باسمه تعالي
مفاهيم اجتماعي در شعر معاصر و كهن
چکیده
بحث گسترش انديشههاي اجتماعي و گرايش به جامعه و مردمان معمولي و محروم را در انديشه و اشعار شاعران سنّتي و معاصر ميتوان مورد بررسي قرار داد. پيام مردمگرايي و انديشۀ توده گرايي و اعتماد به نظريّۀ تكامل اجتماعي و تمايلات انسان دوستانه از ديرگاه مورد توجّۀ شاعران ايران بوده است. موضوع اصلي اشعار اين شاعران، طرح نيازها و محروميّتهاي تودۀ مردم و دفاع از حقوق محرومان و رنجبران و مسايل اجتماعي موجود در جامعه ميباشد.
علاقه و اشتياق اين شاعران را به خواستههاي تودۀ مردم و جريانهاي اجتماعي با بررسي اشعار آنان ميتوان به خوبي احساس كرد و درك نمود. با وجود اينكه شعر و ادب در دوران گذشته، قبل از دورۀ مشروطه و عصر بيداري به گروههاي محدود حاكم متعلّق بود و ارتباط مستقيم با دربار داشت، عدّهاي از شاعران پيشين به مسايل اجتماعي و امور اجتماع توجّۀ خاص نشان داده و اين مضامين را در اشعار خود بيان نمودهاند.
اکثر شاعران معاصر نيز در اين مورد علاقه مندي وافر خود را به گرايشهاي اجتماعي نشان داده و موجب گرديدهاند كه ادبيّاتي تحت عنوان ادبيّات كارگري، شعر نو حماسي و ادبيّات ملتزم به وجود آيد.
شاعري كه مفاهيم اجتماعي را در شعر خود بيان ميكند، هدفش بالا بردن ادراك و بينش هنري و اجتماعي است. او ميخواهد شعرش پيام انساني داشته و مردم را با حوادث و رويدادهاي زمان خويش آشنا كند. روح شاعران شعر اجتماعي با احساس مسؤوليّتهاي اجتماعي سرشته شده و شاعر با مردم و در ميان مردم زندگي ميكند. او خود را تافتۀ جدا بافته از جامعه حس نميكند بلكه در درياي اجتماع غرق ميشود، حس ميكند، ميانديشد و با جريانات اجتماع ميآميزد و در ميان آن فرو ميرود. او در دشت فراخ اجتماع و به هر سوي و زاويۀ آن گام مينهد تا زمانۀ خويش را بشناسد و به ادراك و شعور اجتماعي دست يابد و به قول احمد شاملو:
بیگانه نیست
شاعر امروز
با دردهای مشترک خلق
او با لبان مردم
لبخند می زند
درد امید مردم را
با استخوان خویش
پیوند می زند
من الله التّوفيق
زهرا خلفي
عضو هيأت علمي دانشگاه آزاد اسلامي واحد دزفول
باسمه تعالي
مفاهيم اجتماعي در شعر معاصر و كهن
بحث گسترش انديشههاي اجتماعي و گرايش به جامعه و مردمان معمولي و محروم را در انديشه و اشعار شاعران سنّتي و معاصر ميتوان مورد بررسي قرار داد. پيام مردمگرايي و انديشۀ توده گرايي و اعتماد به نظريّۀ تكامل اجتماعي و تمايلات انسان دوستانه از ديرگاه مورد توجّۀ شاعران ايران بوده است. موضوع اصلي اشعار اين شاعران، طرح نيازها و محروميّتهاي تودۀ مردم و دفاع از حقوق محرومان و رنجبران و مسايل اجتماعي موجود در جامعه ميباشد.
علاقه و اشتياق اين شاعران را به خواستههاي تودۀ مردم و جريانهاي اجتماعي با بررسي اشعار آنان ميتوان به خوبي احساس كرد و درك نمود. با وجود اينكه شعر و ادب در دوران گذشته، قبل از دورۀ مشروطه و عصر بيداري به گروههاي محدود حاكم متعلّق بود و ارتباط مستقيم با دربار داشت، عدّهاي از شاعران پيشين به مسايل اجتماعي و امور اجتماع توجّۀ خاص نشان داده و اين مضامين را در اشعار خود بيان نمودهاند.
اکثر شاعران معاصر نيز در اين مورد علاقه مندي وافر خود را به گرايشهاي اجتماعي نشان داده و موجب گرديدهاند كه ادبيّاتي تحت عنوان ادبيّات كارگري، شعر نو حماسي و ادبيّات ملتزم به وجود آيد.
چند نمونه از اشعار شاعران كهن و معاصر را كه نمايانگر تفكّرات و مفاهيم اجتماعي است، مورد بررسی قرار ميدهيم.
رودكي سمرقندي:
رودكي از دگرگوني اوضاع زمانه و اجتماع در قصيدهاي به نام دندانيّه ياد ميكند كه شاعري سعادتمند و ثروتمند چون او در هنگام پيري بايد عصا و كيسۀ گدايي به دست بگيرد و نيازمند اين و آن گردد و ميگويد:
كنون زمانه دگر گشت و من دگر گشتم عصا بيار كه وقت عصا و انبان بود1
كسايي مروزي:
كسايي در بيت زير از روزگار جفاكار ناله سر ميدهد و ميسرايد كه:
از اين زمانۀ جافي و گردش شب و روز شگرف گشت صبور و صبور گشت شگرف2
كه دهخدا معني واژۀ شگرف را بيصبر و ناشكيبا ميداند.
فردوسي:
فردوسي اوضاع اجتماعي زمان را بدين گونه بيان ميدارد:
زمانه سراسر پر از جنگ بـــود به جويندگان بر جهان تنگ بود
*
نه پيوست خواهد جهان با تو مهر نه نيــــز آشكارا نمايدت چهـــر
اوضاع اجتماعي در زمان ضحّاك:
نهـــــــان گشت آيين فرزانگان پراكنــــده شـــــــد كام ديوانگان
هنر خوار شد جادويي ارجمنـــد نهـــــان راستي آشــــكارا گــــزند
شده بر بدي دست ديــــوان دراز زنيكي نبودي سخـــن جز به راز
*
اگر هفت كشور به شاهي توراست چرا رنج و سختي همه بهر ماست3
فرّخي سيستاني:
فرّخي سيستاني اوضاع اجتماعي سيستان را قبل از وزارت خواجه ابوعلي حسنك وزير و بعد از وزارت او چنين شرح ميدهد:
خانهها آبـــاد گشــــت و كاخها برپــــاي شد با خضــر شد بار ديگر باغهاي بيخضـــــر
روزگار سيستان را با نكــــــويي عــــدل او باز نشنــــــاسم همي از روزگـــــار زال زر4
ناصرخسرو قبادياني:
زبان اعتراض ناصرخسرو از جامعۀ خود، موجب تبعيد و زنداني شدن او در درّۀ يمگان گرديد.
