💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران

صفحه نخست

ايميل ما

آرشیو مطالب

لينك آر اس اس

عناوین مطالب وبلاگ

پروفایل مدیر وبلاگ

طراح قالب

:: صفحه نخست
::
ايميل ما
::
آرشیو مطالب
::
پروفایل مدیر وبلاگ
::
لينك آر اس اس
::
عناوین مطالب وبلاگ
::
طراح قالب

::کتاب ها
::بررسی و نقد ترجمه های منظوم قرآن به فارسی
::قرآن، سیره نبوی، ائمّه اطهار و بزرگان دین در حمایت، ترویج و ترغیب
::قرآن، سیره نبوی، ائمّه اطهار و بزرگان دین در حمایت، ترویج و ترغیب
::رسالت استاد مطهّري در جنبش عدالت خواهي
::ویژگی های بارز شهید ثالث
::زن ، حقوق و جايگاه اجتماعي آن در اسلام
::« انسجام اسلامي وعدم پذيرش سلطة بيگانگان »« انسجام اسلامي وعدم پذيرش سلطة بيگانگان »
::کارکرد معارف قرآنی در امثال و حکم ایرانی
::مهدويّت در قرآن ، احاديث و ادعيّه
::« عدالت و ارزش‏هاي انساني در عصر جهاني شدن »
::سیمای پیامبر ( ص ) در کلّیّات سعدی شیرازی
::پيشگامان و مناديان وحدت در جهان اسلام ، سيّد جمال‌الدّين اسدآبادي
::رباعی
::ابوالفضل سرمشق وفاداری
::جایگاه قرآن کریم و آموزه های اهل بیت (ع) در تفکّر جهاد
::نقش تعلیم و تربیتی شادی در انسان از دیدگاه قرآ
::کرامت و عزّت انسانی، سعادت و کمال در نهج البلاغه
::نقش نماز در ارتقاء ساختار اخلاقی انسان ها
::قیام عاشورا، امر به معروف و نهی از منکر
::مضامین قرآن در دیوان صباحی بیدگلی
::نماز از نظر قرآن، پیامبر (ص) و ائمّه اطهار (ع)
::دیدگاه حضرت علی (ع) در تفسیر قرآن
::قرآن و بهداشت تن و روان
::بررسی علل شیوع ضدّ ارزش ها از دیدگاه امام علی (ع) در نهج البلاغه
::نقش نماز در ارتقاء ساختار اخلاقی انسان ها
::نماز و نیایش
::بازتاب مسایل اجتماعی در اشعار شاعر معاصر ابوتراب جل
::قیام عاشورا، امر به معروف و نهی از منکر
::جایگاه قرآن کریم و آموزه های اهل بیت (ع) در تفکّر جهادی
::امام حسين (ع) احياگر سياست پيامبر (ص
::شناخت توسعة فرهنگي از نگاه امام علي (ع) در نهج البلاغ
::نوآوری در راهکارهای تبلیغی مباحث مهدویّت در جامعه و جهان معاصر
::نقش زن در تحکیم خانواده با تکیه به رفتار حضرت فاطمه (س) در زندگی خانوادگی و نمونه ای از اشعار فارس
::مصادیق نوآوری و شکوفایی از منظر قرآن کریم
::معيارهاي تميز حق و باطل در قرآن كريم
::شیوه های الگوبرداری نسل جوان از سیره علمی و عملی عالمان دین
::تجلّی قرآن در آینه ی اشعار استاد بهزاد
::فرهنگ ايراني
::نقش اخلاق اسلامی در تعاملات اجتماع
::سوره ی بقره در نثر عرفانی ایران
::مباني فقهي ـ حقوقي مرتبط با مسايل اقتصادي، اشتغال و استقلال مالي زنان
::وحدت امّت اسلامی از نظر امام سجّاد (ع) و ارتباط آن با دیدگاه محقّقان دین در عصر حاض
::حضرت فاطمه (س) و حضرت زينب (س) بهترین الگوی زنان جهان
::جایگاه رستاخیز در اشعار شاعران ایران
::عشق و انديشه ي امين پور در « بي بال پريدن »
::نماز در آثار نثر عرفانی ایران
::قرآن و عترت (ع) و فمینیسم
::شیوه های عملی امر به معروف و نهی از منکر در رفتار ائمّه
::سیره و سلوک امام علی (ع) در برخورد با مخالفان
::سوره ی بقره در نثر عرفانی ایران
::بررسي حقوق زنان در اسلام و كشورهاي صنعت
::گزیده ی چند داستان کوتاه، خاطره، نمایش نامه و فیلم نامه از دفاع مقدّ
::زبان و ادب فارسي، سند هويّت ملّي
::زبان فارسی و وحدت ملّی و انسجام اسلامی
::مفاهيم اجتماعي در شعر معاصر و كهن
::وحدت اسلامی از دیدگاه قرآن و ﺷﺄن نزول و نقش آیات در انسجام اسلامی
::نقش زبان و ادبيات فارسي در اتّحاد ملّي و انسجام اسلامي
::مستندات قرآنی و روایی انسجام اسلامی و برائت از مشرکین
::وضعیّت اجتماعی زن ایرانی از قرن 19 تا امروز و وظیفه ی او در جامعه ی معاصر ایران
::رسالت استاد مطهّري در جنبش عدالت خواهي
::اندیشه های میرزای نائینی در کتاب تنبیه الامّه و تنزیه الملّه
::جایگاه زن در سیره و کلام پیامبر اعظم ( ص )
::ورزش از دیدگاه قرآن و احادیث و جایگاه فعلی آن در
::جهاني شدن و ظهور
::انتظار و نشانه هاي ظهور
::جايگاه مناظره و مباحثة ارزشمند در نهضت آزادانديشي
::تشويق به انديشمندي و تبيين آزادي بيان در چهار چوب قانون
::آزادگی و ساده زیستی در زندگی شهید مدرّس
::تربيت اجتماعي در سيرة معصومين ( ع )
::سیره ی فرهنگی و اجتماعی امام رضا (ع)
::عشق و محبّت از ديدگاه عرفای معاصر
::خشونت خانوادگي، زمينه، عوامل و راهكارها
::معيارهاي تميز حق و باطل در قرآن كريم
::شب عاشورا
::عوامل همگرا و واگرا در اتّحاد ملّی و انسجام اسلامی
::شیوه های عملی امر به معروف و نهی از منکر در رفتار ائمّه و استفاده از آنها در سالم سازی فضای فرهنگی، رشد آگاهی ها و فضایل اخلاقی
::تبیین توان مندیها، فرصت ها و تهدیدات آموزش عالی در توسعه ی فرهنگی ـ اجتماعی ایران و کشورهای منطقه
::انفاق و روزی حلال در قرآن و احادیث
::داستان کوتاه و روی کرد نویسندگان زن شهرستان دزفول به آن
::الگوبرداری نسل جوان از قرآن و سیرۀ معصومین
::اقدامات امیرکبیر در صنعتی کردن ایران و مبارزه با استعمار اقتصادی
::اندرزهای حکیمانه ی رودکی
::ديدگاه قرآن به نقش زن در جامعه و تاريخ
::خرافه شويي در آثار استاد مطهّری
::تأثير قرآن بر شعر تعليم
::جایگاه پیامبر اعظم (ص) در ادبیّات معاصر فارسی
::معناشناسی «فتنه» در قرآن
::ائمّۀ اطهار تجلّی بهترین الگوی مصرف
::بحر طویلی در ترغیب و ترویج فرهنگ وقف در بین اقشار جامعه
::حقوق اجتماعی زنان از منظر قرآن
::عرفان سعدی در بوستان
::تأثیر قرآن و احادیث در دیوان شهریار
::اندیشه های اجتماعی و انسانی در شعر هوشنگ ابتهاج و قیصر امین پور
::تسبیح موجودات در نهج البلاغه
::علی بن مهزیار اهوازی و ارتباط او با امامان هم عصرش
::بررسی جریان داستان کوتاه پس از انقلاب
::نوآوری قرآن کریم در موضوع عصمت پیامبران و مقایسه ی آن با تورات
::نامه ای به امام رضا (ع)
::چشم انداز زن ایرانی و پژوهش در قرن بیست و یکم
::جانبازان شیمیایی
::مدنیّت و مفهوم آن از دیدگاه پیامبر اسلام ( ص )
::نقش پیامبر ( ص ) در پیدایش نهضت آزاد اندیشی
::زنان نامدار شیعة عصر رضوی ( ع )
::اندیشه شیعی و جهانی شدن حکومت اسلامی
::امنیت پایدار و آرامش روانی جامعه در قرآن
::امام علی(ع)، دشمن شناسی و دشمن ستیزی
::الگوهاي رفتاري و اخلاقي از ديدگاه قرآن و پيامبر (ص)1
::اقتصاد سالم از دیدگاه قران و ائمه اطهار
::اصلاح الگوی مصرف در بیان شاعران
::اصطلاحات قرآنی در ارتباط با الگوی مصرف
::اسراف و تبذیر از منظر امام علی (ع)
::ابوتراب جلی
::داستان شراره های گل
::انسان در منابع اصيل اسلامي ( قرآن و حديث )
::نقش رهنمودهای امام خمینی (ره) در پیوند عاشورا و قیام 15 خرداد
::گلایه ها و شِکوه های ملّا محمّد تقی ناهیدی
::ادبیّات میراث دار ارزش های اخلاقی و اجتماعی
::سیره عملی پیامبر (ص) در اخوّت اسلامی
::پیامدهای تأسیس دانشگاه آزاد اسلامی در امور آموزشی زنان
::پیامبر ( ص ) و عدالت اجتماعی
::مسألة شرّ در نگاه فلسفي امام سجّاد ( ع )
::جايگاه مناظره و مباحثة ارزش‏مند در نهضت آزادانديشي
::جایگاه رستاخیز در اشعار شاعران ایران
::حجاب و عفاف در آثارشعرا و نویسندگان
::حمایت های حاج ملّاعلی کنی از فقرا و ایتام
::نهضت پاسخ گويي از ديدگاه قرآن
::همسر آزاري و خشونت خانواده
::سیره ی حکومتی و سیاسی پيامبر اعظم (ص)
::نقش و موقعیّت زن در سیرة نظری و عملی پیامبر اعظم ( ص )
::تأثير قرآن در سلوک فردی و اجتماعی
::نقش شاعران و نویسندگان در معرّفی و تعمیق منازعه ی مشروطه و مشروعه
::مقالات



نويسندگان :
:: زهرا خلفی

آمار بازديد :

:: تعداد بازديدها:
:: کاربر: Admin







پيام مديريت وبلاگ : با سلام خدمت شما بازديدكننده گرامي ، به وبلاگ من زهرا خلفی خوش آمديد .لطفا جهت ترویج هرچه بهتر دین مبین اسلام و آشنایی جوانان عزیز میهن اسلامی با قرآن و اهل بیت و همچنین کتاب و مقالات چاپ شده این وبلاگ را به دوستان خود معرفی کنید.همچنین برای هرچه بهتر شدن مطالب اين وبلاگ ، ما را از نظرات و پيشنهادات خود آگاه سازيد .


نقش پیامبر ( ص ) در پیدایش نهضت آزاد اندیشی

باسمه تعالي

نقش پیامبر ( ص ) در پیدایش نهضت آزاد اندیشی

چکیده

خداوند به انسان ها کرامتی بخشیده که حقّ برخورداری و استفاده از عقل و اندیشه و نطق است . انسان می تواند آزادانه بیندیشد و سخن بگوید . اسلام تنها به این بسنده نکرده است که حقّ انسان را برای زندگی ، آزادی و سلامت شخصیّت به رسمیّت بشناسد ، بلکه بر پایة اصل خلافت و کرامت انسان و با اتّکا به این که انسان خلیفة خداوند و در داوری به حق در میان مردم جانشین اوست ، پاسداری از این آزادی و کرامت را وظیفه ای مقدّس برای فرد و جامعه دانسته است . کرامت انسان در نزد حق سبب می شود که انسان ، ارزش یافته و از نظر عقیده  و اندیشه باید مورد احترام و تکریم قرار گیرد . انسان ها در بحث و گفتگو باید برای اندیشة یکدیگر ارزش قایل شده و با توجّه به حق آزادی عقیده که حقّ هر فرد در انتخاب یک عقیدة دور از هر گونه اکراه است ، در حدّی که به حیثیّت دیگران لطمه ای وارد نشود ، بدون ترس و سانسور ، عقاید خود را ابراز نمایند و نیز به عقاید دیگران به دیدة تکریم بنگرند .

اسلام اندیشه و آزادی انسان را آن چنان ارجمند دانسته که اندیشیدن را یک واجب قلمداد کرده است ؛ چرا چنین نباشد ؟ در حالی که پایداری در برابر مهم ترین مسایل سرنوشت ساز همچون مسألة عقیده و اموری چون رفتار و کردار و سرنوشت به همین وظیفه وابسته است . از همین روی است که آیات الهی پیاپی و پیوسته انسان را به تفکّر فرا می خواند . از جمله آیاتی که انسان را به تفکّر و تدبّر می خواند ، عبارتند از : آیة 3 سورة رعد ، « اِنَّ فی ذلِکَ لَآیاتٍ لِقَومٍ یَتَفَکَّرونَ » و یا آیه 21 سورة حشر ، « وَ تِلکَ الاَمثالَُ نَضرِ بُها لِلنّاسِ لَعَلَّهُم یَتَفَکَّرونَ » و نیز آیات 191 سورة آل عمران و 184 سورة اعراف و . . . .

در سیرة پیامبر اکرم ( ص ) و در رفتار آن حضرت با اصحاب خود به خوبی می توان ارزش اندیشه و رأی را دید . آن حضرت با این که پیامبر خدا و رسانندة احکام الهی بود ، نه فقط در برخورد با آرای مخالف سعة صدر داشت ، بلکه اصحاب خود را به داشتن رأی و اجتهاد مستقل فرا می خواند . می فرمود : « مبادا کسی از شما دهن بین باشد و بگوید : من با مردم هستم . [ همان می گویم که مردم  می گویند .

بنابراین پیامبر اسلام ( ص ) با آزاد اندیشی و تشویق انسان ها به این امر نقش مهمی را در ابراز اندیشه ها و افکار ، بدون تکیه به تعصّب ها و جانب داری های بی مورد ، ایفا می کند .

 

 

مِن ا. . . التّوفیق

زهرا خلفی

عضو هیأت علمی دانشگاه آزاد اسلامی ـ واحد دزفول

مهر ماه 1385 

    


 

 

 

 

 

 

 

 

پذیرفته شده جهت سخنرانی در همایش پیامبر اعظم در تاریخ 23/9/85، دانشگاه آزاد اسلامی شوشتر

 

باسمه تعالی

نقش پیامبر (ص) در پیدایش نهضت آزاد اندیشی

خداوند به انسان ها کرامتی بخشیده که حقّ برخورداری و استفاده از عقل و اندیشه و نطق است. انسان می تواند آزادانه بیندیشد و سخن بگوید. اسلام تنها به این بسنده نکرده است که حقّ انسان را برای زندگی، آزادی و سلامت شخصیّت به رسمیّت بشناسد، بلکه بر پایة اصل خلافت و کرامت انسان و با اتّکا به این که انسان خلیفة خداوند و در داوری به حق در میان مردم جانشین اوست، پاسداری از این آزادی و کرامت را وظیفه ای مقدّس برای فرد و جامعه دانسته است. کرامت انسان در نزد حق سبب می شود که انسان، ارزش یافته و از نظر عقیده  و اندیشه باید مورد احترام و تکریم قرار گیرد. انسان ها در بحث و گفتگو باید برای اندیشة یکدیگر ارزش قایل شده و با توجّه به حق آزادی عقیده که حقّ هر فرد در انتخاب یک عقیدة دور از هر گونه اکراه است، در حدّی که به حیثیّت دیگران لطمه ای وارد نشود ، بدون ترس و سانسور، عقاید خود را ابراز نمایند و نیز به عقاید دیگران به دیدة تکریم بنگرند.

اسلام اندیشه و آزادی انسان را آن چنان ارجمند دانسته که اندیشیدن را یک واجب قلمداد کرده است؛ چرا چنین نباشد؟ در حالی که پایداری در برابر مهم ترین مسایل سرنوشت ساز همچون مسألة عقیده و اموری چون رفتار و کردار و سرنوشت به همین وظیفه وابسته است. از همین روی است که آیات الهی پیاپی و پیوسته انسان را به تفکّر فرا می خواند. از جمله آیاتی که انسان را به تفکّر و تدبّر می خواند، عبارتند از : آیة  3  سورة رعد، « اِنَّ فی ذلِکَ لَآیاتٍ لِقَومٍ یَتَفَکَّرونَ» و یا آیة  21  سورة حشر، « وَ تِلکَ الاَمثالَُ نَضرِ بُها لِلنّاسِ لَعَلَّهُم یَتَفَکَّرونَ» و نیز آیات  191  سورة آل عمران و 184 سورة اعراف و . . . .

