سورۀ نحل ) به ايشان دستور داده است كه : 

اُدْعُ اِلي سَبيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ جادِلْهُمْ بِالَّتي هِيَ اَحْسَنُ . اي پيامبر دعوت كن مردم را به سوي راه پروردگارت به حكمت و موعظه .  

بدين جهت پيامبر ( ص ) در برابر آن احساسات ، سكوت نكردند و نگفتند كه خود مردم اينطور فهميده اند ، پس بنابراين من هم ساكت باشم . هدف را ببينم . وسيله هر چه مي خواهد باشد . منبر رفتند و مردم را آگاه كردند و فرمودند : خورشيد گرفته است ، ولي به خاطر بچّۀ من نبوده است . و با اين عمل اين منطق پست را رد كردند . از سكوت خودشان هم نمي خواهند سوء استفاده كنند ، زيرا اوّلاً اسلام ، احتياجي به چنين چيزهايي ندارد . كساني بايستي از اين گونه مسائل استفاده كنند كه دينشان و مكتبشان ، برهان و منطق و ندارد و آثار حقّانيّت دينشان روشن و نمايان نيست .

و ثانياً همان كساني هم كه از اين مسائل استفاده مي كنند ، در نهايت امر اشتباه مي كنند . زيرا همان مثل معروف است كه همگان را هميشه نمي شود در جهالت نگاه داشت . بعضي از مردم را هميشه مي توان در جهالت داشت . و يا همـۀ مـردم را در يك زمان مي توان در جهالت و بي خبري نگاه داشت . امّا همگان را براي هميشه نمي توان در جهالت نگاه داشت . و ثالثاً خداوند به او اجازه نمي دهد كه چنين كاري را بكند . از حق ، براي حق ، بايستي استفاده كرد . حق را با باطل آميختن ، حق را از بين مي برد . انسان وقتي حق را ضميمۀ باطل كرد ، حق نمي ايستد ، هجرت مي كند و مي رود .

يكي از علمـاي بزرگ يكي از شهرستـانها ، نشسته بودنـد . شخص سيّدي هـم بعضي از روضـه هاي دروغ مي خواند . آن عالم جليل القدر ، كه مجتهد هم بود ، به او فرمودند : اين ها چيست كه مي خواني ؟ ! آن شخص در جواب گفت : شما برويد دنبال فقه و اصولتان ، من خودم اختيار جدّم را دارم . اين گونه عمل و برخورد كردن ، يكي از راه هايي است كه از جنبه هاي مختلف ، ضربه هايي بر دين وارد كرده است .[12]

استاد مطهّري در مورد خوارج كه گروهي قشري مآب و متعبّد مآب با يك سلسله افكار خشك و توضيح ها و تفسيرهاي كج و معوج بودند و قيام حضرت علي ( ع ) در خلافت بيشتر براي مبارزه با اين انحراف بود و بالاخره هم منجر به شهادتش شد ، اين گونه توضيح مي دهد : 

اين مطالب را علی ( ع ) در مواقع مختلف به آن ها فرمود ، آن جمله ای که درد اصلی آنها است همین بود که فرمود : « وَ اَنتُم مَعاشِرُ اَخِفّاءُ الهامِ و سُفَهاءُ الاَحلامِ » شما گروهی هستید سبک مغز و کم خرد و نادان . عیب کار شما هم همین است ، یک روز با شدّت از حکمیّت طرفداری می کنید و یک روز به این شدّت آن را کفر و ارتداد می خوانید .

تاریخ خوارج ، عجیب و عبرت انگیز است ، از این نظر که وقتی عقیدة دینی ، با جهالت و نادانی و تعصّب خشک آمیخته شود چه می کند .

ابن عباس وقتی که به فرمان امیرالمؤمنین ( ع ) مأمور شد برود با آن ها صحبت کند وضعی دید که حیرت کرد . گروهی را می بیند آثار سجده در پیشانی های آنها ، کف دستهاشان مثل زانوی شتر پینه بسته ، پیراهن های مندرس پوشیده و دامنها به کمر زده آماده کار زارند .  

مورّخين نوشته اند اینها مردمی بودند که از گناهانی از قبیل دروغ پرهیز داشته اند ، حتی در حضور جبّارانی مثـل « زیـاد » عقیـده خودشـان را کتمـان نمی کردنـد ، با اهل معصیت مخالف بودند ، بعضی ها قائم اللیل و صائم النّهار بودند . از آن طرف عقایدی قشری و سطحی داشتند . در مورد خلافت معتقد بودند لزومی ندارد یک نفر خلیفه باشد ، قرآن هست مردم به قرآن عمل کنند . ابن ابی الحدید می گوید بعد که دیدند نمی توانند بدون زعیم و رئیس باشند از این عقیده عدول کردندو با عبدالله بن وهب راسبي كه از خودشان بود بيعت كردند ، همانطوری که مقتضای کم عقلی و سبک مغزی است بسیار در عقاید خودشان تنگ نظر بودند ، اکثر خوارج همه فرق مسلمین را کافر می دانستند ، با آنها نماز نمی خواندند ، ذبیحة آنها را نمی خوردند ، به آن ها زن نمی دادند و از آنها زن نمی گرفتند ، عمل را جزء ایمان می شمردند و همین جهت که عمل را جزو ایمان می دانستند آن ها را تنگ نظر کرده بود ، و به همین سبب از هر کس گناه کبیره ای می دیدند می گفتند کافر شد ، می گفتند : جز ما باقی همه کافر و اهل جهنم اند .

خوارج در حقیقت از نطر خودشان قیامشان برای امر به معروف و نهی از منکر بود ، اوّلین اجتماعشان بعد از یأس از هم عقیده کردن علی ( ع ) با خودشان در یکی از خانه های کوفه شده است . در آن خانه یکی ایستاد و این خطابه مهیّج را ایراد کرد :

یعنی سزاوار نیست برای مردمی که به خدای رحمان ایمان دارند و مرجع شان قرآن است ، اینکه دنیا را بر امر به معروف و نهی از منکر و اظهار سخن حقّ مقدم بدارند . هر چند این امور سبب ضعف و ضرر گردد . هر کسی در این دنیا ضعف و ضرری ببیند در قیامت پاداشش رضا و خوشنودی حق است . پس برادران بیایید از این شهر که کانون فساد و ستمگری است بیرون برویم و به دامنه های کوهها یا بعضی از نقاط و شهرهایی که اینطور نیست برویم و با این بدعت های گمراه کننده مبارزه کنیم .

عقیدة خوارج در امر به معروف

این جهت که اعمال بصیرت در امر به معروف و نهی از منکر واجب است مورد اتّفاق جمیع فرق اسلامی است به استثناء خوارج ، خوارج روی همان جمود و خشکی و تعصّب خاصی که داشتند می گفتند امر به معروف و نهی از منکر تعبّد محض است ، شرط احتمال اثر و عدم ترتّب مفسده ندارد ، نباید نشست در اطرافش حسابگری کرد ، تکلیفی است باید چشم بسته انجام داد ، خوارج طبق همین عقیده با علم به اینکه کشته می شوند و خونشان هدر می رود و با علـم به اینکه هیچ اثر مفیدی بر قیامشان مترتّب نیست قیام می کردند ، ترور می کردند ، شکم پاره می کردند ، و لهذا اینها نه فقط در عمل بصیرت نداشتند بلکه منکر بصیرت در عمل در باب امر به معروف و نهی از منکر بودند ، و از این راه مصیبتی بزرگ برای عالم اسلام  به وجود آوردند .

مصائبی که خوارج برای اسلام به وجود آوردند

چه مصیبتی بالاتر و بزرگ تر از قتل علی ابن ابیطالب ، علی مرتضی ( ع ) به دست آنها کشته شد ، عبدالرّحمن بن ملجم خارجی مذهب بود ، همانطوری که خود امیر المؤمنین فرمود هیچگونه کدورت شخصی و نارضایتی بین او و امیر المؤمنین نبود : امیر المؤمنین احسان ها به او کرده بود ، ولی این مرد جاهل بی باک طبق عقیده خارجی خود معتقد شده بود که علی کافر شده و یکی از سه نفری است که موجب فتنه و آشوب میان مسلمین شده ، لهذا در مکّه  با دو نفر دیگر هم عهد شدند که مجموعاً علی و معاویه و عمروعاص را در یک شب بکشند و آن شب را هم شب نوزدهم رمضان یا هفدهم رمضان معیّن کردند ، چرا این شب را معیّن کردند ؟

ابن ابی الحـدید می گوید بیـا و تعجّب کـن از تعصّب در عقیـده که اگر توأم با جهالت شود چه می کند ؟ می گوید اینها این شب را انتخاب کردند چون شب عزیز و مبارکی بود و شب عبادت بود ، خواستند این جنایت را که از نظر آن ها عبادت بود در شب عزیز و مبارکی انجام دهند .

جمله « لَاحُکمَ اِلّا لِلّه » شعار اینها شد ، علی ( ع ) چون می دانست اینها بدبخت و بیچاره اند و فقط به اشتباه افتاده اند ، با آنکه همیشه مزاحمش بودند با آنها سخت گیری نمی کرد ، و حتّی دستور داد بعد از من خوارج را نکشید « لا تَقتلوا الخَوارِجَ بَعدی فَلَیس مَن طَلَبَ الحَقَ فَاَخطَأهُ کَمَن طَلَبَ الباطِل فَاَدرَکَهُ » بعد از من اینها را نکشید اینها با معاویه و اصحابش فرق دارند ، اینها حق و دیانت را می خواستند و جون جاهل و بی تمیز بودند به اشتباه افتادند . اما معاویه و عمروعاص و یارانشان از اول دنبال دنیا طلبی رفتند و به دنیای خود هم رسیدند .[13]

استاد مطهرّی در مورد گروه خوارج و افکار خشک و جاهلانۀ آنان باز هم بدین گونه بیان می دارد :

وای به حال جامعة مسلمین از آن وقت که گروهی خشکه مقدّس یک دندۀ جاهل بی خبر ، پا را به یک کفش کنند و به جان این و آن بیفتند . چه قدرتی می تواند در مقابل این مارهای افسون ناپذیر ایستادگی کند ؟ کدام روح قوی و نیرومند است که در مقابل این قیافه های زهد و تقوا تکان نخورد ؟ کدام دست است که بخواهد برای فرود آوردن شمشیر بر فرق اینها بالا رود و نلرزد ؟

این است که علی می فرماید :

وَ لَم یَکُن  لِیَجتَرِیءَ عَلَیها اَحَدٌ غَیری .

« غیر از من احدی جرأت بر چنین اقدامی نداشت » .

غیر از علی و بصیرت علی و ایمان نافذ علی احدی از مسلمانان معتقد به خدا و رسول و قیامت به خود جرأت نمی داد که بر روی اینها شمشیر بکشد .

این گونه کسان را تنها افراد غیر معتقد به خدا و اسلام جرأت می کنند بکشند ، نه افراد معتقد و مؤمن معمولی .

اینست که علی به عنوان یک افتخار بزرگ برای خود می گوید : این من بودم ، و تنها من بودم که خطر بزرگی که از ناحـیه این خشـکه مقدّسان به اسلام متوجّه می شد درک کردم . پیشـانی های پینه بسته اینها و جامه های زاهد مآبانه شان و زبان های دائم الذّکرشان و حتّی اعتقاد محکم و پا بر جایشان نتوانست مانع بصیرت من گردد . من بودم که فهمیدم اگر اینها پا بگیرند همه را به درد خود مبتلا خواهند کرد و جهان اسلام را به جمود و ظاهر گرایی و تقشّر و تحجُّری خواهند کشانید که کمر اسلام خم شود . مگر نه این است که پیغمبر فرمود دو دسته پشت مرا شکستند : عالم لاابالی ، و جاهل مقدّس مآب .

علي مي خـواهد بگویـد اگـر من با نهضت خارجیگری در دنیای اسلام مبارزه نمی کردم دیگر کسی پیدا نمی شد که جرأت کند این چنین مبارزه کند . غیر از من کسی نبود که ببیند جمعیّتی پیشانیشان از کثرت عبادت پینه بسته ، مردمی مسلکی و دینی امّا در عین حال سدِّ راه اسلام ، مردمی که خودشان خیال می کنند به نفع اسلام کار می کنند امّا در حقیقت دشمن واقعی اسلامند ، و بتواند به جنگ آنها بیاید و خونشان را بریزد . من این کار را کردم .

عمل علی راه خلفا و حکّام بعدی را هموار کرد که با خوارج بجنگند و خونشان را بریزند . سربازان اسلامی نیز بدون چون و چرا پیروی می کردند که علی با آنان جنگیده است ، و در حقیقت سیرة علی راه را برای دیگران نیز باز کرد که بی پروا بتوانند با یک جمعیّت ظاهر الصّلاح مقدّس مآب دین دار ولی احمق پیکار کنند .

خوارج مردمی جاهل و نادان بودند . در اثر جهالت و نادانی حقایق را نمی فهمیدند و بد تفسیر می کردند و این کج فهمی ها کم کم برای آنان به صورت یک مذهب و آیینی درآمد که بزرگ ترین فداکاری ها را در راه تثبیت آن از خویش بروز می دادند . در ابتدا فریضة اسلامی نهی از منکر ، آنان را به صورت حزبی شکل داد که تنها هدفشان احیای یک سنّت اسلامی بود .

خوارج بیشتر عرب بودند و غیر عرب هم کم و بیش در میان آنها بود ، ولی همه آنها اعم از عرب و غیر عرب جاهل مسلک و نا آشنا به فرهنگ اسلامی بودند . همه کسریهای خود را می خواستند با فشار آوردن بر روی رکوع  و سجودهای طولانی جبران کنند . علی ( ع ) روحیّة اینها را همین طور توصیف می کند ، می فرماید :

« مردمـی خشـن ، فاقد اندیشـة عـالی و احساسات لطیف ، مردمی پست ، برده صفت ، اوباش که از هر گوشه ای جمع شده اند و از هر ناحیه ای فراهم آمده اند . اینها کسانی هستند که باید اوّل تعلیمات ببینند . آداب اسلامی به آنها تعلیم داده شود ، در فرهنگ و ثقافت اسلامی خبرویّت پیدا کنند . باید بر اینها قیّم حکومت کند و مچ دستشان گرفته شـود نه اینکه آزاد بگردند و شمشیرها را در دست نگه دارند و راجع به ماهیّت اسلام اظهار نظر کنند . اینها نه از مهاجرینند که از خانه های خود به خاطر اسلام مهاجرت کردند و نه از انصار که مهاجرین را در جوار خود پذیرفتند . » ( نهج البلاغه ، خطبة 236 )

پیدایش طبقة جاهل مسلک مقدّس مآب که خوارج جزیی از آنها بودند برای اسلام گران تمام شد . گذشته از خوارج که با همة عیبها از فضیلت شجاعت و فداکاری بهره مند بودند ، عدّه ای دیگر از این تیپ متنسّک به وجود آمد که این هنر را هم نداشت . اینها اسلام را به سوی رهبانیّت و انزوا کشاندند ، بازار تظاهر و ریا را رایج کردند . اینها چون آن هنر را نداشتند که شمشیر پولادین بر روی صاحبان قدرت بکشند شمشیر زبان را بر روی صاحبان فضیلت کشیدند . بازار تکفیر و تفسیق و نسبت بی دینی به هر صاحب فضیلت را رایج ساختند .

به هرحال یکی از بارزترین ممیّزات خوارج جهالت و نادانیشان بود . از مظاهر جهالتشان ، عدم تفکیک میان ظاهر یعنی خط و جلد قرآن و معنی قرآن بود . لذا فریب نیرنگ سادة معاویه و عمروعاص را خوردند .

در این مردم جهالت و عبادت توأم بود . علی می خواست با جهالت آنها بجنگد ، امّا چگونه ممکن بود جنبة زهد و تقوا و عبادت و اینها را از جنبة جهالتشان تفکیک کرد ، بلکه عبادتشان عین جهالت بود . عبادت توأم با جهالت از نظر علی که اسلام شناس درجه اوّل است ارزشی نداشت . لهذا آنها را کوبید و وجهه زهد و تقوا و عبادتشان نتوانست سپری در مقابل علی قرار گیرد :

خطر جهـالت اینگـونه افـراد و جمعیّت هـا بیشتر از این ناحیـه است کـه ابزار و آلت دست زیرک ها قرار می گیرند و سدّ راه مصالح عالیّة اسلامی واقع می شوند . همیشه منافقان بیدین ، مقدّسان احمق را علیه مصالح اسلامی برمی انگیزند . اینها شمشیری می گردند در دست آنها و تیری در کمان آنها .

چقدر عالی و لطیف ، علی ( ع ) این وضع اینها را بیان می کند . می فرماید :

ُثمَّ اَنتُم شِرارُ الناسِ وَ مَن رَمی بِهِ الشَّیطانُ مَرامِیَهُ وَ ضَرَبَ بِهِ تیهَهُ ( نهج البلاغه ، خطبة 125 )

« همانا بدترین مردم هستید . شما تیرهایی هستید در دست شیطان که از وجود پلید شما برای زدن نشانة خود استفاده می کند و به وسیلة شما مردم را در حیرت و تردید و گمراهی می افکند . »

گفتیم : در ابتدا حزب خوارج برای احیاء یک سنّت اسلامی به وجود آمد امّا عدم بصیرت و نادانی ، آنها را بدینجا کشانید که آیات قرآن را غلط تفسیر کنند و از آنجا ریشة مذهبی پیدا کردند و به عنوان یک مذهب و یک طریقه موادی را ترسیم نمودند .

مردمی تنگ نظر و کوته دید بودند . در افقی بسیار پست فکر می کردند . اسلام و مسلمانی را در چهار دیواری اندیشـه های محـدود خـود محصـور کرده بودنـد . ماننـد همه کوته نظران دیگر مدّعی بودند که همه بد می فهمند و یا اصلاً نمی فهمند و همگان راه خطا می روند و همه جهنمی هستند . اینگونه کوته نظران اول کاری کـه می کننـد این اسـت که تنگ نظری خود را به صورت یک عقیدة دینی در می آورند ، رحمت خدا را محدود می کنند ، خداوند را همواره بر کرسی غضب می نشانند و منتظر این که از بنده اش لغزشی پیدا شود و به عذاب ابد کشیده شود . یکی از اصول عقاید خوارج این بود که مرتکب گناه کبیره مثلاً دروغ یا غیبت یا شرب خمر ، کافر است و از اسلام بیرون است و مستحق خلود در آتش است . علیهذا جز عدّة بسیار معدودی از بشر همه مخلّد در آتش جهنمند . تنگ نظری مذهبی از خصیصه های خوارج است امّا امروز آن را باز در جامعة اسلامی می بینیم . این همان است که گفتیم خوارج شعارشان از بین رفته و مرده است امّا روح مذهبشان کم و بیش در میان بعضی افراد و طبقات همچنان زنده و باقی است .

بعضی از خشک مغزان را می بینم که جز خود وعدّه ای بسیار معدود مانند خود ، همه مردم جهان را با دید کفر و الحاد می نگرد و دایرۀ اسلام و مسلمانی را بسیار محدود خیال می کنند .

خوارج با روح فرهنگ اسلامی آشنا نبودندولی شجاع بودند . چون جاهل بودند تنگ نظر بودند و چون تنگ نظر بودند زود تکفیر و تفسیق می کردند تا آنجا که اسلام و مسلمانی را منحصر به خود می دانستند و سایر مسلمانان را که اصـول عقائد آنها را نپذیرفتند کافر می خواندند و چون شجاع بودند غالباً به سراغ صاحبان قدرت می رفتند و به خیـال خـود آنهـا را امر به معروف و نهی از منکر می کردند و خود کشته می شدند و گفتیم در دوره های بعد جمود و جهالت و تَنَسُک و مقدّس مآبی و تنگ نظری آنها برای دیگران باقی ماند اما شجاعت و شهامت و فداکاری از میان رفت .

خوارج بی شهامت ، یعنی مقدّس مآبان ترسو ، شمشیر پولادین را به کناری گذاشتند و از امر به معروف و نهی از منکر صاحبان قدرت که برایشان خطر ایجاد می کرد صرف نظر کردند و با شمشیر زبان به جان صاحبان فضیلت افتادند . هر صاحب فضیلتی را به نوعی متّهم کردند به طوری که در تاریخ اسلام کمتر صاحب فضیلتی را می توان یافت که هدف تیر تهمت این طبقه واقع نشده باشد . یکی را گفتند منکر خدا ، دیگری را گفتند منکر معاد ، سومی را گفتند منکر معراج جسمانی و چهارمی را گفتند صوفی ، پنجمی را چیز دیگری و همینطور ، به طوری که اگر نظر این احمقان را ملاک قرار دهیم هیچوقت هیچ دانشمند واقعی مسلمان نبوده است . وقتی که علی تکفیر بشود تکلیف دیگـران روشن است . بوعلی سینا ، خواجه نصیر الدّین طوسی ، صدر المتألهین شیرازی ، فیض کاشانی ، سیّد جمال الدّین اسد آبادی ، و اخیراً محمّد اقبال پاکستانی از کسانی هستند که از این جام جرعه ای به کامشان ریخته شده است .

بوعلی در همین معنی می گوید :

کفـر چو منـی گزاف و آسـان نبود                            محکم تر از ایمـان من ایمـان نبـود

در دهر یکی چو من و آن هم کافر                             پس در همه دهر یک مسلمان نبود

خواجه نصیرالدّین طوسی که از طرف شخصی مسمّی به « نظام العلماء » مورد تکفیر واقع شد ، می گوید :

         نـظام بـی نظـام ار کافـرم خـواند                                چــراغ کــذب را نبــود فـروغــی

         مسلمـان خوانمش زیـرا که نبـود                                دروغـــی را جوابــی جز دروغــی

به هر حـال ، یکی از مشخّصات و ممیّزات خوارج تنگ نظری و کوته بینی آن ها بود که همه را بی دین و لامذهب می خواندند . علی ( ع ) ، علیه این کوته نظری آنان استدلال کرد که این چه فکر غلطی است که دنبال می کنید ؟

علی ( ع ) در اینجا تنگ نظری و کوته بینی را محکوم کرده و در حقیقت پیکار علی با خوارج ، پیکار با این طرز اندیشـه و فکر اسـت نه پیکار با افـراد ، زیرا اگر افراد این چنین نمی کردند علی نیز این چنین با آنها رفتار نمی کرد . خونشان را ریخت تا با مرگشان آن اندیشه ها نیز بمیرد .

در اثر کوته بینی و کج فهمی بود که از سیاست قرآن به نیزه کردن گول خوردند و بزرگ ترین خطرات را برای اسلام به وجود آوردند و علی را که می رفت تا ریشة نفاق ها را برکند و معاویه و افکار او را برای همیشه نابود سازد ، از جنگ باز داشتند و به دنبال آن ، چه حوادث شومی که به جامعة اسلامی رو آورد ؟[14]

استاد مطهّری در مورد حادثه تاریخی عاشورا و تحریفاتی که در بارة این حادثة مهم صورت گرفته است مطالب فراوانی بیان می دارد . استاد از این ملایان و واعظانی که بر سر منبر می روند و برای آن که به روضة خود آب و تاب بیشتری دهند و مردم را بگریانند بسیاری از افسانه ها و داستا های مجعول و من در آوردی را به سخنان خود می افزایند و با جهل و نادانی خود حقایق را با خرافات می آمیزند و تحریف می کنند به شدّت انتقاد می کند . استاد با کمال تأسّف از مسخ قضایا و یا تحریفاتی سخن می راند که کوچک ترین هماهنگی با اصل خود ندارند و به صورت ضد واقعیّت در آمده و قضایا را به کلّی واژگون می کند . این تحریفات به قدری فراوان است که اگر بخواهیم روضه های دروغی را جمع آوری کنیم به قول استاد چندین جلد کتاب پانصد صفحه ای می شود . استاد مطهّری در تعریف و تمجید از کتابی به نام « لؤ لؤ و مرجان » که نویسندة آن مرحوم حاج میرزا حسین نوری است در موضوع منبر نوشته شده است ، نام می برد و از خلوص نیّت نویسندة این کتاب یاد می کند که با دقّت فراوان به بیـان واقعیّت ها پرداختـه و نمونه هایی از دروغ هایی را که به حادثة تاریخی کربلا نسبت می دهند ، ذکر نموده است . حاجی نوری می گوید : امروز باید عزای آن دروغ هایی را گرفت که در مورد حادثة کربلا گفته شده . نویسندة کتاب « لؤ لؤ و مرجان » در مقدّمۀ کتاب نوشته است که فلان عالم بزرگ از علمای هندوستان نامه ای به من نوشتـه و از روضـه های دروغی که در هندوستان خوانده می شود ، شکایت کرده و از من خواهش کرده است که کاری بکنم و کتابی بنویسم که جلوی روضه های دروغ در آنجا گرفته شود . این عالم هندی خیال کرده که روضه خوانها وقتی به هندوستان می روند دروغ می گویند ، نمی داند که آب از سرچشمه گل آلود است و مرکز روضه های دروغ ، کربلا و نجف و ایران یعنی همین تشیّع است . استاد مطهّری در کتاب حماسه حسینی از کتابهای نام می برد که در آنها اکاذیب و مطالب تحریف شدۀ فراوان وجود دارد . از جمله کتاب « روضة الشّهداء » ملاّ حسین کاشفی و کتاب مُحرِق القلوب آخوند ملاّ مهدی نراقی و کتابی به نام « اسرار الشَّهاده » از ملاّ آقای دربندی .

استـاد مطهّری افسـانه ها و مطالب تحریف شـده را بدین گونه در سـه جلد کتـاب حمـاسة حسینی بیان می دارد :

داستانی است که بد نیست آن را بگویم . یک نفر از علماء نقل می کرد که در ایّام جوانیش مدّاحی از تهران به مشهد آمده بود که روزها در مسجد گوهرشاد یا در صحن می ایستاد و شعر می خواند ، مدیحه می خواند . از جمله غزل معروف منسوب به حافظ را می خواند :

ای دل غلام شاه جهان باش و شاه باش                        پیـوسته در حمـایت لطف اِلـه باش                                          

قبـر امـام هشتـم سـلطان دین رضــا                          از جان ببوس و بر در آن بارگاه باش                                                               

این آقا برای اینکه او را دست بیندازند ، رفته بود و به او گفته بود آقا چرا این شعر را غلط می خوانی ؟ باید این طور بخوانی :

قبــر امـام هشتم سلطان دین رضــا                          از جان ببوس و بر درِ آن ، بارِ کاه باش                                                                

یعنی وقتی به در حرم رسیدی همان طور که یک بارِکاه را از روی الاغ به زمین می اندازند ، تو هم فوراً خودت را به زمین بینداز . از آن پس هر وقت مدّاح بیچاره این شعر را می خواند ، به جای بارگاه می گفت بارِ کاه و خود را هم به زمین می انداخت . این را می گویند تحریف .

نقل می کنند که یکی از علمای بزرگ در یکی از شهرستان ها تا اندازه ای درد دین داشت و همیشه به این دروغ هایی که روی منبر گفته می شد اعتراض می کرد و تعبیرش هم این بود که این زهرماریها چیست که بالای منبرها می گویید . یک وقت یک واعظی به او گفت اگر اینها را نگوییم اصلاً باید درِ دکّان را تخته کنیم ! این آقا جواب داد اینها دروغ است و نباید گفته شود . از قضا چندی بعد خود این آقا بانی شد و مجلسی در مسجد خودش تشکیل داد و همان واعظ را دعوت کرد ، ولی قبل از شروع منبر به واعظ گفت من می خواهم به عنوان نمونه مجلسی ترتیب بدهم که جز روضة راست در آن خوانده نشود و تو هم باید مقیّد باشی که جز از کتاب های معتبر هیچ روضه ای نخوانی ، و با تعبیر خودش گفت از آن زهرماری ها نباید چیزی بگویی . واعظ هم گفت چون مجلس مال شماست اطاعت می شود . شب اوّل خود آقا در محراب رو به قبله نشسته بود ، منبر هم کنار محراب بود . آقای واعظ صحبت هایش را کرد و موقع خواندن روضه شد ، شروع کرد به خواندن روضه و خود را مقیّد کرده بود که جز روضة راست چیزی نگوید ، امّا هر چه گفت مجلس تکان نخورد و همین طور یخ کرده بود . آقا دید عجب ، این مجلس مال خـودش هم هست بعـد مـردم چه می گویند ، زنها می گویند لابد آقا نیّتش پاک نیست که مجلسش نمی گیرد ، اگر آقا خودش نیّتش درست بود ، اخلاص نیّت داشت ، حالا کربلا شده بود . دید که آبرویش می رود چه بکند ؟ یواشکی و زیر چشمی به واعظ گفت یک کمی از آن زهر ماری ها قاطی کن .

این انتظاری که مردم برای کربلا شدن دارند ، خود دروغ ساز است و لهذا غالب جعلیّاتی که شده بود مقدّمة گریز زدن بوده است . یعنی برای اینکه بشود گریزی زد و اشک مردم را جاری کرد یک جعل صورت گرفته و غیر از این چیزی نبوده است . این قضیّه را من مکرّر شنیده ام و لابد شما هم شنیده اید ، و حاجی نوری در مقدّمات قضایا آن را نقل کرده است که می گویند روزی امیر المؤمنین علی ( ع ) بالای منبر بود و خطبه می خواند . امام حسین ( ع ) فرمود من تشنه ام آب می خواهم ، حضرت فرمود کسی برای فرزندم آب بیاورد ، اول کسی که از جای بلند شد ، کودکی بود که همان ابوالفضل العبّاس ( ع ) بود ، ایشان رفتند و از مادرشان یک کاسۀ آب گرفتند و آمدند وقتی وارد شدند بودند که آب را روی سرشان گرفته بودند و قسمتی از آن هم می ریخت که با یک طول و تفصیلی قضیّه نقل می شود . بعد امیر المؤمنین علی ( ع ) چشمشان که به این منظره افتاد اشکشان جاری شد . به آقا عرض کردند چرا گریه می کنید ؟ فرمـود قضـایای اینهـا یادم افتـاد که دیگر معلوم است گریز به کجا منتهی می شود . حـاجـی نوری در اینجا یک بحث عالی دارد ، می گویـد شمـا که می گویید علی در بالای منبر خطبه می خواند ، باید بدانید که علی فقط در زمان خلافتش منبر می رفت و خطبه می خواند . پس در کوفه بوده است و در آن وقت امام حسین مردی بوده که تقریباً سی و سه سال داشته است . بعد می گوید اصلاً آیا این حرف معقول است که یک مرد سی وسه ساله در حالی که پدرش دارد مردم را موعظه می کند و خطابه می خواند ناگهان وسط خطابه بگوید آقا من تشنه ام آب می خـواهم ؟ اگر یک آدم معمولی این کار را بکند می گویند چه آدم بی ادب و بی تربیتی است ، و از طرفی حضرت ابوالفضل هم در آن وقت کودک نبوده ، یک جوان اقلاً پانزده ساله بوده است . می بینید که چگونه قضیّه ای را جعل کردند . آیا این قضیّه در شأن امام حسین است ؟! و غیر از دروغ بودنش ، اصلاً چه ارزشی دارد ؟ آیا این شأن امام حسین را بالا می برد یا پایین می آورد ؟ مسلّم است که پایین می آورد ، چـون یک دروغ به امـام نسبت داده ایم و آبـروی امـام را برده ایم ، طـوری حـرف زده ایم کـه امـام را در سطح بی ادب ترین افراد مردم پایین آورده ایم . در حالی که پدری مثل علی مشغول حرف زدن است ، تشنه می شود ، طاقت نمی آورد که جلسه تمام شود و بعـد آب بخورد ، همانا حرف آقا را می بُرد و می گوید من تشنه ام ، برای من آب بیاورید !

نمونة دیگری که تحریف و جعل کردند این است که قاصدی برای ابا عبدالله ( ع ) نامه ای آورده بود و جواب می خواست ، آقا فرمود که سه روز دیگر بیا و از من جواب بگیر . سه روز دیگر که سراغ گرفت ، گفتند : آقا حرکت کردند و امروز عازم رفتن هستند . او هم گفت پس حالا که آقا می روند ، بروم ببینم جلال و کوکبة پادشاه حجاز چگونه است . رفت و دید آقا خودش روی یک کرسی نشسته و بنی هاشم روی کرسی های چنین و چنان . بعد محمل هایی آوردند ، چه حریرها ، چه دیباها ، چه چیزها در آن جا بود . بعد مخدّرات را آوردند و با چه احترامی سوار این محمل ها کردند . این ها را می گویند و می گویند تا ناگهان به روز یازدهم گریز می زنند و می گویند اینها که در آن روز چنین محترم آمدند روز یازدهم چه حالی داشتند . حاجی نوری می گوید : این حرف ها یعنی چه ؟ این تاریخ است که می گوید : امام حسین در حالی که بیرون می آمد این آیه را می خواند : فَخَرَجَ مِنها خَائِفاً یَتَرَفَّبُ یعنی در این بیرون آمدن خودش را به موسی بن عمران که از فرعون فرار می کرد تشبیه کرده است : قَالَ عَسی رَبّی اَن یَهدیَنی سَواءَ السَّبیلِ یک قافلة بسیار بسیار ساده ای حرکت کرده بود . مگر عظمت ابا عبدالله به این است که یک کرسی مثلاً زرّین برایش گذاشته باشند ؟! یا عظمت خاندان او به این است که سوار محمل هایی از دیباج و حریر شده باشند ؟! اسب ها و شترهایشان چطور باشد ، نوکرهایشان چطور باشد ؟!