تفكّر اجتماعي در اشعار ناصرخسرو موج ميزند. حقوق حقّۀ مردم پايمال شده و درستكاران در جاي حضيض ذلت و خائنان بر مقام عزّت نشستهاند. گوشجان به پارهاي از اشعار او ميسپاريم:
اي شعر فروشان خــــراسان، بشناسيد اين ژرف سخنهاي مـرا گر شعراييد
گر راست بخواهيد چو امــــروز فقيـــهان تـــزويـــر گرانند، شمــــا اهـل ريــاييد
اي حيلت ســازان جُهـــــلاي علما نام كز حيله مــــر ابليس لعين را وزراييد
چون خصم سركيسۀ رشوت بگشايد در وقت شمــــا بند شريعــــت بگشاييد
*
چون که نكو ننگري جهـان چون شد؟ خـــــير و صلاح از جهــــان چون شد؟
هيچ دگرگـــــــون نشد جهـــان جـهـان سيـــــرت خلــــــق جهان دگرگـــون شد
چاكـــــر نان پاره گشت فضل و ادب علم به مكــــر و به زرق معجـــــون شد
خـــاك خــــــراسان كه بود جاي ادب معــــدن دیــــوان ناکس اکنـــــون شــــد
ملک سلیمــــان اگر خــــــراسـان بود چون كه کنـــــون ملك ديو ملعـــون شد؟5
دربارۀ مُفتيان رياكار زمانه مي گويد:
سيرت ره زنــان داري ليكـــن تو جز كه بستان و زر و ضيعت نستاني
روز با روزه و با ناله وتسبيحي شب با مطـــــرب و با بادۀ ريحـــاني
كتب حيلت چون آب زبـر داري مفتي بلخ و نشابور و هـــــــري، زاني
در مورد امير خراسان ميگويد:
بربايي از آن به ديـــن براندازي گــــرگي به مثـــــل ز نابســاماني
زيد از تــو لُبـــــــاچهاي نمييابد تا پيـــــرهني ز عمــــرو نستــــــــاني
گرگي تو نه مير مر خراسان را سلطان نبـــــود چنين، تـــــو شيطاني6
مسعود سعد سلمان:
نالههاي مسعود سعد از جور زمانه و از اينكه بيگناه او را به زندان افكندهاند و از شدّت پريشاني شبها به خواب نميرود و از دست خسان روزگار مينالد و ميسرايد:
من آن غريبم و بيكس كه تا به روز سپيـد ستـــارگان ز براي من اضطراب كنند
اگر به دست خسانم، چه شد! نه شيـران را پس از گرفتن، همخانه با كـلاب كنند؟!
چگــــــــــونه روزي دارم نكو نگر كه مرا همــــي زآتــش ســـــوزنده آفـــــتاب كنند
*
بر بيهــــــــــــده باز مبتــــلا گشتـــــم آورد قضــــا به سمـــــج ويــــرانم
چون سايه شدم ز ضعف وز محـنت از ســـــايۀ خويشتــــن هراسانم
بيجُرم نگـــــر كـــه چون درافتـــادم داني كه كنــــون چگونه حـــيرانم
فـــريــــــاد رسيـــــدم اي مسلمــــانان از بهر خداي اگــر مسلمـــــــانم7
*
اي بخــت هميشه سرنگــونم زيرا كه چو ديگــــران نه دونم
شكر ايزد را كه اندرين حبس از ديـــــــدنِ سِفلگان مصــــونم8
سنايي غزنوي:
سنايي در حكاياتي كه در حديقة الحقيقه نقل ميكند، از مسايل اجتماعي و جامعه سخن به ميان ميآورد. در مذمّّت پادشاهان ظالم كه خون خلق را به ناحق ميريزند، داستانهايي نقل ميكند و از آن داستانها نتيجهگيري ميكند و در اين مورد ميگويد:
هر كه او عدل خويش بگذارد ظالمي را خـــــداي بگمارد
تا برآرد زمال و جانــش دمار ظلم او را به ظلـم سازد كار
*
خون ناحق نگر نريزي هيچ ورنه نار جحيم را ببسيـــچ
خون ناحق زكارهاست بتر خون ناحق كندت زير و زبر
*
پيرزني مظلوم بر سر راه سلطان محمود قرار ميگيرد و ميگويد:
كز تو انصاف من نخـــواهي داد روزي از مــلك خود نباشي شاد
اين چه بيرحمي و ستم كاريست وين چه فرعوني و چه جبّاريست9
انوري:
انوري در قصيدۀ نامۀ اهل خراسان در دفاع از مردم مرز و بوم از ماتم و شكوۀ مردم خراسان در برابر بيداد غزان سخن ميگويد و فرياد برميآورد كه:
بـــر بزرگان زمـــــانه شده خُـــــردان سالار بر كريمـــــان جهان گشته لئيمــــان مهتــــر
بر در دونان احــــــــراء حزين و حيــــران در كف رنــــدان ابرار اسيـــــر و مضطـــر
مسجــــــد جامع هر شهـــــر ستورانشان را پايگاهي شـــــده نـــه سقفش پيـــــدا و نه در
كشته فـــــــرزند گرامي را گـــــــر ناگاهان بيند از بيـــم، خروشيـــــــــد نيـــــــارد مـادر
بر مسلمـــــانان زان نــــــوع كنند استخفاف كه مسلمان نكنـــد صـد يك از آن با كافــــر10
خاقاني شرواني:
خاقاني از گيتي غدّار و نامرديها كه در روزگار او وجود داشته است، سخن ميراند و ميگويد:
مگــــر به ساحت گيتي نماند بوي وفــــا كه هيچ اُنس نيامد زهيـچ اِنس مـرا
فَسردگان را همـــــدم چگونه برســــازم فســـردگان زكجا و دم صفــا زكجا
اگر به گوش من از مردمي دمي بــرسد به مژده مردمك چشم بخشمش عمدا
*
داد مــرا روزگار مــــالش دست جفـــا بـا كه توانم نمود نالش از اين بيوفا
پاي نهـــم در عـدم بو كه به دست آورم هــمنفسي تا كنـــــد درد دلــــــم را دوا
اين همه محنت كه هست درد دو چشم من است