در سيرة پيامبر اكرم (ص) و در رفتار آن حضرت با اصحاب خود به خوبي مي‌توان ارزش انديشه و رأي را ديد. آن حضرت با اين كه پيامبر خدا و رسانندة احكام الهي بود، نه فقط در برخورد با راي مخالف سعة صدر داشت، بلكه اصحاب خود را به داشتن رأي و اجتهادِ مستقل فرامي‌خواند. مي‌فرمود: « مبادا كسي از شما دهن بين باشد و بگويد: من با مردم هستم. [همان مي‌گويم كه مردم مي‌گويند].1

براي آن كه نقش پيامبر (ص) را در پيدايش نهضت آزادانديشي مورد بررسي قرار دهيم، در مراحل مختلف زندگي پر افتخارش اين مسأله را در بخش‌هاي مختلف بدين گونه بيان مي‌داريم:

 

درهم شكنندة سدّ عادات جاهلانه و عرف‌هاي غلط:

محمّد (ص) دنيايي را كه در آن صفا و بشردوستي به حد صفر رسيده بود و انسان، طوق بندگي بر گردن، به خدمت خان و قيصر عمر عزيز مي‌گذرانيد و نسل مي‌پرورد تا به اخلاف شوم آن جبّاران خدمت كند و جان بسپارد، دگرگون ساخت.

سدّ عادات و عرف‌هاي غلط و منافع ابلهانة تاجوران و قيصران را شكست و سيل عظيم تمنّاهاي منطقي و آرزوهاي مشروع، پر غريو و خروشان به سوي تكامل به حركت درآمد.

سيل نهادها و آزادي، كه دست بسته و زنجير برپا، تقلّا مي‌كرد و مي‌جوشيد و در پشت آن سدّ چركين و كهن، نزديك بود كه راه و حركت را فراموش كند، به سوي اقيانوس بي‌انتهايي كه انسانيّت نام دارد خروشيد و غلطيد و پيش رفت.

ديگر، پيرزالي با چشم بيفروغ دوك نمي‌رشت تا چراغ دربار قيصران را فراهم آورد و پيرمردي با پشت دوتا خار نمي‌كشيد تا ياره و طوق زرين براي ابناء ملوك مهيّا سازد.

توده‌هاي سرگردان از فقر اخلاقي، ثروت ارزشمند و گهرخانة بيكران خود (آزادي) را يافتند و شناختند.

مردمي كه دختران بيگناه خويش را زنده به خاك مي‌سپردند و از وحشت نام شاه و كسري مي‌لرزيدند و بندگي، حس ايثار و فداكاري و محبّت و تفكّر را از آنان سلب كرده بود، در محيط نوراني و وسيع آزادي چنان زنده و چالاك شدند كه فرمانروايان زمين را با همة اندوخته‌هاي درّ و گوهر و خزينه‌هاي خوشاب زر تحقير كردند.

پرده‌هايي را كه از زرة زرّين و ديباي چين و سپر مرّصع و غاشية مكلّل گرداگرد آن موجوديّت‌هاي بي‌ارزش، هالة وهم و پندار ساخته بود دريدند و آن فرمانروايان و والاتباران! را عريان ديدند و ديدند كه بسي ناچيزند.

پس، در زير لواي آزادي، با نيروي ايمان، همة جهان را در قبضه و مسخّر كردند.

جهاني را كه از زر و سيم و دُرّ يتيم و خوشه‌هاي مرواريد، جلو خود سد كشيده بود تا كهنگي و چركينش پنهان ماند و از پشت سرنيزه‌هاي آبداده و درخشان، زنده و سهمناك جلوه كند.

در مقابل نهيب و هجوم آزادي، گنج‌هاي بي‌پايان و شمشيرهاي شرارافشان، از شكست قطعي خسروان جلوگيري نكرد.

اسيران و بندگان، با چنگ مردانه و خون‌آلود، آزادي خود را به دست آوردند و بر اتلال جهاني كه از استخوان‌هاي درهم شكستة انسان پوشيده شده، و از تازيانة جبّاران بر جمجمه‌هاي خاك‌آلودش داغ نهاده بود و گذرنده، از كنار آن تل‌هاي انساني سر بزير، با ترس و بيم مي‌گذشت و دم نمي‌زد، بر چنان وادي تيره و غم‌آلودي، صبح آزادي نرم و آهسته خنديد و نسيم حيات وزيد.

آزادي با تمام بركات و مفاهيمش طالع شد.

در اجتماعي كه (آزادي) با همه مفهوم و معني موجود نشو و نمو نكند و بارور نگردد، به جاي (انسان واقعي) دلقك و آدمك مي‌رويد. هيچ هنر و ارزشي تكوين نمي‌شود و هيچ حركتي به سوي جلو يعني به سمتي كه جهت حركت جهان طبيعت است و مراحل كمال نام دارد دست نمي‌دهد.

انساني كه به علّت رنجوري‌هاي ممتد و گرفتاري‌هاي مادّي و شكست‌هاي پياپي و نااميدي‌هاي ريشه‌دار، و دردهاي روحي و مشقّات بدني ناتوان شود و پيوسته فكر حركتش با فشار و مانع روبه‌رو گردد، كم‌كم احساس طبيعي خود را از دست مي‌دهد و جهان را وارونه و ديگرگون مي‌بيند و باري، عمق اخلاقي و شخصيّت حقيقي خويش را از دست مي‌دهد. مثل اين است كه شخصي در كره‌اي واقع شود كه تمام شرايط طبيعي آن، از قبيل سرعت حركت كره، زاوية تابش آفتاب، فشار جو و ... دگرگون باشد.

وقتي شرايط زيست و نمو دگرگون شد، شخص، (خود) را گم مي‌كند مثل اينكه عمق وجودش از شن و خاك پر شده باشد.

خستگي و ملالت، ضعف و بي‌ارادگي، و سرشكستگي و حيراني جان و دلش را مي‌مكد و از (خويش) تهي مي‌گردد.

ديگر هيچ انساني به اراده و به ميل نمي‌تواند(بخواهد) يا (نخواهد) اگر در مقابل او بخندند، تعجّب كنند، بپسندند... او نيز بي‌اراده و دل گريخته، مي‌خندد، تعجّب مي‌كند، مي‌پسندد... بي‌آنكه حقيقتاً خنديده يا تعجّب كرده يا پسنديده باشد. زيرا ديگر (او) انسان مستقل و با اراده‌اي كه سجايا و مواهبش مثل عضلات بدن ورزيده‌اي نمو كرده و حدّ هر يك مشخص شده باشد و تحت تأثير اراده، منقبض و منبسط گردد نيست. خودش نمي‌خندد و تعجّب نمي‌كند و ...

 

بلكه نماي خارجي چهره و طرز انقباض عضلات صورتش، خنده و تعجّب و ... نام دارد.

اگر(خان) خنديد، قيافه‌ او طوري مي‌شود كه به آن (خنده) مي‌گويند. اگر(آقا) پسنديد، طوري مي‌شود كه پسند نام دارد و اگر(قيصر) تعجّب كرد، او ناگزير از تعجّب است.

بدون ضميري مستقل و آزاد، آدمكي به قيافه و اطوار انسان نمودار مي‌گردد، مثل اينكه اگر فرض كنيم دماغ ميموني را در جمجمة انسانی كار بگذارند و به كار افتد، آن دماغ، مدركات دنياي (ميمون) را ادراك مي‌كند نه مفهومات عالم (انساني) را.

در آن صورت اگر چنين كسي حركتي كند، در حقيقت دماغ ميموني است كه از ابزار بدن انسان به ميل خود استفاده كرده و آن‌را به حركت درآورده است و از آن‌رو، هيچگونه نمي‌توان كار او را با كار آدميزاده قياس كرد.

يا اگر فرض كنيم اراده و تأثّرات انسان، داراي عصبي باشد و آن عصب را بتوان بريد، در آن صورت انسان وسيله‌اي براي جلب تأثّرات و به كار انداختن نيروي اراده ندارد.

چنين كساني، به سوي تكامل و درك حيات راهي ندارند.

اسلام، با وانمودن آزادي، از ساختن آدمك جلوگيري كرد. كارخانة وحشتناك آدمك‌سازي را درهم شكست و محيطي در خور پرورش انسان به وجود آورد يعني با نهي پرستش بت و نهي تملّق و خاكساري، از رخنه در روح و در تملّك ارادة انسان و از تخدير و تعويض دماغ او جلوگيري كرد. مغزهاي خواب‌آلوده و رخو را نهيب داد و بيدار كرد و لذّت بيداري چشانيد.

اگر انسان همچنان به پرستش بت‌ها و انسان‌ها و خاكساري در برابر تخت قيصران و سریر شاهان مي‌گذارنيد، هدف عالم كه نمو و تكامل است متوقّف مي‌شد و نسل بشري، بجاي آنكه در آفتاب و هواي سالم آزادي قد بكشد و برومند شود، تا سرحدّ حيوان يك سلّولي به عقب برمي‌گشت.

آري اگر خون‌ها ريخته شود تا گوهر آزادي فرا چنگ آيد باكي نيست زيرا سعادت حقيقي انسان، در مهد آزادي است و آنجاست كه انسان مي‌تواند(خويش) را باشد. همة گل‌هاي فضيلت و سعادت از گلبن آزادي مي‌رويد.

آزادي، محيط اجتماعات بشري را از صورت سنگلاخ تيره و سرد به مرغزار خرّم و اميدبخش تبديل مي‌كند.

در اين صورت خون‌هاي مقدّسي كه چه در صدر اسلام و چه پس از آن، در اين راه ريخته شد خون‌هايي بود كه نهال سعادت و زندگي حقيقي بشر را آبياري كرد و بارور ساخت.

زيانكار آنكه به اسارت تسليم گشت و پنداشت كه در بندگي و غلامي زندگي و سعادت موجود است.

اسلام، با اعطاء و بيان آزادي، انسان‌هاي فداكار و بامحبّت و هنرمند و شجاع به وجود آورد.

چه مضحك و مسخره است كه انساني ناتوان، هم‌سطح ديگران يا كمتر از آنان جلو افتد و گروهي به نام خدمتگزاران و چاكران، به دنبال وي آهسته و ترسناك حركت كنند، از ترس خاموش باشند، زيرچشمي و با اشاره سخن بگويند، مثل اين‌كه يك حيوان درّنده در پيشاپيش آنان حركت مي‌كند و اگر بوي آدميزاد به مشامش برسد او را لقمة چپ خواهد كرد.

بديهي است با چنين درّنده‌اي، عشق و محبّت مبادله نمي‌شود و در چنان محيطي محبّت و فداكاري و ايثار به وجود نمي‌آيد. بنيان زندگي و مادر زيبايي‌ها و سر خوبي‌ها آزادي است.

اسلام اين شعبده‌بازي‌ها و ديوانگي‌ها را لگدمال كرد و آزادي برازنده را اعلام نمود.

ايمان و غيرت:

محقّق است كه اين موافقات، با همة زيادي، و آن زيبايي و فصاحت با همة قدرت، به صفت ديگري نياز داشت كه پيشوا و رهبر، به آن صفت بيش از زيبايي و فصاحت احتياج دارد و آن صفت، همانا ايمان دعوت كننده است به دعوت خود، و غيرت اوست به علاقه بر پيروزي و استقرار عقايد و آيينش. آري، چه بسيار از دعوت كنندگان كه طلاقت لسان نداشته‌اند ولي در دعوت خود موفّق شده‌اند.

اما امكان‌پذير نيست كه دعوت كننده بزرگي كه به دعوت خود ايمان نداشته و براي پيروزي آن، غيرت و همّت مصروف نكرده، موفّق شده باشد.

محمّد(ص) از روزگار جواني به فساد زمان و گمراهي بت‌پرستان وقوف يافت و نيز بسياري از معاصران وي كه از حيث نجابت فطري، و لطافت احساس، و نفرت از پليدي‌ها، كمتر از او بودند، دريافتند كه آدمي، خواه ناخواه بايد از عبادت بت‌ها دست بردارد و آن رسوم بي‌منطق و مندرس را دور بريزد. اما از آن‌همه مردماني كه از بدي‌ها تنفّر داشتند و پرستش بت را ابلهانه مي‌دانستند، تنها شارع اسلام بود كه با  راستي ضمير و كوشش بسيار، از همه درگذشت و در واژگون كردن آن اساس بي‌حاصل توفيق يافت و باري آن شد كه موافقت و نياز زمان مي‌خواست و سلالة پيشينيانش از پاكيزگي و شرف اندوخته داشت.

هنگامي كه به رسالت خود ايمان آورد و دريافت كه بايد به دعوت پروردگار به اداي رسالت برخيزد، به تبليغ رسالت شتاب نكرد بلكه متردّد بود تا به مأموريت عظيم خود وثوق كامل يافت و بي‌آرام بود تا به وظيفة شگرف خويش مطمئن گرديد.

در ايّام فترت كه وحي از او منقطع گرديد، به قلبش چنين گذشت كه مبادا خداوند از وي روي برگردانده و او را به دعوت دينش اذن نداده باشد- او مي‌خواست با پاي يقين و دل استوار، به سوي آنچه مي‌انديشيد گام بردارد و مثل كساني كه قبل از فريفتن ديگران خود را مي‌فريبند در كار عجله نكند. هنگامي كه از وحي پروردگار و از وحي قلب خويش و از وحي ياران به رسالت خود يقين كرد، مأموريت بزرگ خويش را به جهانيان اعلام نمود.

و همچنانكه ضمير پيغمبران و صاحبان فطرت ديني راضي و خوشنود بود، ضمير محمّد(ص) نيز از آنچه از هدايت به او داده شده بود خوشنود و راضي گرديد – هرچند كه بين او و ساير انبياء از حيث زمان و لوازم اصلاح جهان تفاوت بسيار بود.

پس، هرگز شگفت نيست كه محمّد(ص)، صاحب دعوت باشد همچنانكه شگفت نيست كه دعوت او عقول و افهام را مسخّر كرده و كاخ رفيع آدميّت را تا آسمان‌ها بالا برده باشد، بلكه شگفت آن است كه گروهي از اين حقيقت غفلت ورزند و خويشتن را به دست هوي و هوس به گمراهي دراندازند.

اينان‌كه با چشم باز و گوش باز و با روشني اين همه دليل، تغافل مي‌كنند به مثال آن بي‌خردان، كفّار قريش، مي‌باشند كه در عقايد باطل خود پافشاري مي‌كردند و مي‌خواستند تا در برابر نور محمّد(ص) ابر مظلم و تيره‌اي باشند. اما ابر و گل، هرگز آفتاب درخشنده و حيات‌بخش را پنهان نمي‌تواند كرد.

اگر پيروزي دعوت محمّدي با همة اسباب و موجباتش كه روشن و آشكار است و قابل هيچ‌گونه تأويل نيست، در ميزان عقل قابل سنجش و قبول نباشد، پس هيچ جنبش بزرگ تاريخي قابل فهم و قبول نخواهد بود.

فقط غرض و عناد، باعث مي‌شود كه از اين وسايل طبيعي چشم مغرض و معاند پوشيده شود و گمان كنند كه كاميابي و پيروزي اسلام به واسطه وعده و وعيد يا تطميع و تهديد بوده است. جاي بسي حيرت است كه احتياج جهان و جهانيان، به طلوع دعوت كننده‌اي با همه خصايص و لوازمش، ناديده تصوّر شود، امّا چنين توهّم رود كه وعدة نعمت‌هاي بهشت و ترساندن از شكنجه‌هاي دوزخ، باعث آن شده باشد که مردم به اسلام بگروند. آري، دشمنان اسلام يا كساني كه تاريخ اسلام را دقيقاً مطالعه نكرده‌ و عوامل و اطراف هر قضيّه را بخوبي نسنجيده‌اند و حوادث روز را تجزيه و تحليل نكرده‌اند، مي‌پندارند شمشير و ترس، آن رشته‌هاي موهوم، مردم را به سوي اسلام كشيده است! كدام ترس و كدام شمشير؟!

در حقيقت، آن كساني كه اسلام مي‌آوردند عرضة شمشير مشركان مي‌شدند زيرا مسلمانان در اقليّت بودند و مشركان اكثريّت داشتند، پس، مسلمانان كسي را عرضة شمشير نمي‌كردند و متعرّض هيچكس نمي‌شدند. آنان با اسلام آوردن، به تعب درمي‌افتادند و حال آنكه هيچكس را به رنج و تعب درنمي‌افكندند.

آنان براي حفظ جان خويش و خويشاوندان خويش، از شهر و ديار خود متواري مي‌شدند و حال آنكه هيچكس را از خانه و سامان نمي‌راندند.