نمونة دیگر از تحریف در وقایع عاشورا که یکی از معروف ترین قضایا شده است و حتّی یک تاریخ هم به آن گواهی نمی دهد قصّة لیلا مادر حضرت علی اکبر است . البتّه ایشان مادری به نام لیلا داشته اند ، ولی حتّی یک مورّخ نگفته که لیلا در کربلا بوده است . امّا ببینید که چقدر ما روضة لیلا و علی اکبر داریم ، روضة آمدن لیلا به بالین علی اکبر ، حتّی من در قم ، در مجلسی که به نام آیت الله بروجردی تشکیل شده بود که البتّه خود ایشان در مجلس نبودند ، همین روضه را شنیدم که علی اکبر به میدان رفت ، حضرت به لیلا فرمود که از جدّم شنیدم که دعای مادر در حقّ فرزند مستجاب است ، برو در فلان خیمة خلوت موهایت را پریشان کن ، در حقّ فرزندت دعا کن شاید خداوند این فرزند را سالم به ما برگرداند ! اوّلاً لیلائی در کربلا نبوده که چنین کند . ثانیاً این منطق ، منطق حسین نیـست منـطق حسین در روز عاشورا ، منطق جانبازی است . مورّخین نوشته اند که هر کس اجازه می خواست ، حضرت به هر نحوی که می شد عذری برایش ذکر می کرد ، بجز برای علی اکبر « فَاستَأذَنَ فِی القِتالِ اَباهُ فَأذِنَ لَهُ . » یعنی تا اجـازه می خـواست ، گفت بـرو . حـال کـه چـه شعر ها سروده نشد ! از جمله این شعر که می گوید :

خیز ای بابا از این صحرا رویم                                             نک به سوی خیمۀ لیلا رویم

نمونۀ دیگری در همین مورد را که خیلی عجیب است من در همین تهران ، در منزل یکی از علمای بزرگ این شهر ؛ در چند سال پیش ، از یکی از اهل منبر که روزۀ لیلا را می خواند شنیدم و من در آنجا چیزی شنیدم که به عمرم نشنیده بودم . گفت بعد از اینکه حضرت لیلا رفت در آن خیمه و موهایش را پریشان کرد نذر کرد که اگر خدا علی اکبر را سالم به او برگرداند و در کربلا کشته نشود از کربلا تا مدینه را ریحان بکارد . یعنی نذر کرد که سیصد فرسخ راه را ریحان بکارد !! این را گفت و یک مرتبه زد زیر آواز : من نذر کردم که اگر اینها برگردند راه تفت را ریحان بکارم .این شعر عربی بیشتر برای من اسباب تعجّب شد که این شعر از کجا پیدا شده ؟ بعد به دنبال آن رفتم و گشتم ، دیدم این تفتی که در این شعر آمده کربلا نیست ، بلکه این تفت سرزمین مربوط به داستان لیلی و مجنون معروف است که لیلی در آن سرزمین سکونت می کرده و این شعر مال مجنون عامری است برای لیلی ، و این آدم این شعر را برای لیلا مادر علی اکبر و کربلا می خوانده . تصوّر کنید اگر یک مسیحی یا یک یهودی یا یک آدم لامذهب آنجـا باشـد و این قضـایا را بشنـود ، آیا نخـواهد گفت که تاریخ اینها چه مزخرفاتی دارد ؟ آنها که نمی فهمند که این داستان را این شخص از خودش جعل کرده است ، بلکه می گویند العیاذ بالله زنهای اینها چقدر بی شعور بوده اندکه نذر می کردند از کربلا تا مدینه را ریحان بکارند . این حرف ها یعنی چه ؟!

از این بالاتر ، ( حاجی نوری ) می گوید در همان گرما گرم روز عاشورا که می دانید مجال نماز خواندن هم نبود ، امام نماز خوف خواند و با عجله هم خواند . حتّی دو نفر از اصحاب هم آمدند و خودشان را سپر قرار دادند که امام بتواند این دو رکعت نماز خوف را بخواند ، و تا امام این دو رکعت نماز را خواندند ، این دو نفر در اثر تیر های پیاپی که می آمد از پا در آمدند .

مجالی برای نماز خواندن به اینها نمی دادند ، ولی گفته اند در همان وقت امام فرمود حجلۀ عروسی را بیندازید ، من می خواهم عروسی قاسم با یکی از دخترهایم را در اینجا ، لااقل شبیه آن هم که شده ببینم ، من آرزو دارم ، آرزو را که نمی شود به گور برد !

شما را به خدا ببینید حرف هایی را که گاهی وقت ها از یک افراد در سطح خیلی پایین می شنویم که مثلاً می گویند من آرزو دارم عروسی پسرم را ببینم ، آرزو دارم عروسی دخترم  را ببینم ، به فردی چون حسین بن علی نسبت می دهند ، آن ها هم در گرما گرم زد و خورد که مجال نماز خواندن نیست !! و می گویند حضرت فرمود من در همین جا می خواهم دخترم را برای پسر برادرم عقد بکنم و یک شکل از عروسی هم که شده است در اینجا راه بیندازم . یکی از چیز های که از تعزیه خوانیهای قدیم ماهر گز جدا نمی شد عروسی قاسم نو کدخدا ، یعنی نو داماد بود ، در صورتی که این در هیچ کتابی از کتاب های تاریخی معتبر وجود ندارد . حاجی نوری می گوید ملّا حسین کاشفی اوَّلین کسی است که این مطلب را در کتابی بنام روضة الشّهداء نوشته است و اصل قضیّه صد در صد دروغ است . به قول آن شاعر که گفت :

بس که بستند بر او برگ و ساز                                                  گر تو ببینی نشناسیش باز

اگر سیّد الشُّهداء ( ع ) بيايد و اينها را مشاهده كند ( البتّه او در عالم معنا که می بیند ، اگر در عالم ظاهر هم بیاید ) ، می بیند ما برای او اصحاب و یارانی ذکر کرده ایم که اصلاً چنین اصحاب و یارانی نداشته است . مثلاً در کتاب محرق القلوب که اتفاقاً نویسنده اش هم یک عالم و فقیه بزرگی است ، ولی از این موضوعات اطّلاع نداشته ، نوشته شده است که یکی از اصحابی که در روز عاشورا از زیر زمین جوشید ، هاشم مرقال بود ، در حالی که یک نیزۀ هجده ذرعی هم دستش بود . آخر یک کسی هم گفته بود سنان بن انس که بنا به قول بعضی سر امام حسین را برید ، نیزه ای داشت که شصت ذرع بود . گفتند نیزۀ شصت ذرعی که نمی شود ! گفت خدا برایش از بهشت فرستاده بود . در کتاب محرق القلوب نوشته که هاشم بن عتبۀ مرقال با نیزۀ هجده ذرعی پیدا شد در حالی که این هاشم بن عتبه از اصحاب حضرت امیر بوده و در بیست سال پیش کشته شده بود . ما برای امام حسین یارانی ذکر می کنیم که چنین یارانی نداشته است . و یا زعفر جنّی جزو یاران امام حسین است . امّا دشمنانی ذکر می کنند که نبوده است . در کتاب اسرار الشّهاده نوشته شده که لشکر عمر سعد در کربلا یک میلیون و ششصد هزار نفر بود . باید سؤال کرد اینها از کجا پیدا شدند ؟ اينها همه در کوفه بودند ، مگر چنین چیزی می شود ؟! و نیز در آن کتاب نوشته که امام حسین در روز عاشورا سیصد هزار نفر را با دست خودش کشت ! با بمبی که در هیروشیما انداختند تازه شصت هزار نفر کشته شدند ، و من حساب کردم که اگر فرض کنیم که شمشیر مرتّب بیاید و در هر ثانیه یک فرد کشته شود ، کشتن سیصد هزار نفر ، هشتاد و سه ساعت و بیست دقیقه وقت می خواهد . بعد که دیدند این تعدادکشته با طول روز جور در نمی آید ، گفتند روز عاشورا هم هفتاد ساعت بوده است !

همین طور درباره حضرت ابوالفضل گفته اند که بیست و پنج هزار نفر را کشت که حساب کردم اگر در هر ثانیه یک نفر کشته شود ، شش ساعت و پنجاه و چند دقیقه و چند ثانیه وقت می خواهد . پس حرف این مرد بزرگ ، حاجی نوری را باور کنیم که می گوید اگر کسی بخواهد امروز بگرید ، اگر کسی بخواهد امروز ذکر مصیبت کند ، باید بر مصائب جدیدۀ ابا عبدالله بگرید ، بر این دروغ هایی که به ابا عبدالله ( ع ) نسبت داده می شود ، گریه کند .

نمونۀ دیگر ، اربعین است . اربعین که می رسد ، همه ، این روضه را می خوانند و مردم هم خیال می کنند این طور است که اسراء از شام به کربلا آمدند و در آنجا با جابر ملاقات کردند و امام زین العابدین هم با جابر ملاقات کرد . در صورتی که بجز در کتاب لهوف که آن هم نویسنده اش یعنی سیّد بن طاووس در کتاب های دیگرش آن را تکذیب کرده و لااقل تأیید نکرده است ؛ در هیچ کتاب دیگری چنین چیزی نیست و هیچ دلیل عقلی هم این را تأیید نمی کند . ولی مگر می شود این قضایائی را که هر سال گفته می شود از مردم گرفت ؟! جابر اوّلین زائر امام حسین ( ع ) بوده است و اربعین هم جز موضوع زیارت قبر امام حسین ( ع ) هیچ چیز دیگری ندارد . موضوع ، تجدید عزای اهل بیت نیست ، موضوع آمدن اهل بیت به کربلا نیست ، اصلاً راه شام از کربلا نیست ، راه شام به مدینه ، از همان شام جدا می شود .

آن چیزی که بیشتر دل انسان را به درد می آورد این است که اتّفاقاً در میان وقایق تاریخی کمتر واقعه ای است که از نظر نقل های معتبر به اندازۀ حادثۀ کربلا غنی باشد . من در سابق خیال می کردم که اساساً علّت این که این همه دروغ در این مورد پیدا شده ، این است که وقایع راستین را کسی نمی داند که چه بوده است ، بعد که مطالعه کردم دیدم اتّفاقاً هیچ حادثه ای در تاریخ های دور دست مثل سیزده ، چهارده قرن پیش به اندازۀ حادثۀ کربلا تاریخ معتبر ندارد . مورّخین معتبر اسلامی از همان قرون اوّل و دوّم قضایا را با سندهای معتبر نقل کردند و این نقل ها با یکدیگر انطباق دارد و به یکدیگر نزدیک هستند ، و یک قضایایی در کار بوده است که سبب شده جزئیات این تاریخ بماند . 

یکی از عواملی که باعث خرافات و یا تحریف حقایق می گردد ، تمایل بشر به اسطوره سازی و افسانه سازی است . در بشر یک حسّ قهرمان پرستی هست که در اثر آن در بارة قهرمان های ملّی و قهرمان های دینی افسانه می سازد . بهترین دلیلش این است که مردم برای نوابغی مثل بوعلی سینا و شیخ بهایی چقدر افسانه جعل کردند ! بوعلی سینا بدون شک نابغه بوده و قوای جسمی و روحی او یک جنبة فوق العادگی داشته است و لی همین ها سبب شـده مردم برای او افسانه ها بسازند . مثلاً می گویند بوعلی سینا مردی را از یک فرسنگی دید و گفت این مـرد ، نان روغنـی ، نانی که چـرب است می خورد . گفتند از کجا فهمیدی که نان می خورد و نان او هم چرب است ؟! گفت برای اینکه من پشه هایی را می بینم که دور نان او می گردند ، فهمیدم نانش چرب است که پشه دور آن پرواز می کند ! معلوم است که این افسانه است ، آدمی که پشه را از یک فرسنگی ببیند ، چربی نان را از خود پشه ها زودتر می بیند .

یا می گویند بوعلی سینا در مدّتی که در اصفهان تدریس می کرد ، گفت من نیمه های شب که برای مطالعه برمی خیزم ، صدای چکش مسگران کاشان نمی گذارد مطالعه کنم . رفتند تجربه کردند ، یک شب دستور دادند مسگرهای کاشان چکش نزنند ، آن شب را بوعلی گفت آرام خوابیدم و یا مطالعه کردم . معلوم است که این افسانه است .

برای شیخ بهایی چقدر افسانه ساختند . این جور چیزها اختصاص به حادثة عاشورا ندارد . مردم در بارة بوعلی هر چه می گویند ، بگویند ، به کجا ضرر می زند ؟ به هیچ جا . امّا افرادی که شخصیّت آن ها ، شخصیّت پیشوایی است ، قول آن ها ، عمل آن ها ، قیام آن ها ، نهضت آن ها سند و حجّت است ، نباید در سخنانشان ، در شخصیّتشان ، در تاریخچه شان تحریفی واقع شود . در بارة امیر المؤمنین ( ع ) ما شیعیان چقدر افسانه گفته ایم ! در این که علی ( ع ) مرد خارق العادّه ای بوده هیچ بحثی نیست . در شجاعت علی ( ع ) کسی شک ندارد . دوست و دشمن اعتـراف کردند که شجاعت علی ( ع ) شجاعت فوق افراد عادّی بوده است . علی ( ع ) در هیچ میدان جنگی ، با هیچ پهلوانی نبرد نکرد مگر اینکه آن پهلوان را کوبید و بر زمین زد . امّا مگر افسانه سازها و اسطوره سازها به همین مقدار قناعت کردند ؟ ! ابداً . مثلاً چنین گفته اند علی ( ع ) در جنگ خیبر با مَرحَب خیبری روبرو شد ، مَرحَب چقدر فوق العادّگی داشت . مورّخین هم نوشته اند که علی در آن جا ضربتش را که فرود آورد این مرد را دو نیم کرد ( نمی دانم که این دو نیم کامل بوده یا نه ) ولی در اینجا یک حرف ها ، و یک افسانه هایی درست کردند که دین را خراب می کند . می گویند به جبرییل وحی شد فوراً به زمین برو که اگر شمشیر علی فرود بیاید ، زمین را دو نیم می کند ، به گاو و ماهی خواهد رسید ، بال خود را زیر شمشیر علی بگیر . رفت گرفت ، علی هم شمشیرش را آن چنان فرود آورد که مَرحَب دو نیم شد و اگر آن دو نیم را در ترازو می گذاشتند با هم برابر بودند ! بال جبرییل از شمشیر علی آسیب دید و مجروح شد ، تا چهل شبانه روز نتوانست به آسمان برود . وقتی که به آسمان رفت خدا از او سؤال کرد این چهل روز کجا بودی ؟ خدایا در زمین بودم ، تو به من مأموریّت داده بودی . چرا زود برنگشتی ؟ خدایا شمشیر علی که فرود آمد بالم را مجروح کرد ، این چهل روز مشغول پانسمان بال خودم بود ! دیگری می گوید شمشیر علی آنچنان سریع و نرم آمد که از فرق مَرحَب گذشت تا به نمد زین اسب رسید . علی که شمشیرش را بیرون کشید ، خود مَرحَب هم نفهمید ! گفت علی همة زور تو همین بود ؟! ( خیال کرد ضربت کاری نشده است ! ) همة پهلوانی تو همین بود ؟! علی گفت خودت را حرکت بده ، مرحب خودش را حرکت داد ، نصف بدنش از یک طرف افتاد و نصف دیگر از طرف دیگر !!!

حاجی نوری ، این مرد بزرگ در کتاب لؤلؤ و مرجان ، ضمن انتقاد از جعل این گونه افسانه می گوید برای شجاعت حضرت ابوالفضل نوشته اند که او در جنگ صفّین ( که اصلاً شرکت حضرت هم معلوم نیست ، اگر شرکت هم کرده یک بچّه پانزده ساله بوده ) مردی را به هوا انداخت ، دیگری را انداخت ، نفر بعدی را ، تا هشتاد نفر ، نفر هشتادم را که انداخت هنوز نفر اوّل به زمین نیامده بود ! بعد اوّلی که آمد دو نیمش کرد ، دوّمی نیز همچنین تا نفر آخر !!!

قسمتی از تحریفاتی که در حادثة کربلا صورت گرفته معلول حسّ اسطوره سازی است . اروپایی ها می گویند در تاریخ مشرق زمین مبالغه ها ، اغراق ها زیاد است و راست هم می گویند ملّا آقای دربندی در اسرار الشّهاده نوشته است : سواره نظام لشکریان عمر سعد ششصد هزار نفر و پیاده نظامشان دو کرور بود و در مجموع یک میلیون و ششصد هزار نفر و همه اهل کوفه بودند ! مگر کوفه چقدر بزرگ بود ؟ کوفه یک شهر تازه ساز بود که هنوز سی و پنج سال بیشتر از عمر آن نگذشته بود ، چون کوفه را در زمان عمربن خطّاب ساختند . این شهر را عمر دستور داد بسازند برای اینکه لشکریان اسلام در نزدیکی ایران مرکزی داشته باشند . در آن وقت معلوم نیست همة جمعیّت کوفه آیا به صد هزار نفر هم می رسیده یا نه ؟ اینکه یک میلیون و ششصد هزار نفر سپاهی در آن روز جمع بشود و حسین بن علی هم سیصد هزار نفر آن ها را بکشد ، با عقل جور در نمی آید . این ، قضیّه را به کلّی از ارزش می اندازد .

گویند کسی در مورد هرات اغراق و مبالغه می کرد و می گفت : هرات یک زمانی خیلی بزرگ بود . گفتند : چقدر بزرگ بود ؟ گفت : در یک زمان واحد در هرات بیست و یک هزار احمد یک چشم کلّه پز وجود داشت . چقدر ما باید آدم داشته باشیم و چقدر باید احمد داشته باشیم و چقدر احمد یک چشم داشته باشیم و چقدر احمد یک چشم کلّه پز داشته باشیم که بیست و یک هزار احمد یک چشم کلّه پز وجود داشته باشد !

نگذارید حادثة عاشورا فراموش شود . حیات شما ، زندگی و انسانیّت و شرف شما به این حادثه بستگی دارد . به این وسیله می توانید اسلام را زنده نگه دارید . پس ترغیب کردند که مجلس عزای حسینی را زنده نگه دارید و درست است . عزاداری حسین بن علی واقعاً فلسفة صحیحی دارد ، فلسفة بسیار بسیار عالی هم دارد . هر چه ما در این راه کوشش کنیم ، به شرط این که هدف این کار را تشخیص دهیم ، بجاست . امّا متأسّفانه عدّه ای این را نشناختند ، خیال کردند بدون این که مردم را به مکتب حسین آشنا کنند ، به فلسفة قیام حسینی آشنا کنند ، مردم را عارف به مقامات حسینی کنند ، همین قدرکه آمدند و نشستند نفهمیده و ندانسته گریه ای کردند ، کفّارة گناهان است .

مرحوم حاجی نوری نکته ای را در کتاب « لؤلؤ و مرجان » ذکر کرده است و آن این که عدّه ای گفتند موضوع امام حسین و گریة بر او ، ثوابش آنقدر زیاد است که از هر وسیله ای برای این کار می شود استفاده کرد . یک حرفی امروزی ها در مکتب « ماکیاول » در آورده اند که می گویند هدف وسیله را مباح می کند . هدف خوب باشد ، وسیله هر چه شد ، شد ! اینها هم گفتند ما یک هدف مقدّس و منزّه داریم و آن گریستن بر امام حسین است که کار بسیـار خوبی است و باید گریست . به چه وسیله بگریانیم ؟ به هر وسیله که شد ! هدف که مقدّس است ، وسیله هر چه شد ، شد . اگر تعزیه درآوریم ، یک تعزیه های اهانت آور ، درست است یا نه ؟ گفتند اشک جاری می شود یا نه ؟ همین قدر که اشک جاری شود ، اشکال ندارد ! شیپور بزنیم ، طبل بزنیم ، معصیت کاری بکنیم ، به بدن مرد لباس زن بپوشانیم ، عروسی قاسم درست کنیم ، جعل کنیم ، تحریف کنیم ، در دستگاه امام حسین این حرف ها مانعی ندارد . دستگاه امام حسین از دستگاه دیگران جدا است . در اینجا دروغ گفتن بخشیده است ، جعل کردن ، تحریف کردن ، شبیه سازی ، به تن مرد لباس زن پوشاندن ، بخشیده است . هر گناهی که اینجا بکنید ، بخشیده است ، هدف خیلی مقدّس است ! در نتیجه افرادی دست به جعل و تحریف این قضیّه زدند که انسان تعجّب می کند !

در ده ، پانزده سال پیش که به اصفهان رفته بودم ، در آن جا مرد بزرگی بود ، مرحوم حاج شیخ محمّد حسن نجف آبادی اعلی الله مقامه ، خدمت ایشان رفتم و روضه ای را که تازه در جایی شنیده بودم و تا آن وقت نشنیده بودم ، برای ایشان نقل کردم . کسی که این روضه را می خواند اتّفاقاً تریاکی هم بود . این روضه را خواند و بقدری مردم را گریاند که حدّ نداشت . داستان پیرزنی را نقل می کرد که در زمان متوکّل می خواست به زیارت امام حسین برود و آن وقت جلوگیری می کردند و دست ها را می بریدند تا اینکه قضیّه را به آنجا رساند که این زن را بردند و به دریا انداختند .در همان حال این زن فریاد کرد یا اباالفضل العبّاس ! وقتی داشت غرق می شد سواری آمد و گفت رکاب اسب مرا بگیر . رکابش را گرفت ، گفت چرا دستت را دراز نمی کنی ؟ گفت من دست در بدن ندارم ، که مردم خیلی گریه کردند .

امام حسین ( ع ) کشته شد که سنن  اسلامی ، مقرّرات اسلامی ، قوانین اسلامی زنده شود ، نه اینکه بهانه ای شود که پا روی سنن اسلامی بگذارند . امام حسین را ما به صورت العیاذ بالله اسلام خرابکن در آورده ایم . امام حسینی که ما در خیال خودمان درست کرده ایم اسلام خرابکن است .

حاجی نوری در کتابش نوشته ای است یکی از طلّاب نجف که اهل یزد بود ، برایم نقل کرد که در جوانی سفری پیاده از راه کویر به خراسان می رفتم . در یکی از دهات نیشابور مسجدی بود و من چون جایی را نداشتم ، به مسجد رفتم . پیش نماز مسجد آمد و نماز خواند و بعد منبر رفت . در این بین با کمال تعجّب دیدم فرّاش مسجد مقداری سنگ آورد و تحویل پیش نماز داد . وقتی روضه را شروع کرد ، دستور داد چراغ ها را خاموش کردند . چراغ ها که خاموش شد ، سنگ ها را به طرف مستمعین پرتاب کرد که صدای فریاد مردم بلند شد . چراغ ها که روشن شد دیدم سرهای مردم مجروح شده است و در حالی که اشکشان می ریخت از مسجد بیرون رفتند . رفتم نزد پیش نماز و به او گفتم این چه کاری بود که کردی ؟! گفت من امتحان کرده ام که این مردم با هیچ روضه ای گریه نمی کنند . چـون گریه کردن بر امـام حسین اجر و ثواب زیادی دارد و من دیدم که راه گریاندن اینها منحصر است به اینکه سنگ به کلّه شـان بزنـم از این راه اینها را می گریانم !!! به قول او هدف وسیله را مباح می کند . هدف ، گریۀ بر امام حسین است و لو اینکه یک دامن سنگ به کلّه مردم بزند . پس این یک عامل خصوصی در این قضیّه بوده که در جعلها و تحریف ها دخالت داشته است .

انسان وقتی که در تاریخ سیر می کند ، می بیند بر سر این حادثه چه آورده اند ! به خدا قسم حرف حاجی نوری حرف راستی است . می گوید امروز اگر کسی بخواهد بر امام حسین بگرید ، بر این تحریف ها و مسخ ها باید بگرید ، بر این دروغ ها باید بگرید .

آن دانایانی که حقایقی را که ما گفته ایم ، می دانند ولی کتمان می کنند ، می پوشانند ، اظهار نمی کنند ، لعنت خدا و لعنت هر لعنت کننده ای بر آنها باد . وظیفۀ علما ، در دورۀ ختم نبوّت مبارزۀ با تحریف است . خوشبختانه ابزار این کار در دست است و در میان علما بوده و هستند افرادی که با این نقاط ضعف مبارزه کرده و می کنند .

وظیفۀ علماست که در این موارد حقایق را بدون پرده به مردم بگویند ولو مردم خوششان نیاید . وظیفۀ علماست که با اکاذیب مبارزه کنند ، وظیفۀ علماست که مشت دروغ گویان را باز کنند . فقها در باب غیبت مطلبی دارند می گویند غیبت مواردی دارد که استثناء شده است . یکی از موارد استثنای غیبت که همۀ علمای بزرگ مرتکب این غیبت شده اند و آن را لازم و بلکه احیاناً واجب می دانند ، جُرح راوی است . یعنی چه ؟ یعنی : شخصی حدیث روایت می کنـد ، از پیغمبـر حـدیث روایت می کنـد ، از امـام حدیث روایت می کند ، آیا شما فوراً قبول می کنید ؟ نه ، باید تحقیق کنید که او چه آدمی است ، آیا راستگو است یا دروغگو ؟ اگر در زندگی این آدم نقطۀ ضعفی را کشف کردید ، اگر عیبی ، نقصی ، دروغی و فسقی را کشف کردید ، اینجا بر شما نه تنها جایز است ، بلکه لازم است که در متن کتاب ها ، این آدم را رسوا کنید . این اسمش جرح است . با اینکه غیبت است ، با اینکه بد گویی است ، و غیبت و بد گویی نه از مرده جائز است و نه از زنده ، ولی در اینجا که تحریف حقایق است ، قلب حقایق است باید او را رسوا کنید . درغگو را باید رسوا کرد .

یک عالم ممکن است در یک زمینه ، بزرگ هم باشد ، مانند ملّاحسین کاشفی مرد ملّایی بوده است ! اما روضة الشّهدایش پر از دروغ است به همه دروغ بسته حتّی به ابن زیاد و عمر سعد هم دروغ بسته است ! نوشته است ابن زیاد پنجاه خروار زرسرخ به عمر سعد داد که آمد کربلا و دست به این کار زد ! هر کس بشنود می گوید پس عمر سعد خیلی هم تقصیر نداشته است ؛ پنجاه خروار طلا به هـر کس بدهنـد دست به این کار می زند . در مورد ملّا آقای در بنـدی اتّفـاق نظر است که آدم خوبی بوده است . حتّی مرحوم حاجی نوری که از کتابش انتقاد می کند و به حقّ هم انتقاد می کند ، می گوید مرد خوبی بوده است . واقعاً نسبت به امام حسین ( ع ) مرد مخلصی بوده است و نوشتـه اند هر وقت نـام امـام حسین را می شنید اشکش جاری می شد، فقه و اصول را هم به خوبی می دانسته است . خودش خیال می کرد که از فقهای درجۀ اوّل است ولی نه ، از فقهای درجۀ دوم و سوم لااقل بشمار می رود . کتابی نوشته به نام خزائن که یک دوره فقه است و چاپ هم شده . معاصر با صاحب جواهر است . به صاحب جواهر گفت اسم کتاب شما چیست ؟ گفت جواهر . اسم کتاب خودش خزائن بود . گفت از این جواهر شما در خزائن ما بسیار است . امّا کتاب جواهر تا به حال ده بار چاپ شده است و هیچ فقیهی نیست که از این کتاب استفاده نکند ، هیچ فقیهی نیست که خودش را نیازمند به این کتاب نبیند . ولی کتاب خزائن که یک دوره چاپ شد ، بعد از آن احدی به سراغ آن نرفت ! قیمت آن با اینکه هزار صفحه است ، همان قیمت کاغذش بیشتر نیست . این مرد با اینکه مرد عالمی است ولی اسرار الشّهاده را نوشته که به کلّی حادثۀ کربلا را تحریف کرده است ، قلب کرده است ، زیر و رو کرده است ، بی خاصیّت و بی اثر کرده است ، کتابش مملو از دروغ است ! حال به خاطر اینکه او عالم بوده ، با تقوا بوده ، مخلص امام حسین بوده است ، ما باید درباره اش سکوت کنیم ؟ حاجی نوری نباید دربارۀ اسرار الشّهادة او اظهار نظر کند ؟ باید جرح بشود واین وظیفۀ عالم است .[15]

اگر صفحه نورانی تاریخ حسینی را ما خواندیم ، آن وقت از جنبة رثاییش می توانیم استفاده بکنیم وگرنه بیهوده است . خیال می کنیم حسین بن علی در آن منتظر است که مردم برایش دلسوزی کنند یا العیاذ بالله حضرت زهرا ( س ) بعد از هزار و سیصد سال ، آن هم در جوار رحمت الهی ، منتظر است که چهار تا آدم فکسنی برای او گریه بکنند تا تسلّی خاطر پیدا کند !

چند سال پیش در کتابی دیدم که نویسنده مقایسه ای میان حسین بن علی و عیسی مسیح کرده بود ، نوشته بود که عمل مسیحی ها بر عمل مسلمین ( شیعیان ) ترجیح دارد ، زیرا آن ها روز شهادت عیسی مسیح را جشن می گیرند و شادمانی می کنند ، ولی اینها در روز شهادت حسین بن علی مرثیه خوانی و گریه می کنند . عمل آن ها بر عمل این ها ترجیح دارد ، زیرا آن ها شهادت را برای عیسی مسیح موفّقیّت می دانند نه شکست ، و چون موفّقیّت می دانند شادمانی می کنند . امّا مسلمین شهادت را شکست می دانند و چون شکست می دانند گریه می کنند . خوشا به حال ملّتی که شهادت را موفّقیّت بشمارد و جشن بگیرد و بدا به حال ملّتی که شهادت را شکست بداند و به خاطر آن مرثیه خوانی بکند .

جواب این است که اوّلاً دنیای مسیحی که این شهادت را جشن می گیرد ، روی همان اعتقاد خرافی است که می گوید عیسی کشته شد تا بار گناه ما بریزد ، و چون به خیال خودش سبکبال شده استخوانش سبک شده آن را جشن می گیـرد ، در حقیقت او جشن سبکی استخوان خودش را به خیال خودش می گیرد ، و این یک خرافه است . ثانیاً این همان فرق اسلام و مسیحیّت تحریف شده است که اسلام یک دین اجتماعی و مسیحیّت ، دینی است که همة آن چیزی که دارد اندرز اخلاقی است . ازطرف دیگر گاه به یک حادثه از نظر فردی نگاه می کنیم و گاه از نظر اجتماعی . از نظر اسلام شهادت حسین بن علی از دیدگاه فردی یک نگاه موفّق بود . برای شخص حسین بن علی این شهادت بود یا موفّقیّت ؟ هر مسلمانی می گوید موفّقیّت بود .

پیغمبر اسلام به مردم عرب چه داد ؟ و اساساً یک آدم فقیر و یتیم و کسی که تمام قوم و قبیله اش با او دشمن هستند چه داشت که به آن ها بدهد و چطور شد که آن ها را از آن حضیض پستی به اوج عزّت رساند ؟ ایمانی به آن ها داد که آن ایمان به آن ها شخصیّت داد . یک مرتبه آن عرب سوسمار خور ، شیر شتر خور ، عرب غارتگری که دخترش را زنده زنده به خاک می کرد ، این احساس در او پیدا شد که من باید دنیا را از اسارت و از پرستش و اطاعت غیر خدا نجات بدهم ، و هیچ اهمیّت نمی داد که اعتراف بکند که در گذشته چگونه بوده است ، و حتّی افتخار می کرد که بگوید من در گذشته پست بودم ، آن طور فکر می کردم ، هیچ سابقه درخشان ملّی ندارم ، ولی امروز این طور فکر می کنم ، از شما عالی تر فکر می کنم . این را می گویند شخصیّت . آیا کلمه ای هست که ازکلمة لا اله الا الله بیشتر به روح انسان حماسه و شخصیّت بخشد ؟ معبودی ، مطاعی ، قابل پرستشی غیر ازخدا نیست . یک جرم فلکی ، یک حیوان ، یک سنگ ، یک درخت کجا و سر تعظیم فرود آوردن یک بشر کجا ! من در مقابل غیر خدا هر چه هست ، سر تعظیم فرود نمی آورم . من طرفدار عدالتم ، طرفدار حقّ و احسانم ، طرفدار فضیلتم . به این می گویند شخصیّت .

در سالهایی که در قم بودیم یادم هست که در آنجا هم یک نمایش ها و شبیه های خیلی مزخرفی در میان مردم بود . سالهای اوّل مرجعیّت مرحوم آیت الله بروجردی رضوان الله علیه بود که قدرت فوق العادّه داشتند . قبل از محرّم بود به ایشان گفتند که وضع شبیه خوانی ما این جور است . دعوت کردند ، تمام رؤسای هیأت ها به منزل ایشان آمدند ، از آنها پرسیدند شما مقلّد کی هستید ؟ همه گفتند ما مقلّد شما هستیم ، فرمودند اگر مقلّد من هستید ، فتوای من این است که این شبیه هایی که شما به این شکل در می آورید حرام است . با کمال صراحت به آقا عرض کردند که آقا ما در تمام سال مقلّد شما هستیم ، الا این سه چهار روز که ابداً از شما تقلید نمی کنیم !! گفتند و رفتند و به حرف مرجع تقلیدشان اعتنا نکردند . خوب این نشان می دهد که هدف امام حسین نیست ، هـدف ، اسلام نیست ، نمـایشی است که از آن استفاده های دیگری و لااقل لذتی می برند . این ، شکل قدیمیش بود .

شکل مدرنش را ما امروز در نمایش هایی که برای عرفا و فلاسفه ، هر چند وقت یک بار در خارج و داخل به عنوان کنگره ای بزرگ به نام فلان عارف بزرگ مثلاً مولوی تشکیل می دهند ، می بینم . یک چیزی هم می گویند که عرفا مجلس سماع دارند که در خود مجلس سماع هزار حرف است . حالا گیرم آن مرد عارف مجلس سماعی هم داشته است ، آن مجلس سماع مشروع یا نامشروع بوده من کار ندارم ، ولی آن مجلس سماع قدر مسلّم این طور نبوده که چهار تا رقّاص و مطربی که آنچه که سرشان نمی شود معانی عرفانی است ، در آن شرکت می کرده اند . بعد ما می بینیم وقتی که جشن هفتصدمین سال مولوی را می گیرند ، ( اشاره به کنگره ای است که بوسیله رژیم منحوس گذشته برگزار شد ) رقّاص آورده اند و به اصطلاح مجلس سماع درست کرده اند ، یک مجلس شهوترانی . این هم شأن مولوی !

هدف اگر مشروع باشد باید از وسایل مشروع استفاده کرد . ازطرف دیگر باز عدّه ای هستند که اینها را ، حتّی به استفاده از وسایل مشروع هم با هزار زحمت می شود راضی کرد که آقا دیگر استفاده نکردن ازاین وسایل چرا ؟ همین بلند گو اوّلین باری که پیدا شد ، شما ببینید چقدر با آن مخالفت شد ! خوب ، بلندگو برای صدا مثل عینک است برای چشم انسان و مثل سمعک است برای گوش انسان . حالا اگر انسان گوشش سنگین است ، یک سمعک می گذارد و معنـایش این است که قبلاً نمی شنید و حالا می شنود ، قرآن را قبلاً نمی شنید ، حالا قرآن را بهتر می شنود ، فحش را هم قبلاً نمی شنید حالا فحش را هم بهتر می شنود ، این که به سمعک مربوط نیست . میکروفون هم همین طور است . میکروفون که ابزار مخصوص فعل حرام نیست . استفاده از آن ابزاری حرام است که از آن ، جز فعل حرام کار دیگری ساخته نباشد ؛ مثل صلیب که جز اینکه سمبل یک شرک است چیز دیگری نیست و مثل بُت . ولی بهره گیزی از ابزاری که هم در کار حرام مصرف می شود و هم در کار حلال ، چرا حرام باشد .