هيچ نكــــــو عهد نيست كو شـــــودم توتيــــا
هيچ نكرده گنــــــــاه تا كي باشم بگوي خستـــۀ هر ناحفاظ بستۀ هر ناسزا
*
عاقل كجا رود كه جهان دار ظلم گشت نحل از كجا چرد كه گيا زهر ناب گشت
خاقانيا وفا مطلب زاهل عصــر از آنك در تنگنـــــاي دهـــر وفـــــا تنگياب شد
آن كعبۀ وفـــــا كه خراسانش نام بود اكنــــون به پاي پيل حوادث خـراب شد11
نظامي گنجوي:
نظامي در مخزنالاسرار حكاياتي از جور بزرگان مملكت نسبت به افراد ناتوان و ضعيف بيان ميكند. يكي از آن داستانها، داستان پيرزن با سلطان سنجر است كه پيرزن از ستمكاري داروغۀ شهر به سلطان سنجر شكايت ميبرد و ميگويد:
كاي ملــــك آزرم تو كم ديـــدهام وز تو همــه سالـــــه ستـــــم ديدهام
شحنۀ مست آمده در كوي من زد لگــــــدي چنــــد فرا روي مــــن
بيگنه از خانه به رويــــم كشيد مويكشان بر ســــــر كويــــم كشیـد
رطلزنان دخــــل ولايت بــرند پيــــرزنان را بــــه جنـــايت بــــرند
كوفته شد سينــۀ مجروح مــن هيــــچ نماند از مـــن و از روح من
گر ندهي داد من اي شهــــريار با تو رود روزشمـــــار ايــن شمــــار
داوري و داد نميبينمــــت وز ستــــم آزاد نمــــيبينمــت
از ملكـــان قوّت و ياري رسد از تو به مــا بين كه چه خواري رسد
عالم را زير و زبـــر كردهاي تا تويي آخــــــر چـــــه هنــر كـردهاي
مسكن شهـري ز تو ويرانه شد خرمــن دهقـــــــان ز تو بيدانــــه شد12
در ابيات زير نظامي از زمانه و مردم ديو سيرت دنيا شكايت ميكند و ميگويد:
غفلت چنان زمين و زمان را فرا گرفت كـــــز جــذب كـــاه كرده فرامـــــوش كهربا
طغيان مُمسكيست به حدّي كه گر ز كوه سايـــــل كنـــــد ســـؤال، نيايد برون صدا
اينند خلق عــــــــالم و گردون سفله طبع كس را به خوان خوشدلي اصلاً نزد صلا13
عطّار نيشابوري:
عطّار در كتاب مصيبتنامۀ خود حكاياتي دارد كه از عدالت نسبت به زيردستان و نهي از جور و ستم سخن ميگويد و در اين مورد ميسرايد:
هر كه او به زيردستــــان شد رحيم گشت دايم ايمن از خوف جحيم
در مورد شكايت پيرزن ستمديده به سلطان ملكشاه:
گر زظلـــــم تو زبــــون گردم ز تو پيش حق فردا به خون گردم زتو
من زظلمـــت ميندانم سر ز پاي گر چه شاهــــي برنيايي با خداي
گرسنــــــه بگـــذاشتي اطفــــال را پيش خلق انداختــــي اين زال را
در سحـــر يك نالۀ اين پير زال مردي صد رستـــم آرد در زوال
گفتگوي شيخ زاهد به سلطان سنجر
خانــــــۀ خلقي كني زيـــر و زبر تا برانـــــدازي سرافســـاري بزر
خون بريزي خلق را در صد مقام تا خوري يك لقمــه وانگه حرام14
مولانا جلال الدّين محمّد بلخي رومي:
مولوي در داستان شير و خرگوش از ظلم ظالمان نسبت به زيردستان سخن ميگويد كه ظالمان نتيجۀ ظلم خود را خواهند ديد و ميسرايد:
درفتاد اندر چهي كو كنده بود زآنكه ظلمش بر ســرش آينده بود
چاه مظلم گشـت ظلــــــم ظالمان اين چنين گفتنـد جملــــه عالمـــان
اي كه تو از ظلم چاهي ميكنـي از براي خويــــش دامــي ميتــني
بر ضعيفان گر تو ظلمي ميكني دان كه اندر قعــــر چاه بيبُني
هر كه دنــــدان ضعيفي ميكنــد كار آن شيــــر غلط بين ميكُند15
سعدي شيرازي:
بــــــرو پاس درويـــش محتـــاج دار كه شــــاه از رعيّت بود تاجـــــــدار
رعيّت چو بيخند و سلــطان درخت درخت اي پسر باشد از بيــخ سخـت
چراغي كه بيــــوه زني برفــروخت بسي ديده باشي كه شهـــري بسوخت
چــو بيني يتيمي سرافكنــــده پیــش مــده بوسه بر روي فرزند خويش16
شيخ فخرالدّين ابراهيم همداني متخلّص به عراقي:
خـــــوش دلي در جهـــان نمييابم خود خوشي در نهاد عالــــم نيست
در جهان گر خوشي كمـست مرا خوش از آنم كه ناخوشي هم نيست
كشت امـــــــيد را خشــــك بماند بهتر از آب چشم من نــــم نيست17
حافظ شيرازي
حافظ مصلح اجتماعي است و با آفتهاي اجتماعي كار دارد. يعني دردها و فسادها و آسيبها را تا اعماق ميشناسد و جرّاح وار به نيشتر انتقاد ميشكافد و آنگاه به مهرباني مرهم مينهد.
ما در طول تاريخ ادبيّاتمان غير از عصر جديد، يعني از رودكي و منوچهري و فردوسي به اين طرف- تا حدود يك قرن پيش كه افكار جديد آزاديخواهي و اصلاح اجتماعي مطرح ميشود – چنين شاعري نداريم. در دنياي قديم اصلاً مسايل اجتماعي را يا نميديدند يا ناگفته ميگذاشتند. و چنين هشياريها و حسّاسيّتها در افق فرهنگ ما كمتر مطرح بوده كه شاعري اين قدر به آفات اجتماعي بپردازد. مقام سعدي نيز از اين نظر محفوظ است، ولي سلاح انتقاد سعدي بُرّائي سلاح حافظ را ندارد، و غالباً از حدّ معلّم اخلاق و ناصح مشفق فراتر نميرود.