پس، كساني كه بر رسول خداي گرد آمدند، باكي از شمشير نداشتند و از محمّد(ص)، يعني مردي كه در ميان قوم و عشيره خود تنها و بي‌پناه مانده بود، بيمي نداشتند.2 روش پيامبر(ص) در اين مورد آزاد‌انديشي و بركناري از وابستگي‌ها و باورهاي سنّتي و دوري از تعقيب و تنگ‌نظري است.

مقابلة آزاد‌انديشانة پیامبر(ص) با بت و بت‌پرستي

در اين كه بت‌پرستي از چه تاريخي در عالم شروع شد و بشر روي چه انگيزه و علّتي اقدام به اين كار كرد اختلاف است و سخنان بسياري گفته‌اند كه فعلاً جاي بحث آن نيست و عموماً تاريخ آغاز بت‌پرستي را به پس از طوفان حضرت نوح – عليه‌السلام – نسبت مي‌دهند، و در مورد مردم عربستان و اهل مكّّه نيز اختلافي هست و از ابن اسحاق نقل شده كه در مورد پرستش سنگ‌ها بالخصوص گفته است: اين عمل از ميان فرزندان اسماعيل شروع شد بدين ترتيب كه هرگاه يكي از آن‌ها براي تهيّة آذوقه از مكّه بيرون مي‌رفت سنگي از سنگ‌هاي حرم را همراه خود مي‌برد تا بدين‌وسيله حرمت حرم را  نگاه داشته باشد و رسمشان اين بود كه چون در منزلي فرود مي‌آمدند به همان‌گونه كه دور خانة كعبه طواف مي‌كردند بدور آن سنگ مي‌چرخيدند، و اين عمل موجب شد كه تدريجاً پرستش سنگ‌هاي حرم براي ايشان بصورت عادتي درآيد و نسل‌هاي بعدي كه آمدند بدون اطّلاع از منشأ اين كار و منظور اصلي پدران خود به پرستش سنگ‌ها اقدام كردند.

و در پاره‌اي از تواريخ است كه نخستين كسي كه بت‌پرستي را در عربستان رواج داد و بت «هبل» را به آن سرزمين آورد «عمرو بن لحي» بوده كه نسبش به الياس‌بن-‌ مضر می رسید و در زمان خود رئیس شهر مکّه شد. گويند:

عمرو بن لحي در سفري كه به شام و سرزمين بلقاء كرد جمعي از عمالقه را ديد كه به پرستش بت‌ها مشغولند و چون خاصيّت آن‌ها و انگيزة عمل آن‌ها را جويا شد گفتند:

اين‌ها ما را ياري كرده و باران را براي ما مي‌فرستند، و ما بوسيلة اين‌ها بر دشمنان پيروز مي‌شويم، سخن ايشان در دل عمروبن لحي مؤثّر واقع شد و يك يا چند بت از ايشان بگرفت(و يا بگفتة برخي: عمالقه بت هبل را به او دادند و او آن بت را گرفته) و براي مردم مكّه سوغات آورد و مردم را وادار به پرستش آن كرد و اين بت به شكل انسان بود و تدریجاً دامنة بت پرستی گسترش یافت تا آنجا که بت هایی به شکل حيوانات و گياه و جن و فرشته و ستارگان و غيره ساختند و مورد پرستش قرار دادند.

اعراب براي حفظ بت‌هاي خويش بتكده‌ها ساختند و در هر نقطه از سرزمين حجاز كه قبيله و يا جمعيّتي سكونت داشتند بتكده‌اي ساخته بودند كه بت خود را در آن جاي داده و به زيارت آن مي‌رفتند، و براي آن قرباني مي‌كردند.

كم‌كم از قبائل به محلّه‌ها و خانه‌ها سرايت كرد و در بسياري از خانه‌ها هر كس براي خود از سنگ و چوب و طلا و نقره و احياناً از مواد خوراكي مانند خرما نيز بتي ساخته و مي‌پرستيدند.

تعداد بت‌هاي معروف عرب از سيصد و شصت بت متجاوز است و معروف آن است كه اين سيصد و شصت بت متعلّق به قبيلة قريش و مردم مكّه بوده است، و بت‌هاي معروف عرب عبارت بودند از هبل، لات، عزّي، مناة، اساف، نائلة، ذوالخلصة، ذات انواط، ذوالشري، عميانس، و بت‌هاي ديگري كه در گوشه و كنار جزيرة العرب قرار داشت و براي هر كدام بتكده‌اي ساخته بودند و مستحفظين و نگهباناني داشت و برخي از آن‌ها مانند لات، و عزّي و هبل در نظر اعراب بسيار مقدّس و بزرگ بود تا بدان‌جا كه نام فرزندان خود را عبداللّات و عبدالعزّي مي‌گذاردند.

گذشته از مسألة بت‌پرستي و انحرافي كه از اين ناحيه داشتند عادت‌هاي زشت ديگري نيز داشتند كه هر كدام از آن‌ها براي انحطاط و سقوط يك ملّت كافي بود مانند قماربازي و مي‌خوارگي و ظلم و تعدّي و چپاول اموال يكديگر و زنده به گور كردن دختران و زنا و انحرافات جنسي و ساير رفتارهاي زشت و ناهنجاري‌ كه در صفحات تاريخ ثبت شده و از اشعار اعراب زمان جاهليّت و افتخاراتي را كه در آن اشعار به رخ همديگر مي‌كشيدند بخوبي معلوم مي‌شود.

غارتگري بهترين وسيلة امرار معاش آن‌ها بود و هر چند وقت يكبار كه آذوقه و خوراكي آن‌ها رو به اتمام مي‌رفت به قبائل اطراف خود- چه دوست و چه دشمن- حمله مي‌بردند و آن‌ها را غارت مي‌كردند و بسيار اتّفاق مي‌افتاد كه زن و بچة آن‌ها را نيز به غارت مي‌بردند و به صورت اسيري آن‌ها را مي‌فروختند، و عجيب آن‌كه به اين رفتار و اعمال وحشيانه افتخار و مباهات هم مي‌كردند و آن را به صورت يكي از افتخارات تاريخي به نظم درآورده در بازارها مي‌خواندند.

و شايد همين موضوع اسارت زنان و دختران كه در اثر غارت‌گري به دست قبيلة قوي مي‌افتاد سبب آن عادت هولناك و وحشيانة ديگر آن‌ها يعني زنده به گور كردن دختران شده بود- چنانچه برخي از محقّقين نوشته‌اند- تا آنجا قيس‌بن عاصم- يكي از اشراف عرب- به اقرار خويش سيزده دختر خود را از ترس آن‌كه اسير قبايل ديگر شوند بدست خود زنده به گور كرد و شرح حال او در تواريخ مضبوط است.

كار بجائي رسيد كه به گفتة ابن اثير و ديگران: وقتي زن حامله و بارداري احساس مي‌كرد كه وقت زائيدن و وضع حمل او شده به نقطه‌اي دور از خيمه و محلّ سكونت خود مي‌رفت و زنان ديگر نزديك او نيز با او مي‌رفتند و قبل از اين كه وضع حمل كند گودالي را حفر مي‌كردند تا اگر بچّه‌اي كه به دنيا مي‌آيد دختر باشد زحمت پدر را كم كنند و همانجا فوراً آن طفل بي‌گناه را در گودال دفن كنند، و عجيب آن است كه اين عمل وحشيانة خود را به غيرتمندي و غيرت‌داري تفسير مي‌كردند و مثل اين بود كه مفاهيم عالية اخلاقي در نظر آن‌ها تغيير ماهيّت داده بود و طبق سليقة خود آن‌ها را معني مي‌كردند، چنانچه شجاعت را در سفّاكي و غارتگري و شبيخون زدن و چپاول و سنگدلي مي‌دانستند و غيرت و تعصّب را در دختركشي و اهانت به زن مي‌ديدند.

آن‌ها در گرفتن زن‌هاي متعدّد تابع هيچ شرط و قيدي نبودند چنانچه در طلاق دادن آنان نيز مقيّد به هيچ قانون و شرطي نبودند، هر وقت مي‌خواستند يا مي‌توانستند زني را مي‌گرفتند و هر زمان كه مي‌خواستند زني را طلاق بدهند طلاق مي‌دادند.

و اساساً زن در نظر آن‌ها هيچگونه ارزش انساني نداشت و به هر نحو مي‌توانستند از آن‌ها بهره‌برداري كرده و يا وسيلة كسب و ارتزاق خود قرار مي‌دادند، و عجيب‌تر آن‌كه آن‌ها را با آن ‌همه اهانت‌ها جزء وارث به حساب ني‌آوردند و به آن‌ها ارث نمي‌دادند و مي‌گفتند: «لايرثنا الّا من يحمل السيف و يحمي البيضه»

هر كس كه نمي‌تواند شمشير بكشد و از قوم و قبيله دفاع كند ارث نمي‌برد، و طبق اين قانون و دليل، زنان و دختران را از ارث محروم مي‌كردند.

موهومات و خرافات تمام شئون زندگي آن‌ها را احاطه كرده بود و بسياري از چيزها و يا وقايع را بي‌جهت ميشوم و يا بي‌سبب مسعود و ميمون مي‌دانستند.

در مناسك حج و آداب طواف و مراسم مذهبي ديگر بدعت‌هايي گذارده و احكامي وضع كرده بودند كه بيشتر از امتيازات موهوم طبقاتي و قبيله‌اي سرچشمه مي‌گرفت و اهل حرم خود را بالاتر از ديگران مي‌دانستند و خود را اهل «حمس» مي‌دانستند.

از قوانين مضحكي كه اهل حمس براي خود وضع كرده بودند اين بود كه مي‌گفتند: اهل حمس نبايد در حال احرام از دوغ كشك بسازند و يا از كره روغن بگيرند و يا زير چادر و خيمة موئي بروند.

و دربارة آن‌ها كه از خارج وارد حرم مي‌شدند و قصد حج و عمره داشتند گفتند:

از غذايي كه با خود آورده بودند نبايد بخورند، و نخستين طوافي را كه انجام مي‌دهند بايد در لباس اهل «حمس» انجام دهند و از لباس‌هايي كه با خود آورده‌اند نبايد استفاده كنند و اگر لباسي از مردم «حمس» بدست نياوردند بايد برهنه طواف كنند، و طبق همين بدعت بود كه گاهي كار به رسوايي مي‌كشيد و مرد يا زني كه اهل «حمس» نبود و از خارج آمده بود به لباس اهل «حمس» دسترسي پيدا نمي‌كرد و به ناچار برهنه مشغول طواف مي‌شد و مردم نيز به تماشاي بدن او مشغول مي‌شدند و پس از آن رسوايي‌ها به بار مي‌آمد.

اين بود فهرستي اجمالي از عادات و عقايد انحرافي اعراب جاهليّت كه اسلام آنها را از بين برد.3

پيامبر(ص) آزاد‌انديشانه و با تفكّري آزاد از راه استدلال و بي‌توجّه به سنديّت گفته‌هاي انحرافي اعراب به مبارزه و مقابله با آنان پرداخت و به قيام مقدّس خود ادامه داد.

اعتقادات مردم جزيرة العرب تقليدي و بدون هيچ پشتوانة استدلالي و منطقي بود. حتّي انگيزه بت‌پرستي آن‌ها، غالباً عاطفي و دور از اسلوب‌هاي عقلي بود. بدين معنا كه ارتباط با بت و پرستش آن به سبب رابطة آن بت با تاريخ پدران و نياكان آن‌ها بود كه در بستر زمان و با عادت به بت‌پرستي، آن ارتباط «تقدّس» مي‌يافت و همين دليل پذيرش و دفاع از اين اعتقادات بود. از جمله دلايلي كه ثابت مي‌كند پرستش بت‌ها بر اساس تعقّل نيست، اين است كه برخي افراد از جمله عبدالمطلب، ورقه بن نوفل، عبدالله بن جحش و ... به فطرت خويش رجوع كردند و آن را منافي با فطرت و عقل سليم يافتند، لذا سريعاً از پرستش بت‌ها دوري جستند. نفي بت‌پرستي به معناي ردّ عقل و استدلال منطقي نبود. اگر كسي مي‌توانست اين تقدّس را از بين ببرد، استدلالي براي دوام و ثبات اين اعتقادات وجود نداشت. از اين رو پيامبر در مقابل با اين اعتقادات با استدلال‌هاي عقلي و منطقي مواجه نبود تا بخواهد آن‌ها را رد كند.

ردّ تفكّر و اعتقادات دو تلاش و كار را مي‌طلبد: اول اينكه استدلال طرف مقابل ابطال و حجّت او از دستش در آورده شود؛ دوم اينكه براي ادّعاي نو، استدلال در خور آن ارائه گردد و اين كاري دشوار و طاقت فرسا است.

پيامبر در سال‌هاي آغازين نيازي به هيچ يك از اين دو تلاش نداشت؛ چرا كه وي با تقليد و عادت مواجه بود كه با فرو ريختن پايه‌هاي آن‌ها پناهگاهي براي اعراب باقي نمي‌ماند. لذا در مقابله با مشركان مي‌بايست با تنبّه و جرقه‌اي دروني يا قرار دادن آن‌ها در يك موقعيّت مرزي، وجدان آن‌ها را بيدار كند. شيوه پيامبر و ياران او چنين بود. عمرو بن جموح يكي از رؤساي بني‌سلمه در خانه خود بتي چوبي داشت كه آن را عبادت مي‌كرد. يك شب برخي از فرزندان مسلمان او همراه گروه ديگري از مسلمان‌ها بت او را برداشتند و در گودالي از كثافت انداختند، فرداي آن شب عمرو با تلاش زياد بت خود را در آن گودال يافته و پس از تطهير، آن را بر جاي خود نهاد. امّا بار سوّم شمشير خود را بر گردن بت آويخت و رو به آن گفت: من نمي‌دانم چه كسي اين بلا را بر سر تو مي‌آورد، اگر خيري در تو هست از خودت دفاع كن، اين هم شمشير. در آن شب نيز مسلمانان بت را برداشته و آن را همراه سگي مرده در همان گودال انداختند كه فرداي آن، عمرو از بت‌پرستي دست كشيد و اسلام را پذيرفت. به هر حال يكي از مسائلي كه عرب را در پذيرش اسلام و در نتيجه گسترش آن كمك كرد، استدلالي نبودن معتقدات آنها بود.

بيست و سه سال دعوت و راهنمايي آن حضرت ادامه داشت و در ظرف اين مدّت بسيار كوتاه قوانيني براي سعادت بشر تنظيم نمود كه مواد آن با هر عصري از اعصار و هر مصري از امصار سازش دارد. ما وقتي كه به اوضاع زندگي و زندگاني و چگونگي نهضت قيام آن حضرت و همچنين كثرت اصول و مواد احكام شرع او مطالعه مي‌كنيم به اين حقيقت مي‌رسيم كه اين مرد بزرگ قطعاً يك مرد ملكوتي بوده و با ماوراي اين عالم طبيعت ارتباطي داشته است زيرا كسي كه نه مدرسه ديده و نه در دانشگاهي تحصيل كرده باشد و در ميان يك مشت وحشي زندگي نموده و در عين حال با تمام بت‌پرستيها و خرافات و فساد اخلاق بجنگد و به همة آنها فايق آيد و با مشكلات گوناگون و زحمات كمرشكن مواجه شود و در همة آنها صبر و تحمّل نمايد و آسيبها و گزندها بيند و تهمت‌ها و بهتان‌هاي زشت بشنود و استقامت به خرج دهد و با نفس نفيس خود به جبهات جنگ‌هاي خونين برود و با قبايل يهود و نصاري عهدنامه و كفّار قريش صلح‌نامه‌ها تنظيم نمايد و پادشاهان جهان را دعوت كند و بالاخره طرفه‌العيني را حتّي نبيند و با همة اين گرفتاري‌ها يك سلسله قوانيني تنظيم و به امّت خود تقديم نمايد كه در هر گونه پيش‌آمدها و رخ‌دادها پيروان او محتاج به هيچ قانوني نباشند، بدون ترديد بايد شخصي فوق‌العاده و ملكوتي باشد.