یکی از آقایان وعّاظ خیلی معروف می گفت ، سال های اوّلی بود که بلندگو پیدا شده بود ، ما هم تازه پشت بلندگو صحبت مـی کردیم و به قول او تازه داشتیم راحت می نشستیم . ( این بلندگو ، به جان وعّاظ خیلی حق دارد . شما تا سی سال پیش اگر نگاه بکنید ، واعظی که به سنّ هفتاد سالگی می رسید خیلی کم بود . اغلب وعّاظ در سنین چهل پنجاه سالگی به یک شکلی می مردند ، و این ، یکی به خاطر نبودن بلندگو بود که اینها می بایست فریاد بکشند . اتومبیل هم نبود تا بعد سوار اتومبیل گرم بشوند ، سوار قاطر یا الاغ می شدند و این در زمستان برای آن ها خیلی بد بود . اغلب آن ها در سنّ جوانی از بین می رفتند . بلندگو به فریاد اینها رسید ) ولی هنوز بلندگو شایع نشده بود . قرار بود من در یک مجلس معظّم صحبت بکنم ، بلندگو هم گذاشته بودند . قبل از من آقایی رفت منبر ، همین که رفت منبر گفت این گور شیطان را ( در کتاب اسلام و مقتضیات زمان استاد مطهّری ، جلد اوّل ، انتشارات صدرا ، چـاپ سوم ، دی ماه 1366 ، ص 197 بجای گور شیطان ، بوق شیطان آمده است . ) از اینجا ببرید . گور شیطان را برداشتند بردند . ما دیدیم اگر بخواهیم تحمّل بکنیم و حرف نزنیم ، این گور شیطان را بردند و بعد از این هم نمی شود از آن استفاده کرد . گفت تا رفتم و نشستم روی منبر گفتم آن زین شیطان را بیاور .

غرض این است که این چنین جمود فکری ها و خشک مغزی ها بی مورد است ، بلندگو تقصیری ندارد . رادیو و تلویزیون و فیلم فی حَدِّ ذاتهِ تقصیری ندارند . محتوی چه باشد ؟ آنکه گفته می شود در رادیو چه باشد ؟ آنچه که گفته و نشان داده می شود در تلویزیون چه باشد ؟ آنچه که ارائه می شود در فیلم چه باشد ؟ اینجا آدم نباید خشکی به خرج بدهد و چیزی را که فی حَدِّ ذاتهِ حرام نیست و مشروع است ، به صورت یک چیز نامشروع جلوه بدهد .[16]

استاد مطهّری در مقایسه ای که بین حضرت عیسی ( ع ) در امّت مسیح و حضرت امام حسین ( ع ) در امّت اسلام انجام می دهد بیان می دارد که مسیحیان روز ولادت حضرت مسیح و روزی را که به عقیدة خودشان مسیح در آن روز بعد از کشته شدن عروج کرده هر دو را جشن می گیرند . جشن آن ها به شکل جشن های ملّی و قومی است یعنی خالی از روحانیّت است و دست افشانی و فسق و فجور است . عقاید خرافی آنان در شب کریسمس به نحو بارزی مشهود است . امّا جشن ولادت حسینی مقرون به شکوه معنوی و تشکیل مجالس وعظ و خطابه و اشک شوق ریختن و کسب تقرّب به خداوند و تعلیم و تربیت است . در این مورد استاد مطهّری می گوید :

روز ولادت عیسی علیه السّلام به عقیدة مسیحیان 25 دسامبر یعنی شش روز مانده به آخر سال مسیحی است . اوّلِ سال آن ها اوّل ژانویه است . عید ولادت را عید کریسمس می گویند . در این روز پاپ طبق معمول پیامی به مردم جهان مبنی بر دعوت به صلح و محبّت می فرستد و در خاتمه دعایی می کند . گاهی می نویسند پاپ ازروی تخت طلا مردم را دعوت کرد به رسیدگی حال فقرا !!! در جشن کریسمس دو چیز نمودار است : یکی درخت کاج که مظهر و سمبل این جشن است و در خانة هر مسیحی و در هر یک از مجامع مسیحیان درختی یا لااقل شاخه ای از کاج به چشم می خورد و این روزها درخت کاج بازاری دارد و درخت کاج ها است که از ریشه کنده می شود و بعضی سال ها شهرداری در صدد مبارزه برمی آید ولی فایده ندارد . این درخت ها را با چراغ های الوان و کاغذها و نوارهای رنگارنگ می آرایند . یکی دیگر بابانوئل است زیرا طبق یک سنّت قدیمی در این شب بابانوئل ، پیرمردی که موی سر و ریش سفید انبوهی دارد ، برای بچّه ها از آسمان هدیه و اسباب بازی می آورد و هنگامی که کودکان در خواب هستند توی کفش یا در جیب لباسشان می گذارند . کودکان در این جشن سهم بزرگی دارند . در « اطّلاعات » 3 دی ماه 42 صفحـۀ 13 مـی نویسد : « بسیاری از مراکز عمومی و باشگاه ها و هتل ها هم امشب به مناسبت کریسمس برنامه های فوق العادّه دارند . »

بنابراین شب کریسمس مجموعه ای است از عقاید خرافی و اعمال فسق و فجور . در میان ما نه اینگونه عقاید خرافی وجود دارد و نه به این مناسبت فسق و فجوری می شود .

در کیهان 4 دی ماه 42 ( روز کریسمس ) می نویسد : « ازیکی دو هفته قبل درخت های کاج فراوانی که در اطـراف دیوارهای سـفارت شـوروی ، سفارت انگلیـس و سایر خیابان های شمـالـی شهـر چیده شده بود خبر از فـرا رسیدن جشن بزرگ مسیحیان در تهران می داد . مسیحیان با آرایش درخت کاج و شب زنده داری پای این درخت ، میلاد پیغمبر خود را جشن می گیرند . دیشب قبل از اینکه ساعت تولّد که به عقیدۀ مسیحیان نیمه شب است فرا رسد ، به کلیسا رفتند و به دعا و عبادت پرداختند و سپس در خانۀ خود به صرف شام مخصوص شب کریسمس که در بسیاری از خانه ها خوراک بوقلمون بود مشغول شدند . مسیحیان کاتولیک که معتقدند حضرت عیسی در پای درخت کاج به دنیا آمده است ( ولی قرآن کریم صریحاً می فرماید که در پای نخله به دنیا آمده است ) این درخت را مقدّس می دانند و بخصوص در شب کریسمس آن را به بهترین وجهی می آرایند و این درخت تا پایان جشن ژانویه که نه روز بعد آغاز می شود همچنان زینت بخش خانۀ کاتولیک ها است . بابانوئل بنا به قصّه های کودکانه نیمه شب سوار بر کالسکه زرّین ، از سرزمین های پر برف می آید تا برای کودکان هدیه آورد . دیشب کودکان مسیحی جوراب های خود را در زیر سربخاریها یا نقاط دیگر نهادند تا بابانوئل هدایای خود را در جوراب آنان بگذارد و صبح امروز با خرسنـدی فراوان این هدایا را که عمومـاً پدران و مادران مسیحی برای کودکان خود تهیّه می کنند دریافت داشتند ( ظاهراً ساختن این جریان از ریشۀ اعتقاد به الوهیّت مسیح آب می خورد و برای این بوده که در کودکان اعتقاد به الوهیّت مسیح را تلقین کنند . ) دیشب کافه ها و کاباره های تهران نیز مملو بود از کسانی که شب کریسمس خود را در اینگونه اماکن می گذرانند . عدّۀ زیادی از تهرانی های غیر مسیحی نیز به دعوت دوستان مسیحی خود و یا بدون دعوت در این مراسم شرکت کردند . »[17]

استاد مطهّری تحریفات حادثۀ کربلا را به دو بخش ، تحریفات لفظی و تحریفات معنوی تقسیم می کند و بدین گونه در مورد هر یک از این تحریفات شرح می دهد :

تحریفات لفظی :

الف ـ داستان شیر و فضّه در منتخب طریحی و اسرار الشّهاده در بندی از یک مرد اسدی نیز نقل شده که شـب ها شیـری می آمد و عاقبـت معـلوم شـد که آن شیر ، علی بن ابـی طالب است . العیاذبالله که متـأسّفانه در « کافی » نیز آمده است .

ب ـ داستان عروسی قاسم که ظاهراً خیلی مستحدث است و از زمان قاجاریّه تجاوز نمی کند . ( از زمان ملّاحسین کاشفی است . )

ج ـ داستان فاطمۀ صغری در مدینه و خبر بردن مرغ به او .

د ـ داستان دختر یهودی که افلیج بود و قطره ای از خون اباعبدالله به وسیلۀ یک مرغ به بدنش چکید و بهبود یافت .

5 ـ  حضور لیلا در کربلا و امر حضرت به او که برو در یک خیمۀ جداگانه موی خود را پریشان کن .

و ـ داستان طفلی از ابی عبدالله که در شام از دنیا رفت و بهانۀ پدر می گرفت و سر پدر را آوردند و همانجا وفات کرد . ( رجوع شود به « نفس المهوم » )

ز ـ آمدن اسرا به کربلا در اربعــین و اینکـه به دوراهی عـراق و مدینـه رسیدند ، از  « نعمان بن بشیر » خواستند که آنها را به کربلا ببرد ؛ و اینکه آنچه در اربعین حقیقت دارد زیارت جابر است و عطیّۀ عوفی . امّا عبور شهدا از کربلا و ملاقات امام سجّاد با جابر افسانه است .

ح ـ هشتصد هزار نفر بودن لشکر عمر سعد بلکه یک میلیون و ششصد هزار نفر ، هفتاد و دو ساعت بودن روز عاشورا ، به یک حمله ده هزار نفر را کشتن ، تا برسد به اینکه نیزة هاشم مِرقال هجده گز و نیزة سنان شصت گز بود .

ط ـ روضه هایی که در آن ها اظهار تذلّل پیش دشمن است ، از قبیل التماس کردن برای آب .

ی ـ داستان طفلی که در حین اسارت گردنش را بسته بودند و سوار می کشید تا طفل خفه شود .

امّا تحریفات معنوی :

الف ـ اوّلین تحریف این بود که این حادثه را یک حادثة استثنایی و ناشی از یک دستور محرمانه و خصوصی دانستند . امام حسین فدای گناهان امّت شد ! او کشته شد تا گناهان امّت بخشیده شود ! بدون شک این یک فکر مسیحی است که در میان ما نیز رایج شده است . این فکر است که امام حسین را به کلّی مسخ می کند و او را به صورت سنگر گنهکاران درمی آورد ، قیام او را کفّارة عمل بد دیگران قرار می دهد : امام حسین کشته شد که گنهکاران از عذاب الهی بیمـه شـوند ! جوابگـوی معصیت معصیت کاران باشـد . ( به شخصی گفتنـد تو چرا نماز نمی خـوانی ، روزه نمی گیری ، مشروب می خـوری ؟ گفت من ؟! شب جمعه در هیئت ، سینة سه ضربة مرا ندیدی ؟ آقـای بروجـردی هر چه خواستند سردستـه های قمی را از بعضی کارها منع کنند قبول نکردند ، گفتند ما همة سـال جز یک روز مقلّـد شما هستیم . ) چیزی که هست فرق ما با مسیحیان اینست که می گوییم یک بهانه ای لازم است ، به قدر بال مگسی اشک بریزد و همان کافی است که جواب دروغ گویی ها ، خیانت ها ، شراب خواری ها ، ظلم ها و آدم کشی ها بشود ![18]

استاد مطهّری اخبار واهیة مجعولة بی شماری نقل می کند و در این مورد از کتاب اسرار الشّهاده این گونه بیان می دارد :

در صفحة 168 می گوید : مرحوم دربندی مشافهةً نقل کرد که من در ایّام سابقه شنیدم که فلان عالم گفت یا روایتی نقل کرد که روز عاشورا هفتاد ساعت بود و من در آن وقت غریب شمردم و متعجّب شدم از نقل آن و لکن حال که تأمّل در وقایع روز عاشورا کردم خاطر جمع یا یقین کردم که آن نقل ، راست ، و آن همه وقایع نشود مگر در آن مقدار از زمان .

ظاهراً از آن جمله است اینکه حضرت زینب هنگام وداع ، برادر را ایست داد و فرمود : وصیّتی از مادرم به یادم افتاد . مادرم به من گفته در همچو وقتی حسینم را بگیر و از طرف من زیر گلویش را ببوس . از آن جمله است اینکه حضرت دید اسب حرکت نمی کند ، هرچه نهیب می زند اسب نمی رود ، یک مرتبه می بیند طفلی خودش را روی سم اسب انداخته است . ( اشعار معروف صفی علی شاه در بیان دو جاذبۀ عشق و عقل مربوط به جریان حضرت زینب در همین وقت است ) . باید متوجّه بود که حضرت زینب حین وفات حضرت زهرا تقریباً پنج ساله بوده است .

صفحه 179 : افسانۀ منسوب به « ابوحمزۀ ثمالی » که در خانۀ امام سجّاد را کوبید ، کنیزکی آمد ، چون فهمید ابوحمزه است خدای را حمد کرد که او را رساند که حضرت را تسلّی دهد چون امروز دو مرتبه حضرت بیهوش شدند . پس ابوحـمزه داخل شد و تسلّی داد به اینکه شهـادت در این خانـواده موروثی است ؛ جد ، پدر ، عم ، . . . امام فرمود : بلی ، ولی اسارت در این خانواده موروثی نبود . آنگاه شمّه ای از حالت اسیری عمّه ها و خواهران بیان کردند .

یا ـ از « هِشام بن الحکم » [ مطلبی ] نقل کرده اند که خلاصه اش اینست : « در ایّامی که امام صادق (ع) در بغداد بودند ، هر روز می بایست در محضر امام باشم . روزی یکی از شیعیان ، هشام را به یک مجلس عزا دعوت می کند و او معتذر می شود که باید در حضور امام باشم . او می گوید : از امام اجازه بگیر ، و هشام می گوید : اسم این مطلب را پیش امام نمی شود برد که منقلب می شود . او گفت : بی اجازه بیا . هشام گفت : این هم ممکن نیست زیرا امام از من خواهد پرسید . آخر کار هر طور بود هشام را برد . روز بعد امام جويا شد وبعد از تكرار فاش كرد . امام فرمود : گمان مي كني من در آنجا نبودم يا در چنين مجالسي حاضر نمي شوم ؟ ! عرض كرد : شما را در آنجا نديدم . فرمود : وقتي كه از حجره بيرون آمدي ، در محلّ كفشها چيزي نديدي ؟ عرض كرد : جامه اي در آنجا افتاده بود . فرمود : من بودم كه عبا بر سر كشيدم و روي زمين افتادم ! ( نظير اين افسانه است افسانه اي دربارۀ امام سجّاد ( ع ) كه در يك مجلس عزاداري شركت كرده بود و چراغها را خاموش كردند و بعد كه مجلس ختم شد و چراغها روشن شد ، ديدند امام كفشهاي عزاداران را جفت كرده است . )

در صفحـۀ 193 ـ مي گـويد : « قصـۀ زَعْفـَر جنّـي و عروسـي قاسـم در « روضـۀ » كاشفـي ، و دوّمـي در « منتخب » شيخ طريحي هم هست . منتخب طريحي مشتمل بر موهونهايي از قبيل زنده دفن كردن حضرت عبدالعظيم در ري است . »

صفحۀ 194 ـ « قصّۀ عروسي ، قبل از « روضۀ » كاشفي در هيچ كتابي ديده نشده است . امّا قصّۀ زبيده و شهربانو و قاسم ثاني در خاك ري و اطراف آن كه درالسنۀ عوام دائر شده، پس آن خيالات واهيه است ... تمام علماي انساب متّفقند كه قاسم بن الحسن عقب ندارد ( بلكه صغير بوده ) .

صفحۀ 195 ـ مي گويد : « مسعودي كه شيعه است و معاصر كليني است ، در « اثبات الوصيّه » عدد كشتگان امام را به 1800 تن رسانده است آنهم به عبارتِ : وَرُوِيَ اَنَّهُ قَتَلَ بِيَدِهِ ذلِكَ الْيوْمَ اَلْفاً وَ ثَمانَمِائَةٍ . و محمّدبن ابي طالب به هزار و نهصد و پنجاه نفر رسانده است . امّا در كتابي كه هزار سال بعد نوشته شده ( اسرار الشّهاده در بندي ) عدد مقتولين امام را به سيصد هزار و عدد مقتولين حضرت ابوالفضل را به بيست و پنج هزار و از سايرين نيز به بيست و پنج هزار نفر رسانده است » .

( اگر فرض كنيم امام در هر ثانيه يك نفر را كشته باشد ، سيصد هزار نفر مقدار هشتاد و سه ساعت و بيست دقيقه وقت مي خواهد كه با روز هفتاد و دو ساعت نيز قابل اصلاح نيست ؛ و بيست و پنج هزار نفر اگر هر نفر در يك ثانيه كشته شود ، شش ساعت و پنجاه و شش دقيقه و چهل ثانيه وقت مي خواهد . به علاوه جمعيّت يك ميليون و ششصد هزار نفر در صحراي كربلا جا نمي گيرد . وسائل و اسبابش از كجا فراهم مي شود ؟ آنهم همه از مردم كوفه بودند ، از حجاز و شام كسي نبود . خداوند عقلي بدهد . )

صفحۀ 202 ـ اشاره مي كند به اينكه حضرت ابوالفضل در صفّين هشتاد نفر را يكي پس از ديگري به هوا انداخت كه هنوز اوّلي برنگشته بود و هر كدام بر مي گشت ، با شمشير دو حصّه مي نمود . . . . [19]

استاد مطهّري در مورد حضرت زين العابدين ( ع ) و سخنان باطل و بيهوده كه در بارۀ اين شخصيّت بزرگ گفته شده ، چنين مي گويد :

زين العابدين بيمار آدم پاكي بود ولي كاربرد نداشت ، عرضه و لياقتي نداشت حضرت عبّاس خوب بود كه هم پاك بود هم كاربرد ، خوب آدمي كه از امام خودش ، از همان آدم بپرسي آقا امام هايت را بيا بشمار مي گويد امام چهـارم ما امام زين العابدين بيمار ، يك آدمي كه تو اعتقادات العياذ بالله دربارۀ او اين است كه او يك آدم پاكي بود ، كاربرد نداشت و حضرت عباس آدم پاكي بود و كار برد هم داشت ، حضرت ابوالفضل كه مأمور بود امام نبود از امام بالاتر است پس چه امامي ، چه پيشوايي ! ؟

ببينيد شما همين يك جريان كوچك چقدر انحراف به وجود مي آورد ، باور كنيد شما كه امروز همين جور كه ميان ما ايرانيها هست چون در غير ايراني شايد چنين نيست كه ما يك مردم ضعيف پسندي هستيم ، آه و ناله كردن در ميـان ما سـر قفلي دارد هـر كـه مي خـواهـد بگويـد من آدم خوبي هستم خودش را شل مي كند آه مي كشد ، گريه مي كند ، اين معلوم است همين دروغي كه ما به امام زين العابدين نسبت داده ايم موجب شده است كه هر آدم بيمار و شل و ول را احترام كنيم .

آش امام بيمار :

مرحوم شمس ، شمس واعظ تهراني در مشهد معروف بود ما را دعوت كردند براي شام ، ما فكر مي كرديم كه يك مهماني خصوصي است بعد معلوم شد كه عمومي بوده است .  سفره را كه آوردند بعد ديدم كه جلو هر يك از ما بشقاب گذاشته اند ، من هر چه كه نگاه كردم اوّل نفهميدم چيست چون اينقدر تيره بود ، بعد كه گذاشتند دست زدم ديدم هر جايش را دست مي گذارم آنقدر سفت و محكم است كه مي خواهد از بشقاب بيايد بيرون ، منتظر شديم يك وقت ديدم مردم شروع كردند از همين ها استفاده كردن ، من صاحب خانه را صدا كردم گفتم آقا بيا ، آمد ، گفتم : اين ها چيه كه حلق خلق الله داري مي كني ؟ اينها چيه ؟

گفت اي آقا شمـا هم از اين حرفهـا مي زنيـد ، از شمـا قبيح است ، گفتم : چطور ؟ گفت : اين آش امام زين العابدين بيمار است ، گفتم اگر راست مي گوئي آش امام زين العابدين بيمار است پس بيماري ايشان به خاطر اين بوده است كه از اين آش ها استفاده كرده است .

اينهاست كه چهره هاي پاك و نوراني را مسخ كرده است . و مسخ مي كند ، اصلاً امامت به معني نمونه بودن است ، به معني سر مشق بودن است ، يعني فلسفۀ وجودي امام اينست كه يك انسان مافوق باشد ، يك انسان مافوق انسانها باشد ، همينطور كه پيغمبران بَشَرٌ مِثْلُكُم يوحي اِليه ، بودند تا مردم از اين مثلهاي اعلا پيروي كنند ، امّا وقتي چهرۀ اين شخصيّتها اينقدر مسخ  شده ، خراب شده ، سيمايشان تغيير كرد اينها كه ديگر قابل پيروي نيستند ، لايق پيروي نيستند نمي شود از اينها پيروي كرد يعني پيروي از اين شخصيّتهاي خيالي بجاي اينكه به نفع باشد نتيجۀ معكوس مي بخشد .

خوب پس خطر تحريفها را اجمالاً دانستيم كه خطر تحريف چقدر زياد است ، واقعاً خنثي مي كند ، واقعاً تحريف ضربت غير مستقيم است ، واقعاً تحريف خنجر از پشت زدن است .[20]

استاد مطهّري سيّد جمال الدّين اسد آبادي را يكي از نادر افرادي مي داند كه در بدعت زدايي و خرافه شويي نقش بسيار مهمّي را در اسلام ايفا مي كند و دربارۀ او مي گويد :

سيّد جمال مهمترين و مزمن ترين درد جامعۀ اسلامي را استبداد داخلي و استعمار خارجي تشخيص داد و با اين دو به شدّت مبارزه كرد ، آخر كار هم جان خود را در همين راه از دست داد . او براي مبارزه با اين دو عامل فلج كننده ، آگاهي سياسي و شركت فعّالانۀ مسلمانان را در سياست واجب و لازم شمرد ، و براي تحصيل مجد و عظمت از دست رفتۀ مسلمانان و بدست آوردن مقامي در جهان كه شايستۀ آن هستند بازگشت به اسلام نخستين و در حقيقت حلول مجدّد روح اسلام واقعي را در كالبد نيمه مردۀ مسلمانان ، فوري و حياتي مي دانست ، بدعت زدائي و خرافه شوئي را شرط آن بازگشت مي شمرد ، اتّحاد اسلام را تبليغ مي كرد ، دست هاي مرئي و نامرئي استعمارگران را در نفاق افكني هاي مذهبي و غير مذهبي مي ديد و رو مي كرد .

سيّد چارۀ دردهائي كه تشخيص داده بود در أمور ذيل مي دانست :

1 ـ مبارزه با خودكامگي مستبدان

اين مبارزه را چه كسي بايد انجام دهد ؟ مردم ، مردم را چگونه بايد وارد ميدان مبارزه كرد ؟ آيا از اين راه كه به حقوق پامال شده شان آگاه گردند ؟ بدون شك اين كار لازم است امّا كافي نيست . پس چه بايد كرد ؟

كار اساسي اين است كه مردم ايمان پيدا كنند كه مبارزۀ سياسي يك وظيفۀ شرعي و مذهبي است . تنها در اين صورت است كه تا رسيدن به هدف از پاي نخواهند نشست . مردم در غفلتند كه از نظر اسلام ، سياست از دين و دين از سياست جدا نيست . پس همبستگي دين و سياست را بايد به مردم تفهيم كرد .

اعلام همبستگي دين و سياست و اعلام ضرورت شرعي آگاهي سياسي براي فرد مسلمان و ضرورت دخالت او در سرنوشت سياسي كشور خودش و جامعۀ اسلامي يكي از طرح هاي سيّد براي چاره جوئي دردهاي موجود بود . خود سيّد عملاً با مستبدان زمان درگيري داشت ، مريدان خود را به مبارزه تحريك مي كرد ، تا آنجا كه قتل ناصرالدّين شاه به تحريك او منتسب شد .

2 ـ مجهّز شدن به علوم و فنون جديد . ظاهراً سيّد در اين زمينه هيچ اقدام عملي از قبيل تأسيس و تشكيل مدرسه يا انجمن هاي علمي انجام نداده ، همان بوده كه در خطابه ها و نوشته هاي خود مردم را مي خوانده است .

3 ـ بازگشت به اسلام نخستين و دور ريختن خرافات و پيرايه ها و ساز و برگ هائي كه به اسلام در طول تاريخ بسته شده است . بازگشت مسلمانان به اسلام نخستين از نظر سيّد به معني بازگشت به قرآن و سنّت معتبر و سيرۀ سلف صالح است . سيّد در بازگشت به اسلام تنها بازگشت به قرآن را مطرح نكرده است ، زيرا او به خوبي مي دانست كه خود قرآن رجوع به سنّت را لازم شمرده و بعلاوه او به خطرات « حَسْبُنا كِتابُ الله » كه در هر عصر و زماني به شكلي بهانه براي مسخ اسلام شده است كاملاً پي برده بود .

4 ـ ايمان و اعتماد به مكتب .

5 ـ مبارزه با استعمار خارجي

6 ـ اتّحاد اسلامي

7 ـ دميدن روح پرخاشگري و مبارزه و جهاد به كالبد نيمه جان جامعۀ اسلامي

8 ـ مبارزه با خودباختگي در برابر غرب [21]

چنان چه ملاحظه مي شود سيّد جمال يكي از راههاي بيدارسازي دركشورهاي اسلامي را مبارزه با خرافات و افكار پوسيده و باطل ميداند و در اين مسير نهايت تلاش وكوشش خود را به انجام مي رساند .

 استـاد مطهّـري جهت مبارزه با خرافات ، بدعت ها و تحريف ها ، وظايفي جهت علما و غير علما مشخّص مي نمايد و در اين مورد اين گونه چاره گري مي كند :

1 ـ مرحـوم شمس واعـظ مي گفت : چنـدي پيش در مشهـد مـا را به منـزلي دعـوت كردنـد . مـا هـم نمي دانستيم ، خيال مي كرديم رسماً يك مهماني است . موقع نهار شد . جمعيّت هم زياد بود . آش آوردند ، امّا چه آشي ! از لحاظ نيرو مثل ماش سفت كه به هر جا دست مي زدي ، تمامش از بشقاب بيرون مي جَست . به صاحب خانه گفتم : خدا پدرت را بيا مرزد اين چيست كه به حلق خلق اللّه فرو مي كني ؟ ! گفت : آقا ! اختيارداريد ،  شماچرا همچو حرفي مي زنيد ؟ ! اين آش امام زين العابدين بيمـاراست . گفتم : پس واقعاً بيماري ايشان از همين آش بوده .

اكنون ببينيم مقصّر كيست ؟ هم خواص يعني علما مقصّرند و هم عوام  يعني غير علما .

امّا علما از آن نظر كه در دوران شريعت ختميّه آنها هستند كه هم بايد مانع تحريف و هم رافع و زائل كنندة تحريف باشند :

 اوليّن وظيفة علما اينست كه با نقاط ضعف مردم مبارزه كنند نه آنكه از آنها استفاده كنند . مثلاً درجريان مجالس عزاداري و وعظ و خطابه ، امروز دو نقطة ضعف درمردم هست ؛ يكي اينكه علاقة شديد دارند كه در مجالس ، اجتماع و ازدحام زياد شود ، ديگر اينكه مي خوا هند از لحاظ گريه ، مجلس بگيرد و شور بپا شود وكربلا شود . اينجا است كه يك خطيب ، سر دو راهي قرار مي گيرد : ازدحام را زياد كند و مجلس را كربلا كند ، يا حقايق را بگويد كه احياناً نه ازدحام مي شود و نه شور و واويلا .

علما بايد با عوامل پيدايش تحريفات مبارزه كنند ، جلو تبليغات دشمنان را بگيرند ، دست دشمنان را كوتاه كنند ، با اسطوره سازي ها مبارزه كنند . 

نگاهي به زبان حال هاي امروز كافي است كه بفهميم چقدر شخصيّتها تحريف شده اند . بعضي زبان حال ها است كه واقعاً آينۀ شخصيّت امام است ، مثل اشعار « اقبال لاهوري » و بعضي اشعار بِرّ « حجّه السلام تبريزي » ولي بعضي زبان حال ها است كه تحريف شخصيّت است ، مثل : افسوس كه مادري ندارم ... اي خاك كربلا تو به من مادري نما ...

اينها نه تنها زبان حال امام حسين با آن شخصيّت عظيم و بي نظير نيست ، اساساً زبان حال يك مرد پنجاه و هفت ساله نيست كه در اين سن دنبال آغوش مادر بگردد . اين سن ، سنّي است كه برعكس ، مادر به فرزند پناه مي برد .

امّا تقصير عوام و وظيفۀ آنها 

اوّلاً يك اصل كلّي كه حاجي نوري در « اؤلؤ و مرجان » ذكر كرده اند ذكر كنم و آن اينكه : چيزي كه گفتنش حرام است ، ( عموماً يا غالباً ) استماع و شنيدنش نيز حرام است ؛ مثل غيبت ، تهمت ، سبّ و دشنام به مؤمن يا اولياء حق ، آواز خواني به باطل و استهزاء . پس اگر دروغ گفتن در روضه و ذكر مصيبت حرام است ، شنيدن و استماع آن هم حرام است . ثانياً خداوند در قرآن مي فرمايد :

وَاجْتَنِبوا قَوْلَ الزُّورِ ( سورۀ حج ، آيۀ 30 )

وَالَّذينَ لا يَشْهَدونَ الزُّورَ ( فرقان 72 )

سَمّاعونَ لِلْكَذِبِ ، سَمّاعونَ لِقَوْمٍ آخَرينُ ( مائده 41 )

سَمّاعونَ لِلْكَذِبِ اَكّالونَ لِلسُّحْتِ ( مائده 42 ) 

به طور كلّي عامّه مصرف كنندۀ اين كالا هستند . اينها اگر اين كالاها را كه غالباً خودشان مي دانند كالاي تقلّبي است مصرف نكنند ، عرضه كننده ، آن را عرضه نمي كند . عيب قضيه اين است كه عامّه حتي مشوّق هم هستند .

مردم عوام به جاي اينكه به مبارزۀ تحريفات برخيزند ، از آنها حمايت مي كنند ، مثلاً مي گويند : چه مانعي دارد كه عروسي قاسم هم راست باشد ؟ مي گوئيم : اوّلاً كه هيچ عقلي قبول نمي كند ، و ثانياً اين چنين چيزي در يك مدرك معتبر يا نيمه معتبر قديم كه مدارك اصلي هستند نقل شود ، آن وقت بحث بشود كه آيا مانعي دارد يا مانعي ندارد . فرض اينست كه در هيچ جا نقل نشده است .

اگر كسي بگويد : صبح عاشورا اصحاب و اهل بيت اوّل يك ساعت جفتك چهاركش بازي كردند چه مانعي دارد ؟ ولي آيا چنين كاري كرده اند يا خير ؟

واقعۀ تاريخي كربلا از آن نوع حوادث است كه در اثر عدم رشد اجتماع ، مسخ و معكوس شده است ، تمام عظمتها و زيبائيهايش فراموش شده ، حماسه و شور و افتخاراتش محو شده و بجاي آنها زبوني و ضعف و جهالت و ناداني آمده است .

اين ، نشانۀ عدم رشد اين ملّت است براي حفظ و نگهداري تاريخ با عظمت و پر افتخار خويش .

اين از نظر عموم ملّت . امّا از نظر خصوص طبقۀ توده و عامّه بايد بگوئيم كه مسؤوليّت حفظ و نگهداري تاريخ پر افتخار گذشته اختصاص به علما ندارد ، هر فردي بايد خود را مسؤول بداند . همان طوري كه دروغ بستن به اين حوادث به صورت دروغ گفتن حرام است ، دروغ شنيدن ، دروغ مصرف كردن هم حرام است . در قرآن كريم يك جا مي فرمايد : وَاجْتَنِبوا قَوْلَ الزُّور ( سورۀ حج ، آيۀ 30 ) و هم مي فرمايد : وَالَّذينَ لا يَشْهَدونَ الزُّورَ وَ اِذا مَرَوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا كِراماً ( فرقان ، آيۀ 72 )

آیة اوّل فقط اجتناب از قول زور را می گوید که هم شامل گفتن است و هم استماع ، و البتّه گفتن ، اظهر مصداقین است ؛ ولی آیة دوّم رسماً حضور در مجالس باطل را منع می کند خواه حضور برای شنیدن باطل باشد و یا برای دیدن باطل .

خلاصة بحث در وظیفة توده :

الف ـ بحثی اسلامی و اخلاقی در بارة اینکه هر چیزی که گفتنش حرام است ، شنیدنش نیز حرام است . گوش و زبان نوعی اشتراک در وظیفه دارند زیرا مصرف کنندة کالاهای زبان است ؛ اگر گوش مصرف نکند ، زبان تولید نمی کند ، و اگر اهل گوش مصرف نکنند اکاذیب و مجعولات و غیبت ها و دشنام ها و کفرها را ، اهل زبان نمی گویند ؛ همان طوری که چشم و قرائت مصرف کنندة آثار قلم ها وفیلم ها هستند ، اگر اینها مصرف نکنند ، آن ها تولید نمی کنند .

ب ـ آیات قرآن در این زمینه .

ج ـ بحثی اجتماعی : همان طور که فرد گاهی رشید است و گاهی غیر رشید ، و شرط صحّت ازدواج و همچنین جواز تسلیم کردن ثروتش به خودش رشد است ، جامعه نیز چنین است ؛ گاهی یک اجتماع رشید است و گاهی سفیه .