صومعه و صومعهنشينان، خانقاه نشينان، خرقه و خرقهپوشان، اعم از صوفي و زاهد و شيخ و محتسب- حتّي اگر محتسب پادشاه مقتدري چون امير مبارزالدّين بود- و مجلس وعظ هم آماج طنز و انتقاد و انتقادهاي طنزآميز حافظ است. خوب اگر صوفي از جادّۀ عرفان و زاهد، از جادّۀ شرع و محتسب، از جادّۀ عرف و اخلاق خارج نميشدند، حافظ با آنها در نميافتاد. چنين نبود كه اينها با حافظ در افتاده باشند. اتّفاقاً حافظ شأن و موقعيّت و احترام اجتماعي خوبي هم داشت، ولي در غم خودش نبود، بلكه نگران ارزشهاي مهمّي بود كه به آلايش كشيده شده بود.
حافظا مي خور و رندي كن و خوش باش ولي دام تزوير مكن چون دگران قرآن را18
دلـــم از صومعه بگــــــرفت و خرقۀ سالوس كجاست دير مغان و شـــراب نـــاب كجا
*
خوش ميكنم به بــــــادۀ مشكين مشام جــان كز دلق پــــوش صومعه بوي ريـــا شنيد
*
صوفي زكنج صومعه با پاي خــــم نشست تا ديد محتسب كه سبو ميكشد به دوش
*
نقد صوفي نه همه صـــــافي بيغش باشد اي بسا خرقه كه مستوجـــــب آتش باشد
*
در آستيــــــن مرقّع پيـــــــاله پنهـــــان كن كه همچو چشم صراحي زمانه خونریز است
زاهد ظاهر پرست از حال ما آگاه نيست در حق ما هر چه گويد جای هيچ اكراه نيست19
صائب تبريزي:
اهل مسجد زخرابــــــات سيه مســتترند عوض رطل گران خواب گران است اينجا
*
به آهي ريزد از هم تار و پود هستي ظالم نسيمي ميزند بر يكديگر زلــف پريشان را
*
جور خود را با ضعيفان آزمايد روزگار تيـــــغ را دايم براي امتحان بر مــــــــو زنند20
محمّدحسین صفای اصفهانی:
در انتقاد از اوضاع اجتماعی خراسان سروده است که:
مشـــــرق خورشید، آسمان حقیقت اینک در زیـــر ابر ظلمت پنهـــان
غول در او کدخدا و دیو در او میر والی، شیطان، جنود والی، شیطان
قصــــر ایالت به دست مظلمه آباد کاخ عدالت به پای مقسده ویـــران21
جنبشهاي مشروطيّت و تأثيرات آن در اشعار شاعران
همانگونه كه ملاحظه نموديد، در صفحات پيش اشعاري مختصر از بعضي از شاعران پيشين كه در دورۀ قبل از مشروطه ميزيستهاند بيان كرديم. با توجّه به اينكه شاعران گذشته كم و بيش دور از مردم و جامعه و بركنار از دردها و رنجهاي اجتماعي، اشعاري سرودهاند، امّا ميتوان شاعران قبل از مشروطه را كه در اين مقاله نام بردهايم تا اندازهاي از سایر شاعران قبل از مشروط متمايز نموده و بالاخص فردوسي، ناصرخسرو، مولوي، سعدي و حافظ را از نظر بهره جويي از تفكّرات اجتماعي و كاربرد مفاهيم اجتماعي در شعرشان جدا نماييم. اشعار آن شاعران - غير از شاعران مذکور- بيشتر پيرامون شراب و شاهد، جشنها و كشورگشاييهايشان و فرمانروايان و درباريان و مدح و ستايش دور ميزند.
در عصر مشروطيّت به سبب بيداري جامعۀ ايراني و تأثيرپذيري از عوامل اجتماعي، سياسي، اقتصادي و فرهنگي، شعر شاعران با اين مسايل روزگار درآميخته و تحت تأثير دگرگونيهاي اجتماعي به گونهاي جديد از شعر متنهي ميشود. زيرا از نظر كاركرد و دايرۀ شمول شعر در اين دوره عموميّت مييابد و به عنوان زبان بُرّندۀ نهضت در اختيار مطبوعات قرارميگيرد. به دنبال تغيير شكل زندگي اجتماعي، آثار هنري و احساسات شاعرانه نيز تغيير مييابد. زندگي اجتماعي، اسلوب هنري جديدي را جستجو ميكند. در عصر مشروطه و دورۀ پس از آن تا كنون اكثريّت قريب به اتّفاق شاعران ايران به انديشههاي اجتماعي و مقولههاي اجتماع روي آورده و در اين مورد حماسههاي اجتماعي سرودهاند. با توجّه به كثرت شاعران و محدوديّت نوشتار، به گونهاي بسيار مختصر اشعاري در اين مورد به عنوان نمونه ذكر ميكنيم.