امروز اين همه دول معظم دنيا كه در راه پيش بردن مقاصد خود مي‌كوشند محال است كه بتوانند بدون تشكيلات و هم‌آهنگي سياستمداران خود و استمداد فكري از دانشمندان روشنفكر خود بتوانند كوچكترين قانوني را وضع كنند و يا امري را در راه ترقّي و تعالي اجتماع پيش برند. ممكن نيست كه از دماغ يك نفر بشر عادي هر چند هم فيلسوف و دانشمند باشد ميليون‌ها احكام و دستورات در مدت بيست و سه سال با در نظر گرفتن آن همه گرفتاري‌ها و حوادث ناگوار تراوش نمايد و علاوه از آن چيزي كه مرا به دهشت آورده و يقينم را نسبت به ملكوتي بودن آن پاك مرد بزرگوار افزون ساخته است تسخير قلوب مردم است و البتّه تصديق مي‌فرماييد كه ترقّي و تعالي فردي و اجتماعي هر ملّت بسته به معيار عقيده و ايمان آن ملّت است و سخت‌ترين مرحلة زمامداري ايجاد عقيده و ايمان است در افراد و عقيده و ايمان هم چيزي نيست كه با سرنيزه يا زور يا تدليس موجود شده و دوام داشته باشد. من نمي‌توانم خود را قانع كنم كه عقيده و ايمان مسلمانان صدر اسلام به وسيلة سرنيزه يا سيم و زر يا تدليس موجود شده بود، زيرا مي‌بينم كه پس از رحلت آن حضرت همان عقيده و ايمان نه تنها در قلوب مسلمانان سست نگرديد بلكه بيشتر قوي شده و با همان نيروي عقيده و ايمان تخت و تاج اكاسره و قياصره بر باد رفت و سرتاسر گيتي به لرزه درآمد. به هر حال اسرار بعثت پيغمبر اسلام و پيشرفت كار آن حضرت و استحكام قوانين او موضوعاتي هستند كه در پيرامون هر يك بايد كتابها نوشته شود و مطالعات زيادي گردد تا آنچه حق و حقيقت است روشن و آفتابي شود.4

افكار انحرافي و تحجّر و تعصّب سران قريش در برابر آزاد انديشي پيامبر (ص)

سران قريش در پشت خانة كعبه گرد هم جمع شده گفتند: خوب است كسي را به نزد محمّد بفرستيد و او را بدينجا احضار كنيد تا با او گفتگو كنيم، و بدين‌منظور كسي را فرستاده و پيغام دادند:

بزرگان قبيلة تو در اينجا اجتماع كرده تا با تو سخن بگويند پس نزد ايشان بيا و گفتارشان را بشنو، رسول خدا – صلي الله عليه و آله – كه اين پيغام را شنيد گمان كرد آنها دست از مخالفت خود برداشته و فكر تازه‌اي به نظرشان رسيده از اين رو با شتاب خود را به انجمن مزبور رسانده و در كنارشان نشتست، آنها رو بدان حضرت كرده گفتند:

اي محمّد ما تو را بدينجا احضار كرديم تا راه عذر را بر تو به بنديم، چون به خدا سوگند ما كسي را سراغ نداريم كه رفتارش با قوم خود مانند رفتار تو نسبت به ما باشد: پدران ما را دشنام مي‌دهي! از دين و آئين ما عيبجوئي مي‌كني! به خدايان ما ناسزا مي‌گويي! بزرگان و خردمندان ما را به سفاهت و ناداني نسبت مي‌دهد! ميان مردم اختلاف و جدائي افكنده‌اي! و خلاصه آنچه كار ناشايست بوده انجام داده‌اي! منظورت از اين كارها چيست؟ اگر اين كارها رابه منظور پيدا كردن مال و ثروت انجام مي‌دهي ما حاضريم آنقدر مال و ثروت در اختيار تو بگذاريم كه ثروتمندترين ما گردي، و اگر به دنبال شخصيّت و رياست هستي، ما بي‌آنكه اين سخنان را بگويي حاضريم تو را به رياست خود انتخاب كنيم، و اگر طالب سلطنت و مقامي هستي ما تو را سلطان خويش گردانيم، و اگر جن‌زده و مصروع شده‌اي ما اقدام به مداواي تو كنيم تا بهبودي يابي؟

رسول خدا – صلّي الله عليه و آله – كه سخنان آنها را شنيد در پاسخشان فرمود: اينها نيست كه شما خيال كرده‌ايد، نه آمده‌ام كه مال و ثروتي جمع كنم، و نه مي‌خواهم شخصيّت و مقامي در شما كسب كنم، و نه هواي سلطنت در سر دارم، بلكه خداي تعالي مرا به رسالت به سوي شما فرستاده و كتابي بر من نازل كرده و به من دستور داده تا شما را از عذاب او بيم دهم و به فرمانبرداري و پاداش نيك او بشارت دهم، من نيز بدين كار اقدام كرده و رسالت خويش را به شما ابلاغ كردم، پس اگر پذيرفتيد بهرة دنيا و آخرت نصيب شما خواهد شد، و اگر نپذيرفتيد من در برابر شما صبر مي‌كنم تا خدا ميان من و شما حكم كند....

گفتند: اي محمّد حال كه هيچ كدام يك از پيشنهادهاي ما را نپذيرفتي، پس تو مي‌داني كه در ميان شهرها جائي تنگ‌تر و بي‌آب و علف‌تر از شهر ما نيست و مردمي تنگدست‌تر از ما نيست اينك از خدائي كه تو را به رسالت برانگيخته و مبعوث كرده درخواست كن تا اين كوه‌ها را از اطراف شهر ما دور سازد و زمين را مسطّح كند و مانند سرزمين شام و عراق چشمه‌ها و نهرها در آن جاري سازد، و پدران گذشتة ما و بخصوص قصيّ بن كلاب را كه مرد بزرگ و راستگوئي بود زنده كند تا ما از آنها دربارة صحّت ادّعاي تو پرسش كنيم! و اگر اينكار را انجام دادي ما مي‌دانيم كه تو راست مي‌گوئي و به رسالت برانگيخته شده‌اي.

رسول خدا – صلّي الله عليه و آله – گوش فرا داد تا چون سخن آنها به پايان رسيد لب گشوده فرمود: من برانگيخته نشده‌ام تا آنچه را شما مي‌گوئيد انجام دهم، بلكه من مأمورم تا آنچه را خدا به من دستور داده به شما ابلاغ كنم، پس اگر شما پذيرفتيد در دنيا و آخرت بهره‌مند خواهيد شد وگرنه صبر مي‌كنم تا خدا ميان من و شما حكم كند.

گفتند: پس از خداي خود بخواه تا فرشته‌اي همراه تو بفرستد كه گفته‌هايت را تصديق كند و ما را از تو بازدارد، و از وي بخواه تا باغها و قصرها و گنج‌هايي از طلا و نقره براي تو آماده سازد كه از تلاش روزي، خاطرت آسوده شود و همانند ما به خاطر امرار معاش تلاش و كوشش نكني!

و چون همان پاسخ را از رسول خدا – صلّي الله عليه و آله – شنيدند ادامه داده گفتند:

پس پاره‌هايي از آسمان را بر ما فرود آر، و چنانچه تو مي‌پنداري اگر خدا بخواهد مي‌تواند اين كار را بكند و اگر انجام ندادي ما به تو ايمان نخواهيم آورد.

حضرت فرمود: اين كار با خداست اگر بخواهد انجام خواهد داد....5

حضرت محمّد به مبارزه با افكار پوسيدة سران قريش كه با توجّه به سنديّت گفته‌هاي پيشين ابراز مي‌داشتند پرداخت.

او توانسته بود گروهي از مردم آزاد و همچنين بردگان و تهيدستان را به سوي خويش بكشاند. شهرتش روز به روز گسترش مي‌يافت و يارانش با هيچ بهايي دست از او نمي‌كشيدند. قريش از خود مي‌پرسيدند اگر محمّد به حال خود گذاشته شود و مردم به گرد او جمع شوند، چه پيش خواهد آمد. محمّد درويشان و مزدوران و بندگان و زنان را از فرمانبرداري آنان بيرون برده بود. براي آنان حقوقي شناخته بود كه اربابان پيش از اين آنها را به عهده نداشتند.

وي براي هيچ كس بر ديگري برتري قائل نبود. در نزد او كسي بزرگ نبود مگر بر اساس تقوي و كسي كوچك نبود مگر به خاطر گناهش. مي‌گفت: مردم همه از تبار آدمند و آدم از خاك است.

قريش دريافت تا زماني كه محمّد در ساية پشتيباني عمويش ابوطالب قرار دارد آنان نمي‌توانند نسبت به او كاري انجام دهند، ابوطالب نيز او را در دل خويش جاي داده، از جان خويش دوست‌تر مي‌داشت. وي محمّد را از زن و فرزند خويش عزيزتر مي‌شمرد. بني‌هاشم نيز در پشت سر ابوطالب قرار داشته در فرمان او بودند. بني‌هاشم نسبت به ابوطالب از انگشتان دستش فرمانبردارتر بودند و با جان و خون خويش از او پاسداري مي‌كردند. پس اگر قريش به محمّد صدمه‌اي مي‌رساند ابوطالب و به دنبال او همة بني‌هاشم در برابر آنان مي‌ايستادند و مكّه ميدان يك جنگ خانگي مي‌گشت كه هيچ چيز را باقي نمي‌گذاشت و به هيچ كس رحم نمي‌كرد.

قريش همة اين نكات را مورد توجّه قرار داده، چاره‌اي جز اين نيافتند كه از راه ديگري كه نشان از زور و اكراه نداشته باشد وارد شوند. آنان با هم مشورت نموده نظرشان بر اين قرار گرفت كه نزد ابوطالب بروند و از وي بخواهند ميان ايشان و برادرزاده‌اش ميانجي شود. پس نزد ابوطالب رفته و به وي گفتند: برادرزادة تو خدايان ما را دشنام مي‌دهد، به دين ما بد مي‌گويد: به مقدّسات ما توهين مي‌كند، فرزندان ما را از راه بدر مي‌برد. حال يا خودت او را از اينكارها باز بدار، يا دست از حمايت او بردار و او را بحال خود بگذار، زيرا تو نيز مانند ما عقيده‌ات برخلاف اوست. ابوطالب آنگونه كه ابن‌جرير در تاريخش مي‌گويد، آنان را به شيوه‌اي مداراجويانه روانه كرد.

طبري در تاريخش افزوده است كه پيامبر همچنان به راه خود ادامه مي‌داد، دين خدا را آشكار مي‌ساخت و مردم را به آن فرا مي‌خواند، فضاي مكّه تيره شده و محمّد موضوع سخن دور و نزديك گشته بود، قريشيان به يكديگر سفارش مي‌کردند نسبت به پيامبر و پيروانش سخت‌گيري كنند و نرمش نشان ندهند. سپس بار ديگر به نزد ابوطالب رفته به او گفتند: اي ابوطالب تو در ميان ما از نظر سن و شرافت پايگاهي بالا داري و ما از تو درخواست كرديم برادرزاده‌ات را از حمله به عقايد ما بازداري و تو او را از اين كار بازنداشتي. به خدا سوگند ما اين ناسزاگويي به پدرانمان و توهين به مقدّساتمان و بدگويي از خدايانمان را تحمّل نمي‌كنيم. يا خودت جلوي او را بگير و يا ما با تو مي‌جنگيم تا يكي از دو گروه نابود شود. ابوطالب در شرايط سختي قرار داشت، هم جدايي از قوم و دشمني آنان بر ابوطالب گران بود، و هم دلش به رها كردن پيامبر خدا و دست كشيدن از ياري او رضا نمي‌داد.

در روايت ديگري آمده است: آنان به ابوطالب گفتند: به برادرزاده‌اي بگو او دست از خدايان ما بردارد ما نيز تعرّض به او و خدايش را رها مي‌كنيم. ابوطالب اين پيشنهاد را به پيامبر عرضه داشت. پيامبر (ص) به او فرمود: عمو جان، آيا من آنان را به چيزي كه برايشان بهتر است دعوت نكنم؟ ابوطالب پرسيد: آنان را به چه دعوت مي‌كني؟ گفت آنان را دعوت مي‌كنم  كلمه‌اي را بگويند كه به واسطة آن عرب در برابر آنان تسليم مي‌شود و بر عجم به وسيلة آن فرمانروائي مي‌يابند. ابوجهل از ميان گروه گفت: فداي پدرت، بگو آن چيست تا ما ده برابر آنرا بگوئيم. فرمود: بگوييد لااله الا الله. آنان كه از گفتن اين سخن گريزان بودند، گفتند از ما چيز ديگري بخواه. فرمود: اگر خورشيد را برايم بياوريد و در دستهايم قرار دهيد جز اين كلمه از شما چيزي نخواهم خواست. آنان خشمگين و غضبناك از نزد آن حضرت برخاستند در حاليكه مي‌گفتند: به خدا سوگند به تو و خدايت كه تو را به اين كار فرمان مي‌دهد ناسزا خواهيم گفت.

چون قريش بر ابوطالب سخت گرفتند و او را در صورت بازنداشتن محمّد از حمله به خدايان آنها به جنگ تهديد كردند و به پيامبر پيشنهاد كردند كه در ازاي دست برداشتن از موضعش او را فرمانرواي خود كنند و نيمي از مال خود را به او بدهند و هرچه بخواهد برايش فراهم سازند، ابوطالب به نزد آن حضرت آمده به او گفت: اي برادرزاده، بر من و خود رحم كن و چيزي را كه تحمّلش را ندارم بر من بار مكن. پيامبر (ص) پنداشت عمويش به اين فكر افتاده است كه تا حدّي از موضع انعطاف‌ناپذيرش در حمايت از او دست بردارد و از ياري او ناتوان گشته است. از اينرو به وي گفت: عموجان، به خدا سوگند اگر ايشان خورشيد را در دست راستم و ماه را در دست چپم قرار دهند تا من اين كار را رها كنم، هرگز آن را رها نخواهم ساخت، تا يا خداوند آنرا پيروز گرداند يا من در راهش نابود شوم. سپس پيامبر در حاليكه مي‌گريست و اشك از چشمانش جاري بود از حضور عمويش برخاست. ابوطالب او را صدا زده گفت: برادرزاده برو و هرچه مي‌خواهي بگوي به خدا سوگند هرگز و در برابر هيچ چيز ترا در اختيار آنان نخواهم گذاشت، و اين بيت را سرود:

«به خدا سوگند اگر همگي دست بهم دهند، تا آنگاه كه من در خاك خفته باشم به تو دست نخواهند يافت.»

قريش در فريب دادن و ترساندن خويش ناكام ماندند و دريافتند كه آنچه در مورد دست برداشتن ابوطالب از ياري پيامبر بدان اميد بسته بودند، دور از دسترس است. اين بود كه با شيو‌ه‌اي ديگر و در حالي كه عماره‌بن وليد برادر خالدبن‌وليد به همراهشان بود به نزد ابوطالب بازگشتند و به وي گفتند: اي ابوطالب اين عماره‌بن‌وليد است، خوش‌پيكرترين و زيباترين جوان قريش، او را براي خود بگير و از خرد و ياريش برخوردار شو و او را فرزند خود قرار ده و برادرزاده‌ات را كه با دين ما و دين پدرانت مخالفت ورزيده و همبستگي قومش را گسيخته و مقدّسات آنانرا مورد توهين قرار داده به ما بسپار تا او را بكشيم، كه مردي را در ازاي مردي به تو داده‌ايم. ابوطالب گفت: به خدا كه مرا بد ارزيابي كرده‌ايد. فرزندتان را به من مي‌دهيد تا وي را براي شما بپروانم و فرزندم را به شما بدهم تا او را بكشيد؟ نه به خدا هرگز چنين چيزي نخواهد شد. آيا ديده‌ايد شتري به سوي غيرفرزند خود برود و با او مهر بورزد؟

مطعم بن عدي گفت: به خدا كه قومت با تو انصاف دادند و كوشيدند ترا از آنچه دوست نمي‌داري نجات دهند، ولي من نمي‌بينم هيچ پيشنهادي را از آنان بپذيري. ابوطالب به او گفت: نه به خدا با من به انصاف رفتار نكردند، و تو خواري و دشمني مردم با من را فراهم آورده‌اي، هر چه در نظر داري انجام بده. قريش از آن پس بر پيامبر و هر كس از قريش و غير آن كه اسلام مي‌آورد بيشتر سخت گرفت، و برخورد دو طرف سخت‌تر شد. ابوطالب وقتي ديد قريش هر چه در توان دارند از شكنجة مسلمانان و سختگيري نسبت به آنان انجام مي‌دهند، ترسيد به پيامبر(ص) نيز دست دراز كنند و به او صدمه برسانند. از اين‌رو همة بني‌هاشم را دعوت كرد، و با توجّه به اينكه آنان موضع خود را نسبت به اسلام اعلان نكرده و ابولهب كه رفتارش نسبت به پيامبر و مسلمانان از ابوجهل و ابوسفيان و ديگر گردنكشان و زورگويان بدتر بود نيز در ميان آنان بود، آنان را به ياوري پيامبر(ص) و نگهداري از او فراخواند. همة آن‌ها جز ابولهب به وي پاسخ مثبت دادند. ابوطالب پس از اين همراهي بني‌هاشم دلش آرام گرفت و از عشيرة خود به خاطر اين رفتار سپاسگزاري نمود. قريش نيز همة توانش را گرد آورد تا پيش از آنكه خطر دعوت محمّد(ص) شدّت گيرد آن‌را نابود سازند. هر بار با خود محمّد نيز گفتگو مي‌كردند و با خواهش و پيشنهادهاي فريبنده با او روبرو مي‌شدند. و هر بار جز موضعي سخت‌تر و رفتاري استوارتر از پيش، از او چيزي نمي‌ديدند.