معنی رشد ، درک ارزش ها و سرمایه ها و طرز استفاده و بهره برداری از آنها است . رشد درازدواج اینست که [ شخص ] بداند سـرمایـه هـای لازم بـرای زنـدگی خانـوادگی چیست ؟ ارزش هـر کدام از آن ها چیست ؟ مثلاً [ اینکه ] دختر از خانواده های سرشناس باشد ، چقدر برای ازدواج مفید است . همچنین رشد فرد برای در اختیار گرفتن ثروت .

رشد اجتماع اینست که خود اجتماع اوّلاً خود را به صورت یک واحد درک کند ، ارزش ها و سرمایه هایی را که سرمایة عمومی و ملّی محسوب می شود بشناسد و سپس در حفظ و نگهداری آنها بکوشد . آن سرمایه ها یا از قبیل شخصیّت ها است یعنی شخصیّت های تاریخی ، و یا از قبیل آثار علمی ، فلسفی ، هنری ، صنعتی ، ادبی است ، و یا از قبیل تاریخ های پر افتخار است .

جامعه ای که تاریخی مانند تاریخ حسین بن علی دارد مملوّ از افتخار و حماسه و عظمت و زیبایی و آموزندگی و الهام بخشی ، و آن را پر می کند از افسانه های احمقانة « روضة الشّهدا » و « اسرار الشّهاده » ای ، حقّاً چنین جامعه ای سفیه است نه رشید . ما امروز باید همان طوری که به حفظ آثار تاریخی و ملّی می خواهیم بکوشیم ، به حفظ تاریخ خودمان بکوشیم .[22]

 

 

 

 

 

                                                               عضو هیأت علمی دانشگاه آزاد اسلامی ـ واحد دزفول

 

 

 

 

 

 

 

پانوشت ها



1ـ المعجم المفهرس ، نهج البلاغه ، نامة 65 ، بخش 5

2ـ حماسة حسینی ، جلد اوّل ، بخشی از ص 92

3 ـ امدادهای غیبی در زندگی بشر ، بخشی از ص 137

4 ـ پیرامون جمهوری اسلامی ، بخش هایی از صص 75 ، 76 ، 77

5 ـ همان کتاب ، بخش هایی از صص 101 تا 107

6 ـ ده گفتار ، بخش هایی از صص 80 و 81

7 ـ همان کتاب ، بخش هایی از صص 106 تا 110

8 ـ همان کتاب ، بخش هایی از صص 270 و 271

9 ـ همان کتاب ، بخش هایی از صص 299 تا 303

10 ـ گفتارهای معنوی ، بخش هایی از صص 57 تا 59

11 ـ سیرة نبوی ، بخش هایی از صص 36 تا 39

12 ـ سیرة نبوی ، بخش هایی از صص 67 ، 68 ، 71 تا 73

13 ـ بیست گفتار ، بخش هایی از صص 42 تا 47

14 ـ جاذبه و دافعة علی ( ع ) ، بخش هایی از صص 150 تا 161

15 ـ حماسة حسینی ، جلد اوّل ، ، بخش هایی از صص 15 ، 22 تا 31 ، 41 تا 53 ، 104 تا 106

16 ـ همان کتاب ، بخش هایی از صص 128 تا 129 ، 169 ، 213 تا 216

17 ـ حماسة حسینی ، جلد سوّم ، بخش هایی از صص 234 تا 236

18 ـ حماسة حسینی ، جلد سوّم ، بخش هایی از صص 254 تا 257

19 ـ حماسة حسینی ، جلد سوّم ، بخش هایی از صص 265 ، 268 تا 274

20 ـ فریادهای شهید مطهّری بر تحریف های عاشورا ، بخش هایی از صص 116 تا 118

21  ـ نهضت های اسلامی در صد سالة اخیر ، بخش هایی از صص 16 تا 32

22 ـ حماسة حسینی ، جلد سوّم ، بخش هایی از صص 292 تا 303

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

منابع و مآخذ

1 ـ محمّـد کاظم محمّـدی ، محمّـد دشتی  المعجم المفهرس ، نهج البلاغه ، نشر امام علی ( ع ) چاپ چهارم ، آذر ماه 1374

2 ـ استاد شهید مطهّری ، حماسة حسینی ، جلد اوّل ، انتشارات صدرا ، چاپ چهارم ، 1364

3 ـ استاد شهید مطهّری ، امدادهای غیبی در زندگی بشر ، انتشارات صدرا ، 1354

4 ـ استاد شهید مطهّری ، پیرامون جمهوری اسلامی ، انتشارات صدرا ، چاپ پانزدهم ، 1382

5 ـ استاد شهید مطهّری ، ده گفتار ، انتشارات صدرا ، چاپ هشتم ، بهار 1372

6 ـ استاد شهید مطهّری ، گفتارهای معنوی ، انتشارات صدرا ، چاپ سیزدهم ، اردیبهشت 1372

7 ـ استاد شهید مطهّری ، سیرة نبوی ، انتشارات اسلامی

8 ـ استاد شهید مطهّری ، بیست گفتار ، انتشارات صدرا ، چاپ پنجم ، خرداد 1358

9 ـ متفکّر شهید استاد مرتضی مطهّری ، جاذبه و دافعة علی ( ع ) ، انتشارات صدرا ، چاپ هفدهم ، بهار 1374

10 ـ استاد شهید مرتضی مطهّری ، حماسة حسینی ، جلد سوّم ، انتشارات صدرا ، چاپ چهارم ، تابستان  1366

11 ـ حسین حق جو ، فریادهای شهید مطهّری بر تحریف های عاشورا ، نشر روح ، قم ، 6/8/60

12 ـ  استاد شهید مطهّری ، نهضت های اسلامی در صد سالة اخیر ، انتشارات صدرا ، قم

 

باسمه تعالي

خرافه شويي در آثار استاد مطهّری

 

حافظ، عامّه و تودة مردم را اشـاعه دهنـدة خـرافات و از بین بـردن حقایق می داند و در این مورد می گوید

خیز تا خرقه صوفی به خرابات بریم                                    شطح و طامات به بازار خرافات بریم

          حافظ »

در تداول فارسی خرافه به سخن پریشان و نامربوط و نیز به سخن بیهوده و پریشان که خوش آیند باشد گفته می شود . در منتهی الارب واژه خرافه به معنی حکایت شب آمده و در مهذّب الاسماء به معنی افسانه است . علی اکبر دهخدا خرافه را به سخن خوش که از آن خنده آید و نیز حدیث دروغ و کلام باطل که اصل ندارد معنی می کند . ناصر خسرو در مورد سخن های خرافی می گوید :

پرهیـز کـن به جــان ز خـرافـات ناکسـان                   هر چند با خسان کنی آنجا نشست و خاست

در قرآن کریم واژة اساطیر به مفهوم نوشته های باطل و حکایت دروغ و افسانه های بی مغز است . حضرت علی ( ع ) در نامه شماره 65 خطاب به معاویه می نویسد که : « در اساطیر و سخنان افسانه ایت هیچ اثری از دانش و برد باری به چشم نمی خورد . »[1]

 

مردم عوام یعنی تودة مردم ، منطقی در برابر خواص دارند و این منطق را اغلب به کار می برند . می گویند : ماهی از سر گنده گردد نی ز دُم . علما به منزلة سر ماهی هستند و ما دُم ماهی . ولی حقیقت این است که در این تقصیر و در این مسؤولیّت ، هم خواص مسؤولند و هم عوام . این را بدانید که عامّة مردم و تودة مردم هم در این مسـایل شـریک اند . در این جور مسـایل این تودة مردم هستند که حقـایق کُشـی می کننـد و خرافات را اشاعه می دهند .[2]

استاد مطهّری خرافات را بارهای سنگین می داند که نتیجه اش جمود و خمود و نا امیدی و بیچارگی است . او در تفسیر آیة :

« اَلّذینَ يَتّبعونَ الرّسولَ النبيَّ الاُميَّ الّذي يَجِدونَهُ مکتوباً عِندهُم فی التّوراةِ و الانجیلِ یُحِلُّ لهم الطَّیّباتِ و یُحَرِّمُ عَلَیهِمُ الخبائِثَ و یَضَعُ عَنهُم اِصرَهُم و اَلاغلالَ الّتی کانَت عَلَیهِم .   

این پیامبر امّی که در تورات و انجیل از او یاد شده است ، چیزهای خوب را بر آنها حلال می کند و پلیدیها را حرام می نماید و بار سنگینی را از دوش آنها برمی دارد و غُلها را از مردم باز می کند . »

می گوید : قرآن مجید تعبیر عجیبی راجع به پیغمبر اکرم دارد .

کدام بار سنگین و کدام غل و زنجیر ؟ بارهایی از سنگ و یا غل و زنجیرهایی از آهن ؟ از چوب ؟ نه ، بلکه بارهایی سنگین از عادات و خرافات و غل و زنجیرهای روحی که بر نیروها و به استعدادهای معنوی بشر گذاشته شده بود . همان ها که نتیجه اش جمود ، افسردگی ، یأس و بدبختی بود .

پیغمبر این نیروهای بسته را باز کرد . مدیریّت اجتماعی یعنی این . رهبری یعنی این . مجهّز کردن نیروها ، آزاد کردن نیروها ، و در عین حال کنترل نیروها و در مجرای صحیح انداختن آنها ، سامان دادن ، سازمان بخشیدن به آنها . [3]

استاد مطهّری در پیرامون نظام جمهوری اسلامی ایران این نهضت را نهضتی ضد استعمار سیاسی ، اقتصادی و فرهنگی معرفی می کند که جهت مبارزه با خرافاتی که بر اسلام در طول تاریخ بسته شده به پا خاسته است و مرام آن را با مرام سیّد جمال الدّین اسد آبادی و مرام صدر اسلام مقایسه نموده و در این مورد می گوید :

سیّد جمال را به  عنوان یک فرد در نظر می گیریم . اهداف او مشخص است و خودش مشخص کرده است . شخصیّتی بود ضدّ استبداد و ضدّ استعمار در سه شکل استعمار : استعمار سیاسی ، اقتصادی و فرهنگی که همة اینها در کلمات سیّد جمال مطرح است . مردی بود طرفدار بازگشت به اسلام نخستین ، به قرآن و سنّت و سیرة سلف صالح به قول خودش و مبارزه با خرافاتی که به اسلام در طول تاریخ بسته شده است . مردی بود طرفدار یک نهضت فرهنگی در جهان اسلام و طرفدار علم ، و بالخصوص مردی بود که همبستگی دین و سیاست را تبلیغ کرد و این را در حدودی که برای یک فرد مقدور بود به جامعة اسلامی تفهیم کرد که مسألة جدایی دین از سیاست نیرنگی است که سیاست بازان عالم ساخته اند . در دین بالخصوص دین اسلام ، سیاست یکی از عزیزترین اجزاء است و جداکردن سیاست از اسلام به معنی جدا کردن یکی از عزیزترین اعضای اسلام از پیکر اسلام است . و دیگر مسألة اتّحاد اسـلام به تعبیر خـود او . یکی از هـدفهای سیّد جمـال اتّحـاد اسـلام بود یعنی می خواست با این تفرقه هایی که استبدادها در طول حدود چهارده قرن اخیر به وجود آورده است ، چه تفرقه هایی به صورت مذهبی و چه تفرقه هایی به صورت ملّی و چه به صورت های دیگر مبارزه کند و معتقد بود که یک روح واحد بر تمام ملل اسلامی حاکم است و نیازمند به بیداری است .

ممکن است بپرسید آیا در نهضت فعلي هدف هاي روحانیّت همان هدف های سیّد جمال است ؟ جواب اینست : آری و نه . آری یعنی تمام هدف های سیّد جمال در هدف های این نهضت مندرج است . می بینیم رهبران نهضت همة این ها را طرح کرده اند و در مردم ما هم آگاهی نسبت به همة اینها پیدا شده است . امروز در همة مردم ما آگاهی ضدّ استبداد ، ضدّ استعمار ، ضدّ خرافه ، طرفداری از اتّحاد و وحدت اسلام ، طرفداری از همبستگی دین و سیاست ، طرفداری از علم و مدرسه و فرهنگ ، همة اینها هست . امّا نه ، یعنی هدفهای این نهضت محدود به هدفهای سید جمال نیست . هدفهای سید جمال به عنوان یک مصلح بزرگ اسلامی یک جزء و یک قسمت از هدفهای نهضت اسلامی بزرگ ماست .

ما هیچ نهضتی از نهضت های صد سالة اخیر و نیز قبلش را و هدفهای هیچ مصلحی و هیچ قیامی چه اسلامی و چه غیر اسلامی را نمی شناسیم که بتوانیم نهضت موجود و هدفهایش را با آن مقایسه بکنیم . تنها نهضتی که شاید بشود این نهضت را با آن مقایسه کرد و در واقع نهضت ما بچّه و خلف صالح آن نهضت است ، نهضت صدر اسلام است مادامی که در تحت رهبری رسول اکرم یا امیرالمؤمنین علی ( ع ) بود و یا در یک دوره ای که همان رهبری تا حدّ زیادی حکومت می کرد . نهضت صدر اسلام محدود به هیچ یک از این حدود نیست .[4]

استاد مطهّری راه مبارزه با بت پرستی یا خرافه پرستی را همان راه درستی می داند که پیامبران الهی چون پیغمبر اسلام ( ع ) ، حضرت ابراهیم ( ع ) و حضرت موسی ( ع ) و سایر پیامبران دنبال کرده اند و در این مورد این گونه بیان می دارد :

کار صحیح کار ابراهیم ( ع ) است که خودش تنها کسی است که یک فکر آزاد دارد و تمام مردم را در زنجیر عقاید سخیف و تقلیدی که کوچکترین مایه ای از فکر ندارد ، گرفتار می بیند . مردم به عنوان روز عید از شهر خارج می شوند و او بیمـاری را بهـانه می کند و خارج نمی شود . بعد که شهر خلوت می شود وارد بتخانة بزرگ می شود ، یک تبر برمی دارد ، تمام بت ها را خرد می کند و بعد تبر را به گردن بت بزرگ می آویزد و می آید بیرون . عمـداً این کار را کـرد برای اینکه به نصّ قرآن کریم بتواند فکر مردم را آزاد بکند . شب وقتی که مردم برمی گردند و به معبد می روند می بینند اوضاع واژگونه است مثل اینست که این بت ها خودشان با همدیگر دعوا کرده باشند و همدیگر را کشته باشند . تنها بتی که مانده است ، بت بزرگ است . چه کسی این کاررا کرده است ؟ به حکم فطـرت می فهمیدند کـه این بت هـای بی جان خودشـان نمی تواننـد به جـان همدیگر بیفتند لابد کار یک موجـود شـاعر است . اِنّا سَمِعنا فَتَیً یَذکُرُهُم یُقالُ لَهُ اِبراهیم یک جـوانی بـود به نام ابراهیم که به اینها بدگویی می کـرد ، نکند کار او باشد . ابراهیم را احضار کنیـد تا از او بازپرسـی کنیم . اَنتَ فَعَلتَ هذا بِآلِهَتِنا یا اِبراهیمُ ابراهیم ! آیا تو اینکار را کـردی ؟ قَالَ بَل فَعَلَهُ کَبیرُهُم فَاسئَلوهُم اِن کانوا یَنطِقونَ  نه ، من نکـردم . علامت جرم را شما دست کس دیگر می بینید ، می آیید یقة مرا می چسبید ؟ علامت جرم که همراه بت بزرگ است چرا به سراغ من آمده اید ؟ از خودشان بپرسید تا جواب بدهند ؟ فَرَجَعوا اِلی اَنفُسِهِم با خودشان فکر کردند که راست می گوید . با این عمل رَجَعوا اِلی اَنفُسِهِم یعنی فکرشان را از زنجیر عقیده آراد کرد . این عمل را می گویند عمل انسانی .

موسی بن عمران عملش انسانی است که وقتی می بیند قومش گوسالۀ سامری را به عنوان یک بت انتخاب کرده اند و دارند پرستش می کنند گفت : لَنُحَرِّ قَنَّهُ ثُمَّ لَنَنسِفَنَّهُ فِی الیَمِّ نَسفاً به خدا آتشش می زنم ، به خدا خاکسترش را هم بر باد می دهم . برای اینکه اگر می ماند چه می کرد ؟ غیر از اینکه مردمی را زیر زنجیر یک خرافه گرفتار می کرد مگر اثر دیگری داشت ؟ واقعاً قوم موسی که آمدند گوساله را پرستش کردند فكر آزادشان آنها را به آنجا کشـاند ؟ یا چون از دریا بیرون آمده بودند ، چشمشان افتاده بود به مردمی که بتهایی دارند و [ آنها را ] سجده می کنند ، و تا آنوقت هم بت سجده کردن را ندیده بودند ، خوششان آمده بود یا موسی اِجعَل لَنا اِلهاً کَما لَهُم آلِهةً سرگرمیهای خوبی دارند ، اینها خوب چیرهایی دارند ،برای ما هم قرار بده . یک زمینۀ خوشایند بشری .

عمل صحیح عمل خـاتم الانبیاست . سالهای ممتادی با عقیدۀ بت پرستی مبارزه کرد تا فکر مردم را آزاد کند . اگر عرب جاهـلیّت هزار سـال دیـگر هم مـی ماند همان بت را پرستش می کرد ( همانطوری که حتّی در ملّت های متمدن مثل ژاپن هنوز بت پرستی وجود دارد ) و یک قدم به سوی ترقّی و تکامل بر نمی داشت . امّا پیغمبر آمد این زنجیر اعتقادی را از دست و پای آنها باز کرد و فکرشان را آزاد نمود . وَ یَضَعُ عَنهَم اِصرَهُم وَ الاَغلالَ الَّتـی کـانَـت عَـلَیهِم . قـرآن اسم آن چیـزی را کـه اروپایی می گویـد بشـر را بایـد در آن آزاد گـذاشت ، زنجیر می گذارد . می گوید شکر این را بکنید که خدا به وسیلۀ این پیغمبر این بارهای گران یعنی خرافه ها را از دوش شما برداشت . این زنجیرهایی را که خودتان به دست و پای خودتان بسته بودید ، برداشت .

در جنـگ بدر اسـرا را آورده بودند . طبق معمول اسیر را برای اینکه فرار نکند می بندند . آوردند پیش پیغمبر . پیغمبر یک نگاهی به اینها کرد و بی اختیار تبسّم نمود . آنها گفتند ما از تو خیلی دور می دانستیم که به حال ما شماتت بکنی . فرمود : شماتت نیست ، من می بینم شما را به زور این زنجیر ها به سوی بهشت ببرم ، به زور من باید این عقاید را از شما بگیرم .

 آیا می دانید علّت اینکه در دنیای اروپا آزادی دین و آزادی عقیده را این طور فرض کردند که عقیدة بشر باید به طور کلّی آزاد باشد به همان معنایی که خودشان می گویند ، چیست ؟ این آزادی عقیده به این حد افراط که شما امروز در دنیای اروپا می بینید ، بخشی از آن عکس العمل یک جریان بسیار شدید و سختی است که در دنیای اروپا بوده . جریانی است که همه شنیده اند : جریان و محکمة تفتیش عقاید . اینها قرن ها در چنگال تفتیش عقاید بودند . کلیسا می آمد تجسّس و جستجو می کرد ببیند آیا کسی در مسایلی که کلیسا در بارة آن اظهار نظر کرده است ولو مثلاً راجع به فلکیّات باشد اعتقادی [ بر خلاف نظر کلیسا دارد یا نه ؟ ! ] آیا اگر مثلاًکلیسا اظهار نظر کرده است که عنـاصر چهارتاست یا خورشید به دور زمین می چرخد ، در این مسایل کسی فکری بر خلاف این دارد ؟ ولو فکر او فکر  علمی و فلسفی و منطقی بود ، تا می دیدند چنین فکری پیدا شده بر خلاف آنچه کلیسا عرضه داشته است ، فوراً آن را به عنوان یک جرم بزرگ تلقّی می کردند ، به محکمه اش می کشاندند و شدیدترین مجازات ها از نوع سوختن زنده زنده [ را در مورد او اعمال می کردند ] شما تاریخ اروپای قرون وسطی را بخوانید که در این جهت مشرق زمین نظیر ندارد . یک وقت دیگر هم عرض کردم از نظر فجیع بودن جنایت ، ما هر چه که مشرق زمین را توصیف بکنیم ، هر چند که منبری ها در منابر حتّی مبالغه بکنند راجع به بني اميّه و بنی العبّاس و حتّی حجّاج بن یوسف ثقفی ، هـرگز به پـای اروپـایی هـای قرون وسطی نمی رسد ، به پای اروپـایی امروز هـم نمی رسد . مجازات زنده زنده آتش زدن به سادگی انجام می شد . تاریخ آلبر ماله ( قرون وسطای آن ) را بخوانید . مثلاً می نویسد یک دسته زن را ( قسمت قرون وسطای آن ) را بخوانید . مثلاً می نویسد یک دسته زن را ( با اینکه زن بیشتر مورد ترحّم است ) به یک جرم خیلی کوچکی زنده زنده آتش زدند . چقدر دانشمندانی که به جرم اظهار نظر در مسایلی که کلیسا درباره ی آنها اظهار نظر علمی کرده است آنهم مسایلی که مربوط به اصول دین نیست مثل اینکه عناصر چند تاست یا زمین می گردد که مسألة مذهبی نیست [ کشته شدند . ] کلیسا در مسألة کلیّات اظهار نظر کرده است ، هیچ عالمی دیگر حق ندارد در این مسایل بر خلاف آنچه کلیسا اظهار نظر کرده است ،  بگوید . قهراً عکس العمل آن تشدیدها این خواهد بود که بگویند هر جا پای مذهب در کار بیاید ، هرجا که نام دین و مذهب باشد ، مردم آزادند هر عقیده ای را می خواهند داشته باشند ولو بخواهند گاو را پرستش کنند .

در مسایل مذهبی و دینی چون آنها نمی خواهند به واقعیّتی برای دین و نبوّت اعتراف کرده باشند و قبول کنند که واقعاً پیغمبرانی از طرف خدا آمده اند و یک راه واقعی برای بشر نشان داده اند و سعادت بشر در این است که آن راه واقعی را طی بکند ، می گویند ما نمی دانیم واقع و ریشة مذهب چیست ؟ ولی همین قدر می فهمیم که انسان بدون مذهب نمی تواند زندگی بکند ، یکی از شرایط زندگی انسان ، یکی از سرگرمی های زندگی انسان این است که انسان به یک موضوعی به عنوان مذهب سرگرمی داشته باشد ، حالا می خواهد آن چیزی که بعنوان معبود گرفته ، خدای یگانه باشد یا انسانی به نام عیسای مسیح یا گاو یا فلز و یا چوب ، فرق نمی کند . بنابراین نباید مزاحم افراد شد . هر کسی به ذوق و سلیقة خودش هر چه را انتخاب می کند ، همان خوب است .

ایراد ما همین است . ما می گوییم طرز تفکّر شما در باب دین غلط است ، آن دینی که تو می گویی عقیده به آن دین آزاد است ، اصلاً من قبولش ندارم . من دین را به عنوان یک راه واقعی برای سعادت بشر معتقدم ، در راه واقعی برای سعادت بشر نباید گفت عقیدة یک انسان ولو آن عقیده بر مبنای تفکّر نباشد آزاد است .[5]

آیت الله مطهّری از یک عدّه مـردم ماجراجو و شرور بالطّبع که اصل مقدّس امر به معروف و نهی از منکر را دستاویز قرار داده و برای خـود عبایی و ردایی و عمّامه و نعلین و ریش و هیکلی می ساختند و بعد به جان مردم می افتادند و چه جرم ها و خیانت ها که به این نام نکردند و چه منکرات شنیع که به نام نهی از منکر انجام ندادند ، انتقاد می کند . از مردمی نادان که اصل امر به معروف و نهی از منکر را به صورتی درآورده اند که مردم را بیزار کرده و این اصل را به باد فراموشی سپرده اند . او در مورد افرادی که با افکار جاهلانة خود به حقوق دیگران تعرّض روا می دارند و به خیال خود می خواهند قوانین اسلام را پیاده کنند امّا راه صحیح آن را نمی دانند داستانی نقل می کند و می گوید :

می گویند در زمان ریاست مرحوم آقا نجفی اصفهانی یک روز عدّه ای که نام طلبه روی خود گذاشته بودند ولی طلبة واقعی نبودند ( طلّاب واقعی همیشه از اینگونه اعمال و ماجراها خود را دور نگه می داشتند ) در حالی که نفس می زدند و یک دایره شکسته و یک دمبک شکسته در دست داشتند آمدند و به منزل مرحوم آقا نجفی . ایشان پرسیدند چه خبر است ؟ از کجا می آیید ؟ اینها چیست در دست شما ؟ گفتند در مدرسه بودیم که به ما اطّلاع دادند در چندین خانه آن طرف مدرسه مجلس عروسی است و در آنجا دایره و دمبک می زنند . از پشت بام مدرسه از روی بام های خانه ها از این پشت بام به آن پشت بام رفتیم تا به آن خانه رسیدیم . داخل آن خانه شدیم و مردم را زدیم و دایره و دمبک آن ها را شکستیم . یکی از آن ها جلو آمد و گفت : من خودم رفتم جلو و سیلی محکمی به صورت عروس زدم . مرحوم آقا نجفی گفت : حقیقتاً نهی از منکر هم همین است که شما کردید . چندین منکر به نام نهی از منکر مرتکب شدید : اوّلاً مجلس عروسی بوده ، ثانیاً شما حقّ تجسّس نداشته اید ، ثالثاً شما چه حق داشته اید از پشت بام های مردم بروید . رابعاً کی به شما اجازه داده که بروید زد و خورد کنید ؟[6]

استاد مطهّـري در مورد گروه اخبـاري گري كـه با افكار خـرافي خـود انحرافات و كژ روي هايي داشتند ، مي نويسد :

به هر حال اخباريگري نهضتي بود بر ضدّيّت عقل . جمود و خشكي عجيبي بر اين مسلك حكمفرما است . خوشبختانه افراد رشيدي مانند وحيد بهبهاني معروف به « آقا » كه آقايان آل آقا از نسل ايشان هستند ، و شاگردان ايشان ، و بعد مرحوم حاج شيخ مرتضي انصاري اعلي الله مقامه با اين مسلك مبارزه كردند .

وحيد بهبهاني در كربـلا بود . در آنـوقت صاحب « حدائق » هم كه اخباريِ متبحّري است ، در كربـلا بود و هر دو حـوزة درس داشتند . وحيد مسلك اجتهـاد داشت و صـاحب « حدائق » مسلك اخباري ، وقهراً مبارزة سختي بود . بالأخره وحيد بهبهاني ، صاحب حدائق را شكست داد . مي گويند شاگردهاي مبرّز وحيد بهبهاني از قبيل كاشف الغطاء و بحرالعلوم و سيّد مهدي شهرستاني ، همه ، اوّل شاگرد صاحب حدائق بودند و بعد آمدند به درس وحيد و درس صاحب حدائق را ترك كردند .

ولي البتّه صاحب حدائق يك اخباري ملايمي است ، خودش مدّعي است كه مسلك او با مسلك مرحوم مجلسي يكي است ، متوسّط بين اخباري و اصولي است ، به علاوه مردي متّقي و خدا ترس و با ايمان بوده ، با همة اينكه وحيد بهبهاني با شدّت با او مبارزه كرد و نماز جماعت خواندن با او را منع كرد ، او بر عكس مي گفت نماز جماعت با آقاي وحيد صحيح است ، و مي گويند وقت مردن وصيّت كرد كه نماز ميّت او را وحيد بهبهاني بخواند .    

 علم اصول فقه كرد كه مي گويند خودش مي گفت اگر امين استرآبادي زنده بود اصول من را مي پذيرفت .

البتّه مكتب اخباري در اثر اين مقاومتها شكست خورد و الآن جز در گوشه و كنارها پيرواني ندارد ، ولي همة افكار اخباريگري كه به سرعت و شدّت بعد از پيدايش ملاّ امين در مغزها نفوذ كرد و در حدود دويست سال كم و بيش سيادت كرد ، از مغزها بيرون نرفته ، الآن هم مي بينيد خيلي ها تفسير قرآن را اگر حديثي در كار نباشد جايز نمي دانند . جمود اخباريگري در بسياري از مسائل اخلاقي و اجتماعي و بلكه پاره اي مسائل فقهي هنوز هم حكومت مي كند . فعلاً مجال شرح و بسط نيست .

يك چيز كه باعث رشد و نفوذ طرز فكر اخباري در ميان مردم عوام می شود آن جنبة حق به جانب عوام پسندي است كه دارد ، زيرا صورت حرف اينست كه مي گويند ما از خودمان حرفي نداريم ، اهل تعبّد و تسلـيم هستيم ، ما جز قال الباقر ( ع ) و قال الصـادق ( ع ) سخنـي نـداريم ، از خـودمـان حـرف نمي زنيم ، حرف معصوم را مي گویيم .

شيخ انصاري در « فرائد الاصول » مبحث برائت و احتياط ، از سيّد نعمت الله جزايري كه مسلك اخباري دارد نقل مي كنـد كه مي گويـد : « آيا هيچ عاقلي احتمـال مي دهـد كه در روز قيـامت يك بنده اي از بندگان خدا را ( يعني يك اخبـاري را ) بيـاورند و از او بپرسند تو چگونه عمل مي كردي و او بگويد به فرمايش معصومين عمل مي كردم و هر جا كه كلام معصوم نبود احتياط مي كردم و آنوقت يك همچو آدمـي را ببرند به جهنم و از آن طرف يك آدم لاقيد و بي اعتنا به سخن معصوم ( يعني يك نفر اصولي و پيرو مسلك اجتهاد ) را كه هر حديثي را به يك بهانه طرد مي كند ببرند بهشت ! ! حاشا و كَلّا » .

جوابي كه مجتهدين مي دهند اينست كه اينگونه تعبّد و تسليمها ، تسليم به قول معصوم نيست ، تسليم به جهالت است . اگر واقعاً محرز بشود كه معصوم سخني گفته ما هم تسليم هستيم ولي شما مي خواهيد جاهلانه به هر چه مي شنويد تسليم شويد .

در اينجا براي نمونه كه فرق بين طرز فكر جامد اخباري و فكر اجتهادي معلوم شود مطلبي را كه اخيراً برخورده ام ذكر مي كنم .

يك نمونه از دو طرز تفكر 

در احاديث زيادي امر شده تحت الحنك هميشه در زير گلو افتاده باشد ، نه در حال نماز فقط بلكه در همة احـوال . يكي از آن احاديث اينست : اَلْفَرْقُ بَيْنَ الْمُؤمِنينَ وَالْمُشْرِكينَ التَّلحّي . يعني فرق بين مسلمان و مشرك تحت الحنك در زير گلو انداختن است .

عدّه اي اخبـاريّين به اين حديث و امثـال آن تمسّك كرده مي گويند هميشه بايد تحت الـحنك افتـاده بـاشد . ولي مرحوم ملامحسن فيـض بـا اينكه بـه اجتهـاد خوشبين نبود ، در « وافي » باب الزّيّ والتّجمل ، اجتهادي دارد ، مي فرمايد در قديم مشركين شعاري داشتند كه تحت الحنك را به بالا مي بسته اند و نام اين عمل را « اقتعاط » مي گذاشته اند . اگر كسي اين كار را مي كرد معنايش اين بود كه من جزء آنها هستم . اين حديث دستور مبارزه و عدم پيروي از آن شعار را مي دهد . ولي امروز ديگر آن شعار از بين رفته پس موضوعي براي اين حديث باقي نيست . حالا بر عكس چون همه تحت الحنك را به بالا مي بندند ، اگر كسي تحت الحنك را در زير چانه چرخ بدهد حرام است ، زيرا لباس شهرت مي شود و لباس شهرت حرام است .

در اينجـا جمـود اخباريـگري حكم مي كند كه بگوئيم در متـن اين حديث دستـور تحت الحنك انداختن رسيده و ديگر فضـولي است كه ما در اطراف آن حـرف بزنيم و نظر بدهيم و اجتـهـاد كنيم . ولي فكـر اجتهادي مي گويد ما دو دستور داريم : يكي دستور ترك لباس شهرت . در ايّامي كه آن شعار در دنيا موجود بوده و مسلمانها از آن شعار احتراز مي كرده اند ، بر همه واجب بوده كه تحت الحنك بيندازند ، ولي امروز كه آن موضوع از بين رفته و از شعار بودن خارج شده و در عمل هيچكس تحت الحنك نمي اندازد ، اگر كسي اين كار را بكند مصداق لباس شهرت است و حرام است . اين يك نمونه بود كه خواستم عرض كنم . امثال اين زياد است .

از وحيد بهبهاني نقل شده كه فرمود يكوقت هلال ماه شوّال به تواتر ثابت شد . اينقدر افرادي آمدند و گفتند ما ماه را ديديم كه براي من يقين حاصل شد . من حكم كردم كه امروز عيد فطر است . يكي از اخباريّين به من اعتراض كرد كه تو خودت نديده اي و اشخاص مسلّم العدالة هم شهادت نداده اند ، چرا حكم كردي ؟ گفتم متواتر است و از تواتر براي من يقين پيدا شد . گفت در كدام حديث وارد شده كه تواتر حجت است ؟ !

ايضاً وحيد مي گويد : جمود اخباريها به اين حد است كه اگر فرضاً مريضي رفته باشد پيش يكي از ائمّه و آن امام به او فرموده باشد آب سرد بخور ، اخباريها به همة مريضهاي دنيا خواهند گفت هر وقت مريض شديد و هر وقت مرضي پيدا كرديد علاجش آب سرد است ، فكر نمي كنند كه اين دستور مخصوص حال آن مريض بوده نه همه مريضها .

ايضاً معروف است كه بعضي اخباريها دستور مي دادند كه به كفن ميّت شهادتين بنويسند و به اين صورت بنويسند : اِسْماعيلُ يَشْهَدُ اَنْ لااِلهَ اِلاَّاللهُ . يعني اسماعيـل شهـادت مي دهد به وحدانيّت خدا . حال چرا شهادت را به نام اسماعيل بنويسند ، زيرا در حديث وارد شده كه حضرت صادق ( ع ) در كفن فرزندشان اسماعيل به اين عبارت نوشته بودند .