ايرج ميرزا:
كه گمان داشت كه اين شور به پا خواهد شد هر چه دزد است ز نظميّه رها خواهد شد
دور ظلمت بـدل از دور ضيــــــا خواهد شد دزد كت بسته رئيسالوزراء خواهــــد شد
مملكت باز همان آش و همان كاسه شود
لعل ما سنگ شود لؤلؤ ما ماسه شود22
ميرزادۀ عشقي:
ميهمانان وثوقالدّوله خونخوارند سخت اي خدا، با خون ما اين ميهماني ميكنند
*
وزير عدليهها برفراز دار رونـــد رئيس نظميّهها سوي آن ديار روند
كفيل ماليـهها زنده در مزار روند وزير خارجهها از جهان كنار روند
تا نماند از ايشان نشان به روي زمين23
سيّداشرف الدّين رشتي:
اغنيـــا مرغ و مسمّـــا ميخــورند با غذا كنياك و شامپا ميخورند
منـــزل ما جمله سرما ميخـورند خانۀ ما بــــدتر است از گـردنه
آخ عجب سرماست امشب اي ننه
اندرين سرماي سخت شهر ري اغنيـــا پيش بخاري مســــت مي
اي خــــداوند كريم فــرد و حي داد ما گيــــر از فــلان السّلطنه
آخ عجب سرماست امشب اي ننه
*
تا چند كشي نعره كه قانــــــون خدا كو گوش شنوا كو
آن كس كه دهد گوش به عرض فقرا كو گوش شنوا كو
امروز جميع علمــــــا خـــــانه نشيننــــــد در ماتم دينند
*
عيد آمد و ما قبـــــــا نداريم با كهنه قبا صفا نداريم24
عارف قزويني:
قحط الرّجال گشت در ايران كه از ازل گويي كه هيچ مرد در اين دودمان نبود
جز اجنبي و خـــائن و بيگانه محـــرمي در آستـــــان شاه ملك پاسبــــــــان نبود
*
كابينۀ اشراف جـــز ننگي نيست اين رنگها را غير نيرنگي نيست
ايران سراسر پايمال از اشراف آسايش و جاه و جلال از اسراف
دلّالي نفت شمــــــال از اشراف اي بيشرف گيري گواهت، بازآ
*
خوابند وكيلان و خرابند وزيــــران بردند به سرقت همه سيم و زر ايران
ما را نگذارند به يك خانۀ ويران يارب بستان داد فقيران ز اميــــران25
پروين اعتصامي:
ز قيد بنـــدگي اين بستـگان شــــــوند آزاد اگر به شوق رهايي، زنند بال و پري
يتيم و پيره زن، اين قدر خون دل نخورند اگر به خانۀ غارتگري فتد شرري
به حكم ناحق هر سُفله خلــــــــق را نكشند اگر ز قتل پدر پرســــــشی كند پسري
درخت جور و ستم هيچ برگ و بار نداشت اگر كه دست مجازات مي زدش تبري
سپهر پيـــــــر نميدوخت جــــــــــامۀ بيداد اگر نبود ز صبر و سكـــــوتش آستري
اگر بــــــــد منشي را كشنـــــــــد بر سر دار به جاي او ننشيند به زور از او بتري26
ملكالشّعراي بهار:
با شه ايران ز آزادي سخـــن گفتن خطاست كار ايران با خداست
مذهب شاهنشه ايــــران ز مذهبها جــداست كار ايران با خداست
شاه مست و شيخ مست و شحنه مست و مير مست مملكت رفته ز دست
هـــــر دم از درياي استبــــــداد آيد برفــراز مـــوجهاي جانگداز
*
بر كن ز بن اين بنا كه بايد از ريشه بناي ظلم بركند
زين بيخردان سفله بستان داد دلِ مردم خردمنـــد27
علياكبر دهخدا:
از گرسنگي مرد رعيّت به جهنّــــــم ور نيست در اين قـــــــوم، معيّت به جهنّم
ترياك بُريد عِــــــرق حميّت به جهنّم خوش باش تو با مطرب و سازنده آکبلاي28
ابوالقاسم لاهوتي:
|
رزمآوران سنگر خونين شدند اسير
با كودكي دلير
به سن دوازده
-آن جا بُدي تو هم؟
- بله
|
با اين دلاوران
- پس ما كنيم جسم تو را
هم نشان به تير
تا آن كه نوبت تو رسد
منتظر بمان29
|
نيما يوشيج:
|
چه شب موذي و گرمي و دراز
تازه مرده است زنم
گرسنه مانده دوتايي بچههام
نيست در كيسۀ ما مشت برنج
بكنم با چه زبانشان آرام
|
بچّۀ بينجگر از زخم پشه
بر ني آراميده
پس از آني كه ز بس مادر را
ياد آورد به دل خوابيده
|
*
آي آدمها كه بر ساحل نشسته شاد و خندانيد
يك نفر در آب دارد ميسپارد جان
يك نفر دارد كه دست و پاي دائم ميزند
روي اين درياي تند و تيره و سنگين كه ميرانيد
*
ميتراود مهتاب
ميدرخشد شبتاب
نيست يكدم شكند خواب به چشم كس و ليك
غم اين خفتۀ چند
خواب در چشم ترم ميشكند
*
|
پشتش از پشتۀ خاري شده خم
روي از رنج كشيده درهم
خسته وامانده به ره خاركني
شكوهها داشت به هر پنج قدم:
اي خدا بخت مرا پايان نيست
حرفۀ شوم مرا سامان نيست
تا شود گرم تنور دگري
بخورد نان تا بي دردسري
سر من گرم شود از خورشيد
|
من خورم خون دل از خون جگري
منم و سايۀ من نالۀ من
شومي كار نود سالۀ من
خرّمي پاك ز من بگريزد
چكّه چكّه عرق از من ريزد
تا يكي پشته فراهم سازم
مرگ بر گردن من آويزد
با هزاران لقب پيچاپيچ
پشته ام، چند خرند آخر؟ هيچ30
|
فروغ فرخزاد:
|
كس به فكر گلها نيست
كسي به فكر ماهيها نيست
كسي نميخواهد
باور كند كه باغچه دارد ميميرد
كه قلب باغچه در زير آفتاب ورم كرده است
|
كه ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهي ميشود
و حسّ باغچه انگار
چيزي مجرّدست كه در انزواي باغچه پوسيدهست.
|
*
|
دلم گرفتهست
دلم گرفته است
به ايوان ميروم و انگشتانم را
بر پوست كشيدۀ شب ميكشم
چراغهاي رابطه تاريكند
چراغهاي رابطه تاريكند
|
كسي مرا به آفتاب
معرفي نخواهد كرد
كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنيست.31
|
*
|
آيا شما كه صورتتان را
در سايۀ نقاب غمانگير زندگي
مخفي نمودهايد
گاهي به اين حقيقت يأسآور
|
انديشه ميكنيد
كه زندههاي امروزي
چيزي به جز تفالۀ يك زنده نيستند.
|
*
|
كسي از آسمان توپخانه در شب آتشبازي ميآيد
و سفره را مياندازد
و نان را قسمت ميكند
و پپسي را قسمت ميكند
و باغ ملّي را قسمت ميكند
و شربت سياهسرفه را قسمت ميكند
|
و روز اسمنويسي را قسمت ميكند
و نمرۀ مريضخانه را قسمت ميكند
و چكمههاي لاستيكي را قسمت ميكند
و سينماي فردين را قسمت ميكند
و سهم ما را ميدهد
من خواب ديدهام ....32
|
سهراب سپهري:
آب را گل نكينم؛
در فرودست انگار، كفتري ميخورد آب.