در سيرة ابن هشام و كتاب‌هاي ديگر آمده است عتبة بن ربيعه كه يكي از بزرگان قريش بود پيامبر(ص) را ديد كه تنها در كنار خانة كعبه نشسته است. به قريش گفت: آيا صلاح مي‌دانيد برخيزم و به نزد محمّد بروم و پيشنهاداتي را با او مطرح سازم، شايد كه يكي از آنها را بپذيرد و ما هرچه خواست به او بدهيم تا دست از ما بردارد. گفتند: آري، اي ابو وليد برخيز و به نزدش برو. عتبه آمد و در كنار پيامبر نشست و به آن حضرت گفت: اي برادرزاده، تو از ما هستي و من بزرگي خاندان و تبار بلندت را مي‌شناسم، تو مشكل بزرگي براي قومت پيش آورده‌اي كه بواسطه آن اتّحادشان را گسيخته و خدايان و دينشان را بد گفته‌اي و پدران گذشتة آنان را كافر گشته‌اي، پس به من گوش فرادار تا پيشنهاداتي را به تو عرضه بدارم و در آنها بنگر شايد يكي از آنها را بپذيري.

اي برادرزاده اگر اين سخنان كه براي ما آورده‌اي به قصد به دست آوردن مال است، آنقدر از اموال خود براي تو گرد مي‌آوريم كه تو ثروتمندترين ما گردي، و اگر مقام مي‌خواهي، ترا سرور خويش قرار مي‌دهيم و كاري بدون نظر تو انجام نمي‌دهيم و اگر فرمانروائي مي‌خواهي، ترا فرمانرواي خود مي‌كنيم، اگر اين حالي كه به تو دست مي‌دهد وهمي است كه نمي‌تواني از خويش دور سازي براي تو پزشك مي‌آوريم و ثروت خود را براي مداواي تو خرج مي‌كنيم تا از اين بيماري نجات يابي، زيرا چه بسا جني بر انسان چيره مي‌شود تا آنكه از آن بيماري مداوا گردد.

عتبه همچنان با شيوه‌اي نرم و آرام با پيامبر سخن مي‌گفت و مي‌كوشيد بدين صورت او را بفريبد و به برگشتن و دست برداشتن از دعوتش قانع سازد. پيامبر به او گوش سپرده بود. چون سخنش به پايان رسيد پيامبر به او فرمود: اي ابووليد آيا سخنت تمام شد؟ گفت: آري. پيامبر فرمود: پس به من گوش فرادار. عتبه نيز كه اميد داشت در سخنان پيامبر نكته‌اي بيابد كه باعث خشنودي قريش و ارضاء برتري‌جوئي و آزمندي آنان گردد به سخن آن حضرت گوش فرا داد. پيامبر طبق آيات سورة فصّلت چنين گفت:

(به نام خداوند بخشندة مهربان، حم، فرود‌ آمده‌اي است از خداوند بخشندة مهربان، كتابي كه آياتش تفصيل داده شد، قرآني عربي است براي گروهي كه دانايند، مژده‌دهنده و بيم‌دهنده است، پس از بيشتر ايشان دوري گزين كه ايشان نمي‌شنوند، و گفتند دلهاي ما از آنچه ما را بدان فرا مي‌خواني در پرده است...) پيامبر به همين ترتيب آيات باقي‌ماندة سوره را خواند تا به محل سجده رسيد و براي خداوند به سجده افتاد. عتبه نمي‌دانست چه بگويد، از نزد پيامبر برخاست و در حاليكه مبهوت عظمت او و سحر سخنش گشته بود بنزد مصاحبانش برگشت. او در برابر خويش مردي ديده بود كه از گونه‌اي تازه بود و با مرداني كه مكّه و بلكه جهان شناخته بود متفاوت بود. نه آرزوي مال و مقام داشت و نه توجّة مردم و چيرگي بر آنان در سرش بود و نه بيمار بود. او مردي بود كه به حق و خوبي فرا مي‌خواند و به خدائي يگانه و يكتا دعوت مي‌كرد كه برده و ارباب و درويش و توانگر و مرد و زن در برابرش يكسان بودند. زنا و ربا و كشتن بيگناهان، برتري‌جوئي ثروتمندان و سلطة بزرگان و اشراف را نمي‌پسنديد. آن كساني كه زر و سيم را گنجينه مي‌كردند و به فقرا نمي‌پرداختند، لعن مي‌كرد و بشارت مي‌داد كه بزودي پيكر ايشان و كساني كه حقوق مردم را به بازي مي‌گيرند به آتش خواهد سوخت.

او به زيباترين صورت همراه با اعحاز در عبارت و رسائي تصوير پاسخ مخالفان را مي‌داد. عتبه همین‌طور آنچه را كه از محمّد (ص) ديده و شنيده بود براي همدمان خود باز مي‌گفت و سرانجام گفت: من از او گفتاري شنيدم كه به خدا سوگند هرگز مانند آنرا نشنيده‌ام، به خدا كه آن گفتار نه شعر بود نه جادو و كهانت. اي گروه قريش سخن مرا بپذيريد و او را بحال خود بگذاريد، از سر راه او و آنچه بدان مشغول است كنار رويد و از وي كناره بگيريد. به خدا سوگند اين گفتاري كه من از او شنيدم آينده‌اي بزرگ در پيش دارد. اگر عرب به او صدمه‌اي رساند، به وسيلة ديگران از دست او راحت شده‌ايد و اگر بر عرب چيره شد، حكومت او حكومت شماست و عزّت او عزّت شما و از طريق او شما سعادتمندترين مردم خواهيد شد.

گفتند: اي ابووليد اين مرد تو را با زبان و گفتارش جادو كرده است. گفت: نظر من دربارة او اين است، حال هرچه خود در نظر داريد انجام دهيد.

از كتابهاي سيره و تاريخ روشن مي‌گردد كه مشركان بارها قانع ساختن پيامبر (ص) به بازگشت از دعوتش را آزمودند، گاهي از راه فريب دادن و به طمع انداختن و گاهي از راه ترساندن، و ملاقاتشان با ابوطالب و فرستادن عتبة بن‌ربيعه به نزد آن حضرت برخي از اين كوشش‌ها بود. ولي همة اين تلاشها با وجود اختلاف شيوه‌هاي آنها، نه تنها رفتار آن حضرت را نسبت به آنان و خدايانشان دگرگون نساخت بلكه بر پافشاري و استواري او در همة مواضع و در دعوتي كه به خاطر آن به سوي مردم فرستاده شده بود، افزود و فداكاري و حتّي مرگ در راه اين دعوت را براي وي و پيروان اندكش آسان ساخت. همچنانكه ياسر و همسرش در اثر تازيانه‌ها و زخم‌نيزه‌ها در اين راه شهيد شدند. زيرا همانگونه كه ياد‌آور شديم او خواستار مال و مقام و حكومت و سلطنت نبود بلكه خواستار حق و خواستار هدايت همان كساني بود كه بر ضدّش گرد آمده و بر مقاومت در برابرش و حتّي اگر فرصت مناسبي مي‌يافتند بر كشتن او همداستان شده بودند.

سرانجام پس از بي‌نتيجه ماندن همة تلاشها و پيشنهادهاي فريبنده‌اي كه آب از دهان انسانها جاري مي‌سازد، شيوه‌اي ديگر در پيش گرفتند كه در آن نشاني از اظهار ناتواني و فريب دادن نبود. به اين ترتيب كه ابوجهل و ابوسفيان ‌بن ‌حرب و اسود بن‌ مطلب ‌بن ‌اسد و عاص بن وائل و ديگر كساني كه نمايندة قبايل مكّه و همة ساكنان او بودند به نزد پيامبر گرد آمدند و به او گفتند: اي محمّد اگر تو هيچ يك از پيشنهاداتي را كه ما به تو عرضه داشته‌ايم نمي‌پذيري، اين را مي‌داني كه هيچ‌يك از اقوام مردم نيست كه سرزميني تنگ‌تر و آبي كمتر و زيستي سخت‌تر از ما داشته باشد، از خدايت كه تو را به آنچه ادّعايش را مي‌كني فرمان مي‌دهد، بخواه كه اين كوههايي را كه بر ما تنگ گرفته‌اند كنار برد و سرزمين ما را بگستراند و در آن براي ما رودهايي همچون رودهاي شام و عراق بجوشاند.

پيامبر (ص) پاسخ آنان را با آنچه كه به خاطر آن برانگيخته شده بود داد تا بينديشند و در مسأله نيك بنگرند و ايمانشان به خدا و رسالت او تنها از روي اختيار و قانع شدن به دلايلي كه براي آنان اقامه كرده است، باشد، نه بر اساس آنگونه شيوه‌ها كه به وادار ساختن به ايمان آوردن شبيه‌تر است، و داوري خرد با وجود آن امور باطل مي‌شود. پيامبر از آنان چيزي جز آنچه كه عقل آنرا مي‌پذيرد و بلكه بدان متمايل است و آنرا واجب مي‌داند، نخواسته بود.

آنان از وي خواستند پيامبري خود را كارهاي خارق‌العاده و اموري كه براي انسان باورنكردني است، ثابت كند در حالي كه خود، سنگها و چوبهايي را مي‌پرستيدند كه براي ايشان نه سود مي‌رساند و نه از زياني جلوگيري مي‌كرد و از آن سنگ و چوبها دليلي كه خداوندي آنها را ثابت كند نخواستند، گرچه كه اگر هم مي‌خواستند آنها همانگونه سنگ و چوب باقيمانده، توان آنكه كسي را كه قصد خرد كردن و سوزاندن آنها را داشته باشد از خود دور سازند، نداشتند.

آنان اين درخواست‌ها را جز براي ناتوان نشان دادن پيامبر و آزار رساندن به وي مطرح نساختند. اگر محمّد بن عبدالله آن درخواست‌ها را براي ايشان انجام مي‌داد- و اگر از خداوند مي‌خواست و در توانش بود كه آنها را انجام دهد- باز هم ايشان ريشخند و تمسخر مي‌كردند زيرا آنان سنگ‌ها و چوبهايي را مي‌پرستيدند كه خودشان هرگونه خواسته بودند  به دست خويش آنها را ساخته و در اختيار خودشان بودند.

به ويژه آنكه به تصريح كتابهاي تاريخ و سيره، پيامبر گاهي كه مصلحت مي‌ديد كارهاي خارق‌العاده و معجزه نيز براي ايشان به قدرت و مشيّت خداوند انجام مي‌داد و آنان باز پيامبري او را نمي‌پذيرفتند.6

بيان انديشه‌هاي بديع پيامبر (ص) در برابر جانب‌داريهاي تعصّب‌آميز قريش از باورهاي اجداد خود

 بين اعراب باديه، اجداد خيلي اهمّيّت داشتند.

اجداد بين قبايل عرب نه فقط محترم بودند بلكه تمام قوانين و رسوم و آداب عرب باديه از اجدادش سرچشمه مي‌گرفت.

هر موقع كه موضوعي غامض پيش مي‌آمد كه اعراب باديه قادر به حلّ آن نبودند به روش اجداد مراجعه مي‌كردند تا بدانند كه پدران آنها در موردي متشابه چگونه رفتار مي‌كردند و چه تصميم مي‌گرفتند.

تخطئة اجداد، علاوه بر اينكه نسبت به آنها بي‌احترامي بود انكار مطلق تمام قوانين و رسوم و آداب عرب باديه به شمار مي‌آمد.

تا آن موقع محمّد (ص) گرچه يك دين جديد آورده و از اعراب دعوت نمود كه دين تازه بپذيرند ولي با آن صراحت اجداد را تخطئه نكرده بود ليكن آن روز در آن مجلس به طور صريح تمام اجداد قبيلة هاشم را تخطئه كرد.

محمّد مردي بود عرب و نمي‌توانست ظاهرسازي كند. اگر او مردي ظاهرساز بود گرفتار آن همه رنج نمي‌شد.

پيغمبر اسلام، عقيدة خود را مي‌گفت بدون اينكه بينديشد كه ديگران از عقيده‌اش خواهند رنجيد.

صراحت لهجة اعراب باديه را هيچ يك از ملل دنياي قديم نداشتند و يك عرب بدوي هرچه مي‌گفت، بيان فكرش بود و نمي‌توانست زبان را طوري براي بيان مطالب به حركت درآورد كه غير از فكرش باشد.

اين صراحت لهجه امروز در نظر ما زننده جلوه مي‌كند چون ما طبق تربيتي كه آن هم از مواريث قرن‌هاي متعدّد است، عادت كرده‌ايم كه در موقع بيان مافي‌الضمير، رعايت اشخاص را بكنيم و طوري مطالب را بر زبان بياوريم كه به كسي برنخورد و متأثّر نشود.

ما در موقع صحبت يا نوشتن، بعضي از كلمات، از جمله بعضي از اعضاي بدن زن و مرد را بر زبان نمي‌آرويم و براي بيان آنها متوسّل به استعاره مي‌شويم.

ولي اعراب باديه آن كلمات را بر زبان مي‌آوردند و در قرآن هم آن كلمات هست و بعضي از اعراب باديه اسم بعضي از اعضاي بدن مردان را روي قبيلة خود مي‌گذاشتند و كساني كه زبان عربي را مي‌دانند اطّلاع دارند كه نام بعضي از قبايل عرب در گذشته اسم برخي از اعضاي بدن رجال بود.

وقتي محمّد (ص) در آن مجلس و در حضور تمام برجستگان قبيله (هاشم) اجداد آنها را تخطئه كرد (ابولهب) كه رئيس قبيله بود از ديگران پرسيد آيا حق دارم كه محمّد را از قبيلة هاشم طرد كنم يا نه؟

همه تصديق كردند كه رئيس قبيله حق دارد محمّد (ص) را طرد كند زيرا طبق استنباط آنها وي مرتكب جنايتي گرديد كه قابل بخشايش نبود.

(ابولهب) گفت من او را از قبيله طرد خواهم كرد و بعد جلسه ختم نمود و حضار متفرّق شدند.

مرتبة اوّل كه محمّد (ص) طرد شد از طرف طايفة قريش مطرود گرديد و به طوري كه گفتيم قبيلة (هاشم) او را طرد نكرد و (ابوطالب) رئيس قبيله براي حمايت از برادرزادة خود از مكّه خارج شد و در (شعب) سكونت كرد و همانجا مرد.

ولي اين بار قبيلة هاشم محمّد (ص) را طرد كرد و گفت كه پيغمبر اسلام بايد از قبيله رانده شود.

در مكّه كسي كه از قبيلة خود رانده مي‌شد خونش هدر بود و هركس مي‌توانست وي را به قتل برساند يا بفروشد يا اينكه بردة خود سازد.7

آزادانديشي پيامبر (ص) و مبارزه او با خرافات و عقايد جاهلي

قرآن مجيد، هدفهاي مقدّس بعثت پيامبر اسلام را با جمله‌هاي كوتاهي بيان كرده است. يكي از آنها كه شايان توجّه بيشتر مي‌باشد، اين آيه است:« وَ يَضِعُ  عَنْهُمْ إصْرَهُمْ واَلاَغلالَ الّتي كانَتْ عَلَيْهِمْ» «پيامبر اسلام تكاليف شاق، و غل و زنجيرهايي را كه بر آنها است برمي‌دارد». اكنون بايد ديد مقصود از غل و زنجيري كه در دوران طلوع فجر اسلام، به دست و پاي عرب دوران جاهليّت بود؛ چيست؟ مسلماً مقصود، غل و زنجير آهنين نيست؛ بلكه منظور همان اوهام و خرافاتي است كه فكر و عقل آنها را از رشد و نمو بازداشته بود؛ و يك چنين گير و بند كه به بال فكر بشر بسته شود؛ به مراتب از سلسلة آهنين، زيان‌بخش‌تر و ضرربارتر است. زيرا زنجيرهاي آهنين پس از گذشتن مدّتي، از دست و پا برداشته مي‌شود و فرد زنداني با فكر سالم و منزّه از خرافات گام در زندگي مي‌گذارد، امّا سلسله‌هايي كه از اوهام و اباطيل، بسان رشته‌هاي سردرگم، به عقل و شعور و ادراك انسان پيچيده مي‌شود؛ چه بسا تا دم مرگ با انسان همراه مي‌باشد، و او را از هر گونه تلاش، حتّي براي باز كردن اين قيد و بند؛ باز مي‌دارد. انسان با فكر سالم و در پرتو عقل و خرد مي‌تواند هر گونه قيد و بند آهنين را درهم شكند، ولي فعّاليّت و تلاش انسان بدون فكر سالم و دور از هر گونه وهم و خيال، نقشي بر آب و عاري از فايده مي‌شود.

يكي از بزرگترين افتخارات پيامبر گرامي اينست كه: با خرافات و اوهام و افسانه و خيال؛ مبارزه نمود، و عقل و خرد بشر را از غبار و زنگ خرافات شستشو داد؛ و فرمود: من براي اين آمده‌ام كه قدرت فكري بشر را تقويت كنم؛ و با هر گونه خرافات به هر رنگ كه باشد، حتّي اگر به پيشرفت هدفم كمك كند سرسختانه مبارزه نمايم.