اخباريّين فكر نمي كردند كه در كفن اسماعيل كه اينطور مي نوشتند چون اسم او اسماعيل بود . حالا كه مثلاً حسن قلي بك مرده چرا اسم خودش را ننويسيم و اسم اسماعيل را بنويسيم ؟ ! اخباريّين مي گفتند اينها ديگر اجتهـاد و اعمـال نظـر و اتّكاء به عقـل است . ما اهل تعبّد و تسليم و قال الباقر ( ع ) و قال الصـادق ( ع ) مـي باشيم ، از پيش خود دخالت نمي كنيم .[7]   

استاد مطهّري عقيده دارد كه علما و پيشوايان دين نبايد باني و منشأ انتشار داستانها و ماجراهاي خرافي و افسانه اي و دروغ باشند . آنان نبايد از نقاط ضعف افراد عامي و بيسواد بهره برداري كنند و براي اينكه باني مجلس و يا مستمعين را راضي كنند ، مطابق ميلشان حرف بزنند و با اينكه مي دانند فلان قصّه دروغ است و سبب گمراهي و ضلالت عامّۀ مردم مي گردد ، امّا به بهانۀ اين كه نظر مستمعين را جلب مي كند ، نبايد آن را بيان نمايند . استاد مطهّري در اين مورد مي گويد : 

مثلاً با اينكه مي دانيم اين حكايت افسانه است و افسانه سازها ساخته اند نقل مي كنيم كه فلان نصراني گنهكار بود ، چنين و چنان كرده بود . اتّفاق افتاد كه در اثر حادثه اي با زوّار كربلا همراه شد و در بيرون دروازه ، زوّار پائين آمدند و رفتند به زيارت ، و نصراني چون مسلمان نبود وارد شهر نشد ، بيرون دروازه ماند و روي اثاثيه خوابيد . قافلـه هاي زوّار مي آمـدنـد و مي رفتند و غبـار قافلـه روي بدن اين نصراني مي نشست . نصراني خواب مي بيند كه روز قيـامت است و مـردم دسته دسته از حضرت سيّدالشهداء برات آزادي مي گيرند ، ملائكه مي آيند و دسته دسته معرفي مي كنند كه اينها مثلاً دستۀ سينه زنها ، اينها زنجيرزنها هستند ، اينها قهوه چي مجلس روضه خواني بوده اند ، اينها چه بوده اند و چه بوده اند و سيّدالشّهداء به اينها دسته دسته برات آزادي مي دهد تا تمام مي شوند و صورتي پيش ملائكه باقي نمي ماند . بعد حضرت مي فرمايد : يك نفر از قلم افتاده شما او را معرّفي نكرديد . عرض مي كنند : خير ، كسي باقي نمانده ، ما ملائكه هستيم اشتباه نمي كنيم ، دفترهاي ما مضبوط است . مي فرمايد : خير ، اشتباه كرده ايد ، يك نفر نصراني دم دروازه خوابيده و در وقتي كه خواب بود قافلۀ زوّار عبور كرده اند و بر روي لباسهاي او گرد و غبار زوّار من نشسته و كسي كه گرد و غبار زوّار من روي لباسش يا بدنش بنشيند نبايد به جهنّم برود . يك برات آزادي هم به نصراني مي دهند ! از اين قبيل قصّه ها .

اينها همـان طـوري كه عـرض كردم بهره برداري از نقطۀ ضعف و از جهالت و عوامي مردم است ، كمك كردن به گمراهي مردم و غرور هاي بيجاي مردم است . پيغمبران اينطور نمي كردند ، سخت با نقاط ضعف مردم مي جنگيدند ؛ مصلحت مردم را رعايت مي كردند نه ميل و رضاي آنها را . اين بود كه در زمان خودشان كمتر مريد پيدا مي كردند .

خلاصۀ اين قسمت اين شد كه مصلحت گوئي مردم به حكم وَ تَوقيفِهِمْ عَلي ما اَرادَ مِنْ مَصْلََحَۀِ  دينِهِمْ وَ دُنْياهُمْ دو چيز مي خواهد : يكي علم و اطّلاع ، و ديگري اخلاص . علم و اطّلاع هم در دو قسمت بايد باشد يكي علم و اطّلاع كامل از خود دين ، ديگر علم و اطّلاع از اوضاع جهان و جريانهاي اجتماعي . در باب اخلاص هم دو مطلب ذكر كردم كه مورد احتياج روز ما است : يكي اين که منبر ، كرسي دلّالي براي شخصيّتها قرار نگيرد ؛ ديگر اين كه وسيلۀ مبارزه با نقاط ضعف اجتماع باشد نه وسيلۀ بهره برداري از نقاط ضعف آن .[8]

استاد مطهّري در مورد روحانيّت عوام زده عقيده دارند كه متأسّفانه به علّت جوّ عوام زدگي ، شخصيّتهاي برجستۀ ما همين كه روي كار مي آيند از انجام  معنويّات خود عاجزند و با اينكه خون دل مي خورند و انديشۀ اصلاح را همواره در دل مي پرورانند ، در عمل قدرت اجرا ندارند . ايشان در مورد عوام زدگي جامعه مي گويند :

آفتي كه جامعـۀ روحانيّت مـا را فلج كرده و از پا در آورده اسـت « عـوام زدگـي » اسـت . عوام زدگي از سيل زدگي ، زلزله زدگي ، مار و عقرب زدگي بالاتر است . اين آفت عظيم معلول نظام مالي ما است .       

روحانيّت ما در اثر آفت عوام زدگي نمي تواند چنانچه بايد ، پيشرو باشد و از جلو قافله حركت كند و به معني صحيح كلمه ، هادي قافله باشد ، مجبور است در عقب قافله حركت كند . خاصيّت عوام اينست كه هميشه با گذشته و آنچه به آن خو گرفته پيمان بسته است ، حق و باطل را تميز نمي دهد . عوام هر تازه اي را بدعت يا هوا و هوس مي خواند ، ناموس خلقت و مقتضاي فطرت و طبيعت را نمي شناسد ، از اين رو با هر نُوي مخالفت مي كند و هميشه طرفدار حفظ وضع موجود است .

ما هم اكنون مي بينيم كه عوام النّاس به مسائلي جدّي از نوع توزيع عادلانه ثروت ، عدالت اجتماعي ، تعليمات عمومي ، حاكميّت ملّي و امثال اين مسائل كه پيوند ناگسستني با اسلام دارند و اسلام است كه عنوان كنندۀ اين حقايق و مدافع آنها است ، به آن چشم نگاه مي كنند كه به يك هوس كودكانه .

روحانيّت عوام زدۀ ما چاره اي ندارد از اينكه آنگاه كه مسأله اي اجتماعي مي خواهد عنوان كند ، به دنبال مسایل سطحي و غير اصولي برود و از مسایل اصولي صرف نظر كند ، و يا طوري نسبت به اين مسایل اظهار نظر كند كه با كمال تأسّف علامت تأخّر و منسوخيّت اسلام به شمار رود و وسيله به دست دشمنان اسلام بدهد .

روحانيّت عوام زدۀ ما چاره اي ندارد از اينكه همواره سكوت را بر منطق ، سكون را بر تحرّك ، نفي را بر اثبات ترجيح دهد ، زيرا موافق طبيعت عوام است .

حكومت عوام ، منشأ رواج فراوان ريا و مجامله و تظاهر و كتمان حقايق و آرايش قيافه و پرداختن به هيكل و شيوع عناوين والقاب بالا بلند در جامعة روحانيّت ما شده كه در دنيا بي نظير است . حكومت عوام است كه آزادمردان و اصلاح طلبان روحانيّت ما را دلخون كرده است و مي كند .

در سالهاي اقامتم در حوزه علميّه قم كه افتخار شركت در محضر درس پر فيض مرحوم آيه الله آقاي بروجردي اعلي الله مقامه را داشتم ، يك روز ، در درس فقه ، حديثي به ميان آمد به اين مضمون كه از حضرت صادق عليه السّلام سؤالي كرده اند و ايشان جوابي داده اند . شخصي به آن حضرت مي گويد قبلاً همين مسأله از پدر شما امام باقر ( ع ) سؤال شده ايشان طور ديگر جواب داده اند ، كداميك درست است ؟ حضرت صادق ( ع ) در جواب فرمود : آنچه پدرم گفته درست است . بعد اضافه كردند :

شيعيان ، آنوقت كه سراغ پدرم مي آمدند با خلوص نيّت مي آمدند و قصدشان اين بود كه ببينند حقيقت چيست و بروند عمل كنند ، او هم عين حقيقت را به آنها مي گفت ، ولي اينها كه مي آيند از من سؤال مي كنند قصـدشان هدايت يافتن و عمـل نيست ، مي خواهنـد ببينند از مـن چه مي شنوند و بسا هست كه هر چه از من مي شنوند به اين طرف و آن طرف بازگو مي كنند و فتنه بپا مي كنند . من ناچارم كه با تقيّه به آنها جواب بدهم .

چون اين حديث متضمّن تقيّه از خود شيعه بود نه از مخالفين شيعه ، فرصتي به دست آن مرحوم داد كه درد دل خودشان را بگويند . گفتند : « تعجّب ندارد تقيّه از خودماني مهمتر و بالاتر است . من خودم در اوّل مرجعيّت عامّه گمان مي كردم از من استنباط و از مردم عمل ، هر چه من فتوا بدهم مردم عمل مي كنند ، ولي در جريان بعضي فتواها ( كه بر خلاف ذوق و سليقۀ عوام بود ) ديدم مطلب اينطور نيست » .

البتّه نوع تقيّه اي كه در متن حديث است با نوع تقيّه اي كه ايشان فرمودند يكي نيست ، دو نوع است . آن نوع تقيّه كه در حديث است به محيط روحاني ما اختصاص ندارد ، در همه جاي دنيا معمول است و چاره اي از آن نيست ، ولي نوع تقيّه اي كه در محيط روحاني ما معمول است از اختصاصات طرز تشكيلات ما است كه اخيراً پيدا شده . ايشان هم به يك مناسبت كوچكي خواستند درد دل خود را اظهار كنند .

مرحوم آيه الله حاج شيخ عبدالكريم حائري يزدي ـ اعلي الله مقامه ـ مؤسّس حوزۀ علميّه قم ، به فكر افتادند يك عدّه از طلاّب را به زبان خارجي و بعضي علوم مقدّماتي مجهّز كنند تا بتوانند اسلام را در محيطهاي تحصيل كرده جديد بلكه در كشورهاي خارج تبليغ نمايند . وقتي كه اين خبر منتشر شد ، گروهي از عوام و شبه عوام تهران رفتند به قم و اولتيماتوم دادند كه اين پولي كه مردم به عنوان سهم امام مي دهند براي اين نيست كه طلاّب زبان كفّار را ياد بگيرند ، اگر اين وضع ادامه پيدا كند ما چنين و چنان خواهيم كرد ! ! ! آن مرحوم هم ديد كه ادامۀ اين كار موجب انحلال حوزۀ علميّه و خراب شدن اساس كار است ، موقّتاً از منظور عالي خود صرف نظر كرد .[9]                                    

استاد مطهّري در مورد فردي زاهد مسلك و افراطي كه با افكار جاهلانه و متحجّر خود از ديدن حقيت نابينا است و با عبادت هاي طاقت فرسا و تند روي هاي ناشي از ناداني و بي خبري چشم حقيت بين او بسته گرديده ، سخن مي راند . عقيده استاد مطهّري در مورد اين فرد كه اصلاً كاري به دنيا ندارد ، كاري به زندگي ندارد ، كاري به مقرّرات اجتماعي اسلام ندارد ، كاري به اصول و اركان اسلام ندارد ، كاري به تربيت اسلام ندارد ، به هيچ چيز اساساً كاري ندارد و در مدّت بيست سال از شهادت اميرالمؤمنين ( ع ) تا شهادت امام حسين ( ع ) كارش عبادت بود . و يك كلمه هم به اصطلاح حرف دنيا نزده است ، اينست كه اسلام براي او عبارت است از ذكر و دعا و نافله خواندن و زيارت رفتن و زيارت عاشورا را خواندن . اسلام براي او يعني كتاب مفاتيح و زادالمعاد . همۀ اسلام براي او در كتاب مفاتيح خلاصه شده است و غير از اين چيزي اساساً وجود ندارد . و در اين مورد مي گويد :

از همان وقت هايي كه تصوّف هم در دنياي اسلام پيدا شد ، ما مي بينيم افرادي پيدا شدند كه تمام نيروي خودشان را صرف عبادت و نماز كردند و ساير وظائف اسلامي را فراموش نمودند مثلاً در ميان اصحاب اميرالمؤمنين مردي را داريم بنام ربيع بن خثيم همين خواجه ربيع معروف كه قبري منسوب به او در مشهد است . حالا اين ، قبر او هست يا نه من يقين ندارم و اطّلاعم در اين زمينه كافي نيست ولي در اينكه او را يكي از زهّاد ثمانيه يعني يكي از هشت زاهد معروف دنياي اسلام مي شمارند ، شكّي نيست . ربيع بن خثيم اينقدر كارش به زهد و عبادت كشيده بود كه در دوران آخر عمرش قبر خودش را كنده بود و گاهي ميرفت در قبر و لحدي كه خودش براي خودش كنده بود مي خوابيد ، و خود را نصيحت و موعظه مي كرد ، مي گفت « يادت نرود عاقبت بايد بيائي اينجا . تنها جمله اي كه غير از ذكر و دعا از او شنيدند آنوقتي بود كه اطّلاع پيدا كرد كه مردم حسين بن علي فرزند عزيز پيغمبر را شهيد كرده اند ، چند كلمه گفت در اظهار تأثّر و تأسّف از چنين حادثه اي : « واي بر اين امّت كه فرزند پيغمبرشان را شهيد كردند » . مي گويند بعدها استغفار مي كرد كه چرا من اين چند كلمه را كه غير ذكر خدا بود به زبان آوردم .

همين آدم در دوران اميرالمؤمنين عرض ( ع ) كرد : يا اَميراَلْمُؤمِنينَ اِنّا شَكَكْنا في هذَا الْقِتال . « اِنّا » راهم كه مي گويد معلوم مي شود كه او نمايندۀ عدّه اي بوده است . يا اميرالمؤمنين ! ما دربارۀ اين جنگ شک و تردید داریم ، می ترسیم این جنگ ، جنگ شرعی نباشد . چرا ؟ چون ما داریم با اهل قبله می جنگیم ، ما داریم با مردمی می جنگیم که آنها مثل ما شهادتین می گویند ، مثل ما نماز می خوانند ، مثل ما رو به قبله می ایستند . و از طرفی شیعه امیرالمؤمنین بود نمی خواست کناره گیری کند گفت یا امیر المؤمنین ! خواهش می کنم به من کاری را واگذار کنید که در آن شک وجود نداشته باشد ، من را به جایی و دنبال مأموریّتی بفرست که در آن شک نباشد . امیر المؤمنین هم فرمود بسیار خوب اگر تو شک می کنی پس من تو را به جای دیگری می فرستم . نمی دانم خودش تقاضا کرد یا ابتداءً حضرت او را به یکی از سرحدّات فرستادند که در آن جا هم باز سرباز بود . کار سربازی می خواست انجام بدهد امّا در سرحدّ کشور اسلامی که اگر احیاناً پای جنگ و خونریزی به میان آمد طرفش کفّار یا بت پرستان باشند ، غیر مسلمانها باشند . خوب این نمونه ای بود از زهّاد و عبّادی که در آن زمان بودند .

این زهد و عبادت چقدر ارزش دارد ؟ این ، ارزش ندارد که آدم در رکاب مردی مانند علی باشد امّا در راهی که علی دارد راهنمایی می کند و در آنجایی که علی فرمان جهاد می دهد شک کند که آیا این درست است یا نادرست ، و عمل به احتیاط کند ، بنا را بر احتیاط بگذارد . مثل این که می گویند : چرا ما روزة شک دار بگیریم ؟ می بینید که در میان مردم هم این حرف خیلی زیاد است : چرا ما روزة شک دار بگیریم ، این چه کاری است ؟ چرا جایی بجنگیم که شـک داریم ؟ می رویم جایی که روزه ای که می گیریم روزة شک دار نباشد . این چه ارزشی دارد ؟ اسلام بصیرت می خواهد ، هم عمل می خواهد هم بصیرت . این آدم ( خواجه ربیع ) بصیرت ندارد . در دوران ستمگری مانند معاویه و ستمگری مانند یزید بن معاویه زندگی می کند ، معاویه ای که دین خدا را دارد زیر و رو می کند ، یزیدی که بزرگ ترین جنایت ها را در تاریخ اسلام مرتکب می شود و تمام زحمات پیغمبر دارد هدر می رود ، آقا رفته یک گوشه ای را انتخاب کرده شب و روز دائماً مشغول نماز خواندن است و جز ذکر خدا کلمة دیگری به زبانش نمی آید ، یک جمله ای هم که به عنوان اظهار تأسّف از شهادت حسین بن علی ( ع ) می گوید ، بعد پشیمان می شود که این ، حرف دنیا شد ، چرا به جای آن سُبحانَ الله ، اَلحَمدُلله نگفتم ؟ چرا به جای آن یا حیُّ یا قیّوم نگفتم ، لا حَولَ وَ لا قُوَّهَ اِلّا بِالله نگفتم ؟ این با تعلیمات اسلامی جور در نمی آید .[10]

مسایل سعد و نحس ایّام از مسایلی است که طالبان حقیقت و توکّل به حق هرگز به آن نپرداخته اند . پیامبر اکرم و ائمّة اطهـار ، هـرگز در روش خـود اینگونه مسایل را مورد توجّه قرار نداده اند و در این باره استاد مطهّری می گویند :

در نهج البلاغه است كه علي عليه السّلام وقتي تصميم گرفتند بجنگ خوارج بروند ، اشعث بن قيس كه آن وقت از اصحاب بود ، با عجله و شتابان جلو آمد و گفت يا اميرالمؤمنين صبر كنيد . عجله نكنيد ، براي آنكه يكي از خويشاوندان من مطلبي دارد و مي خواهد به عرض شما برساند . حضرت فرمودند بيايد : آمد ، عرض كرد : يا اميرالمؤمنين من منجّم هستم و متخصّص شناختن سعد و نحس ايّام . من در حسابهاي خودم به اين جا رسيدم كه شما اگر الان حركت كنيد و به جنگ برويد قطعاً شكست خواهيد خورد و با اكثريّت اصحابتان كشته خواهيد شد . حضرت در جواب فرمودند : هر كس كه تو را تصديق كند پيغمبر را تكذّيب كرده است . اين مزخرفات چيست كه شما مي گوئيد ؟ ! . سپس به اصحاب فرمود : بگویيد به نام خدا و به خدا اعتماد و توكّل كنيد و حركت كنيد و عليرغم نظر اين منجّم ، الان حركت كنيد و برويد . رفتند و بعد معلوم شد كه در هيچ جنگي به اندازۀ اين جنگ ، علي عليه السّلام فاتح نشده است .

عبدالملك بن اعين برادر زراره ، از راويان بزرگ و مردي عالم بود . نجوم خوانده بود و چون نجوم خوانده بود به اين چيزها هم عمل مي كرد . بعد كم كم احساس كرد كه براي خودش مصيبت درست كرده است . مثلاً صبح از منزل مي آيد بيرون ، مي بيند قمر در عقرب است و اگر برود چنين خواهد شد روز ديگر فلان ستاره آمد ، پس چنان خواهد شد . كم كم خودش احساس كرد كه دست و پايش بسته شده است . خدمت امام صادق عليه السّلام رسيد و عرض كرد : يابن رسول الله ! من مبتلا شده ام به نجوم . البته نجوم احكامي ، كه مربوط به سعد و نحس ايّام و امثال اينها است كه اين قسم از نظر اسلام بي اعتبار است . و قسم ديگر ديگر هم نجوم رياضي است . حساب خسوف و كسوف و ماه گرفتگي و خورشيد گرفتگي كه اين از نظر اسلام اشكالي ندارد . به حضرت عرض كرد : يك سلسله كتابهايي دارم و كم كم احساس مي كنم كه مبتلا شده ام . در هيچ كاري نمي توانم تصميم بگيرم ، مگر اينكه به اين كتابها مراجعه كنم .

امام صادق عليه السّلام با تعجّب سؤال كردند كه تو به اينها عمل مي كني ؟ عرض كرد : بله يابن رسول الله ! فرمود الان برگرد به منزل و به محض رسيدن ، تمام كتابها را بسوزان و از اين پس به هيچ وجه به اين حرفها عمل نكن .

عليـرغم يك سلسله روايـات كه در اين زمينـه هست ، ما يك سلسله روايـات ديگر داريم كـه در آيۀ شريفۀ ( سورۀ فصّلت آيۀ 16 ) ايّام نحسات آمده است و از مجموع رواياتي كه از اهل بيت اطهار رسيده است ، اين مطلب استنباط مي شود كه اين امور يا اساساً از ريشه اثر ندارد و يا اگر هم اثر دارد ، توكّل به خدا و توسّل به پيامبر و اهل بيت پيغمبر عليهم السّلام اثر اينها را از بين مي برد .

بنابراين ، يك مسلمان و يك شيعه واقعي در عمل اعتناء نمي كند و اگر مي خواهد مسافرت برود ، يك صدقه مي دهد و بر خدا توكّل مي كند و به اولياء خدا توسّل مي جويد و حركت مي كند . از همه بالاتر اين است كه براي نمونه يك مرتبه هم اتّفاق نيفتاده كه خود آنها به اين مطالب عمل كنند و آيا سيرۀ آنها يك چنين چيزهايي است و آيا آنها در منطق عملي خودشان از اينگونه امور استفاده كرده اند ؟ خير .

در خراسان يك چيزي معروف است كه من در بعضي از شهرستانهاي ايران هم ديده ام و بعد هم استاد بزرگوار ما مرحوم ميرزا علي آقا شيرازي ، ريشه آن را بدست داده اند كه اين چه بوده و از كجا پيدا شده است . در فريمان ما خيلي شايع بود كه مي گفتند اگر مسافري بخواهد مسافرت برود ، اول كسي كه با او برخورد مي كند ، اگر سيّد باشد اين سفر نحس است و اگر اين مسافرت را انجام بدهد قطعاً بر نمي گردد ، و اگر غريبي به او برخورد كند اين سفر ، سفر ميموني است مرحوم ميرزا علي آقا شيرازي مي فرمود : اين مطلب ريشه اي دارد و آن اين است از زماني كه دورۀ بني العباس شروع كردند به كشتن سادات و سادات را هر جا كه بودند مي كشتند و در خانۀ هر كسي آنها را پيدا مي كردند نه تنها خود صاحب خانه را از بين مي بردند كه تمام آن خاندان را از بين مي بردند . در اثر اين جنايات و اين تهديدها و فشارها كم كم اين فكر براي مردم پيدا شد كه سيّد نحس است نحس به معناي سياسي ، نه نحس فلكي ، يعني يك بچّۀ علي در خانۀ هر كسي كه باشد آن خانه خراب است و اين نحس سياسي كم كم در ذهن مردم تبديل شد به يك نحس تكويني و نحس فلكي .

در يكي از سفرها همين داستان براي خود من اتّفاق افتاد . در فريمان سفر دوّم يا سوّم بود كه من خواستم به قم بروم از منزلمان كه بيرون آمديم سوار اسب شديم تا فريمان . چون در دو فرسخي فريمان بوديم ، با اسب تا فريمان مي رفتيم تا از آنجا سوار ماشين بشويم . عدّه اي از دوستان هم آمده بودند براي بدرقه ، ما هم از منزل با مرحوم والده و زن ها و همشيره ها خداحافظي كرديم . خيلي علاقه هم داشتم كه زودتر بيايم ، سوار اسب كه شدم يك وقت ديدم يك سيّدي از جلو مي آيد گفتم خدا نكند كه زن ها بفهمند ، اگر بفهمند نخواهند گذاشت كه من بروم . ايستادم سيّد جلو آمد و مي خواست از من سؤال كند كه شما از فريمان يكسره مي رويد قم يا بر مي گرديد اينجا و دومرتبه از اينجا مي رويد .گفت آقا انشاءالله ديگر بر نمي گرديد گفتم ، نه انشاءالله ديگر بر نمي گردم . گفتم پس اگر اين بگوش زنها برسد كه سيّد جلو آمده و بعد هم گفته انشاءالله برنمي گرديد ، ديگر زندگي براي ما نمي گذارند در حالتي كه ما رفتيم و بر گشتيم هيچ طوري هم نشديم .

يك فرد مسلمان نبايد فكر خودش را به اين موهومات مشغول بكند پس توكّل به خدا براي چيست ؟ ما هم اسم توكّل و هم اسم توسّل را مي بريم و هم از گربۀ سياه مي ترسيم . انساني كه مي گويد توكّل و توسّل و ولايت ، ديگر به اين موهومات نبايد اعتناء كند .[11]

استاد مطهّري داستاني را از ابو هريره نقل مي كند كه با سوء استفاده از جهل مردم و انتشار سخنان خرافي از زبان پيامبر چگونه از ساده لوحي مردم بهره وري مي كند و در اين مورد مي گويد :

در زماني كه ابو هريره از جانب معاويه ، حاكم مكّه بود ، مردي پياز آورده بود در مكّه بفروشد . كسي نخريد با خـود گفت چه كنم ؟ رفت پيش ابوهره و گفت اي ابوهريره يك ثواب مي تواني بكني ؟ گفت چه ثوابي ؟ گفت من يك آدم مسلمـان هستم به من گفتـه اند كه در مكّه پيـاز پيـدا نمي شود و ناياب است و مردم مكّه هم پياز مي خواهنـد و مـن هر چـه مال التّجاره داشتم همه را پياز خريدم و به مكّه آوردم . هيچكس نمي خرد و از بين مي رود . شما اموال يك مسلماني را از تلف شدن نجات بده . گفت بسيار خوب . روز جمعه كه مي شود ، موقّع نماز جمعه پيازها را در يك جاي معيّني حاضر كن روز جمعه كه مردم همه جمع شدند ، ابوهريره گفت :

اَيُّهَا النّاسُ سَمِعْتُ مِنْ حَبيبي رَسُولِ اللهِ مَنْ اَكَلَ بَصَلَ عَكَّةٍ في مَكَّهٍ وَ جَبَتْ لَهُ الْجَنَّةُُ .

 اي مردم : من از حبيب خودم پيغمبر خدا شنيدم : هر كه پياز مكّه را بخورد ، بهشت بر او واجب مي شود . در ظرف يك ساعت ، مردم تمام پيازها را خريدند و خيلي هم آقاي ابوهريره در وجدانش راضي بود كه من يك مؤمني را نجات دادم .

داستان ديگري در مورد مبارزه پيامبر اكرم ( ص ) عليه خرافه گويي مردم در مورد مرگ اسماعيل پسر رسول الله مي باشد كه استاد مطهّري در اين مورد مي گويد :

ابراهيم پسر هيجده ماهۀ رسول الله كه از ماريۀ قبطیّه شديداً مورد علاقه رسول اكرم بود ، در 18 ماهگي از دنيا رفت . رسول اكرم كه كانون عاطفه بودند ، متأثّر شدند و اشك ريختند ، و فرمودند اي ابراهيم دل مي سوزد و اشك مي ريزد و ما محزونيم بخاطر تو ، ولي هرگز چيزي نمي گوئيم بر خلاف رضاي پروردگار و تمام مسلمين متأثّر بودند ، براي آنكه غباري از حزن بر دل پيغمبر اكرم ( ص ) نشسته است . همان روز تصادفاً خورشيد گرفت . مسلمين همه گفتند گرفتن خورشيد هم آهنگي عالم بالا بوده است با عالم پائين و با رسول الله . خورشيد گرفت براي آنكه فرزند پيغمبر خدا از دنيا رفته است . 

البتّه اين مطلب ، في حد ذاته ، مانعي ندارد بلكه بخاطر پيغمبر اكرم ممكن است دنيا زيرو و رو شود . در بين مردم مدينه شايع شد زن و مرد يك زبان گفتند خورشيد بخاطر حزني كه بر پيغمبر اكرم وارد شده است ، منكسف شد . در نتيجه اين سبب شد كه عقيده و ايمان مردم به پيامبر بيشتر شود ، ولي پيغمبر كه نمي خواستند از نقاط ضعف و جهالت مردم براي هدايت مردم و بنفع اسلام استفاده كنند ، بلكه مي خواستند از نقاط قوّت و علم و معرفت و بيداري مردم استفاده كنند . چون قرآن در ( آيۀ 125 سورۀ نحل ) به ايشان دستور داده است كه : 

اُدْعُ اِلي سَبيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ جادِلْهُمْ بِالَّتي هِيَ اَحْسَنُ . اي پيامبر دعوت كن مردم را به سوي راه پروردگارت به حكمت و موعظه .  

بدين جهت پيامبر ( ص ) در برابر آن احساسات ، سكوت نكردند و نگفتند كه خود مردم اينطور فهميده اند ، پس بنابراين من هم ساكت باشم . هدف را ببينم . وسيله هر چه مي خواهد باشد . منبر رفتند و مردم را آگاه كردند و فرمودند : خورشيد گرفته است ، ولي به خاطر بچّۀ من نبوده است . و با اين عمل اين منطق پست را رد كردند . از سكوت خودشان هم نمي خواهند سوء استفاده كنند ، زيرا اوّلاً اسلام ، احتياجي به چنين چيزهايي ندارد . كساني بايستي از اين گونه مسائل استفاده كنند كه دينشان و مكتبشان ، برهان و منطق و ندارد و آثار حقّانيّت دينشان روشن و نمايان نيست .

و ثانياً همان كساني هم كه از اين مسائل استفاده مي كنند ، در نهايت امر اشتباه مي كنند . زيرا همان مثل معروف است كه همگان را هميشه نمي شود در جهالت نگاه داشت . بعضي از مردم را هميشه مي توان در جهالت داشت . و يا همـۀ مـردم را در يك زمان مي توان در جهالت و بي خبري نگاه داشت . امّا همگان را براي هميشه نمي توان در جهالت نگاه داشت . و ثالثاً خداوند به او اجازه نمي دهد كه چنين كاري را بكند . از حق ، براي حق ، بايستي استفاده كرد . حق را با باطل آميختن ، حق را از بين مي برد . انسان وقتي حق را ضميمۀ باطل كرد ، حق نمي ايستد ، هجرت مي كند و مي رود .

يكي از علمـاي بزرگ يكي از شهرستـانها ، نشسته بودنـد . شخص سيّدي هـم بعضي از روضـه هاي دروغ مي خواند . آن عالم جليل القدر ، كه مجتهد هم بود ، به او فرمودند : اين ها چيست كه مي خواني ؟ ! آن شخص در جواب گفت : شما برويد دنبال فقه و اصولتان ، من خودم اختيار جدّم را دارم . اين گونه عمل و برخورد كردن ، يكي از راه هايي است كه از جنبه هاي مختلف ، ضربه هايي بر دين وارد كرده است .[12]

استاد مطهّري در مورد خوارج كه گروهي قشري مآب و متعبّد مآب با يك سلسله افكار خشك و توضيح ها و تفسيرهاي كج و معوج بودند و قيام حضرت علي ( ع ) در خلافت بيشتر براي مبارزه با اين انحراف بود و بالاخره هم منجر به شهادتش شد ، اين گونه توضيح مي دهد : 

اين مطالب را علی ( ع ) در مواقع مختلف به آن ها فرمود ، آن جمله ای که درد اصلی آنها است همین بود که فرمود : « وَ اَنتُم مَعاشِرُ اَخِفّاءُ الهامِ و سُفَهاءُ الاَحلامِ » شما گروهی هستید سبک مغز و کم خرد و نادان . عیب کار شما هم همین است ، یک روز با شدّت از حکمیّت طرفداری می کنید و یک روز به این شدّت آن را کفر و ارتداد می خوانید .

تاریخ خوارج ، عجیب و عبرت انگیز است ، از این نظر که وقتی عقیدة دینی ، با جهالت و نادانی و تعصّب خشک آمیخته شود چه می کند .

ابن عباس وقتی که به فرمان امیرالمؤمنین ( ع ) مأمور شد برود با آن ها صحبت کند وضعی دید که حیرت کرد . گروهی را می بیند آثار سجده در پیشانی های آنها ، کف دستهاشان مثل زانوی شتر پینه بسته ، پیراهن های مندرس پوشیده و دامنها به کمر زده آماده کار زارند .  

مورّخين نوشته اند اینها مردمی بودند که از گناهانی از قبیل دروغ پرهیز داشته اند ، حتی در حضور جبّارانی مثـل « زیـاد » عقیـده خودشـان را کتمـان نمی کردنـد ، با اهل معصیت مخالف بودند ، بعضی ها قائم اللیل و صائم النّهار بودند . از آن طرف عقایدی قشری و سطحی داشتند . در مورد خلافت معتقد بودند لزومی ندارد یک نفر خلیفه باشد ، قرآن هست مردم به قرآن عمل کنند . ابن ابی الحدید می گوید بعد که دیدند نمی توانند بدون زعیم و رئیس باشند از این عقیده عدول کردندو با عبدالله بن وهب راسبي كه از خودشان بود بيعت كردند ، همانطوری که مقتضای کم عقلی و سبک مغزی است بسیار در عقاید خودشان تنگ نظر بودند ، اکثر خوارج همه فرق مسلمین را کافر می دانستند ، با آنها نماز نمی خواندند ، ذبیحة آنها را نمی خوردند ، به آن ها زن نمی دادند و از آنها زن نمی گرفتند ، عمل را جزء ایمان می شمردند و همین جهت که عمل را جزو ایمان می دانستند آن ها را تنگ نظر کرده بود ، و به همین سبب از هر کس گناه کبیره ای می دیدند می گفتند کافر شد ، می گفتند : جز ما باقی همه کافر و اهل جهنم اند .

خوارج در حقیقت از نطر خودشان قیامشان برای امر به معروف و نهی از منکر بود ، اوّلین اجتماعشان بعد از یأس از هم عقیده کردن علی ( ع ) با خودشان در یکی از خانه های کوفه شده است . در آن خانه یکی ایستاد و این خطابه مهیّج را ایراد کرد :

یعنی سزاوار نیست برای مردمی که به خدای رحمان ایمان دارند و مرجع شان قرآن است ، اینکه دنیا را بر امر به معروف و نهی از منکر و اظهار سخن حقّ مقدم بدارند . هر چند این امور سبب ضعف و ضرر گردد . هر کسی در این دنیا ضعف و ضرری ببیند در قیامت پاداشش رضا و خوشنودی حق است . پس برادران بیایید از این شهر که کانون فساد و ستمگری است بیرون برویم و به دامنه های کوهها یا بعضی از نقاط و شهرهایی که اینطور نیست برویم و با این بدعت های گمراه کننده مبارزه کنیم .