يا كه در بيشۀ دور، سيرهاي پر ميشويد.
يا در آبادي، كوزهاي پر ميگردد.
آب را گِل نكنيم؛
شايد اين آب روان، ميرود پاي سپيداري، تا فروشويد اندوه دلي،
دست درويشي شايد، نان خشكيده فرو برده در آب. 33
محمّدحسين شهريار:
|
آهسته باز از بغل پلهها گذشت
در فكرآش و سبزي بيمار خويش بود
امّا گرفته دور و برش هالهاي سياه
او مرده است و باز پرستار حال ماست ....
|
با پشت خم از اين بغل كوچه ميرود
چادر نماز فلفلي انداخته به سر
كفش چروك خورده و جوراب وصلهدار
او فكر بچّههاست ....34
|
احمد شاملو:
|
شن – چو! كجاست جنگ؟
در خانۀ تو
در كره
در آسيای دور؟
امّا تو
شن
برادرک زردپوستم
هرگز جدا مدان
زان كلبۀ حصير سفالين بام
|
بام و سراي من
پيداست
شن
كه دشمن تو دشمن من است
و آن اجنبي كه خوردن خون تو راست مست
از خون تيرۀ پسران من
باري
به ميل خويش
نشويد دست35
|
*
|
موضوع شعر شاعر پيشين
از زندگي نبود
در آسمان خشك خيالش، او
جز با شراب و يار نميكرد گفت و گو
او در خيال بود شب و روز
در دام گيس مضحك معشوقه پايبند
حال آن كه ديگران
دستي به جام باده و دستي به زلف يار
مستانه در زمين خدا نعره ميزدند!
موضوع شعر
|
امروز
موضوع ديگري است
امروز شعر، حربه خلق است
زيرا كه شاعران
خود شاخهاي ز جنگل خلقند
نه ياسمين و سنبل گلخانۀ فلان
بيگانه نيست
شاعر امروز
با دردهاي مشترك خلق
او با لبان مردم
|
|
لبخند ميزند
درد و اميد مردم را
با استخوان خويش
پيوند ميزند
امروز
شاعر
بايد لباس خوب بپوشد
|
كفش تميز واكسزده بايد به پا كند
آن گاه در شلوغ ترين نقطههاي شهر
موضوع وزن و قافيهاش را، يكي يكي
با دقّتي كه خاصّ خود اوست
از بين عابران خيابان جدا كند ....36
|
مهدي اخوان ثالث:
|
سلامت را نميخواهند پاسخ گفت،
سرها در گريبان است.
كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را.
نگه جز پيش پا را ديد نتواند،
كه ره تاريك و لغزان است.
و گر دست محبّت سوي كس يازي،
به اكراه آورد دست از بغل بيرون؛
كه سرما سخت سوزان است ....
سلامت را نميخواند پاسخ گفت.
|
هوا دلگير، درها بسته، سرها در گريبان،
دستها پنهان،
نفسها ابر،
دلها خسته و غمگين،
درختان اسكلتهاي بلورآجبن،
زمين دلمرده
سقف آسمان كوتاه،
غبارآلوده مهر و ماه،
زمستان است.37
|
*
|
قاصدك!
هان چه خبر آوردي؟
خوشخبر باشي، امّا، امّا
گرد بام و درِ من
بيثمر ميگردي.
انتظار خبري نيست مرا
نه ز ياري نه ز ديّار و دياري – باري،
برو آنجا كه بود چشمي و گوشي با كس
برو آنجا كه تو را منتظرند
|
قاصدك در دل من
همه كورند و كرند ....
قاصدك! هان، ولي آخر ... ايواي!
راستي آيا رفتي
با باد؟
با توأم، آي! كجا رفتي؟ آي ...!
راستي آيا جايي خبري هست هنوز؟
مانده خاكستر گرمي، جايي؟
در اجاقي – طمع شعله نميبندم – خُردك شرري هست هنوز؟38
|
فريدون مشيري:
|
از همان روزي كه دست حضرت قابيل
گشت آلوده به خون حضرت هابيل
از همان روزي كه فرزندان آدم،
صدر پيغام آوران حضرت باري تعالي
زهر تلخ دشمني در خونشان جوشيد،
|
آدميّت مرده بود ….
… در كويري سوت و كور
در ميان مردمي با اين مصيبتها صبور
صحبت از مرگ محبّت، مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانيّت است.39
|
سيمين بهبهاني:
|
پُركس بيكسم و، زين ياران
غمگساري و هواداري نيست
لاف دلجويي بسيار زنند
ليك جز لحظۀ كوتاهي نيست
|
نه مرا همسر و همباليني
كه كشد دست وفا بر سر من
نه مرا كودكي و دلبندي
كه برد زنگ غم از خاطر من40
|
دكتر محمّدرضا شفيعي كدكني:
آخرين برگ سفرنامۀباران
اين است:
كه زمين چركين است.
*
|
آن صداها به كجا رفت، صداهاي بلند
گريهها، قهقههها
آن امانتها را
آسمان آيا پس خواهد داد؟
|
نعرههاي حلّاج
بر سر چوبۀ دار؟
به كجا رفت كجا؟41
|
طاهره صفّارزاده:
|
كودك اين قرن
هر شب در حصار خانهاي تنهاست
پرنياز از خواب امّا وحشتش
از بستر آينده و فرداست.