سياستمداران جهان، كه جز حكومت بر مردم غرض و مقصدي ندارند، پيوسته از هر پيش‌آمدي به نفع خود استفاده مي‌كنند. حتّي اگر افسانه‌هاي باستاني و عقايد خرافي ملّتي به رياست و حكومت آنها كمك كند، از ترويج آن خودداري نمي‌نمايند؛ و اگر آنان، افرادي متفكّر و منطقي باشند، در اين صورت به نام احترام به افكار عمومي و عقايد اكثريّت، از افسانه‌ها و اوهام كه با ميزان و مقياس عقل تطبيق نمي‌كند، طرفداري مي‌كنند.

ولي پيامبر اسلام، نه تنها از آن عقايد خرافي كه به ضرر خود و اجتماع تمام مي‌شد، جلوگيري مي‌نمود؛ بلكه حتّي اگر يك افسانة محلّي، يك فكر بي‌‌اساس به پيشرفت هدف او كمك مي‌كرد، با تمام قوا و نيرو با آن مبارزه نموده و كوشش مي‌كرد كه مردم بندة حقيقت باشند نه بندة افسانه و خرافه. اينك از باب نمونه داستان زير را مطالعه بفرماييد:

... يگانه فرزند ذكور حضرت پيامبر، به نام «ابراهيم» درگذشت. پيامبر در مرگ وي غمگين و دردمند بود؛ و بي‌اختيار اشگ از گوشه چشمان او سرازير مي‌شد. روز مرگ او آفتاب گرفت، ملّت خرافي و افسانه‌پسند عرب؛ گرفتگي خورشيد را نشانة عظمت مصيبت پيامبر دانسته و گفتند: آفتاب براي مرگ فرزند پيامبر گرفته شده است. پيامبر اين جمله را شنيد، بالاي منبر رفت و فرمود: آفتاب و ماه، دو نشانة بزرگ از قدرت بي‌پايان خدا هستند و سر به فرمان او دارند، هرگز براي مرگ و زندگي كسي نمي‌گيرند. هر موقع ماه و آفتاب گرفت، نماز آيات بخوانيد. در اين لحظه از منبر پايين آمد و با مردم نماز آيات خواند.

فكر گرفتگيِ خورشيد، به خاطر مرگ فرزندِ صاحب رسالت، گرچه عقيدة مرم را نسبت به وي راسختر مي‌ساخت؛ و در نتيجه به پيشرفت آيين او كمك مي‌كرد؛ ولي او هرگز راضي نشد كه موقعيّت او از طريق افسانه در دل مردم تحكيم گردد.

مبارزة وي با افسانه و خرافه، كه نمونة بارز آن، مبارزه با بت‌پرستي و الوهيّت هر مصنوع ممكن مي‌باشد؛ نه تنها شيوة دوران رسالت او بود، بلكه او در تمام ادوار زندگي، حتّي در زمان كودكي با اوهام و خرافات مبارزه مي‌نمود.

روزي كه سنّ محمّد (ص)، از چهار سال تجاوز نمي‌كرد، و در صحرا زير نظر دايه و مادر رضاعي خود «حليمه» زندگي مي‌نمود، از مادر خود درخواست كرد كه همراه برادران رضاعي خود به صحرا برود. «حليمه» مي‌گويد: فرداي آن روز، محمّد را شستشو دادم، و به موهايش روغن زدم، به چشمانش سرمه كشيدم، براي اينكه ديوهاي صحرا به او صدمه نرسانند، يك مهرةيماني كه در نخ قرار گرفته بود، براي محافظت به گردن او آويختم. محمّد (ص) مهره را از گردن در آورد و به مادر خود چنين گفت: مادرجان آرام، خداي من كه پيوسته با من است، نگهدار و حافظ من است.8

مسألة مشورت و آزادانديشي پيامبر (ص) در اين مورد:

­يكي ديگر از شئون اخلاق نرم و ملايم پيغمبر اكرم، مشورت بود. پيامبر كه نياز به مشورت نداشتند و لكن در عين حال، براي اينكه اين اصل را پايه‌گذاري كنند، كه بعداً هر كسي حاكم و رهبر شد، خود را مافوق ديگران نداند و با مردم مشورت كند.

و ثانياً مشورت كردن، شخصيّت دادن به همراهان و پيروان است.

آن رهبري كه مشورت نكرده، ولو صد در صد يقين داشته باشد، اگر كاري را تصميم بگيرد، پيروان احساس حقارت مي‌کنند و با خود مي‌گويند پس معلوم مي‌شود كه ما حكم يك سلسله ابزار را داريم. امّا اگر آنها هم در جريان قرار بگيرند، و در تصميم شريك بشوند، آنها هم احساس شخصيّت مي‌كنند و بهتر پيروي مي‌كنند.

(فَاِذا عَزَمْتَ فَتَوَکََّل) اي پيامبر مواظب باش كه كار مشورتت به آنجا نكشد كه مثل انسانهاي دودل باشي. قبل از آنكه تصميم بگيريد، مشورت كنيد ولي رهبر وقتي كه تصميم گرفت، تصميمش بايست قاطع باشد. همينقدر كه تصميم گرفتي بر خدا توكّل كن و از خداوند متعال هم كمك بخواه و ذكر اين مطالب به مناسبت اصل دعوت و تبليغ بود كه يكي از اركان تبليغ، رفق و ملايمت و پرهيز از هر گونه خشونت و اكراه و اجبار است. البتّه مسألة رهبري و مديريّت مسألة مستقلي است كه احتياج به بحث مفصّلي دارد.9

پاسخ قاطعانة پيامبر(ص) به عقايد باطل ابوسفيان و انقلاب در عقايد و قلوب مردم

روزي ابوسفيان به پيامبر گرامي نامه‌اي به مضمون زير نوشت: من با سپاه گران براي برانداختن آيين تو آمده‌ام، ولي چه كنم گويا مقابله با ما را مكروه شمردي، و ميان ما و خود خندق ژرفي قرار دادي؛ نمي‌دانم اين تاكتيك نظامي را از چه كسي آموخته‌اي ولي اين را مي‌گويم تا نبرد خونيني مانند «احد» بر پا نكنم، بر نخواهم گشت.

پيامبر اكرم در پاسخ او چنين نوشت: از محمّد رسول خدا به ابوسفيان فرزند حرب... مدّتي است كه به خود باليده و تصوّركرده‌اي كه مي‌تواني چراغ فروزان اسلام را خاموش سازي؛ ولي اين را بدان! تو زبون‌تر از آني كه به اين كار موفّق گردي، به همين زودي شكست خورده برمي‌گردي و من در آينده بت‌هاي بزرگ قريش را در برابر تو خواهم شكست.

پاسخ نامه كه حاكي از اراده و تصميم قطعي نويسندة آن بود، بسان تيري بود كه بر قلب رئيس سپاه شرك نشست. از آنجا كه قريش به راستگويي محمّد ايمان داشتند، فوق العاده روحيّة خود را باختند ولي باز از تلاش دست برنداشتند.

رسول خدا هيچ‌گاه از تقويت روحيّة سربازان اسلام غافل نبود. وي با خطابه‌هاي آتشين و سخنان گرم و جالب خود، آنان را براي دفاع از حريم آزادي عقيده آماده مي‌ساخت.10

فرشتة وحي، سورة مدّثر و مسؤولیّت پيامبر(ص) در ابلاغ رسالت بر اساس آزاد‌انديشي به ملّت تباه گشته از جهل و كور بصر 

محمّد با چشمان بسته [در بستر خود] بر آنچه بر او گذشت مي‌انديشيد. خوشبختانه داشت آرام مي‌گرفت و كم‌كم ترسش زايل مي‌شد. و آن صدايي را كه در درّه‌هاي دور، از پس آن آذرخش ناگهاني ظهور كه ندانسته بود نور بر غرّش پيشي گرفته بود ويا تندر بر آن ديگري، فراموش مي‌كرد. صدايي كه مي‌رفت تا در وادي‌هاي خفته و سر بر بستر راحت رخوت نهاده، خاموش و فراموش شود و آهسته آهسته محو گردد كه به ناگهان دوباره طنين توفاني سهمگينش شنيده شد. آري دوباره مي‌آمد. بسان بازگشت بلند و دامنگستر مدّ شبانه و غرّش موج، از آن كوه در ظلمت شب لنگر افكنده تا دامنه‌هاي جانش بالا مي‌كشيد... مي‌آمد و پژواك‌كنان نزديك مي‌شد... وه كه رهايي‌اي نبود. آري ديگر خلاصي‌اي نبود. دوباره زير بستر نيز همان صدا به درون مي‌خزيد و از رخنه‌هاي آگاهي و روزنه‌هاي ادراك و وجدان به درون مي‌آمد. آن صداي جان آشنا و بي‌رحم كه تا. آخرين نفس هستي كه حتّي در دم نزع و نيستي نيز رهايي از آن ممكن نبود باز مي‌آمد. و دوباره همان صداي مسؤوليّت برانگيز بود كه او را به زير جامه خواب نشانه مي‌رفت. فرشته در خانه بود آنجا در اتاق به او اشاره مي‌كرد و به بانگ بلند مي‌گفت:

اي جامه به خود پيچيده.

برخيز.

برخيز و مردم را آگاه كن.

و خدايت را به بزرگي و جلال تسبيح گوي...

نه!. آرامش و رامش و خفتني در كار نيست. اينك بعث دائم شيرازة حقيقت وجودي او گشته بود و دوباره همان سفير وحي بود كه آمده بود. آن آموزگار كه «شديد القوي» بود. جبرئيل، جبرئيل، جبرئيل كه در اتاق در همة آن چونان مشكاتي از نور پر بود. محمد برخاست. جامه را به سويي افكند و مصمّم بر پاي خود ايستاد. خديجه ديدش كه سراسيمه اطراف را نگاه مي‌كند و پيرامون خود را مي‌پايد. كنارش آمد، دست‌هايش را گرفت و به زاري پرسيد:

-                                         آخر چه‌ات شده است.

-                                         مي‌ترسم. من مي‌ترسم اي خديجه.

-                                         از چه مي‌ترسي.

و محمّد آنچه را كه ديده بود و مي‌ديد براي خديجه باز گفت... آن كلمات ريزان و موّاج را كه بسان موج سحر در جانش ريخته بود. آن كلمات عظيم حيرت‌زا را... آن انبعاث و رسالتي را كه فرشته بدان فرمانش داده بود و غرايب آن مفاهيم شگفت و مسؤوليّت ابلاغ پيام را ...

بايد در برابر مردم، اين تودة جاهل شرير، اين سفيهان و مسخ شدگان بت‌هاي گنگ كه تنها مفاخره و وجه امتياز بودنشان بر يكديگر خونريزي و ستمگري‌شان بود، برابر اين ملت خرافي و تبه گشته از جهل كه دخترانشان را به افتخار تمام زنده به گور مي‌كنند، در برابر اين مردمي كه بزرگي‌شان و مقام خود را با شمشيرهاي خون‌چكان خود مي‌نمايند و به بهانه‌هاي بيهوده جنگ‌هاي واهي به راه مي‌اندازند و چنان به تكاثر و مكنت و اشرافيّت جاهلي و كهن خود مي‌نازند كه قبور مردگان خويش را نيز به شمار ثروت خود مي‌آرند، بايستد و بگويد: «بخوان به نام پروردگارت كه آفريد...»11

تعجّب مردم مكّه از سخنان تازة پيامبر(ص) كه چرا سخنان او بر خلاف سخنان ديگران در مورد تجارت و جنگ نمي‌باشد.

 در ميان مردم مكّه تنها يك شخص بود كه مثل ديگران به هر قبيله‌ سركشي مي‌كرد و ميان هر جمعيّتي مي‌رفت و با رؤسا و متنفذينشان تماس مي‌گرفت ولي نه براي تجارت و نه براي گفتگوهاي معمولي و عادي، بلكه براي جلب آن‌ها به دين خدا. فقط او بود كه به يكايك آن‌ها خود را عرضه مي‌كرد و به آن‌ها مي‌گفت:

«بياييد براي شما بخوانم آن چه را كه خداوند بر شما حرام كرد. چيزي را با خدا شريك نسازيد و با پدر و مادر مهرباني نماييد و فرزندان خود را از بيم تنگدستي نكشيدو ما شما و آن‌ها را روزي مي‌دهيم. به زنا و پليدي‌ها چه آشكارا و چه نهاني باشد نزديك نشويد و نكشيد نفسي را كه خدا آن را حرام كرده مگر براي حق. اين‌ها چيزهايي كه خدا به شما توصيه مي‌كند تا شايد از آن برخوردار شويد.»

عرب‌ها كه عادت داشتند با مردم مكّه و مشتريان دين شهر فقط صحبت از تجارت و ربح و جنگ و جدال بكنند از اين كه يك نفري پيدا شده و آن‌ها را به چنين مبادي كه نفع و بهره‌اي برايشان ندارد دعوت مي‌كند، تعجّب كردند. يا اصلاً پاسخي به او نمي‌دادند و يا گفتة ابولهب را كه يادشان مي‌داد، تكرار مي كردند و مي‌گفتند: سر را به سوي او بلند نكنيد چه از مغز سرش ديوانه است.12

آزاد‌انديشي پيامبر (ص) در برابر موروثات مسخره

انسان، از دل و جان بستة عادات و مألوفات و گرفتار موروثات خويش است و دشوار مي‌نمايد كه در مقابل حقيقت، از منافع حقير و عادات ريشه‌دار خود، دست بردارد. هرچند آن حقيقت را در دل باور كرده و به آن ايمان آورده باشد. آدمي از خبر راستي كه راجع به چيز يا شخص مورد علاقه‌اش، اطّلاع شومي بدهد، مي‌گريزد و با وجود گواهي دل و اقامة هزاران دليل و برهان بر صحّت آن خبر، باز مي‌كوشد كه خود را بفريبد و آن خبر را باور نكند.

در چنين موردي، انسان اميد مي‌ورزد كه شايد با تكذيب آن خبر واقع را تغيير دهد و حقيقت را دگرگون سازد.

از اين رو، آنان كه بزرگي موهوم و سيادت بي‌جان خود را دستخوش تحوّل و تغيير مي‌ديدند، مي‌دانستند كه كيش اسلام، افتخار به نياكان و مباهات به مال و جاه را، خاك بر سر مي‌كند، و قانون را نيرومند مي‌سازد و با قدرت آن، هيچكس حق تعدّي بر كسي نخواهد داشت، و بت‌ها را درهم مي‌شكند و ستون عادات و عقايدشان را درهم مي‌ريزد و خانه جهل و خرافات را كه پاية ترس و بندگي است ويران مي‌كند، هر چند كه حقيقت آيين محمد(ص) و صحّت تعاليم و رفتار او را قلباً اذعان داشتند، باز، از آن مي‌گريختند و با آن ستيز و جدل مي‌كردند، شايد از نفوذ آن نور آسماني، در دل آن‌ همه سياهي و ظلمت جلوگيري نمايند و موروثات مسخره، و عادات تباه خويش را حفظ كنند. خلاصه با چشمان باز صدق گفتار را مي‌ديدند ولي آن حقايق را چون دوست نمي‌داشتند انكار مي‌كردند.13

آزاد انديشي و ثبات عقيدة پيامبر (ص)

بسياري ديگر از آزادمردان روزگار، مردم را به توحيد خداوند دعوت كرده‌اند و بت‌پرستان را به يگانه‌پرستي خوانده‌اند. امّا هيچكس در جهان مانند محمّد (ص) براي مبارزه با بت‌پرستي قيام نكرد و استقامت نورزيد و اين قيام و استقامت مقدور نشد مگر براي اينكه او خواست با عزم و ارادة خود ايمان را در جهان استوار سازد و برخلاف يگانه‌پرستان ديگر كه عزلت گزيدند، و از نبرد قطعي دست كشيدند، محمّد (ص) به علّت عمق و قوّت ايمان خود و به اطمينان و يقيني كه به آن داشت قيام خود را به پاياني نتيجه‌بخش رسانيد. حقيقتي كه در نظر انصاف نزد مسلمان و غيرمسلمان مسلّم است، آنكه نيروي محمّد (ص) نيروي ايمان و فتوح ايمان بود و علّت همه كوشش‌هاي او جز ايمان، ايماني در بالاترين درجه، چيزي ديگر نبود.

هيچ چيز نتوانست او را از راهي كه در پيش داشت بازگرداند. وقتي كه محمّد (ص) پرچم دعوت را تازه برافراشته بود، عتبه فرزند ربيعه كه از سران قوم مي‌بود، نزد وي آمد و با ملاطفت بسيار گفت: «اي برادرزادة من همانا تو از مايي و از حيث حسب و نسب از برگزيدگان مايي و امري عظيم بر قوم خود فرا آورده‌اي كه با آن جماعت ما را از هم پراكنده‌اي، و دانشمندان و بزرگان ما را ديوانه شمرده‌اي و خدايان ما را به ناسزا ياد كرده‌اي و آيين ما را عيبناك دانسته‌اي و پدران ما را كه در گذشته‌اند كافر خوانده‌اي. اينك با تو گفتگويي دارم به گفته‌هاي من گوش فرا دار شايد پاره‌اي از آن را بپذيري.»