عقیدة خوارج در امر به معروف

این جهت که اعمال بصیرت در امر به معروف و نهی از منکر واجب است مورد اتّفاق جمیع فرق اسلامی است به استثناء خوارج ، خوارج روی همان جمود و خشکی و تعصّب خاصی که داشتند می گفتند امر به معروف و نهی از منکر تعبّد محض است ، شرط احتمال اثر و عدم ترتّب مفسده ندارد ، نباید نشست در اطرافش حسابگری کرد ، تکلیفی است باید چشم بسته انجام داد ، خوارج طبق همین عقیده با علم به اینکه کشته می شوند و خونشان هدر می رود و با علـم به اینکه هیچ اثر مفیدی بر قیامشان مترتّب نیست قیام می کردند ، ترور می کردند ، شکم پاره می کردند ، و لهذا اینها نه فقط در عمل بصیرت نداشتند بلکه منکر بصیرت در عمل در باب امر به معروف و نهی از منکر بودند ، و از این راه مصیبتی بزرگ برای عالم اسلام  به وجود آوردند .

مصائبی که خوارج برای اسلام به وجود آوردند

چه مصیبتی بالاتر و بزرگ تر از قتل علی ابن ابیطالب ، علی مرتضی ( ع ) به دست آنها کشته شد ، عبدالرّحمن بن ملجم خارجی مذهب بود ، همانطوری که خود امیر المؤمنین فرمود هیچگونه کدورت شخصی و نارضایتی بین او و امیر المؤمنین نبود : امیر المؤمنین احسان ها به او کرده بود ، ولی این مرد جاهل بی باک طبق عقیده خارجی خود معتقد شده بود که علی کافر شده و یکی از سه نفری است که موجب فتنه و آشوب میان مسلمین شده ، لهذا در مکّه  با دو نفر دیگر هم عهد شدند که مجموعاً علی و معاویه و عمروعاص را در یک شب بکشند و آن شب را هم شب نوزدهم رمضان یا هفدهم رمضان معیّن کردند ، چرا این شب را معیّن کردند ؟

ابن ابی الحـدید می گوید بیـا و تعجّب کـن از تعصّب در عقیـده که اگر توأم با جهالت شود چه می کند ؟ می گوید اینها این شب را انتخاب کردند چون شب عزیز و مبارکی بود و شب عبادت بود ، خواستند این جنایت را که از نظر آن ها عبادت بود در شب عزیز و مبارکی انجام دهند .

جمله « لَاحُکمَ اِلّا لِلّه » شعار اینها شد ، علی ( ع ) چون می دانست اینها بدبخت و بیچاره اند و فقط به اشتباه افتاده اند ، با آنکه همیشه مزاحمش بودند با آنها سخت گیری نمی کرد ، و حتّی دستور داد بعد از من خوارج را نکشید « لا تَقتلوا الخَوارِجَ بَعدی فَلَیس مَن طَلَبَ الحَقَ فَاَخطَأهُ کَمَن طَلَبَ الباطِل فَاَدرَکَهُ » بعد از من اینها را نکشید اینها با معاویه و اصحابش فرق دارند ، اینها حق و دیانت را می خواستند و جون جاهل و بی تمیز بودند به اشتباه افتادند . اما معاویه و عمروعاص و یارانشان از اول دنبال دنیا طلبی رفتند و به دنیای خود هم رسیدند .[13]

استاد مطهرّی در مورد گروه خوارج و افکار خشک و جاهلانۀ آنان باز هم بدین گونه بیان می دارد :

وای به حال جامعة مسلمین از آن وقت که گروهی خشکه مقدّس یک دندۀ جاهل بی خبر ، پا را به یک کفش کنند و به جان این و آن بیفتند . چه قدرتی می تواند در مقابل این مارهای افسون ناپذیر ایستادگی کند ؟ کدام روح قوی و نیرومند است که در مقابل این قیافه های زهد و تقوا تکان نخورد ؟ کدام دست است که بخواهد برای فرود آوردن شمشیر بر فرق اینها بالا رود و نلرزد ؟

این است که علی می فرماید :

وَ لَم یَکُن  لِیَجتَرِیءَ عَلَیها اَحَدٌ غَیری .

« غیر از من احدی جرأت بر چنین اقدامی نداشت » .

غیر از علی و بصیرت علی و ایمان نافذ علی احدی از مسلمانان معتقد به خدا و رسول و قیامت به خود جرأت نمی داد که بر روی اینها شمشیر بکشد .

این گونه کسان را تنها افراد غیر معتقد به خدا و اسلام جرأت می کنند بکشند ، نه افراد معتقد و مؤمن معمولی .

اینست که علی به عنوان یک افتخار بزرگ برای خود می گوید : این من بودم ، و تنها من بودم که خطر بزرگی که از ناحـیه این خشـکه مقدّسان به اسلام متوجّه می شد درک کردم . پیشـانی های پینه بسته اینها و جامه های زاهد مآبانه شان و زبان های دائم الذّکرشان و حتّی اعتقاد محکم و پا بر جایشان نتوانست مانع بصیرت من گردد . من بودم که فهمیدم اگر اینها پا بگیرند همه را به درد خود مبتلا خواهند کرد و جهان اسلام را به جمود و ظاهر گرایی و تقشّر و تحجُّری خواهند کشانید که کمر اسلام خم شود . مگر نه این است که پیغمبر فرمود دو دسته پشت مرا شکستند : عالم لاابالی ، و جاهل مقدّس مآب .

علي مي خـواهد بگویـد اگـر من با نهضت خارجیگری در دنیای اسلام مبارزه نمی کردم دیگر کسی پیدا نمی شد که جرأت کند این چنین مبارزه کند . غیر از من کسی نبود که ببیند جمعیّتی پیشانیشان از کثرت عبادت پینه بسته ، مردمی مسلکی و دینی امّا در عین حال سدِّ راه اسلام ، مردمی که خودشان خیال می کنند به نفع اسلام کار می کنند امّا در حقیقت دشمن واقعی اسلامند ، و بتواند به جنگ آنها بیاید و خونشان را بریزد . من این کار را کردم .

عمل علی راه خلفا و حکّام بعدی را هموار کرد که با خوارج بجنگند و خونشان را بریزند . سربازان اسلامی نیز بدون چون و چرا پیروی می کردند که علی با آنان جنگیده است ، و در حقیقت سیرة علی راه را برای دیگران نیز باز کرد که بی پروا بتوانند با یک جمعیّت ظاهر الصّلاح مقدّس مآب دین دار ولی احمق پیکار کنند .

خوارج مردمی جاهل و نادان بودند . در اثر جهالت و نادانی حقایق را نمی فهمیدند و بد تفسیر می کردند و این کج فهمی ها کم کم برای آنان به صورت یک مذهب و آیینی درآمد که بزرگ ترین فداکاری ها را در راه تثبیت آن از خویش بروز می دادند . در ابتدا فریضة اسلامی نهی از منکر ، آنان را به صورت حزبی شکل داد که تنها هدفشان احیای یک سنّت اسلامی بود .

خوارج بیشتر عرب بودند و غیر عرب هم کم و بیش در میان آنها بود ، ولی همه آنها اعم از عرب و غیر عرب جاهل مسلک و نا آشنا به فرهنگ اسلامی بودند . همه کسریهای خود را می خواستند با فشار آوردن بر روی رکوع  و سجودهای طولانی جبران کنند . علی ( ع ) روحیّة اینها را همین طور توصیف می کند ، می فرماید :

« مردمـی خشـن ، فاقد اندیشـة عـالی و احساسات لطیف ، مردمی پست ، برده صفت ، اوباش که از هر گوشه ای جمع شده اند و از هر ناحیه ای فراهم آمده اند . اینها کسانی هستند که باید اوّل تعلیمات ببینند . آداب اسلامی به آنها تعلیم داده شود ، در فرهنگ و ثقافت اسلامی خبرویّت پیدا کنند . باید بر اینها قیّم حکومت کند و مچ دستشان گرفته شـود نه اینکه آزاد بگردند و شمشیرها را در دست نگه دارند و راجع به ماهیّت اسلام اظهار نظر کنند . اینها نه از مهاجرینند که از خانه های خود به خاطر اسلام مهاجرت کردند و نه از انصار که مهاجرین را در جوار خود پذیرفتند . » ( نهج البلاغه ، خطبة 236 )

پیدایش طبقة جاهل مسلک مقدّس مآب که خوارج جزیی از آنها بودند برای اسلام گران تمام شد . گذشته از خوارج که با همة عیبها از فضیلت شجاعت و فداکاری بهره مند بودند ، عدّه ای دیگر از این تیپ متنسّک به وجود آمد که این هنر را هم نداشت . اینها اسلام را به سوی رهبانیّت و انزوا کشاندند ، بازار تظاهر و ریا را رایج کردند . اینها چون آن هنر را نداشتند که شمشیر پولادین بر روی صاحبان قدرت بکشند شمشیر زبان را بر روی صاحبان فضیلت کشیدند . بازار تکفیر و تفسیق و نسبت بی دینی به هر صاحب فضیلت را رایج ساختند .

به هرحال یکی از بارزترین ممیّزات خوارج جهالت و نادانیشان بود . از مظاهر جهالتشان ، عدم تفکیک میان ظاهر یعنی خط و جلد قرآن و معنی قرآن بود . لذا فریب نیرنگ سادة معاویه و عمروعاص را خوردند .

در این مردم جهالت و عبادت توأم بود . علی می خواست با جهالت آنها بجنگد ، امّا چگونه ممکن بود جنبة زهد و تقوا و عبادت و اینها را از جنبة جهالتشان تفکیک کرد ، بلکه عبادتشان عین جهالت بود . عبادت توأم با جهالت از نظر علی که اسلام شناس درجه اوّل است ارزشی نداشت . لهذا آنها را کوبید و وجهه زهد و تقوا و عبادتشان نتوانست سپری در مقابل علی قرار گیرد :

خطر جهـالت اینگـونه افـراد و جمعیّت هـا بیشتر از این ناحیـه است کـه ابزار و آلت دست زیرک ها قرار می گیرند و سدّ راه مصالح عالیّة اسلامی واقع می شوند . همیشه منافقان بیدین ، مقدّسان احمق را علیه مصالح اسلامی برمی انگیزند . اینها شمشیری می گردند در دست آنها و تیری در کمان آنها .

چقدر عالی و لطیف ، علی ( ع ) این وضع اینها را بیان می کند . می فرماید :

ُثمَّ اَنتُم شِرارُ الناسِ وَ مَن رَمی بِهِ الشَّیطانُ مَرامِیَهُ وَ ضَرَبَ بِهِ تیهَهُ ( نهج البلاغه ، خطبة 125 )

« همانا بدترین مردم هستید . شما تیرهایی هستید در دست شیطان که از وجود پلید شما برای زدن نشانة خود استفاده می کند و به وسیلة شما مردم را در حیرت و تردید و گمراهی می افکند . »

گفتیم : در ابتدا حزب خوارج برای احیاء یک سنّت اسلامی به وجود آمد امّا عدم بصیرت و نادانی ، آنها را بدینجا کشانید که آیات قرآن را غلط تفسیر کنند و از آنجا ریشة مذهبی پیدا کردند و به عنوان یک مذهب و یک طریقه موادی را ترسیم نمودند .

مردمی تنگ نظر و کوته دید بودند . در افقی بسیار پست فکر می کردند . اسلام و مسلمانی را در چهار دیواری اندیشـه های محـدود خـود محصـور کرده بودنـد . ماننـد همه کوته نظران دیگر مدّعی بودند که همه بد می فهمند و یا اصلاً نمی فهمند و همگان راه خطا می روند و همه جهنمی هستند . اینگونه کوته نظران اول کاری کـه می کننـد این اسـت که تنگ نظری خود را به صورت یک عقیدة دینی در می آورند ، رحمت خدا را محدود می کنند ، خداوند را همواره بر کرسی غضب می نشانند و منتظر این که از بنده اش لغزشی پیدا شود و به عذاب ابد کشیده شود . یکی از اصول عقاید خوارج این بود که مرتکب گناه کبیره مثلاً دروغ یا غیبت یا شرب خمر ، کافر است و از اسلام بیرون است و مستحق خلود در آتش است . علیهذا جز عدّة بسیار معدودی از بشر همه مخلّد در آتش جهنمند . تنگ نظری مذهبی از خصیصه های خوارج است امّا امروز آن را باز در جامعة اسلامی می بینیم . این همان است که گفتیم خوارج شعارشان از بین رفته و مرده است امّا روح مذهبشان کم و بیش در میان بعضی افراد و طبقات همچنان زنده و باقی است .

بعضی از خشک مغزان را می بینم که جز خود وعدّه ای بسیار معدود مانند خود ، همه مردم جهان را با دید کفر و الحاد می نگرد و دایرۀ اسلام و مسلمانی را بسیار محدود خیال می کنند .

خوارج با روح فرهنگ اسلامی آشنا نبودندولی شجاع بودند . چون جاهل بودند تنگ نظر بودند و چون تنگ نظر بودند زود تکفیر و تفسیق می کردند تا آنجا که اسلام و مسلمانی را منحصر به خود می دانستند و سایر مسلمانان را که اصـول عقائد آنها را نپذیرفتند کافر می خواندند و چون شجاع بودند غالباً به سراغ صاحبان قدرت می رفتند و به خیـال خـود آنهـا را امر به معروف و نهی از منکر می کردند و خود کشته می شدند و گفتیم در دوره های بعد جمود و جهالت و تَنَسُک و مقدّس مآبی و تنگ نظری آنها برای دیگران باقی ماند اما شجاعت و شهامت و فداکاری از میان رفت .

خوارج بی شهامت ، یعنی مقدّس مآبان ترسو ، شمشیر پولادین را به کناری گذاشتند و از امر به معروف و نهی از منکر صاحبان قدرت که برایشان خطر ایجاد می کرد صرف نظر کردند و با شمشیر زبان به جان صاحبان فضیلت افتادند . هر صاحب فضیلتی را به نوعی متّهم کردند به طوری که در تاریخ اسلام کمتر صاحب فضیلتی را می توان یافت که هدف تیر تهمت این طبقه واقع نشده باشد . یکی را گفتند منکر خدا ، دیگری را گفتند منکر معاد ، سومی را گفتند منکر معراج جسمانی و چهارمی را گفتند صوفی ، پنجمی را چیز دیگری و همینطور ، به طوری که اگر نظر این احمقان را ملاک قرار دهیم هیچوقت هیچ دانشمند واقعی مسلمان نبوده است . وقتی که علی تکفیر بشود تکلیف دیگـران روشن است . بوعلی سینا ، خواجه نصیر الدّین طوسی ، صدر المتألهین شیرازی ، فیض کاشانی ، سیّد جمال الدّین اسد آبادی ، و اخیراً محمّد اقبال پاکستانی از کسانی هستند که از این جام جرعه ای به کامشان ریخته شده است .

بوعلی در همین معنی می گوید :

کفـر چو منـی گزاف و آسـان نبود                            محکم تر از ایمـان من ایمـان نبـود

در دهر یکی چو من و آن هم کافر                             پس در همه دهر یک مسلمان نبود

خواجه نصیرالدّین طوسی که از طرف شخصی مسمّی به « نظام العلماء » مورد تکفیر واقع شد ، می گوید :

         نـظام بـی نظـام ار کافـرم خـواند                                چــراغ کــذب را نبــود فـروغــی

         مسلمـان خوانمش زیـرا که نبـود                                دروغـــی را جوابــی جز دروغــی

به هر حـال ، یکی از مشخّصات و ممیّزات خوارج تنگ نظری و کوته بینی آن ها بود که همه را بی دین و لامذهب می خواندند . علی ( ع ) ، علیه این کوته نظری آنان استدلال کرد که این چه فکر غلطی است که دنبال می کنید ؟

علی ( ع ) در اینجا تنگ نظری و کوته بینی را محکوم کرده و در حقیقت پیکار علی با خوارج ، پیکار با این طرز اندیشـه و فکر اسـت نه پیکار با افـراد ، زیرا اگر افراد این چنین نمی کردند علی نیز این چنین با آنها رفتار نمی کرد . خونشان را ریخت تا با مرگشان آن اندیشه ها نیز بمیرد .

در اثر کوته بینی و کج فهمی بود که از سیاست قرآن به نیزه کردن گول خوردند و بزرگ ترین خطرات را برای اسلام به وجود آوردند و علی را که می رفت تا ریشة نفاق ها را برکند و معاویه و افکار او را برای همیشه نابود سازد ، از جنگ باز داشتند و به دنبال آن ، چه حوادث شومی که به جامعة اسلامی رو آورد ؟[14]

استاد مطهّری در مورد حادثه تاریخی عاشورا و تحریفاتی که در بارة این حادثة مهم صورت گرفته است مطالب فراوانی بیان می دارد . استاد از این ملایان و واعظانی که بر سر منبر می روند و برای آن که به روضة خود آب و تاب بیشتری دهند و مردم را بگریانند بسیاری از افسانه ها و داستا های مجعول و من در آوردی را به سخنان خود می افزایند و با جهل و نادانی خود حقایق را با خرافات می آمیزند و تحریف می کنند به شدّت انتقاد می کند . استاد با کمال تأسّف از مسخ قضایا و یا تحریفاتی سخن می راند که کوچک ترین هماهنگی با اصل خود ندارند و به صورت ضد واقعیّت در آمده و قضایا را به کلّی واژگون می کند . این تحریفات به قدری فراوان است که اگر بخواهیم روضه های دروغی را جمع آوری کنیم به قول استاد چندین جلد کتاب پانصد صفحه ای می شود . استاد مطهّری در تعریف و تمجید از کتابی به نام « لؤ لؤ و مرجان » که نویسندة آن مرحوم حاج میرزا حسین نوری است در موضوع منبر نوشته شده است ، نام می برد و از خلوص نیّت نویسندة این کتاب یاد می کند که با دقّت فراوان به بیـان واقعیّت ها پرداختـه و نمونه هایی از دروغ هایی را که به حادثة تاریخی کربلا نسبت می دهند ، ذکر نموده است . حاجی نوری می گوید : امروز باید عزای آن دروغ هایی را گرفت که در مورد حادثة کربلا گفته شده . نویسندة کتاب « لؤ لؤ و مرجان » در مقدّمۀ کتاب نوشته است که فلان عالم بزرگ از علمای هندوستان نامه ای به من نوشتـه و از روضـه های دروغی که در هندوستان خوانده می شود ، شکایت کرده و از من خواهش کرده است که کاری بکنم و کتابی بنویسم که جلوی روضه های دروغ در آنجا گرفته شود . این عالم هندی خیال کرده که روضه خوانها وقتی به هندوستان می روند دروغ می گویند ، نمی داند که آب از سرچشمه گل آلود است و مرکز روضه های دروغ ، کربلا و نجف و ایران یعنی همین تشیّع است . استاد مطهّری در کتاب حماسه حسینی از کتابهای نام می برد که در آنها اکاذیب و مطالب تحریف شدۀ فراوان وجود دارد . از جمله کتاب « روضة الشّهداء » ملاّ حسین کاشفی و کتاب مُحرِق القلوب آخوند ملاّ مهدی نراقی و کتابی به نام « اسرار الشَّهاده » از ملاّ آقای دربندی .

استـاد مطهّری افسـانه ها و مطالب تحریف شـده را بدین گونه در سـه جلد کتـاب حمـاسة حسینی بیان می دارد :

داستانی است که بد نیست آن را بگویم . یک نفر از علماء نقل می کرد که در ایّام جوانیش مدّاحی از تهران به مشهد آمده بود که روزها در مسجد گوهرشاد یا در صحن می ایستاد و شعر می خواند ، مدیحه می خواند . از جمله غزل معروف منسوب به حافظ را می خواند :

ای دل غلام شاه جهان باش و شاه باش                        پیـوسته در حمـایت لطف اِلـه باش                                          

قبـر امـام هشتـم سـلطان دین رضــا                          از جان ببوس و بر در آن بارگاه باش                                                               

این آقا برای اینکه او را دست بیندازند ، رفته بود و به او گفته بود آقا چرا این شعر را غلط می خوانی ؟ باید این طور بخوانی :

قبــر امـام هشتم سلطان دین رضــا                          از جان ببوس و بر درِ آن ، بارِ کاه باش                                                                

یعنی وقتی به در حرم رسیدی همان طور که یک بارِکاه را از روی الاغ به زمین می اندازند ، تو هم فوراً خودت را به زمین بینداز . از آن پس هر وقت مدّاح بیچاره این شعر را می خواند ، به جای بارگاه می گفت بارِ کاه و خود را هم به زمین می انداخت . این را می گویند تحریف .

نقل می کنند که یکی از علمای بزرگ در یکی از شهرستان ها تا اندازه ای درد دین داشت و همیشه به این دروغ هایی که روی منبر گفته می شد اعتراض می کرد و تعبیرش هم این بود که این زهرماریها چیست که بالای منبرها می گویید . یک وقت یک واعظی به او گفت اگر اینها را نگوییم اصلاً باید درِ دکّان را تخته کنیم ! این آقا جواب داد اینها دروغ است و نباید گفته شود . از قضا چندی بعد خود این آقا بانی شد و مجلسی در مسجد خودش تشکیل داد و همان واعظ را دعوت کرد ، ولی قبل از شروع منبر به واعظ گفت من می خواهم به عنوان نمونه مجلسی ترتیب بدهم که جز روضة راست در آن خوانده نشود و تو هم باید مقیّد باشی که جز از کتاب های معتبر هیچ روضه ای نخوانی ، و با تعبیر خودش گفت از آن زهرماری ها نباید چیزی بگویی . واعظ هم گفت چون مجلس مال شماست اطاعت می شود . شب اوّل خود آقا در محراب رو به قبله نشسته بود ، منبر هم کنار محراب بود . آقای واعظ صحبت هایش را کرد و موقع خواندن روضه شد ، شروع کرد به خواندن روضه و خود را مقیّد کرده بود که جز روضة راست چیزی نگوید ، امّا هر چه گفت مجلس تکان نخورد و همین طور یخ کرده بود . آقا دید عجب ، این مجلس مال خـودش هم هست بعـد مـردم چه می گویند ، زنها می گویند لابد آقا نیّتش پاک نیست که مجلسش نمی گیرد ، اگر آقا خودش نیّتش درست بود ، اخلاص نیّت داشت ، حالا کربلا شده بود . دید که آبرویش می رود چه بکند ؟ یواشکی و زیر چشمی به واعظ گفت یک کمی از آن زهر ماری ها قاطی کن .

این انتظاری که مردم برای کربلا شدن دارند ، خود دروغ ساز است و لهذا غالب جعلیّاتی که شده بود مقدّمة گریز زدن بوده است . یعنی برای اینکه بشود گریزی زد و اشک مردم را جاری کرد یک جعل صورت گرفته و غیر از این چیزی نبوده است . این قضیّه را من مکرّر شنیده ام و لابد شما هم شنیده اید ، و حاجی نوری در مقدّمات قضایا آن را نقل کرده است که می گویند روزی امیر المؤمنین علی ( ع ) بالای منبر بود و خطبه می خواند . امام حسین ( ع ) فرمود من تشنه ام آب می خواهم ، حضرت فرمود کسی برای فرزندم آب بیاورد ، اول کسی که از جای بلند شد ، کودکی بود که همان ابوالفضل العبّاس ( ع ) بود ، ایشان رفتند و از مادرشان یک کاسۀ آب گرفتند و آمدند وقتی وارد شدند بودند که آب را روی سرشان گرفته بودند و قسمتی از آن هم می ریخت که با یک طول و تفصیلی قضیّه نقل می شود . بعد امیر المؤمنین علی ( ع ) چشمشان که به این منظره افتاد اشکشان جاری شد . به آقا عرض کردند چرا گریه می کنید ؟ فرمـود قضـایای اینهـا یادم افتـاد که دیگر معلوم است گریز به کجا منتهی می شود . حـاجـی نوری در اینجا یک بحث عالی دارد ، می گویـد شمـا که می گویید علی در بالای منبر خطبه می خواند ، باید بدانید که علی فقط در زمان خلافتش منبر می رفت و خطبه می خواند . پس در کوفه بوده است و در آن وقت امام حسین مردی بوده که تقریباً سی و سه سال داشته است . بعد می گوید اصلاً آیا این حرف معقول است که یک مرد سی وسه ساله در حالی که پدرش دارد مردم را موعظه می کند و خطابه می خواند ناگهان وسط خطابه بگوید آقا من تشنه ام آب می خـواهم ؟ اگر یک آدم معمولی این کار را بکند می گویند چه آدم بی ادب و بی تربیتی است ، و از طرفی حضرت ابوالفضل هم در آن وقت کودک نبوده ، یک جوان اقلاً پانزده ساله بوده است . می بینید که چگونه قضیّه ای را جعل کردند . آیا این قضیّه در شأن امام حسین است ؟! و غیر از دروغ بودنش ، اصلاً چه ارزشی دارد ؟ آیا این شأن امام حسین را بالا می برد یا پایین می آورد ؟ مسلّم است که پایین می آورد ، چـون یک دروغ به امـام نسبت داده ایم و آبـروی امـام را برده ایم ، طـوری حـرف زده ایم کـه امـام را در سطح بی ادب ترین افراد مردم پایین آورده ایم . در حالی که پدری مثل علی مشغول حرف زدن است ، تشنه می شود ، طاقت نمی آورد که جلسه تمام شود و بعـد آب بخورد ، همانا حرف آقا را می بُرد و می گوید من تشنه ام ، برای من آب بیاورید !

نمونة دیگری که تحریف و جعل کردند این است که قاصدی برای ابا عبدالله ( ع ) نامه ای آورده بود و جواب می خواست ، آقا فرمود که سه روز دیگر بیا و از من جواب بگیر . سه روز دیگر که سراغ گرفت ، گفتند : آقا حرکت کردند و امروز عازم رفتن هستند . او هم گفت پس حالا که آقا می روند ، بروم ببینم جلال و کوکبة پادشاه حجاز چگونه است . رفت و دید آقا خودش روی یک کرسی نشسته و بنی هاشم روی کرسی های چنین و چنان . بعد محمل هایی آوردند ، چه حریرها ، چه دیباها ، چه چیزها در آن جا بود . بعد مخدّرات را آوردند و با چه احترامی سوار این محمل ها کردند . این ها را می گویند و می گویند تا ناگهان به روز یازدهم گریز می زنند و می گویند اینها که در آن روز چنین محترم آمدند روز یازدهم چه حالی داشتند . حاجی نوری می گوید : این حرف ها یعنی چه ؟ این تاریخ است که می گوید : امام حسین در حالی که بیرون می آمد این آیه را می خواند : فَخَرَجَ مِنها خَائِفاً یَتَرَفَّبُ یعنی در این بیرون آمدن خودش را به موسی بن عمران که از فرعون فرار می کرد تشبیه کرده است : قَالَ عَسی رَبّی اَن یَهدیَنی سَواءَ السَّبیلِ یک قافلة بسیار بسیار ساده ای حرکت کرده بود . مگر عظمت ابا عبدالله به این است که یک کرسی مثلاً زرّین برایش گذاشته باشند ؟! یا عظمت خاندان او به این است که سوار محمل هایی از دیباج و حریر شده باشند ؟! اسب ها و شترهایشان چطور باشد ، نوکرهایشان چطور باشد ؟!

نمونة دیگر از تحریف در وقایع عاشورا که یکی از معروف ترین قضایا شده است و حتّی یک تاریخ هم به آن گواهی نمی دهد قصّة لیلا مادر حضرت علی اکبر است . البتّه ایشان مادری به نام لیلا داشته اند ، ولی حتّی یک مورّخ نگفته که لیلا در کربلا بوده است . امّا ببینید که چقدر ما روضة لیلا و علی اکبر داریم ، روضة آمدن لیلا به بالین علی اکبر ، حتّی من در قم ، در مجلسی که به نام آیت الله بروجردی تشکیل شده بود که البتّه خود ایشان در مجلس نبودند ، همین روضه را شنیدم که علی اکبر به میدان رفت ، حضرت به لیلا فرمود که از جدّم شنیدم که دعای مادر در حقّ فرزند مستجاب است ، برو در فلان خیمة خلوت موهایت را پریشان کن ، در حقّ فرزندت دعا کن شاید خداوند این فرزند را سالم به ما برگرداند ! اوّلاً لیلائی در کربلا نبوده که چنین کند . ثانیاً این منطق ، منطق حسین نیـست منـطق حسین در روز عاشورا ، منطق جانبازی است . مورّخین نوشته اند که هر کس اجازه می خواست ، حضرت به هر نحوی که می شد عذری برایش ذکر می کرد ، بجز برای علی اکبر « فَاستَأذَنَ فِی القِتالِ اَباهُ فَأذِنَ لَهُ . » یعنی تا اجـازه می خـواست ، گفت بـرو . حـال کـه چـه شعر ها سروده نشد ! از جمله این شعر که می گوید :

خیز ای بابا از این صحرا رویم                                             نک به سوی خیمۀ لیلا رویم

نمونۀ دیگری در همین مورد را که خیلی عجیب است من در همین تهران ، در منزل یکی از علمای بزرگ این شهر ؛ در چند سال پیش ، از یکی از اهل منبر که روزۀ لیلا را می خواند شنیدم و من در آنجا چیزی شنیدم که به عمرم نشنیده بودم . گفت بعد از اینکه حضرت لیلا رفت در آن خیمه و موهایش را پریشان کرد نذر کرد که اگر خدا علی اکبر را سالم به او برگرداند و در کربلا کشته نشود از کربلا تا مدینه را ریحان بکارد . یعنی نذر کرد که سیصد فرسخ راه را ریحان بکارد !! این را گفت و یک مرتبه زد زیر آواز : من نذر کردم که اگر اینها برگردند راه تفت را ریحان بکارم .این شعر عربی بیشتر برای من اسباب تعجّب شد که این شعر از کجا پیدا شده ؟ بعد به دنبال آن رفتم و گشتم ، دیدم این تفتی که در این شعر آمده کربلا نیست ، بلکه این تفت سرزمین مربوط به داستان لیلی و مجنون معروف است که لیلی در آن سرزمین سکونت می کرده و این شعر مال مجنون عامری است برای لیلی ، و این آدم این شعر را برای لیلا مادر علی اکبر و کربلا می خوانده . تصوّر کنید اگر یک مسیحی یا یک یهودی یا یک آدم لامذهب آنجـا باشـد و این قضـایا را بشنـود ، آیا نخـواهد گفت که تاریخ اینها چه مزخرفاتی دارد ؟ آنها که نمی فهمند که این داستان را این شخص از خودش جعل کرده است ، بلکه می گویند العیاذ بالله زنهای اینها چقدر بی شعور بوده اندکه نذر می کردند از کربلا تا مدینه را ریحان بکارند . این حرف ها یعنی چه ؟!

از این بالاتر ، ( حاجی نوری ) می گوید در همان گرما گرم روز عاشورا که می دانید مجال نماز خواندن هم نبود ، امام نماز خوف خواند و با عجله هم خواند . حتّی دو نفر از اصحاب هم آمدند و خودشان را سپر قرار دادند که امام بتواند این دو رکعت نماز خوف را بخواند ، و تا امام این دو رکعت نماز را خواندند ، این دو نفر در اثر تیر های پیاپی که می آمد از پا در آمدند .

مجالی برای نماز خواندن به اینها نمی دادند ، ولی گفته اند در همان وقت امام فرمود حجلۀ عروسی را بیندازید ، من می خواهم عروسی قاسم با یکی از دخترهایم را در اینجا ، لااقل شبیه آن هم که شده ببینم ، من آرزو دارم ، آرزو را که نمی شود به گور برد !

شما را به خدا ببینید حرف هایی را که گاهی وقت ها از یک افراد در سطح خیلی پایین می شنویم که مثلاً می گویند من آرزو دارم عروسی پسرم را ببینم ، آرزو دارم عروسی دخترم  را ببینم ، به فردی چون حسین بن علی نسبت می دهند ، آن ها هم در گرما گرم زد و خورد که مجال نماز خواندن نیست !! و می گویند حضرت فرمود من در همین جا می خواهم دخترم را برای پسر برادرم عقد بکنم و یک شکل از عروسی هم که شده است در اینجا راه بیندازم . یکی از چیز های که از تعزیه خوانیهای قدیم ماهر گز جدا نمی شد عروسی قاسم نو کدخدا ، یعنی نو داماد بود ، در صورتی که این در هیچ کتابی از کتاب های تاریخی معتبر وجود ندارد . حاجی نوری می گوید ملّا حسین کاشفی اوَّلین کسی است که این مطلب را در کتابی بنام روضة الشّهداء نوشته است و اصل قضیّه صد در صد دروغ است . به قول آن شاعر که گفت :

بس که بستند بر او برگ و ساز                                                  گر تو ببینی نشناسیش باز

اگر سیّد الشُّهداء ( ع ) بيايد و اينها را مشاهده كند ( البتّه او در عالم معنا که می بیند ، اگر در عالم ظاهر هم بیاید ) ، می بیند ما برای او اصحاب و یارانی ذکر کرده ایم که اصلاً چنین اصحاب و یارانی نداشته است . مثلاً در کتاب محرق القلوب که اتفاقاً نویسنده اش هم یک عالم و فقیه بزرگی است ، ولی از این موضوعات اطّلاع نداشته ، نوشته شده است که یکی از اصحابی که در روز عاشورا از زیر زمین جوشید ، هاشم مرقال بود ، در حالی که یک نیزۀ هجده ذرعی هم دستش بود . آخر یک کسی هم گفته بود سنان بن انس که بنا به قول بعضی سر امام حسین را برید ، نیزه ای داشت که شصت ذرع بود . گفتند نیزۀ شصت ذرعی که نمی شود ! گفت خدا برایش از بهشت فرستاده بود . در کتاب محرق القلوب نوشته که هاشم بن عتبۀ مرقال با نیزۀ هجده ذرعی پیدا شد در حالی که این هاشم بن عتبه از اصحاب حضرت امیر بوده و در بیست سال پیش کشته شده بود . ما برای امام حسین یارانی ذکر می کنیم که چنین یارانی نداشته است . و یا زعفر جنّی جزو یاران امام حسین است . امّا دشمنانی ذکر می کنند که نبوده است . در کتاب اسرار الشّهاده نوشته شده که لشکر عمر سعد در کربلا یک میلیون و ششصد هزار نفر بود . باید سؤال کرد اینها از کجا پیدا شدند ؟ اينها همه در کوفه بودند ، مگر چنین چیزی می شود ؟! و نیز در آن کتاب نوشته که امام حسین در روز عاشورا سیصد هزار نفر را با دست خودش کشت ! با بمبی که در هیروشیما انداختند تازه شصت هزار نفر کشته شدند ، و من حساب کردم که اگر فرض کنیم که شمشیر مرتّب بیاید و در هر ثانیه یک فرد کشته شود ، کشتن سیصد هزار نفر ، هشتاد و سه ساعت و بیست دقیقه وقت می خواهد . بعد که دیدند این تعدادکشته با طول روز جور در نمی آید ، گفتند روز عاشورا هم هفتاد ساعت بوده است !