بانگ مادر خواهيش آويزه يي
در گوش اين دنياست ....42
*
... من اهل مذهب بيدارانم
و خانهام دو سوي خيابانيست
|
كه مردم عایق
در آن گذر دارند
صداي هقهقي از دوردست ميآيد
چطور اين همه جان قشنگ را
عايق كردند
چطور
چطور
چطور.... 43
|
مهری کیانوش راد
|
در حرم امن خدا – كعبه –
قلبهاي عاشق را نشانه ميگيرند
سگان درباري
به ضرب سكّههاي رايج بيداد
و عشق
هرگز نديده است
اين گونه از بند رستگان رها را
اين آواي غريب كيست
اين كه از بيروت
خون ميپاشد
بر چهرۀ مظلوميّت انسان
|
در بيروت بذر خوشههاي خشم
و در صبرا و شتيلا
سوزش رنج است
در عدل خفتهي انسان
اين آواي غريب كيست
اين كه بذرش، بذر عشق
رويشش از خون و ميوهاش
رهايي انسان است
در چشم تو، بذرهايي نشسته است
تا بنگري
رهايي انسان را؟
|
*
|
در بيافرا
تنها گرسنگي است كه عادلانه تقسيم ميشود
آنجا كودكان
با شكمهايشان طبل ميزنند
|
و به آهنگ فقر ميرقصند
و پستان خشك مادر
فرهنگ فقر را
لاي لاي خواب كودك ميكند44
|
منوچهر شيباني:
كارگر پير، با دو چشم شرربار آمـــــد از كــــــار
خسته، فرسوده، ابروانش پرچين غــــــرقۀ افكار
شيرۀ جان داده جاي درهم و دينار
بر تن او ژنــــدهاي و پالتــــويي زرد چرك و پر از گرد
موي سر و موي ريش او شده درهم بــا دل پـــــر درد
رهسپرده دلشكسته از بر ديوار ....45
حميد مصدق:
|
دشتها آلودهست، در لجنزار گل لاله نخواهد روييد
در هواي عفن آواز پرستو به چه كارت آيد؟
فكر نان بايد كرد
و هوايي كه در آن نفسي تازه كنيم
گل گندم خوب است
گل خوبي زيباست
اي دريغا كه همه مزرعۀ دلها را
علف هرزۀ كين پوشاندهست
هيچكس فكر نكرد
|
كه در آبادي ويران شده ديگر نان نيست
و همه مردم شهر
بانگ برداشتهاند
كه چرا سیمان نيست
و كسي فكر نكرد
كه چرا ايمان نيست
و زماني شده است
كه به غير از انسان
هيچ چيز ارزان نيست.46
|
محمّد مختاري:
|
سلطان وحش تيزي شمشير را فراز آزادي
گرفته است
عدل مظفر
بر تارك سبيل رضا خاني.
- انگار اين زبان تلفّظ آسودن را
از ياد برده است
|
«انگشت در جهان
در كرده قرمطي ميجويند.»
لبهاي شاعران را ميدوزند
و آمپول هوا در انديشههاي عاشقانه
تزريق ميكنند.47
|
قيصر امينپور:
|
گفت: احوالت چطور است؟
گفتمش: عالی است
|
مثل حال گل!
حال گل در چنگ چنگیز مغول!
|
*
خدا روستا را
بشر شهر را …
ولی شاعران آرمان شهر را آفریدند
که در خواب هم خواب آن را ندیدند48
با توجّه به اشعار ذكر شده ميتوان نتيجه گرفت كه شاعري كه مفاهيم اجتماعي را در شعر خود بيان ميكند، هدفش بالا بردن ادراك و بينش هنري و اجتماعي است. او ميخواهد شعرش پيام انساني داشته و مردم را با حوادث و رويدادهاي زمان خويش آشنا كند. روح شاعران شعر اجتماعي با احساس مسؤوليّتهاي اجتماعي سرشته شده و شاعر با مردم و در ميان مردم زندگي ميكند. او خود را تافتۀ جدا بافته از جامعه حس نميكند بلكه در درياي اجتماع غرق ميشود، حس ميكند، ميانديشد و با جريانات اجتماع ميآميزد و در ميان آن فرو ميرود. او در دشت فراخ اجتماع و به هر سوي و زاويۀ آن گام مينهد تا زمانۀ خويش را بشناسد و به ادراك و شعور اجتماعي دست يابد و به قول احمد شاملو:
بیگانه نیست
شاعر امروز
با دردهای مشترک خلق
او با لبان مردم
لبخند می زند
درد امید مردم را
با استخوان خویش
پیوند می زند
من الله التّوفيق
زهرا خلفي
عضو هيأت علمي دانشگاه آزاد اسلامي واحد دزفول
باسمه تعالي
پانوشتها
- گزيدۀ اشعار رودكي، ص 113
- كسايي مروزي، ص 79
- شاهنامۀ فردوسي، كتاب اوّل، صص 10، 21، 35
- ديوان حكيم فرّخي سيستاني، ص 183
- گزيدۀ اشعار ناصرخسرو، صص 12و 108
- شرح سيقصيده از حكيم ناصرخسرو قبادياني، ص 137
- گزيدۀ اشعار مسعود سعد سلمان، دكتر توفيق هـ. سبحاني، صص 82، 83، 110، 111
- گزيدۀ اشعار مسعود سعد، به كوشش حسين لسان، صص 237، 238
- حديقة الحقيقه و شريعة الطّريقه، صص: 551، 553، 559
10. چشمۀ روشن، صص 149، 150
11. شاعر صبح، صص 37، 44، 78، 79
12. احوال و آثار و شرح مخزنالاسرار نظامي گنجوي، صص 316 تا 318
13. ديوان قصايد و غزليّات نظامي گنجوي، ص 219
14. مصيبت نامه، صص 103، 104، 115
15. مثنوي معنوي، صص 28-29
16. بوستان سعدي، صص 42، 43، 80
17. كليّات عراقي، ص 159
18. حافظ نامه، بخش اوّل، ص 31
19. همان كتاب صص، 101تا 103، 268، 365
20. گزيدۀ اشعار صائب تبريزي، صص 71، 89، 277
21. شعر فارسی از آغاز تا امروز، ص 220
22. ديوان كامل ايرج ميرزا، ص 213
23. شعر فارسي از آغاز تا امروز، صص 235، 239
24. ديوان كامل نسيم شمال، صص 29، 36، 47
25. ديوان عارف قزويني، صص 248، 412، 359
26. ديوان پروين اعتصامي، ص 244
27. برگزيده و شرح ملك الشّعراي بهار، ص 1، 31
28. شعر فارسي از آغاز تا امروز، ص 276
29. جويبار لحظهها، صص 23 و 24
30. گزينۀ اشعار نيما يوشيج، صص 230، 232، 280، 281
31. ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد صص 69، 70، 99
32. نگاهي به فروغ فرخزاد، صص 172، 176
33. سهرابي ديگر، ص 193
34. شعر فارسي از آغاز تا امروز، ص 334
35. جويبار لحظهها، صص 61-62
36. همان كتاب، صص 91 و 92
37. چشمۀ روشن، صص 735، 738
38. شعر فارسي از آغاز تا امروز، صص 418، 419
39. جويبار لحظهها، صص 80، 82
40. تاريخ تحليلي شعر نو، جلد دوّم، صص 353، 354
41. شعر فارسي از آغاز تا امروز، صص 434، 441
42. تاريخ تحليلي شعر نو، جلد سوّم، ص 85
43. جويبار لحظهها، ص 155
44. پلّههاي تنهايي، شمارههاي 49، 58
45. تاريخ تحليلي شعر نو، جلد اوّل، ص 288
46. گزينۀ اشعار مصدّق، صص 219، 220
47. منظومۀ ايراني، صص 67، 68
48. گلها همه آفتابگردانند، صص 69، 62
منابع و مآخذ
- دكتر جعفر شعار و دكتر حسن انوري، گزيدۀ اشعار رودكي، انتشارات اميركبير، چاپ چهارم، تهران، 1369
- دكتر محمّد امين رياحي، كسايي مروزي، انتشارات توس، چاپ دوّم، بهار 1368
- شاهنامۀ فردوسي به تصحيح ژول مول، كتاب اوّل، انتشارات و آموزش انقلاب اسلامي، چاپ چهارم، 1369
- ديوان حكيم فرّخي سيستاني، چاپخانۀ وزارت اطّلاعات و جهانگردي، تهران، 2535
- دكتر جعفر شعار، گزيدۀ اشعار ناصرخسرو، شركت چاپ و انتشارات علمي، چاپ دوازدهم، پاييز 1372
- دكتر مهدي محقّق، شرح سيقصيده از حكيم ناصرخسرو قبادياني، انتشارات توس، چاپ سوّم، زمستان 1372
- دكتر توفيق ھ .سبحاني، گزيدۀ اشعار مسعود سعد سلمان، شركت چاپ و انتشارات علمي، تهران، چاپ اوّل، زمستان 70
- لسان، حسين، گزيدۀ اشعار مسعود سعد، شركت انتشارات علمي و فرهنگي، چاپ ششم، 1376
- سنايي غزنوي، حديقة الحقيقه و شريعة الطّريقه، تصحيح و تحشيه، مدرّس رضوي، انتشارات و چاپ دانشگاه تهران، مرداد 1368
- دكترسیّد ضياءالّدين سجّادي، شاعر صبح، گزيدۀ اشعار خاقاني شرواني، انتشارات سخن، چاپ اوّل، پاييز 1373
- دكتر برات زنجاني، احوال و آثار و شرح مخزن الاسرار نظامي گنجوي، مؤسّسۀ انتشارات و چاپ دانشگاه تهران، چاپ سوّم، ديماه 1372
- استاد سعيد نفيسي، ديوان قصايد و غزليّات نظامي گنجوي، انتشارات فروغي، چاپ پنجم، 1362
- شيخ فريد الدّين عطّارنيشابوري، مصيبت نامه، به تصحيح دكتر نوراني وصال، انتشارات زوّار، چاپ پنجم، 1380
- دكتر غلامحسين يوسفي، چشمۀ روشن، انتشارات علمي، چاپ پنجم، تابستان 1373
- مولانا جلال الدّين محمّد بلخي رومي، مثنوي معنوي، به تصحيح و مقابله و همّت محمّد رمضاني، كُلالۀ خاور، 1319
- شعار، جعفر، مؤتمن، زين العابدين، گزيدۀ اشعار صائب تبريزي، با مقدّمۀ حسن انوري، چاپ و نشر بنياد، چاپ دوّم، 1370
- كليّات شيخ فخرالدّين ابراهيم همداني متخلّص به عراقي، به كوشش سعيد نفيسي، انتشارات كتابخانۀ سنايي، چاپ چهارم با تجديد نظر
- خرّمشاهي، بهاءالدّين، حافظ نامه، بخش اوّل، شركت انتشارات علمي و فرهنگي و انتشارات سروش، چاپ پنجم 1372
- بوستان، تصحيح و توضيح غلامحسين يوسفي، شركت سهامي انتشارات خوارزمي، چاپ دوّم، بهمن 1363
- رشتي، سيّد اشرف الدّين، ديوان كامل نسيم شمال، جلد اوّل و دوّم مطبوعات حسيني، چاپ اوّل، 1370
- ديوان كامل ايرج ميرزا، به اهتمام دكتر محمّد جعفر محجوب، نشر انديشه چاپ سوّم، 1353
- شكيبا، پروين، شعر فارسي از آغاز تا امروز، انتشارات هيرمند، چاپ دوّم 1373
- ديوان عارف قزويني، سازمان انتشارات جاويدان، چاپ جديد 1361
- ديوان قصايد و مثنويّات و تمثيلات و مقطّعات پروين اعتصامي، ناشر ابوالفتح اعتصامي، چاپ هفتم، تهران، بهمن ماه 2535 شاهنشاهي
- برگزيده و شرح ملك الشّعراي بهار، به كوشش حجّتالله اصيل، نشر و پژوهش فرزان، چاپ اوّل، 1374
- دكتر ياحقي، محمّد جعفر، انتشارات جامي، چاپ سوّم، 1380
- گزينۀ اشعار نيما يوشيج، با مقدّمه و انتخاب يدالله جلالي پندري، انتشارات مرواريد، چاپ سوّم، تهران، 1373
- فرخزاد، فروغ، ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد، انتشارات مرواريد، چاپ دهم، تهران، 1374
- دكتر شميسا، سيروس، نگاهي تازه به فروغ فرخزاد، انتشارات مرواريد، چاپ سوّم، تهران 1376
- ترابي، ضياءالدّين، سهرابي ديگر، نشر دنياي نو، چاپ اوّل، بهار 75
- دكتر يوسفي، غلامحسين، انتشارات علمي، چاپ پنجم، تابستان 1373
- شمس لنگرودي، تاريخ تحليلي شعر نو، جلد دوّم، نشر مركز، چاپ دوّم، اسفند 1378
- شمس لنگرودي، تاريخ تحليلي شعر نو، جلد سوّم، نشر مركز، چاپ دوّم، اسفند 1378
- كيانوش راد، مهري، پلّههاي تنهايي، نشر ترآوا، اهواز، زیر چاپ
- شمس لنگرودي، تاريخ تحليلي شعر نو، جلد اوّل، نشر مركز، چاپ سوّم، اسفند 1378
- گزينۀ اشعار حميد مصدّق، انتشارات مرواريد، چاپ پنجم، 1376
- مختاري، محمّد، منظومۀ ايراني، انتشارات توس، پاييز 1378
- امین پور، قیصر، گلها همه آفتابگردانند، انتشارات مروارید، چاپ پنجم، 1384