محمّد گفت: «بگو آنچه مي‌خواهي.»

عتبه گفت: «اگر مقصود تو از آنچه مي‌گويي و مي‌كني گردآوردن مال است، چندان براي تو مال فراهم آوريم كه از همة ما ثروتمندتر شوي و اگر منظورت بزرگي و افتخار است ترا بر خويش بزرگ و فرمانروا سازيم و بي‌فرمان تو كاري نكنيم و اگر سر پادشاهي داري پادشاهي ترا گردن نهيم و اگر جن بر تو دست يافته و بر دفع آن توانا نيستي با صرف اموال خود پزشكان مجرّب بر تو گماريم چندانكه از اين آفت باز رهي.» محمّد (ص) در پاسخ او آياتي چند از قرآن كريم فرو خواند. عتبه بازگشت. كوشش‌ها كردند تا او را از راه آيين بگردانند، امّا نعمتهاي بي‌قياس و فرمانرواييهاي شاهانه كه بر  او عرضه مي‌داشتند در دل او كارگر نيفتاد و آنها را از نعمتهاي موعود الهي گرانمايه‌تر ندانست. اگر اين مايه جهاد و كوشش، نه از روي ايمان بود از چه روي بود؟ كدام پيامبر را رسالتي بالاتر از اين بود؟ و كيست كه بزرگي پيامبران را بشناسد و ادراك كند، امّا نبوّت محمّد (ص) را بالاتر از همه نداند. تاريخ، بين محمّد (ص) و بدگويان او را جدا سازد. امر او از امر دوستان و دشمنانش، از حكم خداي‌پرستان و مشركان، و از حكم همه نافذتر بود، زيرا امر او امر خداي تعالي بود.

از جهت نفس، قدوة پاكيزگان و از حيث كردار و تأثير بزرگترين مردان بود، در عقيدت خويش ثابت و برانگيزندة ايمانها بودو صاحب آييني بود كه بر روي زمين در خاندان بزرگ بشري جاويد خواهد ماند.14

 آزاد‌انديشي پيامبر(ص) و عصبيّت‌هاي جاهلي اعراب

زن در ميان آنان، مانند كالايي خريد و فروش مي‌شد، و از هر گونه حقوق اجتماعي و فردي، حتي حقِّ ارث، محروم بود. روشنفكران عرب، زن را در شمار حيوانات قرار داده، و براي همين جهت در شمار لوازم و اثاث زندگي مي‌شمردند.

در ساية اين عقيده، اين مثل: «وَإِنَّما امُّهات النّاسِ أوعِيَةٌ»: «مادران حكم ظروف را دارند كه فقط براي جاي نطفه آفريده شده‌اند»، در ميان آنان رواج كامل داشت.

غالباً از بيم قحطي، و احياناً از ترس آلودگي، دختران خود را از روز اول تولّد، سر مي‌بريدند. و يا از بالاي كوه بلند به درّة عميقي پرتاب مي‌كردند و گاهي در ميان آب غرق مي‌نمودند. قرآن؛ كتاب بزرگ آسماني ما، كه در نظر خاورشناسان غيرمسلمان، لااقل يك كتاب تاريخي و علمي‌‌‌‌‌‌ِ دست نخورده شناخته مي‌شود؛ در اين باره سرگذشتِ عجيبي را نقل مي‌كند و مي‌گويد: «هنگامي كه خبر تولّدِ دختر به يكي از آن‌ها داده مي‌شد؛ رنگ وي سياه مي‌گرديد و در ظاهر، خشم خود را فرو مي‌برد و بر اثر اين خبر بد، از قوم خود متواري مي‌گرديد، و نمي دانست آيا مولود مزبور را با خواري؛ نگاه‌دارد؟! يا در خاك پنهان سازد؛ راستي چه حكم و قضاوت زشتي دارند؟».

اسف‌انگيزتر از همه نظام ازدواج آنان بود كه در جهان نظيري نداشت. مثلاً، براي همسر، حدِّ معيني قائل نبودند و براي خالي كردن شانه از زير بار مهريه، زنان را اذيت مي‌كردند و چنانكه زني بر خلاف عفّت رفتاري مي‌نمود؛ مهر او به كلّي از بين مي‌رفت. گاهي از همين قانون سوء استفاده كرده، زنان خود را متّهم مي‌ساختند تا بتوانند از دادن مهر امتناع ورزند. گرفتن همسران پدر، در صورت طلاق يا مرگ پدر؛ براي اولاد اشكال نداشت. هنگامي كه از شوهر خود طلاق مي‌گرفتند، حقّ ازدواج منوط به اذن شوهر اول بود. و اذن شوهر نخستين هم غالباً با دريافت مهر انجام مي‌گرفت! وارث‌ها، زن را نيز مانند اثاث خانه تملّك مي‌كرده؛ و با افكندن روسري به سر زن، مالكيّت خود را اعلام مي‌نمودند.

اگر خواننده گرامي حقوق زن را در اسلام ملاحظه كند؛ جداً اذعان خواهد نمود كه اين احكام و مقررات؛ و اين قدم‌هاي مؤثّر در اصلاح و تحكيم حقوق زن، كه به وسيلة پيامبر اسلام برداشته شده، خود گواه روشن بر حقانيّت و ارتباط وي با جهان وحي مي‌باشد. زيرا چه دلسوزي و مراعات بالاتر از اين كه (علاوه بر اينكه در آيات و احاديث، حقوق زن را تثبيت نموده و عملاً پيروان خود را به مهرباني با آنان دعوت كرده است)، در خطبة حجة الوداع نيز زنان را به اين عبارت به مردان توصيه نمود.

«اي مردم! شما بر زنان خود حقّي داريد و آن‌ها هم بر شما حقّي، درباره آن‌ها سفارش به نيكي كنيد، زيرا كمك و مددكار شما هستند... از آنچه خود مي‌خوريد به آن‌ها بدهيد و از آنچه خود مي‌پوشيد بر آن‌ها بپوشانيد».

از نظر روحيّه مي‌توان گفت: اعراب قبل از اسلام، نمونة كامل انسانِ طمع‌كار و حريص بودند و علاقه وافري به ماديّات داشتند. آنان به هر چه مي‌نگريستند، از نظر منافع آن به آن مي‌نگريستند. هميشه براي خود، يك نوع كرامت و شرف و برتري نسبت به سايرين مي‌انديشيدند. آزادي را بي‌نهايت دوست داشتند، و لذا از هر چيزي كه آزادي آنان را محدود مي‌كرد، متنفر بودند.

«ابن خلدون» درباره آن‌ها مي‌گويد: «اين قوم بر حسب طبيعت، وحشي و يغماگر بودند و موجبات وحشيگري، چنان در ميان آن‌ها استوار بود، كه همچون خوي و سرشت آنان شده بود و از اين خوي لذّت مي‌بردند. زيرا در پرتو آن از قيود فرمانبري حكّام و قوانين سر باز مي‌زدند، و نسبت به سياست كشورداري نافرماني مي‌كردند، و پيداست كه چنين خوي و سرشتي، با عمران و تمدّن منافات دارد...‌»

سپس اضافه مي‌كند: «خوي آنان غارتگري بوده و هر چه را دست ديگران مي‌يافتند؛ مي‌ربودند و تاراج مي‌كردند، و روزيِ آنان در پرتو نيزه‌ها فراهم مي‌آمد و در ربودن اموال ديگران، حدّ معيني قائل نبودند. بلكه چشم ايشان، به هر گونه ثروت يا ابزار زندگي مي‌افتاد، آن را غارت مي‌كردند».

آري غارتگري و جنگ و قتال، از عادات ثانويّة آن قوم بود. گويند يكي از عرب‌ها پس از شنيدن صلح و صفاي بهشت از زبان پيامبر، پرسيد: آيا در بهشت جنگ هم وجود دارد يا نه؟ همين كه گفتند نه، گفت: پس به چه درد مي‌خورد.

و در تاريخ عرب، بيش از يك هزار و هفتصد جنگ ضبط شده و برخي از اين جنگ‌ها، گاه تا يكصد سال و بيشتر به طول انجاميده است. يعني چندين نسل با يكديگر در جنگ و نبرد بودند، و گاهي يك موضوع بسيار جزئي، سبب جنگ‌هاي طولاني و كشت و كشتار فراوان مي‌گرديد.

عرب جاهلي معتقد بود كه: «خون را جز خون نمي‌شويد». داستان «شنفره»، كه به افسانه شبيه است، مي‌تواند ميزان«عصبيّت جاهلي» را نشان دهد. وي مورد اهانت يكي از افراد قبيلة «بني سلمان» قرار مي‌گيرد و تصميم مي‌گيرد براي انتقام، صد نفر از آنان را بكشد. سرانجام پس از مدّت‌ها كمين كردن و آوارگي، نود و نه نفر را مي‌كشد، تا آن كه جمعي از دزدان بر سر چاهي او را مي‌كشند. استخوان جمجمه او پس از سال‌ها، كار خود را مي‌كند، و صدمين نفر را هم از آن قبيله مي‌كشد. داستان چنين بود كه وقتي رهگذري، از «بني سلمان» عبور مي‌كرد، طوفان، جمجمه را به سختي به پاي او مي‌زند، وي از درد شديدِ پا مي‌ميرد.

اعراب، آنچنان با خونريزي و غارتگري خو گرفته بودند؛ كه هنگام مفاخره، تاراج اموال ديگران را يكي از افتخارات خود مي‌شمردند.

يك شاعر جاهلي، وقتي زبوني و ناتواني قوم خود را، در امر غارت مشاهده مي‌كند؛ آرزو مي‌كند كه اي كاش به جاي اين گروه، قوم ديگري داشت كه وقتي بر اسب‌هاي خود سوار مي‌شدند، دست به تاراج و غارت مي‌زدند.

قرآن مجيد درباره اين قوم، چنين مي‌گويد: «وَكُنْتُمْ عَلي شَفا حُفْرَةٍ مِنَ النَّار فَانقََذَكُمْ مِنْها»، اي جمعيّت عرب، قبل از اسلام، بر لب پرتگاه آتش بوديد، خدا به وسيلة پيامبر شما را نجات داد.

به هر حال، عوامل مختلف مانند جهل و تنگي معيشت و نداشتن نظام صحيح زندگي، وحشيگري و درنده خوئي و تنبلي و بي‌حالي و ديگر رذائل اخلاقي، محيط عربستان را به نحو بارزي تاريك نموده و كم‌كم امور شرم‌آوري را در ميان آن قوم، معمول و قانوني ساخته بود.

غارت و چپاول، قمار، ربا، و اسيرگيريِ افراد، در زندگي عرب جاهلي كاري متداول بود. يكي ديگر از عادات زشت و نكوهيده آنان، باده گساري بود. اين عادت نكوهيده، چنان در جامعة آنان رسوخ و نفوذ داشت كه جزء سرنوشت آن قوم شده بود. شعرای آن سرزمين، قرائح شعري خود را بيشتر در وصف شراب و شرح باده‌گساري به كار مي‌بردند؛ و ميخانه‌ها در تمام ساعات براي نوشيدن انواع شراب‌ها آماده بود، و پرچمي بر فراز آن‌ها در اهتزاز بود. باده‌فروشي به قدري در آن محيط رواج گرفته بود، كه كلمة تجارت در عرف آنان، برابرِ باده‌فروشي بود.

در نظر عرب جاهلي «اخلاق»، نوع ديگري تفسير مي‌شد، مثلاً غيرت و شجاعت و مروّت را مي‌ستودند، ولي مفهوم شجاعت در نظر آنان عبارت از سفّاكي و فزونيِ عدّة مقتولين در جنگ بود. غيرت در نظر آن‌ها طوري تفسير مي‌شد كه زنده‌ به گور كردن دختران، از مراتب عالي و نهائي غيرتمندي به حساب مي‌آمد. وفا و يگانگي را در اين مي‌ديدند كه از هم‌پيمانان يا افراد قبيلة خود در هر حادثه جانب‌داري كنند، خواه حق باشد يا باطل. آنان در زندگي فقط به زن و شراب و جنگ دلبستگي داشتند.

اسلام با اين خرافه‌ها، از طرق مختلفي مبارزه كرده است. هنگامي كه عدّه‌اي از اعراب بياباني كه با آويزة جادوئي و قلاده‌هايي كه در آن‌ها سنگ‌ها و استخوان‌ها به بند كشيده مي‌شد، بيماران خود را معالجه مي‌كردند، خدمت رسول‌خدا«ص» شرفياب شدند و درباره مداوا با گياهان و داروهاي طبّي پرسش نمودند؛ رسول اكرم فرمود: لازم است بر هر فرد بيمار سراغ دارو رود، زيرا خدائي كه درد آفريده دارو نيز آفريده است. حتّي موقعي كه سعدبن ابي‌ وقاص بيماري قلبي گرفت، حضرت فرمود: بايد پيش «حارث كلده» طبيب معروف ثقيف برويد، سپس خود آن حضرت او را به دارويِ مخصوصي راهنمائي كرد.

علاوه بر اين، بياناتي درباره آويزه‌هاي جادوئي، كه فاقد همه گونه آثارند؛ وارد شده است. اينك، به نقل روايتی در اين باره اكتفا مي‌ورزيم:

مردي كه فرزند او دچار گلو درد شده بود، با آويزه‌هاي جادوئي وارد محضر پيامبر شد. پيامبر فرمود: فرزندان خود را با اين آويزه‌هاي جادوئي نترسانيد، لازم است در اين بيماري از عصارة «عود هندي» استفاده نمائيد.15

آزاد‌انديشي پيامبر(ص) در مقابل آداب و عرف جامعة خويش

محمّد(ص) روا نمي‌داشت كه مردم دست او را ببوسند و از آن مي‌ترسيد كه اين كار، مردمان را شيوه و عادت شود و ذلّت و خشوع را در دلشان بپروراند.

آداب و عرف چنين رفتاري را بر او واجب نكرده بود بلكه كمال مروّت و بزرگي او، وي را بر اين روش عالي انساني وامي‌داشت.

ابوهريره مي‌گويد: «با نبي اكرم به بازار رفتيم. او مي‌خواست شلواري خريداري كند. فروشنده دست وي را گرفت تا ببوسد. محمّد(ص) دست او را واپس كشيد و گفت: «اين كاري است كه ايرانيان با پادشاه خود مي‌كنند و من پادشاه نيستم و مردي چون ديگرانم.» من خواستم شلوار را بگيرم و در خدمت او  حمل كنم اما محمّد(ص) نگذاشت و گفت: «صاحب هر چيز به حمل آن شايسته‌تر است.» و اگر بگوييم محمّد(ص) بيش از خدمتگزاران خود كار مي‌كرد درست گفته‌ايم و درست گفته‌ايم اگر بگوييم كه زحمت خدمتكاران بر او بيش از زحمتي بود كه براي او مي‌كشيدند.»

در آن عصر تاريك كه انسان‌هاي كافي و زبون و مردمي بي‌ارزش و خودپرست، گردون خديو و كيهان شكوه و آسمان درگاه ناميده مي‌شدند و بشر نادان و ضعيف، در برابر آن ديوان وحشتناك جبين بندگي به خاك مي‌سود و اراده و عقل خود را در كف آنان گذاشته بود، اسلام پرافتخار، از دست و پاي اراده و عقول بشر، زنجير خرافات و بندگي را برداشت و با بانگ رسا، بانگي كه سراسر جهان را فراگرفت اعلام نمود كه: يا ايها النّاس انّا خلقناكُم مِن ذَكَرٍ واُُنثي وَ جَعَلناکُم شعوباً و قبائل لتعارفوا انَّ اكرمكم عِندالله اتقيكُم.

اساس ارزش و امتياز را بر دانش و تقوي استوار كرد و گفت سيّد قرشي و غلام حبشي در حقوق يكسانند و گفت گرامي‌ترين  مردم پرهيزگارترين آنان است و گفت كه پايان كار پرهيزگاران، خجسته و بركام است و گفت كه بر روي زمين، با خود فروشي و نخوت گام مگذاريد و گفت كه عقل و منطق را راهنما سازيد و گفت كه با ستمگران ياري مكنيد كه در ستمگري آنان شريكيد و گفت كه امور خود را به شورا بازگذاريد و گفت كه از كوشش و كار، نان به دست آوريد.