همین طور درباره حضرت ابوالفضل گفته اند که بیست و پنج هزار نفر را کشت که حساب کردم اگر در هر ثانیه یک نفر کشته شود ، شش ساعت و پنجاه و چند دقیقه و چند ثانیه وقت می خواهد . پس حرف این مرد بزرگ ، حاجی نوری را باور کنیم که می گوید اگر کسی بخواهد امروز بگرید ، اگر کسی بخواهد امروز ذکر مصیبت کند ، باید بر مصائب جدیدۀ ابا عبدالله بگرید ، بر این دروغ هایی که به ابا عبدالله ( ع ) نسبت داده می شود ، گریه کند .

نمونۀ دیگر ، اربعین است . اربعین که می رسد ، همه ، این روضه را می خوانند و مردم هم خیال می کنند این طور است که اسراء از شام به کربلا آمدند و در آنجا با جابر ملاقات کردند و امام زین العابدین هم با جابر ملاقات کرد . در صورتی که بجز در کتاب لهوف که آن هم نویسنده اش یعنی سیّد بن طاووس در کتاب های دیگرش آن را تکذیب کرده و لااقل تأیید نکرده است ؛ در هیچ کتاب دیگری چنین چیزی نیست و هیچ دلیل عقلی هم این را تأیید نمی کند . ولی مگر می شود این قضایائی را که هر سال گفته می شود از مردم گرفت ؟! جابر اوّلین زائر امام حسین ( ع ) بوده است و اربعین هم جز موضوع زیارت قبر امام حسین ( ع ) هیچ چیز دیگری ندارد . موضوع ، تجدید عزای اهل بیت نیست ، موضوع آمدن اهل بیت به کربلا نیست ، اصلاً راه شام از کربلا نیست ، راه شام به مدینه ، از همان شام جدا می شود .

آن چیزی که بیشتر دل انسان را به درد می آورد این است که اتّفاقاً در میان وقایق تاریخی کمتر واقعه ای است که از نظر نقل های معتبر به اندازۀ حادثۀ کربلا غنی باشد . من در سابق خیال می کردم که اساساً علّت این که این همه دروغ در این مورد پیدا شده ، این است که وقایع راستین را کسی نمی داند که چه بوده است ، بعد که مطالعه کردم دیدم اتّفاقاً هیچ حادثه ای در تاریخ های دور دست مثل سیزده ، چهارده قرن پیش به اندازۀ حادثۀ کربلا تاریخ معتبر ندارد . مورّخین معتبر اسلامی از همان قرون اوّل و دوّم قضایا را با سندهای معتبر نقل کردند و این نقل ها با یکدیگر انطباق دارد و به یکدیگر نزدیک هستند ، و یک قضایایی در کار بوده است که سبب شده جزئیات این تاریخ بماند . 

یکی از عواملی که باعث خرافات و یا تحریف حقایق می گردد ، تمایل بشر به اسطوره سازی و افسانه سازی است . در بشر یک حسّ قهرمان پرستی هست که در اثر آن در بارة قهرمان های ملّی و قهرمان های دینی افسانه می سازد . بهترین دلیلش این است که مردم برای نوابغی مثل بوعلی سینا و شیخ بهایی چقدر افسانه جعل کردند ! بوعلی سینا بدون شک نابغه بوده و قوای جسمی و روحی او یک جنبة فوق العادگی داشته است و لی همین ها سبب شـده مردم برای او افسانه ها بسازند . مثلاً می گویند بوعلی سینا مردی را از یک فرسنگی دید و گفت این مـرد ، نان روغنـی ، نانی که چـرب است می خورد . گفتند از کجا فهمیدی که نان می خورد و نان او هم چرب است ؟! گفت برای اینکه من پشه هایی را می بینم که دور نان او می گردند ، فهمیدم نانش چرب است که پشه دور آن پرواز می کند ! معلوم است که این افسانه است ، آدمی که پشه را از یک فرسنگی ببیند ، چربی نان را از خود پشه ها زودتر می بیند .

یا می گویند بوعلی سینا در مدّتی که در اصفهان تدریس می کرد ، گفت من نیمه های شب که برای مطالعه برمی خیزم ، صدای چکش مسگران کاشان نمی گذارد مطالعه کنم . رفتند تجربه کردند ، یک شب دستور دادند مسگرهای کاشان چکش نزنند ، آن شب را بوعلی گفت آرام خوابیدم و یا مطالعه کردم . معلوم است که این افسانه است .

برای شیخ بهایی چقدر افسانه ساختند . این جور چیزها اختصاص به حادثة عاشورا ندارد . مردم در بارة بوعلی هر چه می گویند ، بگویند ، به کجا ضرر می زند ؟ به هیچ جا . امّا افرادی که شخصیّت آن ها ، شخصیّت پیشوایی است ، قول آن ها ، عمل آن ها ، قیام آن ها ، نهضت آن ها سند و حجّت است ، نباید در سخنانشان ، در شخصیّتشان ، در تاریخچه شان تحریفی واقع شود . در بارة امیر المؤمنین ( ع ) ما شیعیان چقدر افسانه گفته ایم ! در این که علی ( ع ) مرد خارق العادّه ای بوده هیچ بحثی نیست . در شجاعت علی ( ع ) کسی شک ندارد . دوست و دشمن اعتـراف کردند که شجاعت علی ( ع ) شجاعت فوق افراد عادّی بوده است . علی ( ع ) در هیچ میدان جنگی ، با هیچ پهلوانی نبرد نکرد مگر اینکه آن پهلوان را کوبید و بر زمین زد . امّا مگر افسانه سازها و اسطوره سازها به همین مقدار قناعت کردند ؟ ! ابداً . مثلاً چنین گفته اند علی ( ع ) در جنگ خیبر با مَرحَب خیبری روبرو شد ، مَرحَب چقدر فوق العادّگی داشت . مورّخین هم نوشته اند که علی در آن جا ضربتش را که فرود آورد این مرد را دو نیم کرد ( نمی دانم که این دو نیم کامل بوده یا نه ) ولی در اینجا یک حرف ها ، و یک افسانه هایی درست کردند که دین را خراب می کند . می گویند به جبرییل وحی شد فوراً به زمین برو که اگر شمشیر علی فرود بیاید ، زمین را دو نیم می کند ، به گاو و ماهی خواهد رسید ، بال خود را زیر شمشیر علی بگیر . رفت گرفت ، علی هم شمشیرش را آن چنان فرود آورد که مَرحَب دو نیم شد و اگر آن دو نیم را در ترازو می گذاشتند با هم برابر بودند ! بال جبرییل از شمشیر علی آسیب دید و مجروح شد ، تا چهل شبانه روز نتوانست به آسمان برود . وقتی که به آسمان رفت خدا از او سؤال کرد این چهل روز کجا بودی ؟ خدایا در زمین بودم ، تو به من مأموریّت داده بودی . چرا زود برنگشتی ؟ خدایا شمشیر علی که فرود آمد بالم را مجروح کرد ، این چهل روز مشغول پانسمان بال خودم بود ! دیگری می گوید شمشیر علی آنچنان سریع و نرم آمد که از فرق مَرحَب گذشت تا به نمد زین اسب رسید . علی که شمشیرش را بیرون کشید ، خود مَرحَب هم نفهمید ! گفت علی همة زور تو همین بود ؟! ( خیال کرد ضربت کاری نشده است ! ) همة پهلوانی تو همین بود ؟! علی گفت خودت را حرکت بده ، مرحب خودش را حرکت داد ، نصف بدنش از یک طرف افتاد و نصف دیگر از طرف دیگر !!!

حاجی نوری ، این مرد بزرگ در کتاب لؤلؤ و مرجان ، ضمن انتقاد از جعل این گونه افسانه می گوید برای شجاعت حضرت ابوالفضل نوشته اند که او در جنگ صفّین ( که اصلاً شرکت حضرت هم معلوم نیست ، اگر شرکت هم کرده یک بچّه پانزده ساله بوده ) مردی را به هوا انداخت ، دیگری را انداخت ، نفر بعدی را ، تا هشتاد نفر ، نفر هشتادم را که انداخت هنوز نفر اوّل به زمین نیامده بود ! بعد اوّلی که آمد دو نیمش کرد ، دوّمی نیز همچنین تا نفر آخر !!!

قسمتی از تحریفاتی که در حادثة کربلا صورت گرفته معلول حسّ اسطوره سازی است . اروپایی ها می گویند در تاریخ مشرق زمین مبالغه ها ، اغراق ها زیاد است و راست هم می گویند ملّا آقای دربندی در اسرار الشّهاده نوشته است : سواره نظام لشکریان عمر سعد ششصد هزار نفر و پیاده نظامشان دو کرور بود و در مجموع یک میلیون و ششصد هزار نفر و همه اهل کوفه بودند ! مگر کوفه چقدر بزرگ بود ؟ کوفه یک شهر تازه ساز بود که هنوز سی و پنج سال بیشتر از عمر آن نگذشته بود ، چون کوفه را در زمان عمربن خطّاب ساختند . این شهر را عمر دستور داد بسازند برای اینکه لشکریان اسلام در نزدیکی ایران مرکزی داشته باشند . در آن وقت معلوم نیست همة جمعیّت کوفه آیا به صد هزار نفر هم می رسیده یا نه ؟ اینکه یک میلیون و ششصد هزار نفر سپاهی در آن روز جمع بشود و حسین بن علی هم سیصد هزار نفر آن ها را بکشد ، با عقل جور در نمی آید . این ، قضیّه را به کلّی از ارزش می اندازد .

گویند کسی در مورد هرات اغراق و مبالغه می کرد و می گفت : هرات یک زمانی خیلی بزرگ بود . گفتند : چقدر بزرگ بود ؟ گفت : در یک زمان واحد در هرات بیست و یک هزار احمد یک چشم کلّه پز وجود داشت . چقدر ما باید آدم داشته باشیم و چقدر باید احمد داشته باشیم و چقدر احمد یک چشم داشته باشیم و چقدر احمد یک چشم کلّه پز داشته باشیم که بیست و یک هزار احمد یک چشم کلّه پز وجود داشته باشد !

نگذارید حادثة عاشورا فراموش شود . حیات شما ، زندگی و انسانیّت و شرف شما به این حادثه بستگی دارد . به این وسیله می توانید اسلام را زنده نگه دارید . پس ترغیب کردند که مجلس عزای حسینی را زنده نگه دارید و درست است . عزاداری حسین بن علی واقعاً فلسفة صحیحی دارد ، فلسفة بسیار بسیار عالی هم دارد . هر چه ما در این راه کوشش کنیم ، به شرط این که هدف این کار را تشخیص دهیم ، بجاست . امّا متأسّفانه عدّه ای این را نشناختند ، خیال کردند بدون این که مردم را به مکتب حسین آشنا کنند ، به فلسفة قیام حسینی آشنا کنند ، مردم را عارف به مقامات حسینی کنند ، همین قدرکه آمدند و نشستند نفهمیده و ندانسته گریه ای کردند ، کفّارة گناهان است .

مرحوم حاجی نوری نکته ای را در کتاب « لؤلؤ و مرجان » ذکر کرده است و آن این که عدّه ای گفتند موضوع امام حسین و گریة بر او ، ثوابش آنقدر زیاد است که از هر وسیله ای برای این کار می شود استفاده کرد . یک حرفی امروزی ها در مکتب « ماکیاول » در آورده اند که می گویند هدف وسیله را مباح می کند . هدف خوب باشد ، وسیله هر چه شد ، شد ! اینها هم گفتند ما یک هدف مقدّس و منزّه داریم و آن گریستن بر امام حسین است که کار بسیـار خوبی است و باید گریست . به چه وسیله بگریانیم ؟ به هر وسیله که شد ! هدف که مقدّس است ، وسیله هر چه شد ، شد . اگر تعزیه درآوریم ، یک تعزیه های اهانت آور ، درست است یا نه ؟ گفتند اشک جاری می شود یا نه ؟ همین قدر که اشک جاری شود ، اشکال ندارد ! شیپور بزنیم ، طبل بزنیم ، معصیت کاری بکنیم ، به بدن مرد لباس زن بپوشانیم ، عروسی قاسم درست کنیم ، جعل کنیم ، تحریف کنیم ، در دستگاه امام حسین این حرف ها مانعی ندارد . دستگاه امام حسین از دستگاه دیگران جدا است . در اینجا دروغ گفتن بخشیده است ، جعل کردن ، تحریف کردن ، شبیه سازی ، به تن مرد لباس زن پوشاندن ، بخشیده است . هر گناهی که اینجا بکنید ، بخشیده است ، هدف خیلی مقدّس است ! در نتیجه افرادی دست به جعل و تحریف این قضیّه زدند که انسان تعجّب می کند !

در ده ، پانزده سال پیش که به اصفهان رفته بودم ، در آن جا مرد بزرگی بود ، مرحوم حاج شیخ محمّد حسن نجف آبادی اعلی الله مقامه ، خدمت ایشان رفتم و روضه ای را که تازه در جایی شنیده بودم و تا آن وقت نشنیده بودم ، برای ایشان نقل کردم . کسی که این روضه را می خواند اتّفاقاً تریاکی هم بود . این روضه را خواند و بقدری مردم را گریاند که حدّ نداشت . داستان پیرزنی را نقل می کرد که در زمان متوکّل می خواست به زیارت امام حسین برود و آن وقت جلوگیری می کردند و دست ها را می بریدند تا اینکه قضیّه را به آنجا رساند که این زن را بردند و به دریا انداختند .در همان حال این زن فریاد کرد یا اباالفضل العبّاس ! وقتی داشت غرق می شد سواری آمد و گفت رکاب اسب مرا بگیر . رکابش را گرفت ، گفت چرا دستت را دراز نمی کنی ؟ گفت من دست در بدن ندارم ، که مردم خیلی گریه کردند .

امام حسین ( ع ) کشته شد که سنن  اسلامی ، مقرّرات اسلامی ، قوانین اسلامی زنده شود ، نه اینکه بهانه ای شود که پا روی سنن اسلامی بگذارند . امام حسین را ما به صورت العیاذ بالله اسلام خرابکن در آورده ایم . امام حسینی که ما در خیال خودمان درست کرده ایم اسلام خرابکن است .

حاجی نوری در کتابش نوشته ای است یکی از طلّاب نجف که اهل یزد بود ، برایم نقل کرد که در جوانی سفری پیاده از راه کویر به خراسان می رفتم . در یکی از دهات نیشابور مسجدی بود و من چون جایی را نداشتم ، به مسجد رفتم . پیش نماز مسجد آمد و نماز خواند و بعد منبر رفت . در این بین با کمال تعجّب دیدم فرّاش مسجد مقداری سنگ آورد و تحویل پیش نماز داد . وقتی روضه را شروع کرد ، دستور داد چراغ ها را خاموش کردند . چراغ ها که خاموش شد ، سنگ ها را به طرف مستمعین پرتاب کرد که صدای فریاد مردم بلند شد . چراغ ها که روشن شد دیدم سرهای مردم مجروح شده است و در حالی که اشکشان می ریخت از مسجد بیرون رفتند . رفتم نزد پیش نماز و به او گفتم این چه کاری بود که کردی ؟! گفت من امتحان کرده ام که این مردم با هیچ روضه ای گریه نمی کنند . چـون گریه کردن بر امـام حسین اجر و ثواب زیادی دارد و من دیدم که راه گریاندن اینها منحصر است به اینکه سنگ به کلّه شـان بزنـم از این راه اینها را می گریانم !!! به قول او هدف وسیله را مباح می کند . هدف ، گریۀ بر امام حسین است و لو اینکه یک دامن سنگ به کلّه مردم بزند . پس این یک عامل خصوصی در این قضیّه بوده که در جعلها و تحریف ها دخالت داشته است .

انسان وقتی که در تاریخ سیر می کند ، می بیند بر سر این حادثه چه آورده اند ! به خدا قسم حرف حاجی نوری حرف راستی است . می گوید امروز اگر کسی بخواهد بر امام حسین بگرید ، بر این تحریف ها و مسخ ها باید بگرید ، بر این دروغ ها باید بگرید .

آن دانایانی که حقایقی را که ما گفته ایم ، می دانند ولی کتمان می کنند ، می پوشانند ، اظهار نمی کنند ، لعنت خدا و لعنت هر لعنت کننده ای بر آنها باد . وظیفۀ علما ، در دورۀ ختم نبوّت مبارزۀ با تحریف است . خوشبختانه ابزار این کار در دست است و در میان علما بوده و هستند افرادی که با این نقاط ضعف مبارزه کرده و می کنند .

وظیفۀ علماست که در این موارد حقایق را بدون پرده به مردم بگویند ولو مردم خوششان نیاید . وظیفۀ علماست که با اکاذیب مبارزه کنند ، وظیفۀ علماست که مشت دروغ گویان را باز کنند . فقها در باب غیبت مطلبی دارند می گویند غیبت مواردی دارد که استثناء شده است . یکی از موارد استثنای غیبت که همۀ علمای بزرگ مرتکب این غیبت شده اند و آن را لازم و بلکه احیاناً واجب می دانند ، جُرح راوی است . یعنی چه ؟ یعنی : شخصی حدیث روایت می کنـد ، از پیغمبـر حـدیث روایت می کنـد ، از امـام حدیث روایت می کند ، آیا شما فوراً قبول می کنید ؟ نه ، باید تحقیق کنید که او چه آدمی است ، آیا راستگو است یا دروغگو ؟ اگر در زندگی این آدم نقطۀ ضعفی را کشف کردید ، اگر عیبی ، نقصی ، دروغی و فسقی را کشف کردید ، اینجا بر شما نه تنها جایز است ، بلکه لازم است که در متن کتاب ها ، این آدم را رسوا کنید . این اسمش جرح است . با اینکه غیبت است ، با اینکه بد گویی است ، و غیبت و بد گویی نه از مرده جائز است و نه از زنده ، ولی در اینجا که تحریف حقایق است ، قلب حقایق است باید او را رسوا کنید . درغگو را باید رسوا کرد .

یک عالم ممکن است در یک زمینه ، بزرگ هم باشد ، مانند ملّاحسین کاشفی مرد ملّایی بوده است ! اما روضة الشّهدایش پر از دروغ است به همه دروغ بسته حتّی به ابن زیاد و عمر سعد هم دروغ بسته است ! نوشته است ابن زیاد پنجاه خروار زرسرخ به عمر سعد داد که آمد کربلا و دست به این کار زد ! هر کس بشنود می گوید پس عمر سعد خیلی هم تقصیر نداشته است ؛ پنجاه خروار طلا به هـر کس بدهنـد دست به این کار می زند . در مورد ملّا آقای در بنـدی اتّفـاق نظر است که آدم خوبی بوده است . حتّی مرحوم حاجی نوری که از کتابش انتقاد می کند و به حقّ هم انتقاد می کند ، می گوید مرد خوبی بوده است . واقعاً نسبت به امام حسین ( ع ) مرد مخلصی بوده است و نوشتـه اند هر وقت نـام امـام حسین را می شنید اشکش جاری می شد، فقه و اصول را هم به خوبی می دانسته است . خودش خیال می کرد که از فقهای درجۀ اوّل است ولی نه ، از فقهای درجۀ دوم و سوم لااقل بشمار می رود . کتابی نوشته به نام خزائن که یک دوره فقه است و چاپ هم شده . معاصر با صاحب جواهر است . به صاحب جواهر گفت اسم کتاب شما چیست ؟ گفت جواهر . اسم کتاب خودش خزائن بود . گفت از این جواهر شما در خزائن ما بسیار است . امّا کتاب جواهر تا به حال ده بار چاپ شده است و هیچ فقیهی نیست که از این کتاب استفاده نکند ، هیچ فقیهی نیست که خودش را نیازمند به این کتاب نبیند . ولی کتاب خزائن که یک دوره چاپ شد ، بعد از آن احدی به سراغ آن نرفت ! قیمت آن با اینکه هزار صفحه است ، همان قیمت کاغذش بیشتر نیست . این مرد با اینکه مرد عالمی است ولی اسرار الشّهاده را نوشته که به کلّی حادثۀ کربلا را تحریف کرده است ، قلب کرده است ، زیر و رو کرده است ، بی خاصیّت و بی اثر کرده است ، کتابش مملو از دروغ است ! حال به خاطر اینکه او عالم بوده ، با تقوا بوده ، مخلص امام حسین بوده است ، ما باید درباره اش سکوت کنیم ؟ حاجی نوری نباید دربارۀ اسرار الشّهادة او اظهار نظر کند ؟ باید جرح بشود واین وظیفۀ عالم است .[15]

اگر صفحه نورانی تاریخ حسینی را ما خواندیم ، آن وقت از جنبة رثاییش می توانیم استفاده بکنیم وگرنه بیهوده است . خیال می کنیم حسین بن علی در آن منتظر است که مردم برایش دلسوزی کنند یا العیاذ بالله حضرت زهرا ( س ) بعد از هزار و سیصد سال ، آن هم در جوار رحمت الهی ، منتظر است که چهار تا آدم فکسنی برای او گریه بکنند تا تسلّی خاطر پیدا کند !

چند سال پیش در کتابی دیدم که نویسنده مقایسه ای میان حسین بن علی و عیسی مسیح کرده بود ، نوشته بود که عمل مسیحی ها بر عمل مسلمین ( شیعیان ) ترجیح دارد ، زیرا آن ها روز شهادت عیسی مسیح را جشن می گیرند و شادمانی می کنند ، ولی اینها در روز شهادت حسین بن علی مرثیه خوانی و گریه می کنند . عمل آن ها بر عمل این ها ترجیح دارد ، زیرا آن ها شهادت را برای عیسی مسیح موفّقیّت می دانند نه شکست ، و چون موفّقیّت می دانند شادمانی می کنند . امّا مسلمین شهادت را شکست می دانند و چون شکست می دانند گریه می کنند . خوشا به حال ملّتی که شهادت را موفّقیّت بشمارد و جشن بگیرد و بدا به حال ملّتی که شهادت را شکست بداند و به خاطر آن مرثیه خوانی بکند .

جواب این است که اوّلاً دنیای مسیحی که این شهادت را جشن می گیرد ، روی همان اعتقاد خرافی است که می گوید عیسی کشته شد تا بار گناه ما بریزد ، و چون به خیال خودش سبکبال شده استخوانش سبک شده آن را جشن می گیـرد ، در حقیقت او جشن سبکی استخوان خودش را به خیال خودش می گیرد ، و این یک خرافه است . ثانیاً این همان فرق اسلام و مسیحیّت تحریف شده است که اسلام یک دین اجتماعی و مسیحیّت ، دینی است که همة آن چیزی که دارد اندرز اخلاقی است . ازطرف دیگر گاه به یک حادثه از نظر فردی نگاه می کنیم و گاه از نظر اجتماعی . از نظر اسلام شهادت حسین بن علی از دیدگاه فردی یک نگاه موفّق بود . برای شخص حسین بن علی این شهادت بود یا موفّقیّت ؟ هر مسلمانی می گوید موفّقیّت بود .

پیغمبر اسلام به مردم عرب چه داد ؟ و اساساً یک آدم فقیر و یتیم و کسی که تمام قوم و قبیله اش با او دشمن هستند چه داشت که به آن ها بدهد و چطور شد که آن ها را از آن حضیض پستی به اوج عزّت رساند ؟ ایمانی به آن ها داد که آن ایمان به آن ها شخصیّت داد . یک مرتبه آن عرب سوسمار خور ، شیر شتر خور ، عرب غارتگری که دخترش را زنده زنده به خاک می کرد ، این احساس در او پیدا شد که من باید دنیا را از اسارت و از پرستش و اطاعت غیر خدا نجات بدهم ، و هیچ اهمیّت نمی داد که اعتراف بکند که در گذشته چگونه بوده است ، و حتّی افتخار می کرد که بگوید من در گذشته پست بودم ، آن طور فکر می کردم ، هیچ سابقه درخشان ملّی ندارم ، ولی امروز این طور فکر می کنم ، از شما عالی تر فکر می کنم . این را می گویند شخصیّت . آیا کلمه ای هست که ازکلمة لا اله الا الله بیشتر به روح انسان حماسه و شخصیّت بخشد ؟ معبودی ، مطاعی ، قابل پرستشی غیر ازخدا نیست . یک جرم فلکی ، یک حیوان ، یک سنگ ، یک درخت کجا و سر تعظیم فرود آوردن یک بشر کجا ! من در مقابل غیر خدا هر چه هست ، سر تعظیم فرود نمی آورم . من طرفدار عدالتم ، طرفدار حقّ و احسانم ، طرفدار فضیلتم . به این می گویند شخصیّت .

در سالهایی که در قم بودیم یادم هست که در آنجا هم یک نمایش ها و شبیه های خیلی مزخرفی در میان مردم بود . سالهای اوّل مرجعیّت مرحوم آیت الله بروجردی رضوان الله علیه بود که قدرت فوق العادّه داشتند . قبل از محرّم بود به ایشان گفتند که وضع شبیه خوانی ما این جور است . دعوت کردند ، تمام رؤسای هیأت ها به منزل ایشان آمدند ، از آنها پرسیدند شما مقلّد کی هستید ؟ همه گفتند ما مقلّد شما هستیم ، فرمودند اگر مقلّد من هستید ، فتوای من این است که این شبیه هایی که شما به این شکل در می آورید حرام است . با کمال صراحت به آقا عرض کردند که آقا ما در تمام سال مقلّد شما هستیم ، الا این سه چهار روز که ابداً از شما تقلید نمی کنیم !! گفتند و رفتند و به حرف مرجع تقلیدشان اعتنا نکردند . خوب این نشان می دهد که هدف امام حسین نیست ، هـدف ، اسلام نیست ، نمـایشی است که از آن استفاده های دیگری و لااقل لذتی می برند . این ، شکل قدیمیش بود .

شکل مدرنش را ما امروز در نمایش هایی که برای عرفا و فلاسفه ، هر چند وقت یک بار در خارج و داخل به عنوان کنگره ای بزرگ به نام فلان عارف بزرگ مثلاً مولوی تشکیل می دهند ، می بینم . یک چیزی هم می گویند که عرفا مجلس سماع دارند که در خود مجلس سماع هزار حرف است . حالا گیرم آن مرد عارف مجلس سماعی هم داشته است ، آن مجلس سماع مشروع یا نامشروع بوده من کار ندارم ، ولی آن مجلس سماع قدر مسلّم این طور نبوده که چهار تا رقّاص و مطربی که آنچه که سرشان نمی شود معانی عرفانی است ، در آن شرکت می کرده اند . بعد ما می بینیم وقتی که جشن هفتصدمین سال مولوی را می گیرند ، ( اشاره به کنگره ای است که بوسیله رژیم منحوس گذشته برگزار شد ) رقّاص آورده اند و به اصطلاح مجلس سماع درست کرده اند ، یک مجلس شهوترانی . این هم شأن مولوی !

هدف اگر مشروع باشد باید از وسایل مشروع استفاده کرد . ازطرف دیگر باز عدّه ای هستند که اینها را ، حتّی به استفاده از وسایل مشروع هم با هزار زحمت می شود راضی کرد که آقا دیگر استفاده نکردن ازاین وسایل چرا ؟ همین بلند گو اوّلین باری که پیدا شد ، شما ببینید چقدر با آن مخالفت شد ! خوب ، بلندگو برای صدا مثل عینک است برای چشم انسان و مثل سمعک است برای گوش انسان . حالا اگر انسان گوشش سنگین است ، یک سمعک می گذارد و معنـایش این است که قبلاً نمی شنید و حالا می شنود ، قرآن را قبلاً نمی شنید ، حالا قرآن را بهتر می شنود ، فحش را هم قبلاً نمی شنید حالا فحش را هم بهتر می شنود ، این که به سمعک مربوط نیست . میکروفون هم همین طور است . میکروفون که ابزار مخصوص فعل حرام نیست . استفاده از آن ابزاری حرام است که از آن ، جز فعل حرام کار دیگری ساخته نباشد ؛ مثل صلیب که جز اینکه سمبل یک شرک است چیز دیگری نیست و مثل بُت . ولی بهره گیزی از ابزاری که هم در کار حرام مصرف می شود و هم در کار حلال ، چرا حرام باشد .

یکی از آقایان وعّاظ خیلی معروف می گفت ، سال های اوّلی بود که بلندگو پیدا شده بود ، ما هم تازه پشت بلندگو صحبت مـی کردیم و به قول او تازه داشتیم راحت می نشستیم . ( این بلندگو ، به جان وعّاظ خیلی حق دارد . شما تا سی سال پیش اگر نگاه بکنید ، واعظی که به سنّ هفتاد سالگی می رسید خیلی کم بود . اغلب وعّاظ در سنین چهل پنجاه سالگی به یک شکلی می مردند ، و این ، یکی به خاطر نبودن بلندگو بود که اینها می بایست فریاد بکشند . اتومبیل هم نبود تا بعد سوار اتومبیل گرم بشوند ، سوار قاطر یا الاغ می شدند و این در زمستان برای آن ها خیلی بد بود . اغلب آن ها در سنّ جوانی از بین می رفتند . بلندگو به فریاد اینها رسید ) ولی هنوز بلندگو شایع نشده بود . قرار بود من در یک مجلس معظّم صحبت بکنم ، بلندگو هم گذاشته بودند . قبل از من آقایی رفت منبر ، همین که رفت منبر گفت این گور شیطان را ( در کتاب اسلام و مقتضیات زمان استاد مطهّری ، جلد اوّل ، انتشارات صدرا ، چـاپ سوم ، دی ماه 1366 ، ص 197 بجای گور شیطان ، بوق شیطان آمده است . ) از اینجا ببرید . گور شیطان را برداشتند بردند . ما دیدیم اگر بخواهیم تحمّل بکنیم و حرف نزنیم ، این گور شیطان را بردند و بعد از این هم نمی شود از آن استفاده کرد . گفت تا رفتم و نشستم روی منبر گفتم آن زین شیطان را بیاور .

غرض این است که این چنین جمود فکری ها و خشک مغزی ها بی مورد است ، بلندگو تقصیری ندارد . رادیو و تلویزیون و فیلم فی حَدِّ ذاتهِ تقصیری ندارند . محتوی چه باشد ؟ آنکه گفته می شود در رادیو چه باشد ؟ آنچه که گفته و نشان داده می شود در تلویزیون چه باشد ؟ آنچه که ارائه می شود در فیلم چه باشد ؟ اینجا آدم نباید خشکی به خرج بدهد و چیزی را که فی حَدِّ ذاتهِ حرام نیست و مشروع است ، به صورت یک چیز نامشروع جلوه بدهد .[16]

استاد مطهّری در مقایسه ای که بین حضرت عیسی ( ع ) در امّت مسیح و حضرت امام حسین ( ع ) در امّت اسلام انجام می دهد بیان می دارد که مسیحیان روز ولادت حضرت مسیح و روزی را که به عقیدة خودشان مسیح در آن روز بعد از کشته شدن عروج کرده هر دو را جشن می گیرند . جشن آن ها به شکل جشن های ملّی و قومی است یعنی خالی از روحانیّت است و دست افشانی و فسق و فجور است . عقاید خرافی آنان در شب کریسمس به نحو بارزی مشهود است . امّا جشن ولادت حسینی مقرون به شکوه معنوی و تشکیل مجالس وعظ و خطابه و اشک شوق ریختن و کسب تقرّب به خداوند و تعلیم و تربیت است . در این مورد استاد مطهّری می گوید :

روز ولادت عیسی علیه السّلام به عقیدة مسیحیان 25 دسامبر یعنی شش روز مانده به آخر سال مسیحی است . اوّلِ سال آن ها اوّل ژانویه است . عید ولادت را عید کریسمس می گویند . در این روز پاپ طبق معمول پیامی به مردم جهان مبنی بر دعوت به صلح و محبّت می فرستد و در خاتمه دعایی می کند . گاهی می نویسند پاپ ازروی تخت طلا مردم را دعوت کرد به رسیدگی حال فقرا !!! در جشن کریسمس دو چیز نمودار است : یکی درخت کاج که مظهر و سمبل این جشن است و در خانة هر مسیحی و در هر یک از مجامع مسیحیان درختی یا لااقل شاخه ای از کاج به چشم می خورد و این روزها درخت کاج بازاری دارد و درخت کاج ها است که از ریشه کنده می شود و بعضی سال ها شهرداری در صدد مبارزه برمی آید ولی فایده ندارد . این درخت ها را با چراغ های الوان و کاغذها و نوارهای رنگارنگ می آرایند . یکی دیگر بابانوئل است زیرا طبق یک سنّت قدیمی در این شب بابانوئل ، پیرمردی که موی سر و ریش سفید انبوهی دارد ، برای بچّه ها از آسمان هدیه و اسباب بازی می آورد و هنگامی که کودکان در خواب هستند توی کفش یا در جیب لباسشان می گذارند . کودکان در این جشن سهم بزرگی دارند . در « اطّلاعات » 3 دی ماه 42 صفحـۀ 13 مـی نویسد : « بسیاری از مراکز عمومی و باشگاه ها و هتل ها هم امشب به مناسبت کریسمس برنامه های فوق العادّه دارند . »

بنابراین شب کریسمس مجموعه ای است از عقاید خرافی و اعمال فسق و فجور . در میان ما نه اینگونه عقاید خرافی وجود دارد و نه به این مناسبت فسق و فجوری می شود .

در کیهان 4 دی ماه 42 ( روز کریسمس ) می نویسد : « ازیکی دو هفته قبل درخت های کاج فراوانی که در اطـراف دیوارهای سـفارت شـوروی ، سفارت انگلیـس و سایر خیابان های شمـالـی شهـر چیده شده بود خبر از فـرا رسیدن جشن بزرگ مسیحیان در تهران می داد . مسیحیان با آرایش درخت کاج و شب زنده داری پای این درخت ، میلاد پیغمبر خود را جشن می گیرند . دیشب قبل از اینکه ساعت تولّد که به عقیدۀ مسیحیان نیمه شب است فرا رسد ، به کلیسا رفتند و به دعا و عبادت پرداختند و سپس در خانۀ خود به صرف شام مخصوص شب کریسمس که در بسیاری از خانه ها خوراک بوقلمون بود مشغول شدند . مسیحیان کاتولیک که معتقدند حضرت عیسی در پای درخت کاج به دنیا آمده است ( ولی قرآن کریم صریحاً می فرماید که در پای نخله به دنیا آمده است ) این درخت را مقدّس می دانند و بخصوص در شب کریسمس آن را به بهترین وجهی می آرایند و این درخت تا پایان جشن ژانویه که نه روز بعد آغاز می شود همچنان زینت بخش خانۀ کاتولیک ها است . بابانوئل بنا به قصّه های کودکانه نیمه شب سوار بر کالسکه زرّین ، از سرزمین های پر برف می آید تا برای کودکان هدیه آورد . دیشب کودکان مسیحی جوراب های خود را در زیر سربخاریها یا نقاط دیگر نهادند تا بابانوئل هدایای خود را در جوراب آنان بگذارد و صبح امروز با خرسنـدی فراوان این هدایا را که عمومـاً پدران و مادران مسیحی برای کودکان خود تهیّه می کنند دریافت داشتند ( ظاهراً ساختن این جریان از ریشۀ اعتقاد به الوهیّت مسیح آب می خورد و برای این بوده که در کودکان اعتقاد به الوهیّت مسیح را تلقین کنند . ) دیشب کافه ها و کاباره های تهران نیز مملو بود از کسانی که شب کریسمس خود را در اینگونه اماکن می گذرانند . عدّۀ زیادی از تهرانی های غیر مسیحی نیز به دعوت دوستان مسیحی خود و یا بدون دعوت در این مراسم شرکت کردند . »[17]

استاد مطهّری تحریفات حادثۀ کربلا را به دو بخش ، تحریفات لفظی و تحریفات معنوی تقسیم می کند و بدین گونه در مورد هر یک از این تحریفات شرح می دهد :

تحریفات لفظی :

الف ـ داستان شیر و فضّه در منتخب طریحی و اسرار الشّهاده در بندی از یک مرد اسدی نیز نقل شده که شـب ها شیـری می آمد و عاقبـت معـلوم شـد که آن شیر ، علی بن ابـی طالب است . العیاذبالله که متـأسّفانه در « کافی » نیز آمده است .

ب ـ داستان عروسی قاسم که ظاهراً خیلی مستحدث است و از زمان قاجاریّه تجاوز نمی کند . ( از زمان ملّاحسین کاشفی است . )

ج ـ داستان فاطمۀ صغری در مدینه و خبر بردن مرغ به او .

د ـ داستان دختر یهودی که افلیج بود و قطره ای از خون اباعبدالله به وسیلۀ یک مرغ به بدنش چکید و بهبود یافت .

5 ـ  حضور لیلا در کربلا و امر حضرت به او که برو در یک خیمۀ جداگانه موی خود را پریشان کن .

و ـ داستان طفلی از ابی عبدالله که در شام از دنیا رفت و بهانۀ پدر می گرفت و سر پدر را آوردند و همانجا وفات کرد . ( رجوع شود به « نفس المهوم » )

ز ـ آمدن اسرا به کربلا در اربعــین و اینکـه به دوراهی عـراق و مدینـه رسیدند ، از  « نعمان بن بشیر » خواستند که آنها را به کربلا ببرد ؛ و اینکه آنچه در اربعین حقیقت دارد زیارت جابر است و عطیّۀ عوفی . امّا عبور شهدا از کربلا و ملاقات امام سجّاد با جابر افسانه است .

ح ـ هشتصد هزار نفر بودن لشکر عمر سعد بلکه یک میلیون و ششصد هزار نفر ، هفتاد و دو ساعت بودن روز عاشورا ، به یک حمله ده هزار نفر را کشتن ، تا برسد به اینکه نیزة هاشم مِرقال هجده گز و نیزة سنان شصت گز بود .

ط ـ روضه هایی که در آن ها اظهار تذلّل پیش دشمن است ، از قبیل التماس کردن برای آب .

ی ـ داستان طفلی که در حین اسارت گردنش را بسته بودند و سوار می کشید تا طفل خفه شود .

امّا تحریفات معنوی :

الف ـ اوّلین تحریف این بود که این حادثه را یک حادثة استثنایی و ناشی از یک دستور محرمانه و خصوصی دانستند . امام حسین فدای گناهان امّت شد ! او کشته شد تا گناهان امّت بخشیده شود ! بدون شک این یک فکر مسیحی است که در میان ما نیز رایج شده است . این فکر است که امام حسین را به کلّی مسخ می کند و او را به صورت سنگر گنهکاران درمی آورد ، قیام او را کفّارة عمل بد دیگران قرار می دهد : امام حسین کشته شد که گنهکاران از عذاب الهی بیمـه شـوند ! جوابگـوی معصیت معصیت کاران باشـد . ( به شخصی گفتنـد تو چرا نماز نمی خـوانی ، روزه نمی گیری ، مشروب می خـوری ؟ گفت من ؟! شب جمعه در هیئت ، سینة سه ضربة مرا ندیدی ؟ آقـای بروجـردی هر چه خواستند سردستـه های قمی را از بعضی کارها منع کنند قبول نکردند ، گفتند ما همة سـال جز یک روز مقلّـد شما هستیم . ) چیزی که هست فرق ما با مسیحیان اینست که می گوییم یک بهانه ای لازم است ، به قدر بال مگسی اشک بریزد و همان کافی است که جواب دروغ گویی ها ، خیانت ها ، شراب خواری ها ، ظلم ها و آدم کشی ها بشود ![18]

استاد مطهّری اخبار واهیة مجعولة بی شماری نقل می کند و در این مورد از کتاب اسرار الشّهاده این گونه بیان می دارد :

در صفحة 168 می گوید : مرحوم دربندی مشافهةً نقل کرد که من در ایّام سابقه شنیدم که فلان عالم گفت یا روایتی نقل کرد که روز عاشورا هفتاد ساعت بود و من در آن وقت غریب شمردم و متعجّب شدم از نقل آن و لکن حال که تأمّل در وقایع روز عاشورا کردم خاطر جمع یا یقین کردم که آن نقل ، راست ، و آن همه وقایع نشود مگر در آن مقدار از زمان .

ظاهراً از آن جمله است اینکه حضرت زینب هنگام وداع ، برادر را ایست داد و فرمود : وصیّتی از مادرم به یادم افتاد . مادرم به من گفته در همچو وقتی حسینم را بگیر و از طرف من زیر گلویش را ببوس . از آن جمله است اینکه حضرت دید اسب حرکت نمی کند ، هرچه نهیب می زند اسب نمی رود ، یک مرتبه می بیند طفلی خودش را روی سم اسب انداخته است . ( اشعار معروف صفی علی شاه در بیان دو جاذبۀ عشق و عقل مربوط به جریان حضرت زینب در همین وقت است ) . باید متوجّه بود که حضرت زینب حین وفات حضرت زهرا تقریباً پنج ساله بوده است .

صفحه 179 : افسانۀ منسوب به « ابوحمزۀ ثمالی » که در خانۀ امام سجّاد را کوبید ، کنیزکی آمد ، چون فهمید ابوحمزه است خدای را حمد کرد که او را رساند که حضرت را تسلّی دهد چون امروز دو مرتبه حضرت بیهوش شدند . پس ابوحـمزه داخل شد و تسلّی داد به اینکه شهـادت در این خانـواده موروثی است ؛ جد ، پدر ، عم ، . . . امام فرمود : بلی ، ولی اسارت در این خانواده موروثی نبود . آنگاه شمّه ای از حالت اسیری عمّه ها و خواهران بیان کردند .

یا ـ از « هِشام بن الحکم » [ مطلبی ] نقل کرده اند که خلاصه اش اینست : « در ایّامی که امام صادق (ع) در بغداد بودند ، هر روز می بایست در محضر امام باشم . روزی یکی از شیعیان ، هشام را به یک مجلس عزا دعوت می کند و او معتذر می شود که باید در حضور امام باشم . او می گوید : از امام اجازه بگیر ، و هشام می گوید : اسم این مطلب را پیش امام نمی شود برد که منقلب می شود . او گفت : بی اجازه بیا . هشام گفت : این هم ممکن نیست زیرا امام از من خواهد پرسید . آخر کار هر طور بود هشام را برد . روز بعد امام جويا شد وبعد از تكرار فاش كرد . امام فرمود : گمان مي كني من در آنجا نبودم يا در چنين مجالسي حاضر نمي شوم ؟ ! عرض كرد : شما را در آنجا نديدم . فرمود : وقتي كه از حجره بيرون آمدي ، در محلّ كفشها چيزي نديدي ؟ عرض كرد : جامه اي در آنجا افتاده بود . فرمود : من بودم كه عبا بر سر كشيدم و روي زمين افتادم ! ( نظير اين افسانه است افسانه اي دربارۀ امام سجّاد ( ع ) كه در يك مجلس عزاداري شركت كرده بود و چراغها را خاموش كردند و بعد كه مجلس ختم شد و چراغها روشن شد ، ديدند امام كفشهاي عزاداران را جفت كرده است . )

در صفحـۀ 193 ـ مي گـويد : « قصـۀ زَعْفـَر جنّـي و عروسـي قاسـم در « روضـۀ » كاشفـي ، و دوّمـي در « منتخب » شيخ طريحي هم هست . منتخب طريحي مشتمل بر موهونهايي از قبيل زنده دفن كردن حضرت عبدالعظيم در ري است . »

صفحۀ 194 ـ « قصّۀ عروسي ، قبل از « روضۀ » كاشفي در هيچ كتابي ديده نشده است . امّا قصّۀ زبيده و شهربانو و قاسم ثاني در خاك ري و اطراف آن كه درالسنۀ عوام دائر شده، پس آن خيالات واهيه است ... تمام علماي انساب متّفقند كه قاسم بن الحسن عقب ندارد ( بلكه صغير بوده ) .

صفحۀ 195 ـ مي گويد : « مسعودي كه شيعه است و معاصر كليني است ، در « اثبات الوصيّه » عدد كشتگان امام را به 1800 تن رسانده است آنهم به عبارتِ : وَرُوِيَ اَنَّهُ قَتَلَ بِيَدِهِ ذلِكَ الْيوْمَ اَلْفاً وَ ثَمانَمِائَةٍ . و محمّدبن ابي طالب به هزار و نهصد و پنجاه نفر رسانده است . امّا در كتابي كه هزار سال بعد نوشته شده ( اسرار الشّهاده در بندي ) عدد مقتولين امام را به سيصد هزار و عدد مقتولين حضرت ابوالفضل را به بيست و پنج هزار و از سايرين نيز به بيست و پنج هزار نفر رسانده است » .

( اگر فرض كنيم امام در هر ثانيه يك نفر را كشته باشد ، سيصد هزار نفر مقدار هشتاد و سه ساعت و بيست دقيقه وقت مي خواهد كه با روز هفتاد و دو ساعت نيز قابل اصلاح نيست ؛ و بيست و پنج هزار نفر اگر هر نفر در يك ثانيه كشته شود ، شش ساعت و پنجاه و شش دقيقه و چهل ثانيه وقت مي خواهد . به علاوه جمعيّت يك ميليون و ششصد هزار نفر در صحراي كربلا جا نمي گيرد . وسائل و اسبابش از كجا فراهم مي شود ؟ آنهم همه از مردم كوفه بودند ، از حجاز و شام كسي نبود . خداوند عقلي بدهد . )

صفحۀ 202 ـ اشاره مي كند به اينكه حضرت ابوالفضل در صفّين هشتاد نفر را يكي پس از ديگري به هوا انداخت كه هنوز اوّلي برنگشته بود و هر كدام بر مي گشت ، با شمشير دو حصّه مي نمود . . . . [19]

استاد مطهّري در مورد حضرت زين العابدين ( ع ) و سخنان باطل و بيهوده كه در بارۀ اين شخصيّت بزرگ گفته شده ، چنين مي گويد :

زين العابدين بيمار آدم پاكي بود ولي كاربرد نداشت ، عرضه و لياقتي نداشت حضرت عبّاس خوب بود كه هم پاك بود هم كاربرد ، خوب آدمي كه از امام خودش ، از همان آدم بپرسي آقا امام هايت را بيا بشمار مي گويد امام چهـارم ما امام زين العابدين بيمار ، يك آدمي كه تو اعتقادات العياذ بالله دربارۀ او اين است كه او يك آدم پاكي بود ، كاربرد نداشت و حضرت عباس آدم پاكي بود و كار برد هم داشت ، حضرت ابوالفضل كه مأمور بود امام نبود از امام بالاتر است پس چه امامي ، چه پيشوايي ! ؟

ببينيد شما همين يك جريان كوچك چقدر انحراف به وجود مي آورد ، باور كنيد شما كه امروز همين جور كه ميان ما ايرانيها هست چون در غير ايراني شايد چنين نيست كه ما يك مردم ضعيف پسندي هستيم ، آه و ناله كردن در ميـان ما سـر قفلي دارد هـر كـه مي خـواهـد بگويـد من آدم خوبي هستم خودش را شل مي كند آه مي كشد ، گريه مي كند ، اين معلوم است همين دروغي كه ما به امام زين العابدين نسبت داده ايم موجب شده است كه هر آدم بيمار و شل و ول را احترام كنيم .

آش امام بيمار :

مرحوم شمس ، شمس واعظ تهراني در مشهد معروف بود ما را دعوت كردند براي شام ، ما فكر مي كرديم كه يك مهماني خصوصي است بعد معلوم شد كه عمومي بوده است .  سفره را كه آوردند بعد ديدم كه جلو هر يك از ما بشقاب گذاشته اند ، من هر چه كه نگاه كردم اوّل نفهميدم چيست چون اينقدر تيره بود ، بعد كه گذاشتند دست زدم ديدم هر جايش را دست مي گذارم آنقدر سفت و محكم است كه مي خواهد از بشقاب بيايد بيرون ، منتظر شديم يك وقت ديدم مردم شروع كردند از همين ها استفاده كردن ، من صاحب خانه را صدا كردم گفتم آقا بيا ، آمد ، گفتم : اين ها چيه كه حلق خلق الله داري مي كني ؟ اينها چيه ؟

گفت اي آقا شمـا هم از اين حرفهـا مي زنيـد ، از شمـا قبيح است ، گفتم : چطور ؟ گفت : اين آش امام زين العابدين بيمار است ، گفتم اگر راست مي گوئي آش امام زين العابدين بيمار است پس بيماري ايشان به خاطر اين بوده است كه از اين آش ها استفاده كرده است .

اينهاست كه چهره هاي پاك و نوراني را مسخ كرده است . و مسخ مي كند ، اصلاً امامت به معني نمونه بودن است ، به معني سر مشق بودن است ، يعني فلسفۀ وجودي امام اينست كه يك انسان مافوق باشد ، يك انسان مافوق انسانها باشد ، همينطور كه پيغمبران بَشَرٌ مِثْلُكُم يوحي اِليه ، بودند تا مردم از اين مثلهاي اعلا پيروي كنند ، امّا وقتي چهرۀ اين شخصيّتها اينقدر مسخ  شده ، خراب شده ، سيمايشان تغيير كرد اينها كه ديگر قابل پيروي نيستند ، لايق پيروي نيستند نمي شود از اينها پيروي كرد يعني پيروي از اين شخصيّتهاي خيالي بجاي اينكه به نفع باشد نتيجۀ معكوس مي بخشد .

خوب پس خطر تحريفها را اجمالاً دانستيم كه خطر تحريف چقدر زياد است ، واقعاً خنثي مي كند ، واقعاً تحريف ضربت غير مستقيم است ، واقعاً تحريف خنجر از پشت زدن است .[20]

استاد مطهّري سيّد جمال الدّين اسد آبادي را يكي از نادر افرادي مي داند كه در بدعت زدايي و خرافه شويي نقش بسيار مهمّي را در اسلام ايفا مي كند و دربارۀ او مي گويد :

سيّد جمال مهمترين و مزمن ترين درد جامعۀ اسلامي را استبداد داخلي و استعمار خارجي تشخيص داد و با اين دو به شدّت مبارزه كرد ، آخر كار هم جان خود را در همين راه از دست داد . او براي مبارزه با اين دو عامل فلج كننده ، آگاهي سياسي و شركت فعّالانۀ مسلمانان را در سياست واجب و لازم شمرد ، و براي تحصيل مجد و عظمت از دست رفتۀ مسلمانان و بدست آوردن مقامي در جهان كه شايستۀ آن هستند بازگشت به اسلام نخستين و در حقيقت حلول مجدّد روح اسلام واقعي را در كالبد نيمه مردۀ مسلمانان ، فوري و حياتي مي دانست ، بدعت زدائي و خرافه شوئي را شرط آن بازگشت مي شمرد ، اتّحاد اسلام را تبليغ مي كرد ، دست هاي مرئي و نامرئي استعمارگران را در نفاق افكني هاي مذهبي و غير مذهبي مي ديد و رو مي كرد .

سيّد چارۀ دردهائي كه تشخيص داده بود در أمور ذيل مي دانست :

1 ـ مبارزه با خودكامگي مستبدان

اين مبارزه را چه كسي بايد انجام دهد ؟ مردم ، مردم را چگونه بايد وارد ميدان مبارزه كرد ؟ آيا از اين راه كه به حقوق پامال شده شان آگاه گردند ؟ بدون شك اين كار لازم است امّا كافي نيست . پس چه بايد كرد ؟

كار اساسي اين است كه مردم ايمان پيدا كنند كه مبارزۀ سياسي يك وظيفۀ شرعي و مذهبي است . تنها در اين صورت است كه تا رسيدن به هدف از پاي نخواهند نشست . مردم در غفلتند كه از نظر اسلام ، سياست از دين و دين از سياست جدا نيست . پس همبستگي دين و سياست را بايد به مردم تفهيم كرد .

اعلام همبستگي دين و سياست و اعلام ضرورت شرعي آگاهي سياسي براي فرد مسلمان و ضرورت دخالت او در سرنوشت سياسي كشور خودش و جامعۀ اسلامي يكي از طرح هاي سيّد براي چاره جوئي دردهاي موجود بود . خود سيّد عملاً با مستبدان زمان درگيري داشت ، مريدان خود را به مبارزه تحريك مي كرد ، تا آنجا كه قتل ناصرالدّين شاه به تحريك او منتسب شد .

2 ـ مجهّز شدن به علوم و فنون جديد . ظاهراً سيّد در اين زمينه هيچ اقدام عملي از قبيل تأسيس و تشكيل مدرسه يا انجمن هاي علمي انجام نداده ، همان بوده كه در خطابه ها و نوشته هاي خود مردم را مي خوانده است .

3 ـ بازگشت به اسلام نخستين و دور ريختن خرافات و پيرايه ها و ساز و برگ هائي كه به اسلام در طول تاريخ بسته شده است . بازگشت مسلمانان به اسلام نخستين از نظر سيّد به معني بازگشت به قرآن و سنّت معتبر و سيرۀ سلف صالح است . سيّد در بازگشت به اسلام تنها بازگشت به قرآن را مطرح نكرده است ، زيرا او به خوبي مي دانست كه خود قرآن رجوع به سنّت را لازم شمرده و بعلاوه او به خطرات « حَسْبُنا كِتابُ الله » كه در هر عصر و زماني به شكلي بهانه براي مسخ اسلام شده است كاملاً پي برده بود .

4 ـ ايمان و اعتماد به مكتب .

5 ـ مبارزه با استعمار خارجي

6 ـ اتّحاد اسلامي

7 ـ دميدن روح پرخاشگري و مبارزه و جهاد به كالبد نيمه جان جامعۀ اسلامي

8 ـ مبارزه با خودباختگي در برابر غرب [21]

چنان چه ملاحظه مي شود سيّد جمال يكي از راههاي بيدارسازي دركشورهاي اسلامي را مبارزه با خرافات و افكار پوسيده و باطل ميداند و در اين مسير نهايت تلاش وكوشش خود را به انجام مي رساند .

 استـاد مطهّـري جهت مبارزه با خرافات ، بدعت ها و تحريف ها ، وظايفي جهت علما و غير علما مشخّص مي نمايد و در اين مورد اين گونه چاره گري مي كند :

1 ـ مرحـوم شمس واعـظ مي گفت : چنـدي پيش در مشهـد مـا را به منـزلي دعـوت كردنـد . مـا هـم نمي دانستيم ، خيال مي كرديم رسماً يك مهماني است . موقع نهار شد . جمعيّت هم زياد بود . آش آوردند ، امّا چه آشي ! از لحاظ نيرو مثل ماش سفت كه به هر جا دست مي زدي ، تمامش از بشقاب بيرون مي جَست . به صاحب خانه گفتم : خدا پدرت را بيا مرزد اين چيست كه به حلق خلق اللّه فرو مي كني ؟ ! گفت : آقا ! اختيارداريد ،  شماچرا همچو حرفي مي زنيد ؟ ! اين آش امام زين العابدين بيمـاراست . گفتم : پس واقعاً بيماري ايشان از همين آش بوده .

اكنون ببينيم مقصّر كيست ؟ هم خواص يعني علما مقصّرند و هم عوام  يعني غير علما .

امّا علما از آن نظر كه در دوران شريعت ختميّه آنها هستند كه هم بايد مانع تحريف و هم رافع و زائل كنندة تحريف باشند :

 اوليّن وظيفة علما اينست كه با نقاط ضعف مردم مبارزه كنند نه آنكه از آنها استفاده كنند . مثلاً درجريان مجالس عزاداري و وعظ و خطابه ، امروز دو نقطة ضعف درمردم هست ؛ يكي اينكه علاقة شديد دارند كه در مجالس ، اجتماع و ازدحام زياد شود ، ديگر اينكه مي خوا هند از لحاظ گريه ، مجلس بگيرد و شور بپا شود وكربلا شود . اينجا است كه يك خطيب ، سر دو راهي قرار مي گيرد : ازدحام را زياد كند و مجلس را كربلا كند ، يا حقايق را بگويد كه احياناً نه ازدحام مي شود و نه شور و واويلا .

علما بايد با عوامل پيدايش تحريفات مبارزه كنند ، جلو تبليغات دشمنان را بگيرند ، دست دشمنان را كوتاه كنند ، با اسطوره سازي ها مبارزه كنند . 

نگاهي به زبان حال هاي امروز كافي است كه بفهميم چقدر شخصيّتها تحريف شده اند . بعضي زبان حال ها است كه واقعاً آينۀ شخصيّت امام است ، مثل اشعار « اقبال لاهوري » و بعضي اشعار بِرّ « حجّه السلام تبريزي » ولي بعضي زبان حال ها است كه تحريف شخصيّت است ، مثل : افسوس كه مادري ندارم ... اي خاك كربلا تو به من مادري نما ...

اينها نه تنها زبان حال امام حسين با آن شخصيّت عظيم و بي نظير نيست ، اساساً زبان حال يك مرد پنجاه و هفت ساله نيست كه در اين سن دنبال آغوش مادر بگردد . اين سن ، سنّي است كه برعكس ، مادر به فرزند پناه مي برد .

امّا تقصير عوام و وظيفۀ آنها 

اوّلاً يك اصل كلّي كه حاجي نوري در « اؤلؤ و مرجان » ذكر كرده اند ذكر كنم و آن اينكه : چيزي كه گفتنش حرام است ، ( عموماً يا غالباً ) استماع و شنيدنش نيز حرام است ؛ مثل غيبت ، تهمت ، سبّ و دشنام به مؤمن يا اولياء حق ، آواز خواني به باطل و استهزاء . پس اگر دروغ گفتن در روضه و ذكر مصيبت حرام است ، شنيدن و استماع آن هم حرام است . ثانياً خداوند در قرآن مي فرمايد :

وَاجْتَنِبوا قَوْلَ الزُّورِ ( سورۀ حج ، آيۀ 30 )

وَالَّذينَ لا يَشْهَدونَ الزُّورَ ( فرقان 72 )

سَمّاعونَ لِلْكَذِبِ ، سَمّاعونَ لِقَوْمٍ آخَرينُ ( مائده 41 )

سَمّاعونَ لِلْكَذِبِ اَكّالونَ لِلسُّحْتِ ( مائده 42 ) 

به طور كلّي عامّه مصرف كنندۀ اين كالا هستند . اينها اگر اين كالاها را كه غالباً خودشان مي دانند كالاي تقلّبي است مصرف نكنند ، عرضه كننده ، آن را عرضه نمي كند . عيب قضيه اين است كه عامّه حتي مشوّق هم هستند .

مردم عوام به جاي اينكه به مبارزۀ تحريفات برخيزند ، از آنها حمايت مي كنند ، مثلاً مي گويند : چه مانعي دارد كه عروسي قاسم هم راست باشد ؟ مي گوئيم : اوّلاً كه هيچ عقلي قبول نمي كند ، و ثانياً اين چنين چيزي در يك مدرك معتبر يا نيمه معتبر قديم كه مدارك اصلي هستند نقل شود ، آن وقت بحث بشود كه آيا مانعي دارد يا مانعي ندارد . فرض اينست كه در هيچ جا نقل نشده است .

اگر كسي بگويد : صبح عاشورا اصحاب و اهل بيت اوّل يك ساعت جفتك چهاركش بازي كردند چه مانعي دارد ؟ ولي آيا چنين كاري كرده اند يا خير ؟

واقعۀ تاريخي كربلا از آن نوع حوادث است كه در اثر عدم رشد اجتماع ، مسخ و معكوس شده است ، تمام عظمتها و زيبائيهايش فراموش شده ، حماسه و شور و افتخاراتش محو شده و بجاي آنها زبوني و ضعف و جهالت و ناداني آمده است .

اين ، نشانۀ عدم رشد اين ملّت است براي حفظ و نگهداري تاريخ با عظمت و پر افتخار خويش .

اين از نظر عموم ملّت . امّا از نظر خصوص طبقۀ توده و عامّه بايد بگوئيم كه مسؤوليّت حفظ و نگهداري تاريخ پر افتخار گذشته اختصاص به علما ندارد ، هر فردي بايد خود را مسؤول بداند . همان طوري كه دروغ بستن به اين حوادث به صورت دروغ گفتن حرام است ، دروغ شنيدن ، دروغ مصرف كردن هم حرام است . در قرآن كريم يك جا مي فرمايد : وَاجْتَنِبوا قَوْلَ الزُّور ( سورۀ حج ، آيۀ 30 ) و هم مي فرمايد : وَالَّذينَ لا يَشْهَدونَ الزُّورَ وَ اِذا مَرَوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا كِراماً ( فرقان ، آيۀ 72 )

آیة اوّل فقط اجتناب از قول زور را می گوید که هم شامل گفتن است و هم استماع ، و البتّه گفتن ، اظهر مصداقین است ؛ ولی آیة دوّم رسماً حضور در مجالس باطل را منع می کند خواه حضور برای شنیدن باطل باشد و یا برای دیدن باطل .

خلاصة بحث در وظیفة توده :

الف ـ بحثی اسلامی و اخلاقی در بارة اینکه هر چیزی که گفتنش حرام است ، شنیدنش نیز حرام است . گوش و زبان نوعی اشتراک در وظیفه دارند زیرا مصرف کنندة کالاهای زبان است ؛ اگر گوش مصرف نکند ، زبان تولید نمی کند ، و اگر اهل گوش مصرف نکنند اکاذیب و مجعولات و غیبت ها و دشنام ها و کفرها را ، اهل زبان نمی گویند ؛ همان طوری که چشم و قرائت مصرف کنندة آثار قلم ها وفیلم ها هستند ، اگر اینها مصرف نکنند ، آن ها تولید نمی کنند .

ب ـ آیات قرآن در این زمینه .

ج ـ بحثی اجتماعی : همان طور که فرد گاهی رشید است و گاهی غیر رشید ، و شرط صحّت ازدواج و همچنین جواز تسلیم کردن ثروتش به خودش رشد است ، جامعه نیز چنین است ؛ گاهی یک اجتماع رشید است و گاهی سفیه .

معنی رشد ، درک ارزش ها و سرمایه ها و طرز استفاده و بهره برداری از آنها است . رشد درازدواج اینست که [ شخص ] بداند سـرمایـه هـای لازم بـرای زنـدگی خانـوادگی چیست ؟ ارزش هـر کدام از آن ها چیست ؟ مثلاً [ اینکه ] دختر از خانواده های سرشناس باشد ، چقدر برای ازدواج مفید است . همچنین رشد فرد برای در اختیار گرفتن ثروت .

رشد اجتماع اینست که خود اجتماع اوّلاً خود را به صورت یک واحد درک کند ، ارزش ها و سرمایه هایی را که سرمایة عمومی و ملّی محسوب می شود بشناسد و سپس در حفظ و نگهداری آنها بکوشد . آن سرمایه ها یا از قبیل شخصیّت ها است یعنی شخصیّت های تاریخی ، و یا از قبیل آثار علمی ، فلسفی ، هنری ، صنعتی ، ادبی است ، و یا از قبیل تاریخ های پر افتخار است .

جامعه ای که تاریخی مانند تاریخ حسین بن علی دارد مملوّ از افتخار و حماسه و عظمت و زیبایی و آموزندگی و الهام بخشی ، و آن را پر می کند از افسانه های احمقانة « روضة الشّهدا » و « اسرار الشّهاده » ای ، حقّاً چنین جامعه ای سفیه است نه رشید . ما امروز باید همان طوری که به حفظ آثار تاریخی و ملّی می خواهیم بکوشیم ، به حفظ تاریخ خودمان بکوشیم .[22]

 

 

 

 

 

                                                               عضو هیأت علمی دانشگاه آزاد اسلامی ـ واحد دزفول

 

 

 

 

 

 

 

پانوشت ها



1ـ المعجم المفهرس ، نهج البلاغه ، نامة 65 ، بخش 5

2ـ حماسة حسینی ، جلد اوّل ، بخشی از ص 92

3 ـ امدادهای غیبی در زندگی بشر ، بخشی از ص 137

4 ـ پیرامون جمهوری اسلامی ، بخش هایی از صص 75 ، 76 ، 77

5 ـ همان کتاب ، بخش هایی از صص 101 تا 107

6 ـ ده گفتار ، بخش هایی از صص 80 و 81

7 ـ همان کتاب ، بخش هایی از صص 106 تا 110

8 ـ همان کتاب ، بخش هایی از صص 270 و 271

9 ـ همان کتاب ، بخش هایی از صص 299 تا 303

10 ـ گفتارهای معنوی ، بخش هایی از صص 57 تا 59

11 ـ سیرة نبوی ، بخش هایی از صص 36 تا 39

12 ـ سیرة نبوی ، بخش هایی از صص 67 ، 68 ، 71 تا 73

13 ـ بیست گفتار ، بخش هایی از صص 42 تا 47

14 ـ جاذبه و دافعة علی ( ع ) ، بخش هایی از صص 150 تا 161

15 ـ حماسة حسینی ، جلد اوّل ، ، بخش هایی از صص 15 ، 22 تا 31 ، 41 تا 53 ، 104 تا 106

16 ـ همان کتاب ، بخش هایی از صص 128 تا 129 ، 169 ، 213 تا 216

17 ـ حماسة حسینی ، جلد سوّم ، بخش هایی از صص 234 تا 236

18 ـ حماسة حسینی ، جلد سوّم ، بخش هایی از صص 254 تا 257

19 ـ حماسة حسینی ، جلد سوّم ، بخش هایی از صص 265 ، 268 تا 274

20 ـ فریادهای شهید مطهّری بر تحریف های عاشورا ، بخش هایی از صص 116 تا 118

21  ـ نهضت های اسلامی در صد سالة اخیر ، بخش هایی از صص 16 تا 32

22 ـ حماسة حسینی ، جلد سوّم ، بخش هایی از صص 292 تا 303

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

منابع و مآخذ

1 ـ محمّـد کاظم محمّـدی ، محمّـد دشتی  المعجم المفهرس ، نهج البلاغه ، نشر امام علی ( ع ) چاپ چهارم ، آذر ماه 1374

2 ـ استاد شهید مطهّری ، حماسة حسینی ، جلد اوّل ، انتشارات صدرا ، چاپ چهارم ، 1364

3 ـ استاد شهید مطهّری ، امدادهای غیبی در زندگی بشر ، انتشارات صدرا ، 1354

4 ـ استاد شهید مطهّری ، پیرامون جمهوری اسلامی ، انتشارات صدرا ، چاپ پانزدهم ، 1382

5 ـ استاد شهید مطهّری ، ده گفتار ، انتشارات صدرا ، چاپ هشتم ، بهار 1372

6 ـ استاد شهید مطهّری ، گفتارهای معنوی ، انتشارات صدرا ، چاپ سیزدهم ، اردیبهشت 1372

7 ـ استاد شهید مطهّری ، سیرة نبوی ، انتشارات اسلامی

8 ـ استاد شهید مطهّری ، بیست گفتار ، انتشارات صدرا ، چاپ پنجم ، خرداد 1358

9 ـ متفکّر شهید استاد مرتضی مطهّری ، جاذبه و دافعة علی ( ع ) ، انتشارات صدرا ، چاپ هفدهم ، بهار 1374

10 ـ استاد شهید مرتضی مطهّری ، حماسة حسینی ، جلد سوّم ، انتشارات صدرا ، چاپ چهارم ، تابستان  1366

11 ـ حسین حق جو ، فریادهای شهید مطهّری بر تحریف های عاشورا ، نشر روح ، قم ، 6/8/60

12 ـ  استاد شهید مطهّری ، نهضت های اسلامی در صد سالة اخیر ، انتشارات صدرا ، قم



نوشته شده توسط زهرا خلفی در جمعه 13 شهریور 1394

ارسال نظر(0)

:: پنجمین کتاب منتشر شده از اینجانب:
:: post
:: post
:: post
:: اهم فعالیتها
:: زندگینامه
:: زن در قرآن (انگلیسی)
:: به مناسبت پایان تحصیلی پیش دبستانی
:: به مناسبت پایان تحصیلی پیش دبستانی
:: بررسی و نقد ترجمه های منظوم قرآن به فارسی





به وبلاگ من خوش آمدید
drszhejazi1347@yahoo.com




:: فروردین 1403;
:: تیر 1402;
:: فروردین 1399;
:: خرداد 1396;
:: مهر 1394;
:: شهریور 1394;
:: مرداد 1394;

آبر برچسب ها

[Post_Tags_Title] ,

صفحه نخست | ايميل ما | آرشیو مطالب | لينك آر اس اس | عناوین مطالب وبلاگ |پروفایل مدیر وبلاگ | طراح قالب

Powered By LOXBLOG.COM Copyright © 2009 by 55588