با اين برنامه، تاج و تخت قيصران و شكوه شاهنشاهان را واژگون و نابود ساخت.16

آزاد‌انديشي پيامبر(ص) و الغاء برتري نژادي

رسول اكرم با عقل رشيد و وجدان سليم دريافته بود كه افراد بشر در اصل طينت و مواهب فطري نظير يكديگرند و همة آنان داراي روح و اراده و عواطف و احساسات انساني هستند و تفاوت در نژاد و رنگ و زبان و زاد و بوم و حتّي امتياز در تقوا و دانش نيز مطلقاً منشأ تبعيض در حقوق نمي‌تواند بود، پس چرا بعضي از افراد بشر بعضي ديگر را به بردگي بگيرند و علاوه بر سلب آزادي، آن‌ها را از تمام حقوق بشري نيز محروم بدارند؟ او نيك مي‌دانست كه زدودن يك فكر هزاران ساله كه در دماغ هر دو دسته اربابان و بردگان رسوخ كرده است جز از راه ايجاد تحوّل در طرز فكر جامعه ميسّر نمي‌گردد و با وضع يك مادّة قانوني بدون ضمانت اجراء از داخل نفس مالك و مملوك، يك نظام طبقاتي ريشه‌دار را نمي‌توان از ميان برداشت، چه، اربابان اين ظلم فاحش را جزو حقوق اساسي خود مي‌پنداشتند. بردگان نيز به حكم عادت و مرور زمان نيروي اراده‌شان از كار افتاده و قدرت استقلال تصرّف را از دست داده بودند و حسّ آزادگي و آزاد زيستن در وجودشان كاملاً تخدير شده و باورشان شده بود كه حق حياتشان در همين وضع مرگ‌آساست. پس بايد اين شكل اجتماعي را به تدريج و با پيشرفت رشد جامعه و اتخاذ تدابير حكيمانه حل نمود. ابتدا به هر مناسبتي به گوش هر دو طبقه فرامي‌خواند كه اربابان و بردگان برادر يكديگرند و همه آن‌ها از يك نژاد هستند و منشأ اصلي همگي از همين خاك زمين است و سفيدپوستان را بر سياه‌پوستان هيچ‌گونه مزيّت طبيعي نيست و بدترين مردم نزد خدا همانا آدم فروشانند. بردگان برادران شمايند كه زير دست شما واقع شده‌اند و داراي حقوق هستند. شما بايد از هر نوع غذا كه مي‌خوريد به آن‌ها بخورانيد و از هر آنچه كه به تن خود مي‌پوشيد به آن‌ها بپوشانيد و به كار طاقت فرسا وادارشان نكنيد و در كارها خودتان هم به آن‌ها كمك بنماييد. هر گاه آن‌ها را صدا مي‌زنيد ادب را رعايت كنيد و نگوييد«بندة من»، «كنيز من». مردان همه شما بندگان خدايند و همه زنان كنيزان خدايند و مالك همگي او است، بلكه بگوييد«پسرك من»، «جوانك من» اين منطق رسا و دلنشين كه از اعماق قلب يك انسان دوست واقعي به عنوان يك پيام الهي تراوش مي‌كرد در شكستن كبرياي اربابان و از بين بردن عقده حقارت و زبوني از دل بردگان و در تحوّل فكري و ايجاد ترديد در آنچه كه قرن‌ها اصل مسلّم مي‌پنداشتند تأثير مي‌نمود و طبعاً به تجديد نظر وادارشان مي‌كرد و كم‌كم نتيجه مي‌گرفتند، پس چرا برادر، برادر خود را تسخير مي‌نمايد.

رسول اكرم سپس با تدابير عملي مردم را به آزاد كردن برده‌ها چه به وسيلة تشويق و وعدة اجر و ثواب و چه به عنوان كفّارة گناهان و گروگان قبول توبه و يا به طور باز خريد، بدين معني که بردگان مبلغ معیّنی به اقساط از دستمزد عمل خود به صاحبان پرداخت نموده و یا از بيت‌المال عمومي اين مبلغ به آن‌ها داده شود، راه آزاد ساختن بردگان را گشود و از سوي ديگر سرچشمة وارداتي آن را نيز بست و يا بسيار محدود نمود، تا به مرور زمان خشك شود و عملاً پيشقدم شده و زيدبن حارثه غلام خود را كه همسرش خديجه با او بخشيده بود آزاد كرد و براي اينكه حسّ حقارت و زبوني و زيردستي را از فكر او بيرون كند در ميان جمع قريش او را پسرخواندة خود معرفي نمود و همين كه زيد به سن رشد رسيد به منظور الغاء برتري نژادي كه دنياي آن روز و مخصوصاً قبائل عرب روي آن حساب‌ها مي‌كردند، دختر عمّة خود زينب را به همسري او درآورد تا به ديگران درس عملي بدهد و قانون مساوات را پايه‌گذاري بنمايد.17

آزاد‌انديشي پيامبر(ص) و احترام به عقايد ديگران    

 او[پيامبر] به اين اصل طبيعي اذعان داشت كه آفريدگار جهان، وسيله فكر كردن و سنجيدن و انتقاد را به همة انسان‌ها عنايت كرده است و مختص به صاحبان نفوذ و قدرت نيست. پس چگونه حق سخن گفتن و خرده گرفتن را مي‌توان از مردم سلب نمود و مخصوصاً دستور داده است كه هر گاه زمامداران كاري بر خلاف قانون عدل مرتكب شدند مردم در مقام انكار و اعتراض برآيند.

رسول اكرم به لشكري از مسلمانان مأموريت جنگي داد و شخصي را از انصار به فرماندهي آن‌ها نصب كرد. فرمانده در عرض راه بر سر موضوعي بر آن‌ها خشمگين شد و دستور داد هيزم فراواني جمع كنند و آتش بيفروزند. همين كه آتش برافروخته شد، گفت: آيا رسول اكرم بر شما تأكيد نكرده است كه از اوامر من اطاعت كنيد؟ گفتند: بلي. گفت: فرمان مي‌دهم خود را در اين آتش بيندازيد. آن‌ها امتناع كردند. رسول اكرم از اين ماجرا مستحضر شد فرمود: «اگر اطاعت مي‌كردند براي هميشه در آتش مي‌سوختند(مقصود آتش بيدادگري است). اطاعت در موردي است كه زمامداران مطابق قانون دستوري بدهند»

شخصي از آن حضرت طلب داشت و در مطالبة حق درشتي مي‌نمود. رسول اكرم همچنان ساكت بود ولي اصحاب برآشفتند و در صدد تأديب او برآمدند. فرمود: «معترّض او نشويد بگذاريد صاحب حق حرف خود را بزند». آن‌گاه دستور داد كه شتري همسال شتر او خريده و به او بدهند. گفتند: به همسال آن دسترس نيست و هر چه هست بهتر از مال اوست، فرمود: «همان بهتر و جوانتر را به او بدهيد».

رسول اكرم با اين روش خود عدل و رحمت را به هم آميخته بود و راه و رسم حكومت را به فرمانروايان دنيا مي‌آموخت تا بدانند كه منزلت آن‌ها در جوامع بشري مقام و مرتبة پدر مهربان و خردمند است نه مرتبه آقا و مالك‌الرّقاب، و مي‌بايد همه جا صلاح زيردستان را در نظر بگيرند نه اينكه هوس‌هاي خودشان را بر آن‌ها تحميل نمايند. مي‌فرمود: «من به رعايت مصلحت مردم از خود آن‌ها نسبت به خودشان اولي و شايسته‌ترم و قرآن مقام و منزلت مرا چنين معرفي كرده است: «النّبي اولي بالمؤمنين من أنفسهم». پس هر كس از شما از دنيا برود چانچه مالي از خود به جا گذاشته است آن، متعلّق به ورثة اوست و هرگاه وامي داشته باشند و يا خانوادة مستمند و بي‌پناهي از او بازمانده است دين او بر ذمّة من و سرپرستي و كفالت خانواده‌اش به عهده من است».

تا آنجا كه امكان داشت در اين مختصر شمّه‌اي از سلوك و سيرت نبوي مندرج شد و بايد دانست كه سيره و روش رسول اكرم همان ترجمة كامل و تفسير عملي كتاب آسماني او؛ قرآن مجيد است كه در حالات مختلف حيات خود آن را مجسم نموده است.

اخلاق انساني و ملكات عالية رسول اكرم در زماني كوتاه آنچنان گسترش يافت و در دل مسلمين صدر اول ريشه دوانيد كه از هيچ، همه چيز درست كرد. او كبرياي عرب را به تواضع، قساوت را به رأفت، پراكندگي را به يگانگي، جدايي را به همبستگي، كفر را به ايمان، بت‌پرستي را به توحيد، بي‌پروايي را به عفّت، انتقامجويي را به بخشايش، بيكارگي را به كار و كوشش، خودخواهي را به نوعدوستي، درشتي را به نرم‌خويي، بخل را به ايثار، و سفاهت را به عقل و درايت مبدّل ساخت.18

در تاريخ اسلام نيز در سيرة رسول خدا هرگز نقل نشده است كه آن حضرت به اكراه توسّل جسته باشد، بلكه برعكس آنچه به حدّ تواتر نقل شده حاكي از وجود روابط مسالمت‌آميز ميان پيامبر صلّي‌الله عليه از يك سوي و گرو‌ه‌هايي از پيروان ديگر اديان همانند يهوديان و مسيحيان و همچنين طايفه‌هايي از مشركان ساكن مدينه از سوي ديگر است كه پس از برپايي حكومت اسلامي در مدينه در كنار مسلمانان، ملّتي واحد را تشكيل مي‌دادند و در آن شهر از حقوق مقرّر براي شهروندان برخوردار بودند و البتّه در برابر اين برخورداري از آزادي ديني و حمايت مدني، به تكاليف و مسؤوليّت‌هاي شهروندي همچون دفاع از مدينه و خودداري از همدستي با دشمنان ملزم مي‌شدند.

اسلام در طول تاريخ پرچم هماورد طلبي را روياروي افكار و انديشه‌هاي مخالف برافراشته و آن‌ها را به گفت و گوي جدّي فراخوانده است، با اين اطمينان كه از سويي از منطقي قوي و برتر برخوردار است و از سوي ديگر اين منطق با فطرت بشر سازگار و همگن است، تا جايي كه اگر انسان در فضايي از آزادي و طهارت به خود واگذاشته شود راهي جز گردن نهادن بدين آيين فرا روي خويش نمي‌يابد.

از همين روي هيچ شگفت‌آور نيست كه ببينيم همة افكار و انديشه‌‌ها راه خود را به سوي گفت و گوي و رشد و بالندگي، تنها در پرتو حيات فكري آزادانه‌اي ديده‌اند كه الگوي اسلام آن را ايجاد كرده است.19 

بنابراين پيامبر(ص) با آزاد‌انديشي و دست‌يابي به باورهاي ديني از راه استدلال، بي‌توجّه به وابستگي‌هاي متعصّبانه به باورهاي سنتي و استنادهاي تنگ‌نظرانه به گفته‌هاي پيشين، ديني را پي‌ريزي مي‌كند كه انسان را به سبب برخورداري از نعمت‌هاي الهي چون عقل و اراده و آزادي، شايستة جانشيني خداوند دانسته و با راهنمايي و راهگشايي او را به حركت و تلاش واداشته و مسؤوليّت وي را به خود او سپرده و كار تعيين سرنوشتش را به خود او وا مي‌گذارد. ديني آزاد‌انديش كه مشوّق آن پيامبري است كه وقتي يكي از افراد خود(معاذ) را به يمن مي‌فرستد به او مي‌فرمايد: اگر برايت مسأله‌اي پيش آمد چگونه داوري مي‌كني؟ معاذ مي‌گويد: ابتدا به كتاب خدا حكم مي‌كنم و اگر آن را نيافتم به سنّت رسول خدا و اگر آن را نيافتم به رأي خود اجتهاد مي‌كنم و پروايي ندارم.

و پيامبر مي‌فرمايد:

«سپاس خدايي را كه فرستادة فرستادة خدا را به آنچه پيامبر خدا را خشنود كند توفيق داد».20

من الله التّوفيق

زهرا خلفي- عضو هيأت علمي دانشگاه آزاد اسلامي واحد دزفول

 مهر ماه 1385

 

پانوشت‌ها

1-            آزادي‌هاي عمومي در حكومت اسلامي، بخشي از ص 36

2-            راه محمّد، بخش‌هايي از صص، 8 تا 11 و 31 تا 33

3-            زندگاني حضرت محمّد خاتم النّبيّین(ص)، جلد سوّم بخش‌هايي از صص 104 تا 107

4-            بعثت نامه، بخش‌هايي از صص 330، 24 و 25

5-       زندگاني حضرت محمّد خاتم النّبيّین (ص)، جلد سوّم، بخش‌هايي از صص 158 تا 160

6-            ترجمة سيرة المصطفي(ص)، جلد اوّل، بخش‌هايي از صص 173 تا 180

7-            محمّد(ص) پيغمبري كه از نو بايد شناخت، بخش‌هايي از صص 136 و 137

8-            فروغ ابدّيت، جلد اوّل، بخش‌هايي از صص 54 تا 56

9-                        سيرة نبوي، بخش‌هايي از صص 143 و 144

10-         فروغ ابديّت، جلد دوّم، بخشي از صص 134 تا 135

11-         از كودكي و نوجواني تا حراء، بخشي از صص 348 تا 350

12-         پيامبر، دورة كامل زندگاني حضرت رسول اكرم(ص)، جلد 1و 2، بخشي از ص 448

13-         راه محمّد(ص)، بخشي از ص 31

14-         همان كتاب، بخش‌هايي از صص 170 تا 171

15-         فروغ ابديّت، جلد اوّل، بخش‌هايي از صص 50 تا 54 و 61

16-         راه محمّد(ص)، بخشي از ص 161 و 7

17-         بعثت نامه، بخشي از صص 66و 67

18-         همان كتاب، بخشي از صص 78 و 79

19-         آزادي‌هاي عمومي در حكومت اسلامي، بخشي از صص 25 و 36 و 37

20-         همان كتاب، بخشي از ص 123

 

منابع و مآخذ

1-            غنوشي، راشد، آزادي‌هاي عمومي در حكومت اسلامي، مترجم حسين صابري، شركت انتشارات علمي و فرهنگي، چاپ اوّل. 1381

2-            محمود العقاد، عبّاس، راه محمّد، ترجمة دكتر اسدالله مبشّري، مؤسّسة انتشارات اميركبير، تهران، چاپ چهارم، 1358

3-             رسولي محلّاتي، حاج سيّد هاشم، زندگاني حضرت محمّد خاتم النّبيّین (ص)، جلد سوّم، تاريخ انبياء، انتشارات علميّة اسلاميّه، چاپ سوّم، 1407 هجري قمري

4-            رصافي، محمّد، بعثت نامه، مقالاتي دربارة بعثت پيامبر اكرم(ص)، انتشارات صبح صادق، چاپ اوّل، قم، 1383

5-            استاد محقّق هاشم معروف حسني، سيرة المصطفي(ص)، ترجمة حميد ترقّي‌جاه، جلد اوّل، انتشارات حكمت، تهران، چاپ اوّل، 1370

6-            كنستان ويرژيل گئوركيو، محمّد(ص) پيغمبري كه از نو بايد شناخت، ترجمة ذبيح الله منصوري، انتشارات فردين، تهران، چاپ نهم، 1380

7-            سبحاني، جعفر، فروغ ابديّت، جلد اوّل، مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامي، چاپ نهم، پاييز 1373

8-            استاد شهيد مطهّري، مرتضي، سيرة نبوي، انتشارات اسلامي

9-            سبحاني، جعفر، فروغ ابديّت، جلد دوّم، مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامي، چاپ هشتم، تابستان 1372

10-         امير فجر، ميثاق، از كودكي و نوجواني تا حراء، جلد 2، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامي، چاپ دوّم، 1378

11-         رهنما، زين‌العابدين، پيامبر، دورة كامل زندگاني حضرت رسول اكرم(ص)، جلد 1و2، كتابخانه ابن سينا، چاپ چهاردهم

 



نوشته شده توسط زهرا خلفی در شنبه 14 شهریور 1394

ارسال نظر(0)

:: پنجمین کتاب منتشر شده از اینجانب:
:: post
:: post
:: post
:: اهم فعالیتها
:: زندگینامه
:: زن در قرآن (انگلیسی)
:: به مناسبت پایان تحصیلی پیش دبستانی
:: به مناسبت پایان تحصیلی پیش دبستانی
:: بررسی و نقد ترجمه های منظوم قرآن به فارسی





به وبلاگ من خوش آمدید
drszhejazi1347@yahoo.com




:: فروردین 1403;
:: تیر 1402;
:: فروردین 1399;
:: خرداد 1396;
:: مهر 1394;
:: شهریور 1394;
:: مرداد 1394;

آبر برچسب ها

[Post_Tags_Title] ,

صفحه نخست | ايميل ما | آرشیو مطالب | لينك آر اس اس | عناوین مطالب وبلاگ |پروفایل مدیر وبلاگ | طراح قالب

Powered By LOXBLOG.COM Copyright © 2009 by 55588